به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز سادگی است به فرزند هر که خرسندست

که مادر و پدر غم، وجود فرزندست

دل درستی اگر هست آفرینش را

همان دل است که فارغ ز خویش و پیوندست

شب آنچه مردم غافل ستاره می دانند

ز آتش جگر ما شراره ای چندست

سخن شمرده و سنجیده گوی بی سوگند

که شاهد سخنان دروغ، سوگندست

به زیر خاک، غنی را به مردم درویش

اگر زیادتیی هست، حسرتی چندست

به شوربختی ازان دل نهاده ام که نمک

برای تلخی بادام بهتر از قندست

مرا به حلقه صحبت مخوان ز تنهایی

که نخل خوش ثمر من غنی ز پیوندست

مخور فریب شکرخند عیش چون طفلان

که روی صبح به خون شسته شکرخندست

به عشرت ابدی برده است پی صائب

به قسمت ازلی هر دلی که خرسندست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

نهال شمع ز سبزی ازان برومندست

که دایم از پر پروانه برگ پیوندست

شده است مرکز پرگار آهوان مجنون

اسیر عشق به هر جا رود نظربندست

چرا به تیغ شهادت نمی نهد گردن؟

به آب زندگی آن کس که آرزومندست

بشوی نقش خودی را که دیده خودبین

به آبگینه ز آب حیات خرسندست

گشاد قفل دل زنگ بسته عاشق

به یک اشاره ابروی یار در بندست

چو سکه دل به زر و سیم کم عیار مبند

که همچو برگ خزان دیده سست پیوندست

به خوردن دل خود باش قانع از روزی

که نان خلق گلوگیرتر ز سوگندست

دهن به خنده مکن باز همچو بی مغزان

که پر ز خون، دهن پسته از شکرخندست

کلام هیچ مدانان به مردم همه دان

هزار پله گرانتر ز کوه الوندست

به کام طفل مزاجان سنگدل صائب

شکستن دل ما چون شکستن قندست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست

که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

گنه به ارث رسیده است از پدر ما را

خطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست

فروغ صبح شکرخند را دوامی نیست

خوشا کسی که به زهر عتاب معتادست

مپوش چشم درین خاکدان ز رخنه دل

که این دریچه به جنت مقابل افتادست

علاج نیش ملامت نمی توانم کرد

مرا که سینه ز پیکان حصار فولادست

به طوق فاخته دارد علاقه خلخال

فسانه ای است که سرو از تعلق آزادست

بلاست وصل چو دل بیقرار می افتد

ز قرب شعله نصیب سپند فریادست

توان به خامشی از عمر کام دل برداشت

کمند آهوی رم کرده، خواب صیادست

چرا به نعل بها جان نداد گلگون را؟

به خون گرم تپیدن سزای فرهادست

سماع طایر بسمل بلند می گوید

که صبح عیدی اگر هست، تیغ جلادست

به یک دو مصرع بی مغز، کلک صائب را

دلش خوش است که داد سخنوری دادست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

نشاط عالم بی اعتبار درگردست

چو برق، خوشدلی روزگار در گردست

ز سیر دایمی مهر می توان دانست

که مهر عالم ناپایدار در گردست

مساز خانه درین خاکدان بی بنیاد

که همچو ابر در او کوهسار در گردست

قرار نیست به یک جای مهر تابان را

همیشه دولت ناپایدار در گردست

ز مهر و ماه تهی نیست کاسه گردون

همیشه مهره این بد قمار در گردست

به پیچ و تاب شود منتهی کشاکش حرص

به گنج تا نرسیده است مار در گردست

مریز رنگ اقامت درین خراب آباد

که خاک چون فلک بی مدار در گردست

بجاست تا حرم کعبه، همچو قبله نما

درون سینه دل بیقرار در گردست

بشوی گرد کدورت ز صفحه خاطر

درین دو هفته که ابر بهار در گردست

بگیر گردن مینا و رو به صحرا کن

که یک جهان قدح از لاله زار در گردست

غبار هستی عالم به گرد چون نرود؟

چنین که توسن آن شهسوار در گردست

اثر ز شعله هستی درین جهان تا هست

غم و نشاط چو دود و شرار در گردست

ز واصلان طریقت مجو قرار که موج

به قلزمی که بود بیکنار درگردست

به غیر کاسه دریوزه گدایی نیست

پیاله ای که درین روزگار درگردست

چگونه پای به دامن کشند حق طلبان؟

که نقش پای درین رهگذار در گردست

اگر چه راه طلب طی به جستجو نشود

مرا همان دل امیدوار در گردست

مساز برگ اقامت در آن چمن صائب

که همچو آب در او جویبار در گردست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

 

هزار رنگ گل فیض در گل صبح است

اثر ز حلقه به گوشان بلبل صبح است

بهار عیش که سرسبزی نشاط ازوست

نمکچشی ز شکر خنده گل صبح است

طراوت رخ شبنم گل سحر خیزی است

بهار فیض هم آغوش سنبل صبح است

شبم که خون شفق را به روی مالیده است

ستم رسیده تیغ تغافل صبح است

ز باغ طبع تو صائب چه گل شکفت که باز

زبان خامه ات امروز بلبل صبح است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

مرا ز پیر خرابات این سخن یادست

که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

تهی است چشم تو از سرمه سلیمانی

وگرنه شیشه گردون پر از پریزادست

ز کلفت است خطر بیش سخت رویان را

که زنگ، تشنه آیینه های فولادست

ازان به زندگی خویش خلق می لرزند

که دایم از نفس این شمع در ره بادست

ز کار خویش هنرمند را نصیبی نیست

ز جوی شیر به جز خون چه رزق فرهادست؟

مشو ز دیدن رخسار نوخطان غافل

اگر چه مشق جنون بی نیاز از استادست

ز هر نسیم دلش همچو بید می لرزد

ز برگریز خزان سرو اگر چه آزادست

من از رسیدن روزی به خویش دانستم

که رزق مردم بی دست و پا خدادادست

زبان شانه درازست بر سر عالم

ز نسبتی که سر زلف را به شمشادست

ز بیم سیل خراب است خانه معمور

ز گنج، خانه ویرانه صائب آبادست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

ریاض هستی ما سبز از می ناب است

بنای زندگی ما چو خضر بر آب است

همین نه خانه ما در گذار سیلاب است

بنای زندگی خضر نیز بر آب است

ازان چو ناخنه در دیده می خلد قد خم

که در کشیدن دامان مرگ قلاب است

اگر چه موی سفیدست صبح آگاهی

به چشم نرم تو بیدرد، پرده خواب است

کجا خورد غم عریان تنان، خودآرایی

که تا به گردن خود در سمور و سنجاب است

سپهر در خم صاحبدلان عبث کرده است

نهنگ را چه غم از حلقه دام گرداب است؟

ز شور حشر محابا نمی کند عاشق

نمک به دیده حیران عشق مهتاب است

به حیرت از لب میگون آب پریرویم

که با چکیدن دایم مدام شاداب است

برون ز بحر تهیدست آید آن غواص

که در صدف طلبد گوهری که نایاب است

چرا ز ناله عشاق خویش بیخبرند؟

اگر نه شبنم گلزار حسن سیماب است

نمی شود دل آگاه از خدا غافل

همیشه قبله نما را نظر به محراب است

دهن به محراب مکن باز چون صدف صائب

درین زمانه که گوهرشناس نایاب است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

خراب حالی ما از درازی دست است

ز همت است که دیوار ما چنین پست است

ز نوبهار جهان رنگ اعتدال مجوی

که عندلیب تهیدست و غنچه زرمست است

دل تو چون گل رعنا دو رنگ افتاده است

وگرنه حسن خزان و بهار یکدست است

خلاصی دل ازان زلف آرزوی خطاست

که مرغ، بی پر و بال است و کوچه بن بست است

به زهد خشک قناعت نمی توان کردن

کنون که هر سر خاری پیاله در دست است

حساب دین و دل از ما به حشر اگر طلبند

بهانه ای چو سر زلف یار در دست است

نبست غنچه منقار عندلیبان را

فغان که چاشنی نوشخند گل پست است

چو غنچه سر به گریبان کشیده ام صائب

ز بس به چشم من این سقف نیلگون پست است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

غبار هستی ما پرده دار سیلاب است

کتان طاقت ما شیر مست مهتاب است

دهان شیر بود خوابگاه وادی عشق

حصار عافیت این محیط، گرداب است

چنان ز سیر چمن خاطرم گزیده شده است

که شاخ گل به نظر آستین قصاب است

عیار آتش روی ترا چه می داند؟

هنوز دیده آیینه در شکرخواب است

اگر ز غیبت ما در حضور می افتند

حضور خاطر ما در حضور احباب است

ترا چه بهره ز رنگینی کلام بود؟

که همچو طفلان چشمت به سرخی باب است

به دور زلف تو کفر آنچنان رواج گرفت

که طاق نسیان امروز طاق محراب است

سر مشاهده عیب خود اگر داری

کدام آینه بهتر ز عالم آب است؟

چرا خموش نگردند طوطیان صائب؟

سخن شناس درین روزگار نایاب است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

ترا که عالم آیینه عالم آب است

چه احتیاج به تحصیل باده ناب است؟

به گرد راز دل ما که می تواند گشت؟

خزینه گهر ما به مهر گرداب است

ز عشق اگر نکنم گریه، نیست بیدردی

غبار خاطر من سنگ راه سیلاب است

ز چهره گل سیراب، رنگ شد سفری

هنوز شبنم بیدرد در شکرخواب است

دری که بر رخ زاهد به گل برآوردند

به چشم مردم ظاهرپرست محراب است

گرفته است تب احتیاج عالم را

مدار چرخ تنک مایه هم به دولاب است

ز سیل حادثه دلهای روشن آسوده است

درین خرابه متاعی که هست مهتاب است

چرا صدف نکند چاک، سینه را صائب؟

درین زمانه که گوهرشناس نایاب است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112338
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث