به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مستی حسن، هم از ساغر سرشار خودست

باده لعلیش از لعل گهربار خودست

می توان یافتن از حلقه شدنهای خطش

که به صد چشم دلش واله رخسار خودست

بر گرفتاری ما کی جگرش می سوزد؟

آن که بیش از همه عشاق گرفتار خودست

به کباب دل عاشق نکند تلخ دهن

هر که را نقل می از لعل شکربار خودست

کی به نقد دل و جان دگران پردازد؟

چون مه مصر، عزیزی که گرفتار خودست

دل چون آینه از سنگ توقع دارد

بس که آن آینه رو تشنه دیوار خودست

می کند جلوه مستانه نکویان را مست

بیشتر مستی طاوس ز رفتار خودست

یکقلم فاختگان را خط آزادی داد

سرو موزون تو از بس که هوادار خودست

به پریشانی عشاق کجا پردازد؟

آن که از سلسله زلف، گرفتار خودست

نظر از جلوه خورشید کجا آب دهد؟

شبنم هر که نظرباز به گلزار خودست

عکس خود سیر ندیده است در آینه و آب

بس که اندیشه اش از غمزه خونخوار خودست!

چه گل از روی تو نظاره تواند چیدن؟

که به مستی عرق شرم تو هشیار خودست

چند پوشیده کنی عشق خود از اهل نظر؟

نیست بیمار کسی چشم تو بیمار خودست

چه دهم دل به نگاری که بود واله خویش؟

چه پرستم صنمی را که پرستار خودست؟

نیست ممکن که شود رام به مجنون صائب

رم ز خود کرده غزالی که طلبکار خودست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست

نعل طاوس در آتش ز پر و بال خودست

خبر از حال کسی نیست خودآرایان را

همه جا دیده طاوس به دنبال خودست

می کند زلف سپرداری حسن از آفات

چتر طاوس خودآرا ز پر و بال خودست

آفت چشم ز پی جلوه رنگین دارد

پر طاوس درین دایره پامال خودست

گر شود زیر و زبر هر دو جهان، چون طاوس

حسن مشغول تماشای پر و بال خودست

پر طاوس به صد رنگ برآید هر روز

پای طاوس درین دایره بر حال خودست

چون سکندر جگر تشنه ز ظلمات آرد

هر که نازنده به بخت خود و اقبال خودست

خانه پر شهد چو گردد مگس آواره شود

آفت خواجه مغرور، هم از مال خودست

رنج باریک تو از فربهی امیدست

حرص را دام بلا رشته آمال خودست

پاکی از قید بدن می کند آزاد ترا

بد گهر خار و خس دیده غربال خودست

در خزان خون نخورد بلبل دوراندیشی

که سرش فصل بهاران به ته بال خودست

برندارد سر از آیینه زانو هرگز

صائب از بس خجل از صورت احوال خودست

چشم پوشیده شود روز قیامت محشور

بس که صائب خجل از نامه اعمال خودست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

هر که از درد طلب شکوه کند نامردست

عشق دردی است که درمان هزاران دردست

کثرت خلق به وحدت نرساند نقصان

که علم غوطه به لشکر زده است و فردست

مهر و مه نور دهد تا نظر ما بیناست

چرخ در گرد بود تا سر ما در گردست

کوچه گردان جنون موج سرایی دارند

عشرت روی زمین رزق بیابانگردست

جرم ابنای زمان را ز فلک می دانیم

هر چه شب دزد نماید گنه شبگردست

مس طلا می شود از نور عبادت صائب

روی شبخیز چو خورشید ازان رو زردست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

دل ازان نخل به امید ثمر خرسندست

گره جبهه خوبان، گره پیوندست

پرده خواب گران است سبک مغزان را

سایه بال هما گر چه سعادتمندست

سرو را نیست ز پیوند به خاطر گرهی

دل آزاده ما را چه غم فرزندست؟

دردمندی است پر و بال اثر افغان را

ناخن ناله نی سینه خراش از بندست

هر که ما را کند آزاد ز خود، قبله ماست

عاشقان را به سر دار فنا سوگندست

باش خرسند به قسمت که درین وحشتگاه

هست اگر جنت دربسته، دل خرسندست

عارفان را گله از وحشت تنهایی نیست

نخل چون خوش ثمر افتد غنی از پیوندست

صائب از تنگی دل شکوه ز کوته نظری است

که دل غنچه گل چاک ز شکرخندست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

شب هجران دلم از ناله حسرت شادست

چه توان کرد که فریاد رسم فریادست

رتبه عشق ز معشوق بلندی گیرد

قمری از طعنه کوته نظران آزادست

کار با جذبه عشق است عزیزان، ورنه

بوی پیراهن یوسف گرهی بر بادست

سهل کاری است به فتراک سر ما بستن

صید را زنده گرفتن هنر صیادست

از سواد ورق لاله چنین شد روشن

که سیه بختی و خونین جگری همزادست

هر متاعی که بود قیمت و قدری دارد

آنچه با خاک برابر شده استعدادست

لوح تعلیم ز آیینه به پیشش مگذار

طوطی خط تو در مشق سخن استادست

آفرین بر قلم نافه گشایت صائب

که ز تردستی او ملک سخن آبادست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

شبنم غنچه بیدار دلان چشم بدست

صیقل سینه روشن گهران دست ردست

خودنمایی چه بلاهای نمایان دارد

ایمن از زنگ بود آینه تا در نمدست

به دل پاک نظر کن نه به دستار سفید

سطحیان را نظر از بحر گوهر بر زبدست

پیش ازین خانه صیاد ز خاروخس بود

این زمان خرقه پشمین و کلاه نمدست

در دل هر که حسد نیست غم دوزخ نیست

تخم آن آتش جانسوز شرار حسدست

ما ازین هستی ده روزه به جان آمده ایم

وای بر خضر که زندانی عمر ابدست

مرگ را بیخبران دور ز خود می دانند

چار دیوار جسد در نظر من لحدست

نیست در عالم ایجاد به جز تیغ زبان

بیگناهی که سزاوار به حبس ابدست

نیست در چشمه خورشید غباری صائب

چشم کوته نظران پرده نشین رمدست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

میوه و تخم و گل عالم امکان پوچ است

سر به سر دانه این مزرع ویران پوچ است

هر سری کز می گلرنگ نباشد لبریز

چون کدو در نظر باده پرستان پوچ است

هر حبابی که هوای تو ندارد در مغز

سر برآرد اگر از چشمه حیوان پوچ است

تیر باران حوادث چه کند با عاشق؟

پیش شیران قوی پنجه نیستان پوچ است

هر که سجاده خود بر سر آب اندازد

همچو کف در نظر همت مردان پوچ است

دل خونین نشود با دهن خندان جمع

لاف خونین دلی از پسته خندان پوچ است

هر کجا خامه صائب در گفتار زند

یکقلم زمزمه مرغ خوش الحان پوچ است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

هر که مست است درین میکده هشیارترست

هر که از بیخبران است خبردارترست

سوزن از خار چه خونها که ندارد در دل

خون فزون می خورد آن چشم که بیدارترست

کجی از ما نتوان برد به آتش بیرون

از کمان، ناوک ما خانه نگهدارترست

تیره بختی شب امید بود عاشق را

ابر هر چند سیاه است گهربارترست

از گل روی تو، غافل که تواند گل چید؟

که ز شبنم عرق شرم تو بیدارترست

بازی نرمی آن دست نگارین مخورید

که ز سر پنجه فولاد، دل افشارترست

بار بردار ز دلها که درین راه دراز

آن رسد زود به منزل که گرانبارترست

خط شبرنگ شد آن خال سیه را پر و بال

راهزن در شب تاریک جگردارترست

مکن از از سختی ره شکوه که ره پیما را

می کند سر به هوا راه چو هموارترست

عجز دشمن نشود هوش مرا پرده خواب

بیش می ترسم ازان چشم که بیمارترست

عشرت روی زمین در گره دلتنگی است

از دهنها دهن تنگ شکربارترست

نفس سرکش نشد از توبه ملایم صائب

خار هر چند شود خشک دل آزارترست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

عشق را از دل سودازده ما ننگ است

این پلنگی که با سایه خود در جنگ است

خاطر ساده دلان نقش جهان نپذیرد

شیشه صد میکده گر صرف کند بیرنگ است

چرخ را ناله من بر سر کار آورده است

از دم گرم من این دایره سیر آهنگ است

چون گره بر لب گفتار چو مرکز نزنم؟

عرصه دایره خلق عزیزان تنگ است

سبزی بخت، عبث جلوه فروشی نکند

که بر آیینه ما شهپر طوطی زنگ است

آفتابش به لب بام زوال استاده است

هر که چون شبنم گل، بسته آب و رنگ است

دل بی عشق خطر از دم عیسی دارد

شیشه چون شد تهی از باده، نفس هم سنگ است

سخن تلخ کند نرخ، دل دشمن را

سرکه تند علاج دل سخت سنگ است

چشم بر اطلس افلاک ندارد صائب

کاین قبایی که بر قامت همت تنگ است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

در بهاران سر مرغی که به زیر بال است

از دم سرد خزان ایمن و فارغبال است

هر چه اندوخته ای از تو جدا می گردد

آنچه هرگز نشود از تو جدا، اعمال است

چه کنی دعوی تجرید، که درویشان را

چشم بر حسن مآل است و ترا بر مال است

همه از گردش افلاک شکایت داریم

پایکی خرمن ما گر چه ازین غربال است

می خراشد جگر سنگ، فغان جرسش

یارب این قافله را چشم که در دنبال است؟

شکوه هایی که گره گشته مرا در دل تنگ

تب گرمی است که موقوف به یک تبخال است

به سیاهی شده ای ملتفت از آب حیات

ای که از حسن ترا چشم به خط و خال است

ایمن از دیده شورست جمالی که تراست

کز لطافت گل رخسار تو بی تمثال است

سرو بالای ترا پایه بلند افتاده است

ساق سیمین ترا هاله مه خلخال است

نیست ممکن نکند رحم به دردی که مراست

دل بیدرد تو هر چند که فارغبال است

نیست از عیب خود آگاه، خودآرا صائب

چشم طاوس ز کوته نظری بر بال است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112746
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث