به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت

نتوان پنبه چنین از سر مینا برداشت

چشمه آبله ما به گهر پیوسته است

غوطه در گنج زد آن کس که پی ما برداشت

وادی عشق شد از سلسله جنبان معمور

شوق روزی که مرا سلسله از پا برداشت

باز چون حلقه زنجیر، سلاست دارد

زلف هر چند که ربط از سخن ما برداشت

کرد دیوانگیم در در و دیوار اثر

کعبه چون محمل لیلی ره صحرا برداشت

چه خیال است مرا چرخ سبکبار کند؟

بار سوزن نتوانست ز عیسی برداشت

سایه اش خونی چندین کمر کوهکن است

کوه دردی که دل از عشق تو تنها برداشت

حسن بی پرده بود پرده بینایی چشم

ساده لوح آن که ترا پرده ز سیما برداشت

دامن دشت جنون عالم نومیدی نیست

خواهد از خاک مرا آبله پا برداشت

در تلافی گهر افشاند و همان منفعل است

قطره ای چند که ابر از دل دریا برداشت

دامن عمر ابد را نتوان داد از دست

شانه چون دست ازان زلف چلیپا برداشت؟

گر چنین داده خود باز ستاند صائب

غیر عبرت نتوان هیچ ز دنیا برداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

تا من دلشده را دست ز گردن برداشت

جوهر تیغ تو چون سلسله شیون برداشت

شد ز دلبستگی از اشک وداعم سرسبز

خار خشکی که مرا دست ز دامن برداشت

نیست در بندگی سرو قدان آزادی

نتوان فاخته را طوق ز گردن برداشت

حسن هر چند نیارد دو جهان را به نظر

نیست ممکن که تواند نظر از من برداشت

هر که زیر فلک از رخنه دل غافل شد

چشم در خانه تاریک ز روزن برداشت

نیست بی آبله نقش قدم گرمروان

در گهر غوطه زد آن کس که پی من برداشت

در نظر داشت شکست دل چون شیشه من

هر که سنگ از ره من همچو فلاخن برداشت

حاصلی داشت اگر مزرع بی حاصل من

دانه ای بود که مور از سر خرمن برداشت

منم آن منزل بی آب درین دامن دشت

که پشیمان نشد آن کس که دل از من برداشت

شد مسیحا به تجرد ز علایق آزاد

چه کند رشته به آن تیغ که سوزن برداشت؟

سوز پنهانی من در دل او کار نکرد

سنگ، سردی نتوانست ز آهن برداشت

کرد پر گوهر شهوار صدف را صائب

هر که عبرت ز جهان از دل روشن برداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

از زر و سیم جهان پاس نظر باید داشت

دل به چیزی مگذارید که برباید داشت

یوسف مصر شنیدی که ز اخوان چه کشید

چه توقع ز عزیزان دگر باید داشت

تا نسوزد دلت از داغ عزیزان چمن

در بهاران سر خود در ته پا باید داشت

دو سه روزی که درین سبز چمن مهمانی

همچو نرگس به ته پای نظر باید داشت

می شود خوار، کند هر که عزیزان را خوار

عزت مردم پاکیزه گهر باید داشت

روی دل نیست سزاوار به این مشت جماد

پشت چون سکه خوش نقش به زر باید داشت

تا مگر دولت ناخوانده درآید از در

چشم چون حلقه شب و روز به در باید داشت

چون مگس چند طلبکار جراحت باشی؟

دیده از عیب خلایق به هنر باید داشت

همت پیر خرابات بلند افتاده است

چون سبو دست طلب در ته سر باید داشت

ذکر بی خاطر آگاه نفس سوختن است

پاس تسبیح ز صد راهگذار باید داشت

تا شود خرده جان تو یکی صد صائب

چشم بر سوختگان همچو شرر باید داشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

جوش می خشتی اگر از خم صهبا برداشت

سقف این میکده را جوش من از جا برداشت

دست اگر در کمر کوه کند می گسلد

زور شوقی که مرا سلسله از پا برداشت

شوری از ناله مجنون به بیابان افتاد

که دل از سینه لیلی ره صحرا برداشت

من نه آنم که تراوش کند از من سخنی

پرده از راز من آن آینه سیما برداشت

پای من بر سر گنج است به هر جا که روم

تا که از خاک مرا آبله پا برداشت

چه ز اندیشه تجرید به خود می لرزی؟

سوزنی بود درین راه، مسیحا برداشت

شرم اندیشه گداز تو که روزافزون باد

از دل اهل هوس یاد تمنا برداشت

طاقت دیدن همچشم که دارد صائب؟

دید از دور مرا بلبل و غوغا برداشت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیست

حسن مستور ترا جز تو تماشایی نیست

مشرق و مغربش از رخنه دل باشد و بس

همچو مه پرتو رخسار تو هر جایی نیست

بیقراران تو منزل نشناسند که چیست

ریگ را ماندگی از بادیه پیمایی نیست

بر سر دولت تنهایی خود می لرزد

اضطراب دل خورشید ز تنهایی نیست

طوطی من سبق از سینه خود می گیرد

پشت آیینه مرا مانع گویایی نیست

ناخدا لنگر بیتابی خلق است، ارنه

کشتیی نیست درین بحر که دریایی نیست

دل بود مانع بینایی عارف صائب

چشم پوشیدن ما مانع بینایی نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

بی لب ساغر می دیده خونپالا داشت

خم دلی پر گله از سرکشی مینا داشت

این زمان بر سر هر فاخته ای می لرزد

آن که چون سرو دو صد عاشق پا بر جا داشت

لب ساغر به مذاقم نمکین می آید

چشم شور که خم اندر خم این مینا داشت؟

بی جراحت کسی از مرحله عشق نرفت

تیغ الماس به کف سبزه این صحرا داشت

رنگ ناسور ز آیینه داغم نزدود

پنبه هر چند درین کار ید بیضا داشت

صائب آن عهد کجا رفت که از سوختگان

داغ او گوشه چشمی به من شیدا داشت؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیست

غنچه هر جا بود از فکر چمن خالی نیست

روح در جسم من از شوق ندارد آرام

در گهر آب من از قطره زدن خالی نیست

چون سر زلف همان حلقه بیرون درم

گر چه یک مویم ازان عهد شکن خالی نیست

چشم بد را به لب خشک ز خود دور کنم

ورنه از خون جگر ساغر من خالی نیست

در سراپای تو هر گوشه که آید به نظر

از شکر خنده چو آن کنج دهن خالی نیست

حسن بیرنگ به هر کس ننماید خود را

ورنه در فصل خزان نیز چمن خالی نیست

اگر اندیشه معشوق هم آغوش بود

سر کشیدن به گریبان کفن خالی نیست

لب هر جام درین بزم لب منصورست

گر چه این معرکه از دار و رسن خالی نیست

داغ در زیر سیاهی بود از چشم ایمن

من و آن باغ که از زاغ و زغن خالی نیست

مصر را شوق وطن کرد به یوسف زندان

گر چه از چاه حسد خاک وطن خالی نیست

جوی خشکی است، چو ساقی نبود، شیشه و جام

از گل و سرو چه حاصل که چمن خالی نیست؟

جز سخن مغز دگر نیست درین عالم پوچ

این چه پوچ است که گویند سخن خالی نیست؟

لاله طور تجلی است دل من صائب

هرگز از داغ جنون کاسه من خالی نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

در پریشان نظری غیر پریشانی نیست

عالمی امن تر از عالم حیرانی نیست

قفس تنگ فلک جای پر افشانی نیست

یوسف نیست درین مصر که زندانی نیست

از جهان با دل خرسند بسازید چو مور

کاین گهر در صدف تاج سلیمانی نیست

چون ره مرگ سفیدی کند از موی سفید

وقت جمعیت اسباب تن آسانی نیست

تیر کج را ز کمان دور شدن رسوایی است

زیر گردون وطن ما ز گرانجانی نیست

نیست از نقص جنون، خانه نشین گر شده ایم

عشق، شهری است درین عهد، بیابانی نیست

ساده کن لوح دل روشن خود را از نقش

که بصیرت به سواد خط پیشانی نیست

در دل خاک، شهان گنج گهر گر دارند

گنج بی سیم و زران جز غم پنهانی نیست

به که بر لب ننهد ساغر بی پروایی

هر که را حوصله زهر پشیمانی نیست

سر زلف تو نباشد، سر زلف دیگر

از برای دل ما قحط پریشانی نیست

اژدها می شود این مار ز مهلت صائب

رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

در بیابان جنون سلسله پردازی نیست

روزگاری است درین دایره آوازی نیست

نه همین کوچه و بازار ز مجنون خالی است

در بیابان جنون نیز نظربازی نیست

وحشت آباد بود در نظر من شهری

که به هر کوچه او خانه براندازی نیست

برنیاید نفس از طوطی شیرین گفتار

در حریمی که رخ آینه پردازی نیست

به چراغ مه و خورشید نگردد روشن

هر حریمی که در او شعله آوازی نیست

می توان یافت ز پیچیدگی بال و پرم

که به گیرایی مژگان تو شهبازی نیست

نیست ممکن که تراود سخن از من صائب

در حریمی که در او چشم سخن سازی نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیست

سرمه در چشم کم از داروی بیهوشی نیست

سخن تلخی اگر می گذرانی مردی

دعوی حوصله تنها به قدح نوشی نیست

خوشه ما به دهن دانه آتش دارد

برق با خرمن ما مرد هم آغوشی نیست

دست تکلیف مکن در کمرم ای رضوان

سبزه باغچه خلد، بناگوشی نیست

می توان یافت ز عنوان جبین مضمون را

هیچ علمی چو زبان دانی خاموشی نیست

در دیار ستم از نامه صد پاره ما

جای در رخنه دیوار فراموشی نیست

دردسر تا نکشی صائب ازین بیخبران

گوشه ای امن تر از عالم خاموشی نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113194
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث