به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زمین ز جلوه قربانیان گلستان است

بریز خون صراحی که عید قربان است

غبار هستی خود را بشو به زمزم اشک

که محرم است، ازین جامه هر که عریان است

به راه کعبه گل، پای سعی رنجه مکن

که دستگیری مردم هزار چندان است

برآ ز عالم گل، باش در حرم دایم

که از طواف، غرض قطع این بیابان است

به خصم گل زدن از دست من نمی آید

وگر نه آبله ام تشنه مغیلان است

ببند در به رخ آرزو اگر مردی

وگرنه بستن سد سکندر آسان ا ست

خط مسلمی از گردش سپهر مجوی

که این پیاله به نوبت مدام گردان است

دل رمیده من در میان خلق، بود

سفینه ای که عنانش به دست طوفان است

چگونه فکر اقامت کند درین میدان؟

سری که در خم فرمان هفت چوگان است

مجوی در صدف تن ز جان پاک قرار

که بیقرار بود گوهری که غلطان است

زیاد آن خط مشکین، دل شکسته من

همیشه تازه و تر چون سفال ریحان است

به سیم قلب شدم قانع و ز بیقدری

بهای یوسف من بار بر عزیزان است

تسلی دل بیتاب من به نامه خشک

علاج رعشه دریا به دست مرجان است

چه نسبت است ندانم به زلف یار، مرا

که عالمی ز پریشانیم پریشان است

ز دور باش رقیبان نهال قامت تو

گران به دیده مردم چو چوب دربان است

شکستن کمر کوه قاف چندان نیست

به مور هر که مدارا کند سلیمان است

مراست خاتم اقبال از جهان صائب

که مور من طرف حرف با سلیمان است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

ز داغ، سینه پر تیر من گلستان است

ز چشم شیر، نیستان من چراغان است

دلی که نقش تعلق به خود نمی گیرد

اگر به دست فتد، خاتم سلیمان است

پیاله ای که ترا وا رهاند از هستی

اگر به هر دو جهان می دهند، ارزان است

شکسته دل نتوان کرد خردسالان را

وگرنه شهر به دیوانه تو زندان است

گرفته است غم آب و دانه روی زمین

ز فکر رزق، جهان یک دل پریشان است

کباب مست مرا بی نمک به بزم آرید

پیاله تا به لبش می رسد، نمکدان است

کباب سوخته را اشک نیست، حیرانم

که چون ز خون دل من جهان گلستان است

درین بساط، چراغی که از نسیم فنا

به جان خویش نلرزد چراغ ایمان است

ز پاس شرم تو تن داده ام به بند لباس

وگرنه حلقه فتراک من گریبان است

مریز آب رخ خود برای نان صائب

که آبرو چو شود جمع، آب حیوان است

به چرب نرمی دشمن مرو ز ره صائب

که دام مکر درین خاک نرم پنهان است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

 

ز رنگ آل، ظهور جلال معلوم است

جلال حسن ز روی جمال معلوم است

صفای روح عیان گردد از تن خاکی

قماش آب زلال از سفال معلوم است

گرفت هر که کم خود، رسد به اوج کمال

تمام گشتن ماه از هلال معلوم است

لب گشاده، به حرص است حجت ناطق

غنای فقر ز ترک سؤال معلوم است

ز سایه پر و بال هما که در گذرست

شتاب دولت عاشق زوال معلوم است

به کنه نامه توان راه بردن از عنوان

که حال سال ز تحویل سال معلوم است

توان به ریشه اصل از سواد پی بردن

ز سایه سرکشی آن نهال معلوم است

حلال، صرف محال است در حرام شود

ز خرج، دخل حرام و حلال معلوم است

میان تازه خیالان، چو زلف از رخسار

خیال صائب نازک خیال معلوم است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

 

سحاب گرد کدورت شراب صبحدم است

نشاط روی زمین در رکاب صبحدم است

صفای چهره شبنم، گل سحرخیزی است

نقاب دولت بیدار، خواب صبحدم است

دمی که تیره نباشد، دم مسیحایی است

شبی که خوش گذرد در حساب صبحدم است

ز تیغ او جگر زخم تازه می گردد

که صیقل دل مخمور، آب صبحدم است

جهان ز پرتو خورشید غوطه زد در تیغ

هنوز شبنم ما مست خواب صبحدم است

مباد صرف کنی اشک و آه را بی وقت

که این متاع گرانمایه، باب صبحدم است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

قماش چهره یار از بهار معلوم است

که روی کار، هم از پشت کار معلوم است

ز جسم خاکی ما شور عشق بتوان دید

نفس کشیدن بحر از کنار معلوم است

ز نبض موج توان یافت حال دریا را

غم من از مژه اشکبار معلوم است

ز تیغ وعده خلافی به خون نشاندن من

ز خاک رهگذر انتظار معلوم است

ز سایه پر و بال هما که در گذرست

زوال دولت ناپایدار معلوم است

اگر چه گریه فرو می خورد، ز روی صدف

طراوت گهر آبدار معلوم است

ز سایه تو سر من به آفتاب رسید

وگرنه قدر من خاکسار معلوم است

ز سادگی است درین خاکدان اقامت ما

وگرنه حاصل این شوره زار معلوم است

ز روزگار جوانی تمتعی بردار

سبک رکابی باد بهار معلوم است

برو طبیب، که جان دادن من از غم دوست

ز رنگ باختن غمگسار معلوم است

ز آه و ناله توان یافت سوز هر دل را

عیار شعله زدود و شرار معلوم است

برون میار دل روشن از بغل صائب

رواج آینه در زنگبار معلوم است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

همین نجابت ذاتی است آنچه محترم است

بزرگیی که بود عارضی کم از ورم است

رخ تو از خط مشکین رقم خطر دارد

سیاه زود شود صفحه ای که خوش قلم است

بط شراب که زاهد به خون او تشنه است

به چشم باده پرستان کبوتر حرم است

ز پشت دادن ما خصم گو دلیر مشو

که تیغ عجز دل از دست دادگان دو دم است

ز رطلهای گران است پشت من بر کوه

ز محتسب کند اندیشه سنگ هر که کم است

هر آن که از سیهی می کند سفیدی فرق

دلش دو نیم درین روزگار چون قلم است

دلیل ایمنی ملک نیستی صائب

همین بس است که روی وجود در عدم است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

فراغ بال طمع کردن از فلک خام است

که فلس ماهی این بحر حلقه دام است

مرو ز میکده بیرون، که در جهان خراب

ز روزنی که نسیمی به دل خورد جام است

صفای وقت ز صافی کشان مجو زنهار

که این وظیفه رندان دردی آشام است

ز تازه رویی جاوید می توان دانست

که سرو فارغ از اندیشه سرانجام است

نصیب پاک دهانان بود حلاوت عیش

شکر ز چرب زبانی حصار بادام است

چه لازم است قفس را شکسته دل کردن؟

ترا که وقت پرواز تا لب بام است

به لب خموش و به دل باش صد زبان صائب

که شکر نعمت ظاهر تمام ابرام است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

جهان و هر چه در او هست رونمای دل است

به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است

هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته است

وگرنه نقد بود هر چه مدعای دل است

اگر به خضر نگردد دچار در ظاهر

همان تپیدن پوشیده رهنمای دل است

قدم برون منه از دل به سیر باغ و بهار

کدام غنچه این بوستان به جای دل است؟

ز چشمه آینه جویبار گردد صاف

صفای عالم ایجاد در صفای دل است

ز طفل مشربی ما به خنده تن در داد

وگرنه غنچه شدن باغ دلگشای دل است

ز تیغ یار عبث چشم خونبها دارد

به خون خویش زدن غوطه خونبهای دل است

مبین به چشم تعجب درین بلند ایوان

که همچو آبله افتاده زیر پای دل است

فضای بال گشایی درین خراب آباد

ز لامکان چو گذشتی همین فضای دل است

نفس گداخته زان می کند سفر شب و روز

که در جهان نبود آنچه مدعای دل است

به آفتاب حقیقت کسی رسد صائب

که همچو سایه شب و روز در قفای دل است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

حضور عالم ایجاد در قرار دل است

سفر اگر همه یک منزل است بار دل است

فغان که دیده جوهرشناس نیست ترا

وگرنه گوهر مقصود در کنار دل است

بهار در گره غنچه گوشه گیر شده است

نشاط روی زمین جمع در حصار دل است

زمین نشانه پایی است زان سبک جولان

سپهر غاشیه بردار شهسوار دل است

درین قلمرو عبرت اگر شکاری هست

کز او شکفته شود دل، همین شکار دل است

همان ز پرده چو نور نگاه سیارست

اگر چه عالم اسباب پرده دار دل است

تمیز نیک و بد نقش، کار آینه نیست

ز اختیار برون رفتن اختیار دل است

درین حدیقه گل از زندگی کسی چیند

که تار و پود حیاتش ز خار خار دل است

چه نعمتی است که افسردگان نمی دانند

که داغهای جگرسوز لاله زار دل است

غرض ز خوردن می تلخ کردن دهن است

وگرنه خون جگر آب خوشگوار دل است

دل شکسته به دست آر کز ریاض جهان

همیشه سبز صنوبر به اعتبار دل است

درین جهان پر آشوب اگر حصاری هست

کز اوست فتنه حصاری، همین حصار دل است

نظر سیاه مگردان به عمر جاویدان

که سرو کوتهی از طرف جویبار دل است

غم حواس چو تن پروران مخور صائب

که برگریز بدن، جوش نوبهار دل است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

 

همیشه دیده سوزن ازان به دنبال است

که قبله نظرش رشته های آمال است

به خرمن دگران هر که می پرد چشمش

هزار رخنه فزون در دلش چو غربال است

غبار کوچه عشق است کیمیای مراد

خوشا سری که درین رهگذار پامال است

به ظلمتی که ز دوران رسد گرفته مباش

که خنده شب ادبار، صبح اقبال است

ز طعن بیخردان اهل دل نیندیشند

که نقل مجلس دیوانه سنگ اطفال است

دل و زبان چو یکی شد، سخن بلند شود

به هیچ جا نرسد طایری که یک بال است

هوای عالم آزادگی است بر یک حال

ز برگریز خزان سرو فارغ البال است

اگر به چشم بصیرت نظر کنی صائب

چه نیشها که نهان در پرند اقبال است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:26 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5107106
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث