به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در ره عشق که در هر قدمش صد خطرست

دیده آبله را هر مژه از نیشترست

همچو خورشید به یک چشم ببین عالم را

که سرافراز شدن در گرو این نظرست

تشنه باز آمدن از چشمه حیوان سهل است

از قدح با لب مخمور گذشتن هنرست

رحم بر بال وپر خویش کن ای مرغ حرم

نامه حسرت ما خونی صد بال و پرست

چون صدف کاسه دریوزه به نیسان نبریم

جگر تفته ما تشنه آب گهرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست

برگریزان دل و باغ و بهار نظرست

نیست آوارگی اهل طلب را انجام

تا زمین هست بجا، ریگ روان در سفرست

می کند تیغ سیه تاب مرا جوهردار

خارخاری که ز عشق تو مرا در جگرست

حال روشن گهران را همه کس می داند

هر چه در خانه آیینه بود، در نظرست

دل پر خون تهی از زخم زبان می گردد

راحت آبله در زیر سر نیشترست

رهزنی کز تو کند صلح به اسباب غرور

اگر از راه بصیرت نگری، راهبرست

نیست ممکن که به همت دل خود باز کند

تا دل غنچه هواخواه نسیم سحرست

تا به کی سال و مه عمر ز هم پرسیدن؟

حاصل عمر به تحقیق سزاوارترست

ریزشی می کند از راه کرم ابر بهار

ورنه چون سرو، مرادست طلب بر کمرست

شکوه رزق بود بر من قانع تهمت

هست اگر بر دل این مور غباری، شکرست

سخنی کز جگر سنگ برون آرد آه

بی تکلف، سخن صائب خونین جگرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

 

سنگ در دیده ارباب بصیرت گهرست

خاک در پله میزان قناعت شکرست

حسن را نشو و نما از نظر پاک بود

آبروی چمن از شبنم روشن گهرست

دیده بد به تو ای ترک ختایی مرساد!

که بدخشان ز لب لعل تو خونین جگرست

کشتی از باد مخالف متزلزل گردد

دل به جا نیست کسی را که پریشان نظرست

از فضولی است ترا دست تصرف کوتاه

بهله قالب چو تهی کرد مقامش کمرست

آنچه مانده است ز ته جرعه عمرم باقی

خوردنش خون دل و ماندن او دردسرست

می کند قطع به سر، راه طلب را صائب

هر که چون سوزن فولاد حدیدالبصرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

از شکر چاشنی ناله نی بیشترست

اینقدر حسن گلوسوز کجا با شکرست؟

در وطن اهل هنر داغ غریبی دارند

در صدف گرد یتیمی به جبین گهرست

برنگردد ز غلط کرده خود حسن غیور

ورنه از آینه چشم و دل ما پاکترست

از سخن بیش تمتع به سخن سنج رسد

از گهر بهره غواص همین یک نظرست

زاهد از ترک ندارد غرضی جز شهرت

سکه از بهر روایی است که پشتش به زرست

جاهل آن به که به گفتار دهن نگشاید

کودکان را ز لب بام خطر بیشترست

پاس دم دار گر از عمر بقا می طلبی

که بر این مرغ گرفتار، نفس بال و پرست

ساکن از شیشه ساعت نشود ریگ روان

گر چه در جسم بود روح همان در سفرست

پیش چشمی که بود تخم امیدش در خاک

رگ ابری که ندارد گهری نیشترست

مکش از مالش ایام چو بی دردان سر

که چو تن سوده شود صندل صد دردسرست

خواب شیرین بودش بستر و بالین صائب

خانه هر که چو زنبور عسل مختصرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

خط شبرنگ کز او حسن بتان از خطرست

چشم عیار ترا پرده گلیم دگرست

نیست از آب گهر بر جگر تشنه لبان

از لب لعل تو داغی که مرا بر جگرست

ناامیدی است به پیغام لباسی خرسند

ور نه از یوسف ما باد صبا بیخبرست

دولتی را که بود بال هما باعث آن

پیش ارباب بصیرت به جناح سفرست

چه خیال است ز ما خاطر خاری شکند؟

پای پر آبله سوختگان دیده ورست

زنگ افسوس بود قسمتش از نقش و نگار

هر که چون آینه و آب، پریشان نظرست

دیده حسرت غواص نفس باخته ای است

هر حبابی که درین قلزم خون جلوه گرست

طالع شبنم بی شرم بلند افتاده است

ورنه از دامن گل دامن ما پاکترست

در شکرزار قناعت نبود تلخی عیش

دیده مور درین بادیه تنگ شکرست

شکوه از سنگ ندارد گهر ما صائب

هر شکستی که به گوهر رسد از هم گهرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

دوری راه طلب بر دل کاهل بارست

بر دل گرمروان، دیدن منزل بارست

بیش ازین بردل دریا نتوان بار نهاد

ورنه بر کشتی ما لنگر ساحل بارست

غم آواره صحرای طلب منظورست

ور نه گلبانگ جرس بر دل محمل بارست

همت آن است که در پرده شب جود کنند

سایه دست کرم بر سر سایل بارست

غنچه خسبان سراپرده دلتنگی را

گر همه برگ حیات است، که بر دل بارست

در مقامی که سر زلف سخن شانه زنند

باد اگر باد بهشت است، که بر دل بارست

صائب آنجا که کند حسن و محبت خلوت

پرتو شمع سبکروح به محفل بارست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

نغمه را در دل عشاق اثر بسیارست

یک جهان سوخته را نیم شرر بسیارست

سنگ طفلان ندهد فرصت خاریدن سر

شجری را که درین باغ ثمر بسیارست

کوته افتاده ترا تار نفس ای غواص

ورنه در سینه این بحر گهر بسیارست

تازه شد جان گل از شبنم پاکیزه گهر

فیض در صحبت ارباب نظر بسیارست

عمر کوتاه کند خنده شادی چون برق

چشم وا کردن و بستن ز شرر بسیارست

هر دری شارع صد قافله تفرقه است

زود بر در زن ازان خانه که در بسیارست

به خوشی می گذرد روز و شب سنگدلان

خنده کبک درین کوه و کمر بسیارست

مکن آشفته ز اخبار پریشان دل جمع

پنبه در گوش نه آنجا که خبر بسیارست

دل مکن جمع ز همواری ابنای زمان

سگ خاموش درین راهگذر بسیارست

خیزد از کشور ما طوطی شیرین گفتار

گر به خاک سیه هند شکر بسیارست

نتوان شست به هر صید گشودن صائب

ورنه در ترکش من آه سحر بسیارست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

نیست آرام در آن دل که هوس بسیارست

شررآمیز بود شعله چو خس بسیارست

دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب

که هوس در دل مرغان قفس بسیارست

هر قدم اری و هر خار زبان ماری است

آفت دامن صحرای هوس بسیارست

بر تهیدستی ما خنده زدن بیدردی است

به کنار آمدن از بحر ز خس بسیارست

باعث رنجش ما یک سخن سرد بس است

دل چون آیینه را نیم نفس بسیارست

ناقه و محمل و لیلی همه بی آرامند

اثر شعله آواز جرس بسیارست

از تماشای گهر نعل در آتش دارد

ورنه در سینه غواص نفس بسیارست

بر جگرسوختگانی که درین انجمنند

سینه گرم مرا حق نفس بسیارست

از بدان فیض محال است به نیکان نرسد

حق بیداری دزدان به عسس بسیارست

در پی قافله ز افسانه غفلت صائب

نتوان خفت که آواز جرس بسیارست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست

چشم بر روی تو چون آینه بر دیوارست

از فضولی است ترا دیده بینش پر خار

ورنه عالم همه یک دسته گل بی خارست

عالم از سنگدلان قلزم پر کهساری است

کشتی نوح درین ورطه دل هشیارست

نفس آهسته برآور که نمی ریزد گل

در ریاضی که نسیم سحرش بیمارست

چه غم از زیر و زبر گشتن ما دارد عشق؟

نقطه آسوده ز سرگشتگی پرگارست

ای کز اسلام به گفتار تسلی شده ای

کمر خدمت مردم چه کم از زنارست؟

رگ سنگ است ترا هر سر مو از غفلت

با چنین بار، گذشتن ز جهان دشوارست

خوان آراسته را نیست به سرپوش نیاز

سر بی مغز گرفتار غم دستارست

پای بیرون منه از گوشه عزلت زنهار

که بلاهای سیه سایه پس دیوارست

بار عالم همه بر خاطر بینایان است

سوزن از کار فتد رشته چو ناهموارست

دل افگار سیه می شود از سرمه خواب

چشم بیمار چراغ سر این بیمارست

آسمان را غمی از مردن بیکاران نیست

نخل بی بار به دوش چمن آرا بارست

از دو سر کار کسی بسته نگردد هرگز

خنده غنچه پیکان ز لب سوفارست

طاعتی نیست که در پرده خاموشی نیست

ترک گفتار درین بزم، سر کردارست

هنر آن است که در پرده نمایان باشد

جوهر از آینه بیرون چو فتد زنگارست

هوس گنج ترا در دل ویران تا هست

خار این وادی خونخوار زبان مارست

آنچه شیرازه جمعیت دل می دانی

به سراپرده وحدت چو رسی زنارست

غم عالم ز دلم کوه غم او برداشت

این چه فیض است که در دامن این کهسارست

سپری نیست به از مهر خموشی صائب

هر که را جان و دل از تیغ زبان افگارست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

ترک عادت همه گر زهر بود دشوارست

روز آزادی طفلان به معلم بارست

جذبه کاهربا گر چه بلند افتاده است

چه کند با پر کاهی که ته دیوارست

غم روزی و تو کل نشود با هم جمع

بستن توشه درین ره به کمر زنارست

اثر از سبزه بیگانه درین گلشن نیست

چشم گستاخ ترا آینه در زنگارست

خط بی خال بود دایره بی پرگار

خال بی حلقه خط نقطه بی پرگارست

می توان کرد به آهسته رویها هموار

گر چه از سنگدلان روی زمین کهسارست

تا سخن را نکنی راست، میاور به زبان

که بود تیغ کج آن حرف که پهلودارست

گشت خونریزتر از خواب گران مژگانش

بیشتر کار کند تیغ چو لنگردارست

می رسد صبح به خورشید درخشان صائب

دیده هر که چو شبنم همه شب بیدارست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112392
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث