به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عبیر زلف به جیب صبا نباید ریخت

به چشم بی بصران توتیا نباید ریختی

به زود، باده به اهل ریا نباید داد

به خاک شوره زار بقا نباید ریخت

ز سوز دل پر و بال من است زخم زبان

چو برق، خار مرا پیش پا نباید ریخت

به سخت رویی گردون صبور باید بود

وگرنه دانه درین آسیا نباید ریخت

خراب حالی قصر حباب می گوید

که رنگ خانه ز دریا جدا نباید ریخت

ز بی بضاعتی خویش آب خواهی شد

ز دل برون غم خود پیش ما نباید ریخت

دلیل عزت اهل سخن همین کافی است

که خرده های قلم زیر پا نباید ریخت

چو ماه مصر، سخن را عزیز باید داشت

گهر چو آبله در دست و پا نباید ریخت

بس است روزی طوطی شکرزبانی خویش

شکر به صائب شیرین نوا نباید ریخت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

فروغ روی تو برقی به خرمن گل ریخت

که جای نغمه شرار از زبان بلبل ریخت

ز سیر باغ نمکسود می شود دلها

نمک به خنده گل بس که شور بلبل ریخت

ز هوش برد چمن را چنان نظاره تو

که شبنم آب مکرر به چهره گل ریخت

نسیم زلف که یارب گذشت ازین گلشن؟

که پیچ و تاب طراوت ز زلف سنبل ریخت

به دیدن از رخ گلهای تازه قانع شو

که هر که چید گل از باغ، خون بلبل ریخت

نبود حوصله سوز اینقدر می گلرنگ

عرق ز چهره ساقی مگر درین مل ریخت؟

حریف برق تجلی که می تواند شد؟

که کوه طور به صحرا ازین تزلزل ریخت

ز چهره عرق افشان او که حرفی گفت؟

که رنگ شرم و حیا لاله لاله از گل ریخت

ز بردباری دشمن خدا نگه دارد!

که بارها دم تیغ از من از تحمل ریخت

کدام سرد نفس رو به این گلستان کرد؟

که همچو برگ: خزان دیده، بال بلبل ریخت

حذر نمی کند از اشک من فلک، غافل

که سیل گریه من صد هزار ازین پل ریخت

شد از عذار تو خورشید آفتاب زده

ز آفتاب اگر رنگ چهره گل ریخت

به زور، می به حریفان دهد غلط بخشی

که زهر در قدح من به صد تأمل ریخت

ز خار زار قدم بر بساط گل دارم

مرا که برگ سفر در قدم توکل ریخت

توقع صله صائب ز نو گلی دارم

که زر به دامن گلچین به رغم بلبل ریخت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

بتان که صید به نیرنگ می نمایندت

کباب آتش بیرنگ می نمایندت

اگر برون کنی از دل هوای آزادی

بهشت در قفس تنگ می نمایندت

ببر ز مردم غافل که این گرانجانان

گران رکاب تر از سنگ می نمایندت

به ناخنی که رسد، پرده را بگردانند

معاشران که هماهنگ می نمایندت

گر از لباس برآیی نمی شناسندت

همین گروه که یکرنگ می نمایندت

ز زنگ، آینه دل اگر بپردازی

هزار آینه در زرنگ می نمایندت

علامت نفس سوخته است، منزل نیست

سیاهیی که به فرسنگ می نمایندت

بکن به لاله رخان چشم خود سیه صائب

که زود چهره به خون رنگ می نمایندت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

بنفشه پیش خطت قفل بر زبان انداخت

گهر ز شرم لبت سنگ در دهان انداخت

ز سنگ تفرقه یک شیشه درست نماند

چه فتنه بود که زلف تو در میان انداخت

کدام سینه هدف شد، که ناوکش خود را

نفس گداخته در خانه کمان انداخت

گلاب صبح قیامت کجا به هوش آرد؟

مرا که حیرت دیدار از زبان انداخت

اگر به دامن همت غبار نشیند

ز آسیای فلک آب می توان انداخت

ازان به دیده خورشید، عشق سوزن زد

که طرح بوسه بر آن خاک آستان انداخت

فسردگی نفس شعله را گره زده بود

سپند، زمزمه عشق در میان انداخت

به کلک قدرت صائب شکستگی مرساد!

که طرز حافظ شیراز در میان انداخت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

ز شرم در حرم وصل جان محرم سوخت

فغان که تشنه ما در کنار زمزم سوخت

گذشت پرتو روی تو بر بساط چمن

عقیق لاله و گل در دهان شبنم سوخت

بس است سوختن خارزار تهمت را

به نور چهره چراغی که شرم مریم سوخت

ز حد گذشت چو باران، ز برق کمتر نیست

بهار و باغ من از گریه دمادم سوخت

ز چرب نرمی بدباطنان ز راه مرو

که داغهای من از چشم نرم مرهم سوخت

ز انقلاب جهان زینهار امن مباش

که شمع سور مکرر برای ماتم سوخت

دل گرفته ما را به حال خود بگذار

که در گشودن این غنچه صبح را دم سوخت

ز چشم خیره تردامنان مشو ایمن

که گل به آتش سوزان ز چشم شبنم سوخت

همان ز خنده بیجا به مرگ خویش نشست

اگر چه برق فنا خانمان عالم سوخت

همان چراغ مرا نیست روشنی صائب

اگر چه از نفس گرم من دو عالم سوخت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

که این نمک ز تبسم در آتشم انداخت؟

که شور در دل و جان مشوشم انداخت

چو تیر راست، گریزان ز کجروی بودم

فلک چرا چو کمان در کشاکشم انداخت؟

خبر نداشت که آتش مراست آب حیات

کسی که همچو سمندر در آتشم انداخت

بهشت نقد ترا باد روزی ای ساقی

که بیخودی به عجب عالم خوشم انداخت!

عطیه ای است سزاوار قهر یار شدن

چه شد که از نظر لطف، مهوشم انداخت؟

ز اشک ساخته، پروانه وار شمع مرا

به آب راند و به دریای آتشم انداخت

شدم ز بند غم آزاد آن زمان صائب

که دل به حلقه آن زلف دلکشم انداخت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

هر که از اهل جهان گوشه عزلت نگرفت

رفت از دست و رگ خواب فراغت نگرفت

وحشت روی زمین زیر زمین خواهد یافت

هر که در روی زمین خوی به وحدت نگرفت

آمد انگاره و انگاره از این عالم رفت

هر که اندام ز سوهان نصیحت نگرفت

رفت بر باد فنا عمر گرامی افسوس

پیش این شمع کسی دست حمایت نگرفت

هر که در مجلس می گریه مستانه نکرد

خون دل خورد و گلاب از گل صحبت نگرفت

فقر مشاطه جو دست که دست از زر و سیم

تا نگردید تهی، دامن شهرت نگرفت

آفت زندگی و راحت مردن را دید

خضر از تشنه لبان آب ز خست نگرفت

صائب این با که توان گفت که با چندین درد

خبر از ما یکی از اهل مروت نگرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

خیال آب مرا در سرابها انداخت

امید گنج مرا در خرابها انداخت

اگر چه عشق ندارد ز من فسرده تری

توان به سینه گرمم کبابها انداخت

به زیر بار غمی عشق او کشید مرا

که کوه را به کمر پیچ و تابها انداخت

اگر چه شکوه من از حساب بیرون بود

به یک نگاه ز هم آن حساب ها انداخت

ز چشم شور مکافات مزد خواهد یافت

ستمگری که نمک در شرابها انداخت

اگر ادب نکند آه را عنانداری

توان ز چهره مطلب نقابها انداخت

مکن شتاب برای شکفتگی زنهار

که برق را ز نفس این شتابها انداخت

اگر ستاره من سوخت عشق عالمسوز

ز داغ در جگرم آفتابها انداخت

شد از غرور عبادت زبان عذر خموش

مرا به راه خطا این صوابها انداخت

هنوز لاله رخ من زنی سواران بود

که در قلمرو در انقلابها انداخت

نداشت کار کسی با سپند من صائب

مرا ز بزم برون اضطراب ها انداخت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

لب لعل تو ز خون دل من جام گرفت

سرو قد تو ز آغوش من اندام گرفت

هیچ کس زهره نظاره چشم تو نداشت

نمک اشک من این تلخی بادام گرفت

کوه تمکین تو تا سایه به دریا افکند

نبض بیتابی موج خطر آرام گرفت

خم می جلوه فانوس تجلی دارد

پرتو روی تو تا در می گلفام گرفت

می چکد خون ز جبین عرق شرم امروز

تا که از لعل لبت بوسه به پیغام گرفت؟

هر کجا حسن گلوسوز تو منزل سازد

می توان بوسه به رغبت ز لب بام گرفت

کرد یعقوب صفت جامه نظاره سفید

چشم هر کس به تماشای تو احرام گرفت

نیست یک شمع درین بزم به سرگرمی من

سوخت هر کس که من سوخته را نام گرفت

تا قیامت نتوانست گرفتن خود را

هر که صائب ز کف ساقی ما جام گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

آیتی چون خط مشکین تو در قرآن نیست

نقطه چون خال تو در دایره امکان نیست

محک آدمیان چهره گندم گون است

دست رد هر که بر این رنگ زند انسان نیست

دید تا قامت موزون ترا سرو سهی

داد انصاف که بالاتر ازین امکان نیست

می توان دید ز سیما گهر هر کس را

چیست در سینه مکتوب که در عنوان نیست؟

چه زر و سیم که در فقر نکردیم تلف

فقر گنجی است که در زیر زمین پنهان نیست

کف خاکستر صائب چه بلندی گیرد؟

سرمه را منزلت خاک در اصفاهان نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:54 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5108740
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث