به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عمر اگر باقی است بوسی زان دهن خواهم گرفت

خون خود را ازان لب شکرشکن خواهم گرفت

گر به هشیاری حجابش مانع احسان شود

در سر مستی ازان شیرین سخن خواهم گرفت

یا به خون خود لبش را می کنم یاقوت رنگ

یا عقیق آبدارش در دهن خواهم گرفت

از لطافت گر ز آغوشم کند پهلو تهی

رخصت نظاره ای زان سیمتن خواهم گرفت

رشته هستی ز پیچ وتاب اگر کوته نشد

جرعه آبی ازان چاه ذهن خواهم گرفت

همچو قمری رخصت بر گرد سر گردیدنی

هر چه باداباد، ازان سرو چمن خواهم گرفت

گر چه از مینا کسی نگرفته خون جام را

خونبهای دل ازان پیمان شکن خواهم گرفت

چشم من در پاکدامانی کم از یعقوب نیست

سرمه بینش ز بوی پیرهن خواهم گرفت

می شود پامال صائب چون شود دعوی کهن

در همین جا خونبهای خویشتن خواهم گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

از وصال ماه مصر آخر زلیخا جان گرفت

دست خود بوسید هر کس دامان پاکان گرفت

گر به دست و پا نپیچد خار صحرای وجود

می توان ملک دو عالم را به یک جولان گرفت

صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است

خون ما در چشمه خورشید رنگ جان گرفت

گر نگردد طعنه سنگین دلی دندان شکن

می توان خون خود از لبهای او آسان گرفت

دامن پاکان ندارد تاب دست انداز شوق

بوی پیراهن ز مصر آخر ره کنعان گرفت

لقمه بیرون کردن از دست خسیسان مشکل است

ماه نو دق کرد تا از خوان گردون نان گرفت

تا قیامت زلف جانان دستگیر من بس است

چون خس و خاشاک هر دم دامنی نتوان گرفت

قطع پیوند تعلق کار هر افسرده نیست

خار این وادی مکرر برق را دامان گرفت

هر که چون صائب دم بر کرسی همت نهاد

می تواند تاج رفعت از سر کیوان گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفت

آسمان آیینه خورشید را در گل گرفت

این قدر تدبیر در تسخیر ما در کار نیست

مرغ نوپرواز ما را می توان غافل گرفت

پر برون آرد به اندک روزگاری چون خدنگ

هر که را درد طلب پیکان صفت در دل گرفت

دست گستاخی ندارد خار صحرای ادب

ورنه مجنون می تواند دامن محمل گرفت

سبحه از ریگ روان سازم که دست طاقتم

سوده شد از بس شمار عقده مشکل گرفت

دست بردارد اگر از چشم بندی شرم عشق

می توان از یک نگه تیغ از کف قاتل گرفت

بی تکلف می تواند لاف خودداری زدن

هر که در وقت خرام او عنان دل گرفت

چون شرر رقص طرب در جانفشانی می کنم

بس که چون صائب ز اوضاع جهانم دل گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفت

دیو از دست سلیمان عاقبت خاتم گرفت

شوخ چشمی می برد از پیش کار خویش را

دامن گل را ز دست بلبلان شبنم گرفت

مرکز پرگار دولت دل به دست آوردن است

می توان ملک دو عالم را به این خاتم گرفت

رشته نورانی خورشید در سوزن کشید

سوزن عیسی چو ترک رشته مریم گرفت

مشرق اسرار عالم شد سر پر شور ما

این سفالین کاسه آخر جای جام جم گرفت

از تنور آمد برون طوفان و عالمگیر شد

خاکساران نمی باید به دست کم گرفت

عشق از خاکستر ما ریخت رنگ آسمان

این شرار شوخ، اول در دل آدم گرفت

تازه رو برخورد با قسمت دل خرسند ما

سبزه ما فیض بحر از قطره شبنم گرفت

بیش ازین بی پرده حرف عشق را صائب مگوی

کز سخنهای تو آتش در دل عالم گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

گر چنین شمشیر آن بیباک خواهد بر گرفت

موج خون زنگ از دل افلاک خواهد بر گرفت

خاکها در کاسه چشم غزالان کرده است

کی مرا از خاک آن فتراک خواهد بر گرفت؟

آن که از خود برندارد ناز از گردنکشی

کی غمم از خاطر غمناک خواهد برگرفت؟

هر غباری کز دلم اشک صراحی برنداشت

در بهاران آب چشم تاک خواهد بر گرفت

زود می گردد کباب آرزوها خامسوز

گر نقاب از روی آتشناک خواهد بر گرفت

سهل باشد کرد اگر عالم زبان بر من دراز

سیل اشک از راهم این خاشاک خواهد بر گرفت

روی آتشناک خود را می کند شمع مزار

گر به این تمکین مرا از خاک خواهد برگرفت

شاخ گل کرده است در گلزار خوش دستی بلند

تا بر و دوش که را از خاک خواهد برگرفت؟

هیچ زین به نیست صائب کز سر من وا شود

عقده ای گر از دلم افلاک خواهد برگرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

کام خود را کلک مشکین از سخن آخر گرفت

نافه از ناف غزالان ختن آخر گرفت

گر چه عمری کرد کلک تر زبان استادگی

گوش تا گوش زمین را از سخن آخر گرفت

گر چه از داغ غریبی روزگاری سوخت دل

مرهم کافوری از صبح وطن آخر گرفت

چشم مستش گر چه برد از کار دست و دل مرا

شکر لله دستم آن سیب ذقن آخر گرفت

چهره نتوانست شد با روی آتشناک یار

شمع از خجلت سر خود ز انجمن آخر گرفت

در به روی آشنایان بستن از انصاف نیست

سبزه بیگانه خواهد این چمن آخر گرفت

از خزان در روزگار میر عدل نوبهار

خون خود را لاله خونین کفن آخر گرفت

گر چه اول دیده را از پیرهن یعقوب باخت

خون چشم خود ز بوی پیرهن آخر گرفت

من به صد امید ازو چشم نوازش داشتم

خط مشکین کام ازان تنگ دهن آخر گرفت

گر چه از سنگین دلی ما را به یکدیگر شکست

داد ما را خط ز زلف پر شکن آخر گرفت

تیشه در تمثال شیرین گر چه سختیها کشید

جان شیرین مزد دست از کوهکن آخر گرفت

گر چه پیچ و تاب زد بسیار چون نال قلم

ملک معنی صائب شیرین سخن آخر گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت

روی این دریای گوهرخیز را عنبر گرفت

تا چه با پروانه بی دست و پای ما کند

آتشین رویی کز او بال سمندر در گرفت

تا زمین شد جلوه گاه قامت او، آفتاب

خاک را از چهره زرین خود در زر گرفت

دست و پا گم می کند از دور باش ناز او

من که از جرأت توانم دامن محشر گرفت

عشرت روی زمین را برد با خود زیر خاک

از سر کوی تو خشتی هر که زیر سر گرفت

از تن خاکی اثر نگذاشت جان بی قرار

باده پر زور ما خشت از سر خم بر گرفت

می گدازد دولت دنیا دل آگاه را

در رگ جان شمع را آتش ز تاج زر گرفت

گر چه شیرین است کام عالم از گفتار من

از دهان مور می باید مرا شکر گرفت

چشم همراهی مدار از کس، که در روز سیاه

خضر نتواند به آبی دست اسکندر گرفت

نیست مردان را ز مهر مادر گیتی نصیب

زال را از بی کسی سیمرغ زیر پر گرفت

داد بر باد فنا صائب چو گل اوراق ما

بعد ایامی که چرخ از خاک ما را بر گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفت

دامن سجاده را داد از کف و ساغر گرفت

رهن می کردم ردایی را که ننگ دوش بود

وقت مشرب خوش که این بارم ز گردن برگرفت

می شود از همدگر روشن چراغ حسن و عشق

شمع گل از غنچه منقار بلبل در گرفت

با خموشی منع آه گرم از دل چون کنم؟

چون توان با موم راه روزن مجمر گرفت؟

دامن افشان از سر خاکم گذشتن سهل نیست

آتش این شکوه خواهد دامن محشر گرفت

تشنگان حشر، فکر چشمه دیگر کنید

کز لب تبخاله ریزم برق در کوثر گرفت

بیش ازین کاوش مکن با دل که چشم تشنه اشک

از برای گریه کردن آب از گوهر گرفت

شیشه با سنگ و قدح یا محتسب یکرنگ شد

کی ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت

سهل باشد گل به جیب دوستداران ریختن

از ره دشمن به مژگان خار باید بر گر

گر نمی خواهد که در پای تو ریزد رنگ عشق

سرو از قمری به کف چون مشت خاکستر گرفت؟

صائب از مژگان او دعوای خون دل مکن

از شهیدان خونبهای رگ که از نشتر گرفت؟

کلک صائب جوهر خود گر چنین خواهد نمود

در دل یاقوت خواهد برق غیرت در گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت

چون گرفتی، کین کس در دل نمی باید گرفت

یا نمی باید ز آزادی زدن چون سرو لاف

یا گره از بی بری در دل نمی باید گرفت

سد راه عالم بالاست معشوق مجاز

دامن این سرو پا در گل نمی باید گرفت

تا توان سر پنجه دریا چو طوفان تاب داد

تیغ موج از قبضه ساحل نمی باید گرفت

خونبها بهتر ز حفظ آبروی عشق نیست

در قیامت دامن قاتل نمی باید گرفت

با وجود حسن معنی، خواهش صورت خطاست

پیش لیلی دامن محمل نمی باید گرفت

صاف چون آیینه می باید شدن با خوب و زشت

هیچ چیز از هیچ کس در دل نمی باید گرفت

طالب حق را چو تیری کز کمان بیرون جهد

هیچ جا آرام تا منزل نمی باید گرفت

چشم بد بسیار دارد در کمین آسودگی

چون سپند آرام در محفل نمی باید گرفت

آه افسوس است صائب حاصل موج سراب

دامن دنیایی بی حاصل نمی باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

 

زان دهن انگشتر زنهار می باید گرفت

بعد ازان مهر از لب اظهار می باید گرفت

نوبهار آمد، ره گلزار می باید گرفت

داد دل از ساغر سرشار می باید گرفت

در چنین فصلی که عریانی لباس صحت است

پنبه از مینا، ز سر دستار می باید گرفت

بر خود اوضاع جهان هموار کردن سهل نیست

خار بی گل را گل بی خار می باید گرفت

خون خود را لعل کردن کار هر بیدرد نیست

جا به زیر تیغ چون کهسار می باید گرفت

می کند از دوستان خصمی تراوش بیشتر

طوطیان را سبزه زنگار می باید گرفت

هیچ سایل را مبادا کار با سنگین دلان!

بوسه ای زان لب به چندین بار می باید گرفت

موشکافان کفر می دانند شید و زرق را

رشته تسبیح را زنار می باید گرفت

تا به کی شد دل از طول امل در پیچ و تاب؟

از فسون این مهره را از مار می باید گرفت

مشت خاکی را که سامان وصول بحر نیست

دامن سیل سبکرفتار می باید گرفت

تا نگردیده است صائب استخوانت توتیا

گوشه ای زین خلق ناهموار می باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113295
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث