به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است

گردبادی که درین بادیه سرگردان است)

(دل رم کرده ما را به تغافل مسپار

که سبکسیرتر از سنگ کف طفلان است)

هر که بر عیب کسان پرده نپوشد صائب

هست صد جامه اگر بر بدنش، عریان است

گرد مشکل ما خونی صد دندان است

مهره عقل درین دایره سرگردان است

سر بی داغ، نگین خانه بی یاقوت است

دل بی آه، سفالی است که بی ریحان است

بید را بی ثمری پاس شکستن دارد

زان سر دار بلندست که بی سامان است

هر کسی دست ارادت به رکابی زده است

سر سودازدگان در قدم چوگان است

چون نخندد سر منصور چو گل بر سر دار؟

عیش فرش است در آن خانه که بی دربان است

گرد کلفت نفشاند از دل موری یک بار

زین چه حاصل که سراپای فلک دامان است؟

حلقه شد قامت مجنون ز گرانباری فکر

خط دیوانی زنجیر چه مشکل خوان است!

سبز از آبله دست شود تخم امید

مایه ابر بهاران ز کف دهقان است

دیده حرص ترا بال پریده نشکست

این همه نعمت الوان که بر این نه خوان است

بیخودی برد به جولانگه مقصود مرا

ای خوش آن خواب که مفتاح در زندان است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:01 PM

از گرانخوابی ما عمر سبک جولان است

لنگر کشتی ما بال وپر طوفان است

سادگی بین که همان فکر اقامت داریم

گر چه گوی سر ما در خم نه چوگان است

می برد قامت خم رو به اجل پیران را

این کمانی است که چون تیر سبک جولان است

نیست پروای عدم دلزده هستی را

از قفس مرغ به هر جا که رود بستان است

هیچ کس ز اهل بصیرت دل ما را نشاخت

جوهری را چه گنه، گوهر ما غلطان است

دل سرگشته به کونین نمی آمیزد

گوی آماده زخم از دو سر چوگان است

تو نداری سر آزادی ازین بند گران

ورنه هر موجه این بحر بلا سوهان است

هر که در دایره پرده نشینان سخن

بی طلب پای نهد، سنگ ته دندان است

چون فلاخن که کند سنگ سبک جولانش

خواب سنگین سبب شوخی آن مژگان است

دل روشن نکند دعوی دانش صائب

عرض جوهر ندهد آینه چون رخشان است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:01 PM

برق خاشاک گنه، روزه تابستان است

دود این آتش جانسوز به از ریحان است

می توان یافت ز سی پاره ماه رمضان

آنچه ز اسرار الهی همه در قرآن است

هست در غنچه لب بسته این ماه نهان

گلستانی که نسیمش نفس رحمان است

مشو از عزت این مهر الهی غافل

که درین مهر بی گنج گهر پنهان است

ماه رویی که شب قدر بود یک خالش

در سراپرده ماه رمضان پنهان است

میکند روزه ماه رمضان عمر دراز

مد انعام درین دفتر و این دیوان است

غفلت از تشنگی و گرسنگی کم گردد

که لب خشک بر این بند گران سوهان است

باش با قد دو تا حلقه این در صائب

که مراد دو جهان در خم این چوگان است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:01 PM

 

زنگ آیینه من صحبت بیدردان است

نفس سوختگان مغز مرا ریحان است

نعل پیران بود از قامت خم در آتش

این کمانی است که چون تیر، سبک جولان است

آفتابی که بود ایمن از آسیب زوال

قرص نانی است که بر سفره درویشان است

آسیایی که ز خود آب بیرون می آرد

زیر گردون سبکسیر همین دندان است

می دهد زود سر سبز ز غفلت بر باد

هر که چون پسته درین بزم لبش خندان است

نیست در قافله گریه ما پیش و پسی

صدف دیده ما پر گهر غلطان است

می رسد زود به خورشید چو شبنم صائب

دیده هر که درین سبز چمن حیران است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:01 PM

دل ز خال لب منظور گرفتن ستم است

دانه را از دهن مور گرفتن ستم است

خون خود ما به دو چشم تو نمودیم حلال

باده از مردم مخمور گرفتن ستم است

سخن تنگدلان را نبود پا و سری

خرده بر غنچه مستور گرفتن ستم است

در تنوری چه نفس راست نماید طوفان؟

سر این باده پر زور گرفتن ستم است

شور باشد نمک محفل ما باده کشان

بر جراحت ره ناسور گرفتن ستم است

به قدح دست مکن پیش خم باده دراز

تا بود مهر، ز مه نور گرفتن ستم است

عشق در عقل تهی مغز عبث پیچیده است

پنجه با مردم بی زور گرفتن ستم است

گر چه ظرف سخن حق نبود مردم را

دهن جرأت منصور گرفتن ستم است

در چنین وقت که از دست تو می ریزد آب

دست بر آتشم از دور گرفتن ستم است

دزد را دار کند راست، ترحم مکنید

که عصا را ز کف کور گرفتن ستم است

زخم در کان نمک کهنه نگردد صائب

دل ازین عالم پر شور گرفتن ستم است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:01 PM

بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است

مجلس عیش به یک شیشه صهبا گرم است

که گذشته است ازی بادیه دیگر، کامروز

می جهد نبض ره و سینه صحرا گرم است؟

سرد شد معرکه عالم و چون بیخبران

همچنان در سر ما ذوق تماشا گرم است

چون چراغ سحری پا به رکاب سفرست

سر هر کس که ز کیفیت صهبا گرم است

رهرو عشق محال است ز پا بنشیند

پشت این موج سبکسیر به دریا گرم است

صبح محشر ز جگر صد نفس سرد کشید

همچنان بسترم از آتش سودا گرم است

گردبادش به نظر جلوه فانوس کند

بس که از ناله من دامن صحرا گرم است

ریگ از موج برآورد به زنهار انگشت

بس که مجنون مرا نقش کف پا گرم است

فیض ما چون نفس صبح بود عالمگیر

همچو خورشید سر عالمی از ما گرم است

گل ز شبنم نتوانست عرق کردن خشک

بس که در کوی تو بازار تماشا گرم است

دارد از حلقه خود نعل در آتش شب و روز

بس که در صید دل آن زلف چلیپا گرم است

گر چه شد هر سر موی تو چو کافور سفید

از تب حرص ترا باز سراپا گرم است

از سموم است اگر گرمی صحرا صائب

جگر سوختگان از نفس ما گرم است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:01 PM

پشت دست تو به از آینه روی گل است

گرد دامان تو جان بخش تر از بوی گل است

شوخی حسن، نگه را هوس آلود کند

رخنه باغ هر از خنده دلجوی گل است

می رسد بوی سپند از دل بلبل به مشام

تا دگر دیده گستاخ که بر روی گل است؟

از پریشان نظری حلقه بیرون درست

شبنم ما که چو آیینه به زانوی گل است

خوی گل مردم بیدرد ملایم دانند

ورنه بلبل کف خاکستری از خوی گل است

پیش چشمی که کند همچو هدف خود را جمع

خار تیری ز کمانخانه ابروی گل است

خاطر جمع ز آشفته دماغان مطلب

که پریشان سفری لازمه بوی گل است

بر سر گنج زند مار بر آتش خود را

بر حذر باش ازان خار که پهلوی گل است

چون نسیم سحری نیست قرارش صائب

هر که را نعل در آتش ز تکاپوی گل است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:00 PM

پیش من ثابت و سیار فلک مرغوب است

خرده گل همه در دیده بلبل خوب است

حاصل گردش افلاک دم صبح بود

از نفس آنچه شمرده است همان محسوب است

بس که شد سختی ایام گوارا بر من

هر که بر سینه زند سنگ مرا، دلکوب است

نسبت شمع به رخسار تو از بی بصری است

هر چه در پرده شب جلوه کند معیوب است

سهل کاری است گذشتن ز تماشای بهشت

هر که صبر از رخ خوب تو کند ایوب است

بی کشش کوشش عاشق به مقامی نرسد

فارغ از سعی بود سالک اگر مجذوب است

دلپذیرست ز نزدیکی گل نشتر خار

هر جفایی که ز محبوب رسد محبوب است

هر که از راه ادب دست فضولی اینجا

بر دل خویش نهد، در کمر مطلوب است

نوخطان گرد غم از سینه من می روبند

دایم این غمکده را بال پری جاروب است

شد ز پیراهن ازان زخم زلیخا ناسور

که عبیرش ز غبار نظر یعقوب است

گر چه در وصل بود عاشق حیران صائب

همچنان چشم به راه خبر و مکتوب است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست

می دهد هر که ازین راه خبر، بیخبرست

از سرانجام دل، آگاه نباشد عاشق

شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست

در سر دل تو چه دانی که چه دولتها هست؟

صدف پست ز اقبال گهر بیخبرست

عشق با جرأت گفتار نمی گردد جمع

طوطی از حسن گلوسوز شکر بیخبرست

لذت سوده الماس نمی یابد چیست

بس که از لذت داغ تو جگر بیخبرست

از گرانجانی خود پشت به کوه افکنده است

کشتی از قوت بازوی خطر بیخبرست

چون نسوزد جگر سنگ به نومیدی من؟

که عقیق تو ازین تشنه جگر بیخبرست

قدح تلخ مکافات کند مخمورش

شم مستی که ز ارباب نظر بیخبرست

آن که بر بیخبری طعن زند مستان را

خبر از خویش ندارد چه قدر بیخبرست

ناله ای کز سر در دست، اثرها دارد

چون نواهای تو صائب ز اثر بیخبرست؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

راز من نقل مجالس ز صفای گهرست

همچو آیینه مرا هر چه بود در نظرست

زین چه حاصل که رخ یار مرا در نظرست؟

چشم حیرت زدگان حلقه بیرون درست

توشه برداشتن آیینه سبکباران نیست

جگر خویش خورد هر که به ما همسفرست

به خموشی چمن آرا لب مرغان را بست

سنگ دندان پریشان سخنان گوش کرست

تکیه بر دوستی ساخته خلق مکن

کاین بنایی است که ناساخته زیر و زبرست

پنبه بر داغ دل هر که گذاری امروز

تیغ خورشید قیامت چو برآید، سپرست

هر که در چشمه سوزن سفر دریا کرد

سفرش باد مبارک که حدیدالبصرست

شکرابی که ازان عیش رقیبان تلخ است

به مذاق من دلسوخته شیر و شکرست

خار را تشنه جگر سر به بیابان ندهد

هر که چون آبله در راه طلب دیده ورست

گر چه موی کمر و رشته جان باریک است

جاده حسن سلوک از همه باریکترست

صائب این آن غزل حضرت سعدی است که گفت

عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 6:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112392
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث