به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در غم و شادی ایام مرا حال یکی است

فصل هر چند کند جامه بدل سال یکی است

حرص دایم ز برای دگران در گردست

حال این بی بصر و دیده غربال یکی است

عرق سعی برای دگران می ریزد

حاصل خواجه ز مال خود و حمال یکی است

هر نفس اهل هوس نیت دیگر دارند

دل این طایفه و قرعه رمال یکی است

پیش سوزن که به یک چشم جهان را بیند

گوهر عیسی و خرمهره دجال یکی است

پیش جمعی که ازین نشأه به تنگ آمده اند

شادی مردن و آزادی اطفال یکی است

دل اگر نرم شود کار جهان آسان است

گره سخت به سررشته آمال یکی است

ادب پیر خرابات نگهداشتنی است

طبع پیران و دل نازک اطفال یکی است

تا رسیدم به پریخانه وحدت صائب

پای طاوس مرا در نظر و بال یکی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

لطف و قهر تو به چشم من غمناک یکی است

نظر مرحمت و حلقه فتراک یکی است

چه گره واکند از خاطر من ابر بهار؟

دانه سوخته و خاطر غمناک یکی است

نسبتی نیست به خورشید گل روی ترا

اینقدر هست که خوی تو و افلاک یکی است

چون خزان آتش بیداد زند در گلشن

چهره نازک گل با خس و خاشاک یکی است

نشود نشأه می مختصر از شیشه و جام

فیض جام جم و آیینه ادراک یکی است

رتبه مردم افتاده کجا، خاک کجا

گر چه در مرتبه، افتادگی و خاک یکی است

بیخبر شد ز جهان هر که گرفتار تو شد

فیض زنجیر تو و سلسله تاک یکی است

به قبول نظر عشق توان گشت تمام

در همه روی زمین آینه پاک یکی است

سربرآورده ام از قلزم وحدت صائب

سرمه در دیده انصاف من و خاک یکی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

نغمه ها گر چه مخالف بود، آواز یکی است

پرده هر چند که بسیار شود، ساز یکی است

کثرت موج ترا در غلط انداخته است

ورنه در سینه دریا گهر راز یکی است

ذره و مهر، صفای دل ازو می یابند

صد هزار آینه و آینه پرداز یکی است

چون نگردند به گرد سر مجنون شب و روز؟

شوخ چشمند غزالان و نظرباز یکی است

صید فرش است درین دامگه، اما صیدی

که دهد سینه خود طرح به شهباز یکی است

ز اختلاف سخن از راه نیفتی صائب

که درین پرده نه توی، سخنساز یکی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

شهد در خانه پر روزن زنبور یکی است

شمع هر چند که بسیار بود، نور یکی است

غنچه بیهوده سرانگشت نگارین کرده است

ناخن آن کس که زند بر دل ناسور یکی است

در محیطی که ز دل نقش دو عالم شوید

آن که از صفحه خاطر نشود دور یکی است

سفر از خویش چو کردی، همه جا معراج است

منبر و دار، بر حالت منصور یکی است

تا به دریا نرسد سیل، نمی آرامد

پیش ما خانه ویرانه و معمور یکی است

الفت آهوی وحشی گرهی بر بادست

شوخ چشمی که نگردد ز نظر دور یکی است

ابر رحمت نکند فرق گل و خار از هم

عزت مست درین مجلس و مستور یکی است

عشق باری است که در پله برداشتنش

کمر طاقت کوه و کمر مور یکی است

خاک گردید و نشد چهره اش از می گلفام

طالع جام من و کاسه طنبور یکی است

غرض از ظرف اگر خوردن آب است و طعام

کاسه چوبین من و کاسه فغفور یکی است

سخن آن است کز او زنده دلی گرم شود

لب افسرده بیانان و لب گور یکی است

بی بصیرت چه شناسد سخن صائب را؟

تلخ و شیرین به مذاق دل رنجور یکی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

ترجمان دل صاحب نظران خاموشی است

حجت ناطق کامل هنران خاموشی است

رخنه آفت معموره دل گفتارست

مهر گنجینه روشن گهران خاموشی است

خامشی لنگر آرام بود دلها را

کمر وحدت این سیمبران خاموشی است

شاهد روشنی دل، نفس سوخته است

سرمه دیده بالغ نظران خاموشی است

کف دریای گهرخیز نظر، گفتارست

لنگر کشتی چشم نگران خاموشی است

حرف، نخلی است که در شارع عام افتاده است

روزی خاصه بی برگ و بران خاموشی است

ذوق گفتار نصیب دگران می باشد

باغ دربسته خونین جگران خاموشی است

سیردل بی لب خاموش ندارد پرگار

نقطه مرکز بی پا و سران خاموشی است

آنچنان کآینه را پنبه کند پاک از گرد

صیقل سینه روشن گهران خاموشی است

چند مشغول توان شد به سخن پردازی؟

صائب آیینه کامل نظران خاموشی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

مایه پرورش عالم اسباب یکی است

باغ هر چند به صد رنگ بود آب یکی است

لطف چون قهر مرا زیر و زبر می سازد

نسبت سیل به این خانه و مهتاب یکی است

محو دیدار ندارد خبر از لطف و عتاب

چشم حیرت زدگان را نمک و خواب یکی است

غافل از مستی حسنی ز جگرسوختگان

داغ در چشم تو و لاله سیراب یکی است

چه کنم آه که در دیده بی پروایان

صبر آیینه و بیتابی سیماب یکی است

عجز و قدرت نشود مانع بیباکی عشق

خانه شاه و گدا در ره سیلاب یکی است

قانع از قامت یارست به خمیازه خشک

بخت آغوش من و طالع محراب یکی است

دل سودازده را مایه سرگردانی است

حلقه چشم تو و حلقه گرداب یکی است

نیست در مشرب من ساده و نوخط را فرق

درد پیش من مخمور و می ناب یکی است

رشته جان من و رشته آن موی کمر

چون نپیچند به یکدیگر اگر تاب یکی است؟

در میان گل و مل نیست دورنگی صائب

مدت جوش گل و جوش می ناب یکی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

عالم امنی اگر هست همین بیهوشی است

هست اگر جنت در بسته همین خاموشی است

هر که افتاده به زندان خرد می داند

که پریخانه صاحب نظران بیهوشی است

ای صبا درگذر از غنچه لب بسته من

که گشاد دل من در گره خاموشی است

در سر تیغ زبان بیهده گویان را نیست

فتنه هایی که نهان زیر سر سر گوشی است

پختگی در خور جوش است درین میخانه

خامی باده نارس گنه کم جوشی است

گل بی خاری اگر هست درین خارستان

پیش صاحب نظران مهر لب خاموشی است

غرض از خوردن می صائب اگر بیخبری است

خوردن خون دل خود چه کم از می نوشی است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟

از دم گرم که آب گهرش سوخته است؟

تا چه گستاخی ازان طوطی خط سرزده است

که لب چون شکرت بال و پرش سوخته است؟

هیچ اندیشه ز خورشید قیامت نکند

هر که از داغ عزیزی جگرش سوخته است

دیدن دامن تر چند شود دوزخ من؟

ای خوشا لاله که دامان ترش سوخته است

می زند موج ز خاکستر او آب حیات

هر دلی را که فروغ گهرش سوخته است

دل پر داغ من از سردی دوران، ماند

به درختی که ز سرما ثمرش سوخته است

اشک در پرده دل سوخت ز سوز جگرم

جای رحم است بر آن گل که زرش سوخته است

خنک آن سینه که از شعله بی پروایی

آرزوهای جهان در جگرش سوخته است

باز چون شعله جواله ندارد آرام

گر چه پروانه ما بال و پرش سوخته است

دوری بحر مرا سوخت، خوشا آن غواص

که نفس در دل بحر گهرش سوخته است

می رسد سوخته جانی به مراد دو جهان

که مراد دو جهان در نظرش سوخته است

این قدر داغ دل لاله جگر سوز نبود

بر دل گرم که یارب جگرش سوخته است؟

در طریقت کسی از گرمروان در پیش است

که درین راه، نفس بیشترش سوخته است

دامن دشت جنون بی اثر مجنون نیست

لاله دستی است که در زیر سرش سوخته است

گر چه یاقوت نمی سوزد از آتش صائب

لاله از آتش گلها جگرش سوخته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:24 PM

نه همین دل ز لب لعل تو پر شور شده است

که جگرگاه بدخشان ز تو ناسور شده است

شوخ چشمی که نظر بر دل من دوخته است

سینه سنگ ازو خانه زنبور شده است

خانه آینه در بر رخ یوسف بندد

بس که از نعمت دیدار تو معمور شده است

دایم از جوش جنون سینه من صد چاک است

سنگ مینای من این باده پر زور شده است

می کند خوش سخنی صافدلان را دشمن

دیده آینه بر طوطی ما شور شده است

نشود کشته عشق از سخن حق خاموش

دار از بیخبری منبر منصور شده است

ذره ای نیست که از مهر تو خالی باشد

در زمان تو فلک یک سر پر شور شده است

صائب آن بلبل آتش نفسم عالم را

که قفس از دم گرمم شجر طور شده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:17 PM

دیدن تازه خطان شاهد بالغ نظری است

واله آیه رحمت نشدن بی بصری است

بر خود از خجلت آن موی میان می پیچد

مور هر چند که مشهور به نازک کمری است

ناله من چه کند با تو که شور محشر

کوه تمکین ترا قهقهه کبک دری است

چون دل از دامن صحرای جنون بردارم؟

من که هر موج سرابم به نظر بال پری است

بر دل من که زبی همنفسی غنچه شده است

نفس سوخته عشق نسیم سحری است

همچو خورشید به یک چشم جهان را دیدن

نیست از نقص بصیرت که ز روشن گهری است

از بصیرت نبود خرج تماشا گشتن

چشم پوشیدن از اوضاع جهان دیده وری است

ساده لوحان حریصش به گره می بندند

گر چه چون ریگ روان خرده جانها سفری است

هر کمالی است در اینجا به زوال آبستن

تیغ خود را چو سپر کرد مه نو سپری است

نیست ممکن که نلرزد ز شکستن بر خویش

شیشه هر چند که در کارگه شیشه گری است

این که از شهپر طاوس مگس ران سازند

در زمین سیه هند، گل جلوه گری است

صائب از داغ غریبی به وطن می سوزد

همچو یعقوب مقیمی که عزیزش سفری است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:17 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112396
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث