به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بهشت یک ورق از لاله زار دماغ من است

بهار برگ خزان دیده ای ز باغ من است

ز درد و داغ، بهاری است عشق شورانگیز

که سنبلش ز پریشانی دماغ من است

اگر به شیشه گردون کنند، می شکند

ز جوش عشق شرابی که در ایاغ من است

دلی که سوخت به داغ خلیل، می داند

که آتش دگران است عشق و باغ من است

اگر چه کنج لب یار را حلاوتهاست

کجا به چاشنی گوشه فراغ من است؟

غبار دیده یعقوب، سد راه شده است

وگرنه یوسف گم گشته در سراغ من است

دگر دل که خراشیده ام نمی دانم؟

که ناخن مه نو در کمین داغ من است

مرا چگونه کند صائب آسمان خس پوش؟

که نور روزن خورشید از چراغ من است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

زبان شکوه من چشم خونفشان من است

چو طفل بسته زبان گریه ترجمان من است

مرا به حرف کجا روز حشر بگذارد؟

ز شرم حسن تو بندی که بر زبان من است

به داستان سر زلف کوتهی مرساد!

که تا به کعبه مقصود نردبان من است

ز من بود سخن راست هر که می گوید

خدنگ راست رو از خانه کمان من است

حذر نمی کنم از تیغ زهرداده سرو

که طوق عشق چو قمری خط امان من است

به بال سایه پریدن ز کوته اندیشی است

وگرنه بال هما فرش آستان من است

هما ز سایه من غوطه می خورد در نیش

ز بس که نیش ملامت در استخوان من است

به اوج عرش سخن را رسانده ام صائب

بلند نام شود هر که در زمان من است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

چراغ خلوت جان روشنایی سخن است

بهار زنده دلان آشنایی سخن است

اگر سخن به دل از گوش پیشتر نرسد

یقین شناس که از نارسایی سخن است

ز نقطه تخم محبت فشانده در دلها

ز نوخطان که به مردم ربایی سخن است؟

چو غنچه سر به گریبان خود فرو بردن

گل سر سبد آشنایی سخن است

ز شاهدان معانی جدا شدن سخت است

دل دو نیم قلم از جدایی سخن است

مکیدن سر انگشت خامه چون طفلان

گواه بی کسی و بینوایی سخن است

ز خنده اش جگر شیر آب می گردد

که را تحمل تیغ آزمایی سخن است؟

زلال خضر، گره در سیاهی ظلمات

چو خون مرده ز شرم روایی سخن است

قلم به تیغ ازین راه سر نمی پیچد

چه لذت است که در جبهه سایی سخن است

شکست زلف سخن می شود درست از من

دل شکسته من مومیایی سخن است

گداییی که به آن فخر می توان کردن

میان اهل سخاوت، گدایی سخن است

گذشت عمر مرا چون قلم درین سودا

همان مقدمه آشنایی سخن است

اگر سکندر از آیینه ساخت لوح مزار

چراغ تربت من روشنایی سخن است

کجاست شهرت من پای در رکاب آرد

هنوز اول عالم گشایی سخن است!

مرا چو معنی بیگانه مغتنم دانید

که آشنایی من آشنایی سخن است

گذاشتی سر خود چون قلم درین سودا

دگر که همچو تو صائب فدایی سخن است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

حریم میکده پر جوش از خروش من است

شراب تلخ گوارا ز نوش نوش من است

شراب من چه عجب خشت اگر ز خم برداشت

که سقف میکده ها را خطر ز جوش من است

مشو ز بلبل آتش نوای من غافل

که جوش خون گل و لاله از خروش من است

به خون چو لاله کشد صد هزار پرده گوش

ترانه ای که نهان در لب خموش من است

به آه سرد بود زندگی مرا چون صبح

اگر به خواب روم این علم به دوش من است

ازان گلی که ازین باغ بیخبر چیدم

هنوز نوحه مرغ چمن به گوش من است

ز گوشه گیری خال لب تو معلوم است

که آن بلای سیه در کمین هوش من است

هزار ناله بی پرده در جگر دارم

ترحم است بر آن کس که پرده پوش من است

اگر چه هست گران، ظرفهای پر صائب

سبو ز می چو تهی شد گران به دوش من است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

صفای حسن تو از خط به جای خویشتن است

درین غبار همان بر صفای خویشتن است

هنوز می چکد از چهره تو آب حیات

هنوز سرو قدت در هوای خویشتن است

اگر چه حسن تو از خط شده است پا به رکاب

سبک عنانی زلفت به جای خویشتن است

هنوز گردش چشم تر است دور بجا

هنوز گوش تو مست نوای خویشتن است

هنوز آن صف مژگان ز هم نپاشیده است

هنوز چشم تو محو لقای خویشتن است

هنوز مرکز حسن است خال مشکینت

هنوز زلف تو زنجیر پای خویشتن است

هنوز لطف بجا صرف می شود بیجا

هنوز رنجش بیجا به جای خویشتن است

نبسته است به زنجیر پای ما را عشق

قلاده سگ ما از وفای خویشتن است

ز تنگنای صدف بی حجاب بیرون آی

که گوهر تو نهان در صفای خویشتن است

دماغ بنده نوازی نمانده است ترا

وگرنه بندگی ما به جای خویشتن است

ز آشنایی مردم حذر کند صائب

کسی که از ته دل آشنای خویشتن است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

سیاه روی عقیق از جدایی یمن است

کبود چهره یوسف ز دوری وطن است

ز پرتو دل روشن چو شمع در فانوس

همیشه خلوت من در میان انجمن است

ز تهمت است چه اندیشه پاکدامن را؟

که صبح صادق یوسف ز چاک پیرهن است

اگر حیات ابد خواهی از سخن مگذر

که آب خضر نهان در سیاهی سخن است

ز مرگ، روز هنرور نمی شود تاریک

که برق تیشه چراغ مزار کوهکن است

برون میار سر از کنج خامشی زنهار

که در گداز بود شمع تا در انجمن است

سفینه اش به سلامت نمی رسد به کنار

به چار موجه صحبت دلی که ممتحن است

ز بس که مرده دل افتاده ای نمی بینی

که چهره تو ز موی سفید در کفن است

به آب خضر تسلی نمی شود صائب

دهان سوخته جانی که تشنه سخن است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

به فکر چاره فتادن جگر گداختن است

علاج درد چو مردان به درد ساختن است

مدان ز عشق جگرسوز حسن را غافل

که شمع بیش ز پروانه در گداختن است

توان به خانه خرابی ز گنج شد معمور

ترا مدار چو طفلان به خانه ساختن است

تو از رعونت خود می کشی ز خلق آزار

هدف نشانه ناوک ز قد فراختن است

ز زخم نیست مرا طالعی چو صید حرم

وگرنه شیوه خورشید تیغ آختن است

سخن ز دست نوازش زند به دل ناخن

که ساز باعث خوشوقتی از نواختن است

صفای آینه دل درین جهان، موقوف

به نقش نیک و بد و خوب و زشت ساختن است

به آه گرم دل سخن نرم گرداندن

ز سنگ خاره به تدبیر شیشه ساختن است

فغان که نرم شد جان سخت ما صائب

به بوته ای که در او سنگ در گداختن است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

بلند نام نگردد کسی که در وطن است

ز نقش ساده بود تا عقیق در یمن است

اگر چه دارد خسرو طلای دست افشار

تصرف دل شیرین به دست کوهکن است

ز مرگ، مرده دلان از طلب فرو مانند

وگرنه جامه احرام اهل دل کفن است

اگر ز چشم غلط بین نقاب بردارند

زلال خضر نهان در سیاهی سخن است

مشو به مرتبه پست از سخن قانع

که طول عمر به قدر بلندی سخن است

یکی است معنی اگر لفظ بی شمار بود

یکی است یوسف اگر صد هزار پیرهن است

یکی هزار شد از خط صفای او صائب

اگر چه سبزه بیگانه دشمن چمن است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

خزان بیجگران نوبهار مردان است

به تیغ غوطه زدن سبزه زار مردان است

جهان پر شر و شورست بحر مواجی

که لنگرش قدم پایدار مردان است

ز فوت کام جهان بر جگر بنه دندان

که پشت دست گزیدن نه کار مردان است

به سیلیی که زند روزگار، خندان باش

که سکه زر کامل عیار مردان است

ربودن از دهن تیغ بوسه سیراب

شعار بیجگران نیست، کار مردان است

به شمع عاریتی نیست خاکشان محتاج

ز سوز سینه چراغ مزار مردان است

اگر چه قاف به خود چیده است تمکینی

سبک چو کاه ز کوه وقار مردان است

ستاره ای که نلرزد به خود ز بیم زوال

چراغ دیده شب زنده دار مردان است

ز زخم تیغ حوادث چو بیدلان مگریز

که دل دو نیم چو شد ذوالفقار مردان است

در آن مقام که باید گزید دشمن را

زبان خویش گزیدن شعار مردان است

ز صید مردم اگر ناقصان نشاط کنند

شکار خلق نگشتن شکار مردان است

طلا شده است مس هر که در جهان صائب

ز پرتو نظر خوش عیار مردان است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:19 PM

بهار عنبر شبها سفیده سحرست

خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست

چرا ز سنگ ملامت شکسته دل باشم؟

که همچو موج مرا از شکست بال و پرست

به خود فروشدگان فارغند از آشوب

کمند وحدت گرداب، موجه خطرست

نگاه دار گرت چون عقیق آبی هست

که خضر بادیه عشق، آتشین جگرست

کدام شاخ گل امشب گذشت ازین بستان؟

که همچو سبزه خوابیده سرو پی سپرست

چه سود نعمت بسیار تنگ روزی را؟

ز بحر، قطره آبی وظیفه گهرست

همیشه می کشد از روی باغبان خجلت

چو سرو و بید درین باغ هر که بی ثمرست

حضور هر دو جهان فرش آستان کسی است

که زرنگار سرایش ز روی همچو زرست

اگر چه کوه غم عشق سخت سنگین است

نظر به طاقت فرهاد، سایه کمرست

من و ملازمت غم، که دستگاه نشاط

ز چشم مردم این روزگار تنگترست

درازتر بود از رشته رنج باریکش

درین بساط چو سوزن کسی که دیده ورست

شود ز گوشه نشینی فزون رعونت نفس

سگ نشسته ز استاده سرفرازترست

حضور خاطر اگر هست در شکیبایی است

دلی که صبر ندارد همیشه در سفرست

خبر ز درد ندارند بیغمان صائب

وگرنه منت صندل بتر ز دردسرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112181
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث