به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

غم از دل می زداید چون صباح عید رخسارت

نماز عید واجب می کند بر خلق دیدارت

تو با آن قامت رعنا به هر گلشن که بخرامی

خیابان می کشد چون سرو قد از شوق رفتارت

ز شیرینی سرشک شمع نقل انجمن گردد

به هر محفل که آید در سخن لعل شکربارت

سرافرازی ترا چون شاخ گل می زیبد از خوبان

که گل سامان بال وپر دهد از شوق دستارت

نگردد در تماشای تو چون نظارگی حیران؟

که می دارد عرق را از چکیدن باز رخسارت

سخن خونها خورد تا زان لب نازک برون آید

ز خون خلق سیراب است از بس لعل خونخوارت

چه گل چیند ز رخسار تو چشم اشکبار من؟

که می داند عرق را شبنم بیگانه گلزارت

شود رطل گران نظارگی را نقش پای تو

ز بس مستانه چون موج شراب افتاده رفتارت

غبار آلوده گرد کسادی می رود بیرون

اگر یوسف به آن سامان حسن آید به بازارت

چو مژگان سینه ام چاک است از رشک نگاه تو

که در هر گردشی گردد به گرد چشم بیمارت

کباب تر به اخگر آنچنان هرگز نمی چسبد

که می چسبد ز خونگرمی به دلها لعل خونخوارت

مگر زلفت عنانداری کند دلهای وحشی را

که از شوخی نپردازد به عاشق چشم عیارت

ترا می زیبد از زنجیر مویان بنده پروردن

که بر آزادمردان نازها دارد گرفتارت

ز گلزار تو مرغ جان صائب چون هوا گیرد؟

که دامنگیر گردد بوی گل را خار دیوارت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

غزالان را ز وحشت باز دارد دیدن چشمت

به چرخ آرد زمین را چون فلک گردیدن چشمت

به بیداری چه خواهد کرد یارب با نظربازان

که خوابانیدن تیغ است خوابانیدن چشمت

ز خون خلق رنگین است چندان تیغ مژگانت

که می گردد نگارین، دست از مالیدن چشمت

ز بستن دیده شهباز در فکر شکار افتد

کند در پرده مشق دلبری پوشیدن چشمت

نماند در ته ابر سیه برقی که شوخ افتد

نباشد لحظه ای افزون نگه دزدیدن چشمت

نظر بازی که چشمت را به چشم آهوان سنجد

ترازوی دو سر قلب است در سنجیدن چشمت

عقیقی سازد از خون جگر سیمای زرین را

سهیل شوخ چشم از غیرت خندیدن چشمت

حقوق مردمی منظور افتاده است صائب را

وگرنه می تواند بست چشم از دیدن چشمت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

مشو از می گران، ترسم سبکدستان ربایندت

به زور می چو مینا از میان مستان ربایندت

قریب عالم آب از سبک مغزی مخور چون کف

که از آغوش هم، چون موج، تردستان ربایندت

مشو چون غنچه از افسون باد صبحدم خندان

که کودک مشربان چون گل ازین بستان ربایندت

اگر از باده گلگون چنین سرشار خواهی شد

ز دست یکدگر چون جام می مستان ربایندت

ازان بی پرده چون صائب نصیحت می کنم انشا

که می ترسم به مکر و حیله و دستان ربایندت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

چون کند روی تو با خط سیاه از شش جهت؟

رو به این آیینه آورده است آه از شش جهت

کاش سر تا پای می گشتم نظر چون آفتاب

تا به رخسار تو می کردم نگاه از شش جهت

کعبه و بتخانه ای در عالم توحید نیست

عاشق یکرنگ دارد قبله گاه از شش جهت

کاهلی پیچیده دارد دامن ما را به دست

ورنه دارد کعبه کوی تو راه از شش جهت

هر که را دیدیم حیران قد رعنای اوست

بر علم دارد نظر دایم سپاه از شش جهت

هر که گردد بی سر و پا در خم چوگان چرخ

نور از خورشید می گیرد چو ماه از شش جهت

تا به کی در جستجوی آن نگار بی جهت

کاروان گریه اندازم به راه از شش جهت

چون به تلخی عاقبت بر جای می باید گذاشت

چند چون زنبور سازی تکیه گاه از شش جهت

نیست صائب فرصت پرسیده راه صواب

در میان دارد مرا از بس گناه از شش جهت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

پیش ازین جانان حساب دیگر از من می گرفت

همچو قمری طوق حکم من به گردن می گرفت

گر به سیر خانه آیینه می رفت، از حجاب

اول از فرمان پذیری رخصت از من می گرفت!

می رود چون چاک در دلها سراسر این زمان

پاکدامانی که رو از چشم سوزن می گرفت

این زمان شمع نسیم صبحگاهی دیده ای است

چهره گرمی کز او آتش به گلشن می گرفت

این زمان فرش است در هر کوچه ای چون آفتاب

آن که روی خود ز چشم شوخ روزن می گرفت

حسن روز افزون او مستغنی از مشاطه بود

تا رخش آیینه از دلهای روشن می گرفت

این زمان خوارم، وگرنه پیش ازین آن شاخ گل

همچو شبنم طفل اشکم را به دامن می گرفت

سینه چاکی همچو گل می گشت بر گرد دلم

غنچه اش روزی که سامان شکفتن می گرفت

نیست اشک و آه را تأثیر در سنگین دلان

ورنه دل آتش ز سنگ و آب از آهن می گرفت

دیده بودم این پریشانی که پیش آمد مرا

صائب آن روزی که دل در زلف مسکن می گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت

گر شبی خواهی شدن مهمان ما وقت است وقت

می رود خط تنگ سازد جا بر آن کنج دهن

بوسه ای گر می کنی در کار ما وقت است وقت

زان هلال خط که زنگ از دل چو صیقل می برد

می دهی آیینه ام را گر جلا وقت است وقت

تا نپوشیده است چشم از زندگی یعقوب ما

گر به کنعان خواهی آمد ای صبا وقت است وقت

در چنین وقتی که ما از خویش بیرون رفته ایم

گر درآیی از در صلح و صفا وقت است وقت

جان ز لب در فکر دامن بر میان پیچیدن است

گر حلالی خواهی از بیمار ما وقت است وقت

گر حقوق آشنایی را رعایت می کنی

عمر چندان نیست ای ناآشنا وقت است وقت

از تو چشم همتی دارند از خودرفتگان

گر به گل پایت نرفته است از حنا وقت است وقت

بر سر بالین بیماران درد انتظار

گر رسانی خویش را ای نارسا وقت است وقت

بیش ازین مپسند عالم را سیه در چشم ما

خوش برآی از زیر ابر ای مه لقا وقت است وقت

دستم از سرشته امیدها کوته شده است

گر به دستم می دهی زلف دو تا وقت است وقت

گشت چشم استخوان ما سفید از انتظار

می گشایی گر پر و بال ای هما وقت است وقت

سوزن بی دست و پا سر رشته را گم کرده است

جذبه ای گر داری ای آهن ربا وقت است وقت

دست دامنگیر و پای رفتنش زین درنماند

رحم کن بر صائب بی دست و پا وقت است وقت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفت

کاش این شمع پریشان را کسی سر می گرفت

کوه تمکین و سبکساری کنون هم پله اند

رفت آن موسم که بحر عشق لنگر می گرفت

دیده ابلیس اگر می داشت نور معرفت

خاک را از چهره چون خورشید در زر می گرفت

آن که می زد از نصیحت آب بر آتش مر

کاش اول پرده از رخسار او برمی گرفت

چشم خود را داده بود از آب حیوان خضر آب

تا غرور آیینه از دست سکندر می گرفت

با ضعیفان سختگیریهای چرخ امروز نیست

دایم این بیدادگر نخجیر لاغر می گرفت

شرم اگر بیرون در می بود و می در اندرون

صحبت ما و تو امشب رنگ دیگر می گرفت

صائب از بزمی که من افسرده بیرون آمدم

پنبه مینا ز روی گرم می در می گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:42 PM

دامن فرصت دل بیتاب نتواند گرفت

مشت خاکی پیش این سیلاب نتواند گرفت

برنخیزد هر که پیش از صبح از خواب گران

دولت بیدار را در خواب نتواند گرفت

تا نسازد جمع خود را شبنم بی دست و پا

دامن خورشید عالمتاب نتواند گرفت

عارفان را رخنه دل، قبله حاجت رواست

کعبه هرگز جای این محراب نتواند گرفت

عاشقان را بوسه پیغام سازد تشنه تر

گوهر سیراب، جای آب نتواند گرفت

در گریبان ریخت گردون ساغر خورشید را

هر تنک ظرفی شراب ناب نتواند گرفت

حلقه دام گرفتاری دهن واکردن است

ماهی لب بسته را قلاب نتواند گرفت

منت الماس از بی جوهری خواهد کشید

هر لب زخمی که از تیغ آب نتواند گرفت

در کهنسالی ندارد ظلم دست از کار خویش

رعشه تیغ از پنجه قصاب نتواند گرفت

هر که چون پروانه دارد داغ آتش طلعتی

چون سپند آرام در مهتاب نتواند گرفت

گردباد خانه بر دوش دیار وحشتیم

را بر جولان ما سیلاب نتواند گرفت

هر که را درد طلب صائب به هم پیچیده است

یک نفس آرام چون گرداب نتواند گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت

اشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت

گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت

برق تا گردید خندان، ابر باریدن گرفت

تا به دامان قیامت روی آسایش ندید

در تماشاگاه او پایی که لغزیدن گرفت

بی تکلف گل ز روی دولت بیدار چید

هر که در خواب از دهانش بوسه دزدیدن گرفت

سبزه خوابیده از آب روان نگرفته است

خط او نشو و نمایی کز تراشیدن گرفت

بر نگاهم لرزه افتاد از تماشای رخش

دست ما را رعشه در هنگام گل چیدن گرفت

حسن را آغوش عاشق پله نشو و نماست

از فشار طوق قمری سرو بالیدن گرفت

صید مطلب را کمندی به ز پیچ وتاب نیست

رشته جا در دیده گوهر ز پیچیدن گرفت

سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام

نیست ممکن عمر را دامن به چسبیدن گرفت

از گلستانی که من دلگیر بیرون آمدم

غنچه تصویر داد دل ز خندیدن گرفت

گر دل بیدار چون مردان به دست آورده ای

می توان دامان منزل را به خوابیدن گرفت

تا نپوشی چشم از دنیا، نگردی دیده ور

پیر کنعان روشنی از چشم پوشیدن گرفت

گوهر غلطان نمی سازد به آغوش صدف

بر دهن بارست دندانی که جنبیدن گرفت

هر کمالی را زوالی هست در زیر فلک

ماه ناقص بدر تا گردید کاهیدن گرفت

می کند زنجیر رگ را پاره خون گرم من

تا به روی سبزه شمشیر غلطیدن گرفت

روزی تن پروران از روزه جز کاهش نشد

آسیابی دانه چون گردید، ساییدن گرفت

می توان صائب به ریزش شد برومند از حیات

شاخ دامان ثمر از سیم پاشیدن گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفت

موج این دریای ساکن اضطراب از من گرفت

نقطه سودای من شد مرکز پرگار چرخ

این کهن دولاب بی پرگار آب از من گرفت

حسن، عالمسوز گردید از نگاه گرم من

چهره مهتاب، رنگ آفتاب از من گرفت

از دل خوش مشرب من موج شد مطلق عنان

کسوت سردرهوایی را حباب از من گرفت

بحر من در هیچ موسم نیست بی جوش نشاط

گریه شادی کند ابری که آب از من گرفت

بس که یکرنگ است با گلشن دل صد پاره ام

می توان چون گل به آسانی گلاب از من گرفت

خواب من صد پرده از دولت بود بیدارتر

خواب را در خواب بیند آن که خواب از من گرفت!

کیست گردون تا تواند کرد چنبر دست من؟

بارها سر پنجه خورشید تاب از من گرفت

می کند روز قیامت کوتهی، گر کردگار

درد و داغ عشق را خواهد حساب از من گرفت

در دل ویرانه من گنجها آسوده است

وقت آن کس خوش که این ملک خراب از من گرفت

معنی نازک به آسانی نمی آید به دست

موی گردید آن میان تا پیچ وتاب از من گرفت

چشم او را کرد صبر من به خون خوردن دلیر

حسن در جام نخستین این شراب از من گرفت

دیده بیدار گردد زود بر مطلب سوار

رفته رفته پای بوسش را رکاب از من گرفت

شور من آورد صائب آسمانها را به وجد

بحر لنگردار هستی انقلاب از من گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113301
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث