به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بر روی تو صفا از خط شبرنگ گرفت

آخر این آینه خوش صیقلی از رنگ گرفت

مرغ دل با قفس سینه به پرواز آمد

باز این مطرب تر دست چه آهنگ گرفت؟

گشت از سلسله عمر ابد کامروا

هر که دامان سر زلف تو در چنگ گرفت

سبز شد ناخن تدبیر و نمی گردد صاف

از نم اشک که آیینه من زنگ گرفت؟

ورق بال مرا صفحه مسطر زده کرد

بس که بر بلبل من کار قفس تنگ گرفت

نه همین چهره صائب ز تو خونین جگرست

هر که آمد به تماشای تو این رنگ گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

پرستشی که مدام است می پرستی ماست

شبی که صبح ندارد سیاه مستی ماست

اگر چه هستی ما چون حباب یک نفس است

دل پر آبله بحر از هواپرستی ماست

ز بخل نیست اگر بسته ایم راه سؤال

در آستین کف سایل ز پیشدستی ماست

نهشت در سر ما مغز، پوچ گوییها

فنای خرمن هستی ز باد دستی ماست

عروج مهر کند عمر سایه را کوتاه

بلند پایگی آسمان ز پستی ماست

ز خود برآمدگانند محو حق صائب

گرفته ماه تمام از غبار هستی ماست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

 

خط نرسته ازان لعل آتشین پیداست

ز لطف، زهر خط از زیر این نگین پیداست

خبر ز نامه سربسته می دهد عنوان

عتاب و ناز تو از صفحه جبین پیداست

ز موج، روشنی آب می شود معلوم

صفای ساعدت از چین آستین پیداست

به درد و صاف می از جام می توان پی برد

ز روی خوب تو آثار مهر و کین پیداست

عیان بود رگ جان از صفای پیکر تو

به رنگ رشته که از گوهر ثمین پیداست

هلال و بدر نگردد اگر چه یک جا جمع

مه تمام سرین از هلال زین پیداست

شده است ناز غرورت یکی هزار امروز

در آبگینه نظر کرده ای، چنین پیداست

ز حرص نوشی ز چشم تو نیش پنهان است

وگرنه نشتر زنبور از انگبین پیداست

توان ز ظاهر هر کس به باطنش ره برد

ز آب شوری و شیرینی زمین پیداست

به امتحان نبود اهل هوش را حاجت

عیار عالم و جاهل ز همنشین پیداست

ز سایل است نمایان عیار جود کریم

که باد دستی خرمن ز خوشه چین پیداست

چو آتشی که نمایان بود به شب صائب

دل کبابم ازان زلف عنبرین پیداست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

حضور دل نبود با عبادتی که مراست

تمام سجده سهوست طاعتی که مراست

نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟

ز عمر رفته به غفلت ندامتی که مراست

ز رستخیز نباشد گناهکاران را

ز خود حسابی، در دل قیامتی که مراست

اگر به قدر سفر فکر توشه باید کرد

نفس چگونه کند راست، فرصتی که مراست؟

ز داغ گمشده فرزند جانگداز ترست

ز فوت وقت به دل داغ حسرتی که مراست

مرا به عالم بالا دلیل خواهد شد

ازین جهان فرومایه، وحشتی که مراست

به دل ز خاک گرانسنگ نیست قارون را

ز خاکدان جهان، گرد کلفتی که مراست

به هیچ دشمن خونخوار، بیجگر را نیست

به دوستان زبانی عداوتی که مراست

ز آسیای گرانسنگ، دانه را نبود

ز سیر و دور فلک ها شکایتی که مراست

به هیچ حسن گلوسوز نیست عاشق را

به داغهای جگرسوز، الفتی که مراست

نصیب خال ز کنج دهان خوبان نیست

ز گوشه گیری مردم حلاوتی که مراست

نموده است شکر خواب را به مخمل تلخ

ز خاک، بستر و بالین راحتی که مراست

سراب را ز جگرتشنگان بادیه نیست

ز میزبانی مردم خجالتی که مراست

همین بس است که فارغ ز دید و وادیدم

ز دور گردی مردم کفایتی که مراست

چو کوتهی نبود در رسایی قسمت

چرا دراز شود دست حاجتی که مراست؟

به هیچ پیر نباشد مرید صادق را

به عشق تازه جوانان ارادتی که مراست

به چشم سرمه، جهان را سیاه می سازد

ز یار گوشه چشم عنایتی که مراست

به هم چو شیر و شکر، سنگ و شیشه می جوشد

اگر برون دهم از دل محبتی که مراست

به خرج کردن اوقات چون نورزم بخل؟

که پاسبانی وقت است طاعتی که مراست

دهان سایل اگر پر گهر کند چو صدف

ز انفعال شود آب، همتی که مراست

چو غنچه سر به گریبان کشیده ام صائب

نسیم راه نیابد به خلوتی که مراست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست

ز سبزه موی بر اندام گلستان برخاست

بنفشه از دل آتش برون نیامده است

چسان ز روی تو این عنبرین دخان برخاست؟

چنان در آتش بیطاقتی فشردم پای

که از سپند به تحسین من فغان برخاست

کدام راه زد این مطرب سبک مضراب؟

که هوش از سر من آستین فشان برخاست

زبان ناله بلبل چو غنچه پیچیده است

در آن چمن که مرا بند از زبان برخاست

چنان خمش به گریبان خاک سر بردم

که سبزه ام ز سر خاک بی زبان برخاست

به خاک راهگذار می توان برابر شد

به دستگیری مردم نمی توان برخاست

دلیل حفظ الهی است غفلت مردم

که ترس از دل این گله، از شبان برخاست

ز بازی فلک آگه نیم، همین دانم

که از کنار بساطش نمی توان برخاست

هما ز سایه من طبل می خورد صائب

ز بس صدای شکستم ز استخوان برخاست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

شکستگی دل از دیده ترم پیداست

به سنگ خوردن مینا ز ساغرم پیداست

دهان زخم بود ترجمان تیغ خموش

ز جوی شیر چو فرهاد جوهرم پیداست

ز ناتوانی من خامه می گزد انگشت

که رگ ز صفحه تن همچو مسطرم پیداست

نشد نهفته ز تن داغهای پنهانم

همان ز گرد، سیاهی لشکرم پیداست

چنان که شمع نماید ز پرده فانوس

برون ز نه صدف چرخ گوهرم پیداست

چو بوریاست ز پهلوی خشک بستر من

قماش خواب ز نرمی بسترم پیداست

به غیر موی سر خود مرا کلاهی نیست

گذشتن از سر دنیا ز افسرم پیداست

به حلم دوست دلیل است خواب غفلت من

بهم نخوردن دریا ز لنگرم پیداست

اگر چه بحر گرانمایه است دایه من

همان غبار یتیمی ز گوهرم پیداست

ز کاسه سر منصور باده می نوشم

عیار حوصله من ز ساغرم پیداست

ز گرد خوان فلک زله ای که من بستم

چو ماه عید ز پهلوی لاغرم پیداست

نهان چگونه کنم فیض کنج عزلت را؟

که فتح باب ز نگشودن درم پیداست

ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق

که روز روشن از افلاک اخترم پیداست

توان ز گریه من یافت درد من صائب

شکوه بحر ز سیمای گوهرم پیداست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

عتاب و لطف ز ابروی گلرخان پیداست

صفای هر چمن از روی باغبان پیداست

مرا که خرمن گل در کنار می باید

ازین چه سود که دیوار گلستان پیداست؟

گلی ز غنچه پیکان یار خواهم چید

گشاد کار من از خانه کمان پیداست

به چشم بلبل مستی که عشق سرمه کشید

رخ بهار ز آیینه خزان پیداست

به طرز تازه قسم یاد می کنم صائب

که جای طالب آمل در اصفهان پیداست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

اگر ز عالم تسلیم گوشه ای داری

بهشت و طوبی و حوران خوش لقا اینجاست

بهار در دل هر غنچه عالمی دارد

ترا خیال که عالم همین و جا اینجاست

اگر تو سر به گریبان خود بری چو گره

گرهگشای تو با روی دلگشا اینجاست

در آن جهان نتوان یافتن سعادت عشق

سری برآر ز خود، سایه هما اینجاست

چه چشم، کز تو به هر جا نظر کند عاشق

کند خیال که حسن ترا حیا اینجاست

کشیده دار درین دشت پر فریب، عنان

که صد هزار سراب غلط نما اینجاست

چه احتیاج دلیل است بوی یوسف را؟

نسیم پیرهن و بوی آشنا اینجاست

دوای درد طلب نیست در جهان صائب

ترا خیال که این درد را دوا اینجاست

ز کوی عشق به جنت روی، بلا اینجاست

ره صواب ندانسته ای، خطا اینجاست

توان ز خدمت پیر مغان جوانی یافت

نهان مکن مس خود را که کیمیا اینجاست

اگر ز خویش برون خواهی آمدن روزی

قدم به راه نه اکنون که رهنما اینجاست

ز بر نیامدن مدعا مباش غمین

چه مدعا به جز از ترک مدعا اینجاست؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

کباب شد دلم از بویش این شراب کجاست؟

شکست در جگرم شیشه این گلاب کجاست؟

نه شب شناسد و نه روز ابر، حیرانم

که چشم روزن من محو آفتاب کجاست؟

عنان گسسته ز صحرا و دشت می گذرد

دل رمیده من موجه سراب کجاست؟

پلی است در گذر سیل حادثات فلک

درین قلمرو سیلاب، وقت خواب کجاست؟

مقام فقر و فنا جای خودفروشی نیست

متاع خویش ندانسته ای که باب کجاست

فتاد دم به شمار و تو از سیاه دلی

به فکر خویش نمی افتی، این حساب کجاست؟

ز کار رفته سزاوار زخم کاری نیست

به من که رفته ام از هوش، این عتاب کجاست؟

هزار جان عوض بوسه ای ز مشتاقان

ستانی و نشماری یکی، حساب کجاست؟

روی به خانه آیینه بی طلب هر دم

کناره از دل روشن کنی، حجاب کجاست

نه بوسه است جواب سلام تا ندهند

گره به گوشه ابرو زدن جواب کجاست؟

درین خرابه کمر باز می کند سیلاب

به گوشه دل ویرانم این شتاب کجاست؟

ز بس که حسن تو سر تا به پا گلوسوزست

نیافتم که دل خونچکان کباب کجاست

ز جوش فکر تو صائب جهان به وجد آمد

سیاه مستی کلک تو از شراب کجاست؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

ز عقل و هوش به تنگ آمدم ایاغ کجاست؟

در آتشم ز پر و بال خود، چراغ کجاست؟

گرفته هوش گریبان من، پیاله چه شد؟

خرد به فرق سرم پافشرده، داغ کجاست؟

ز ابر روغن بادام اگر به خاک چکد

دماغ سوخته را ذوق سیر باغ کجاست

خضر پیاله کشان را به آب می راند

ز شیشه پرس که سر چشمه ایاغ کجاست

مجو ز آتش، صائب قرارگاه سپند

به روی خاک بگو گوشه فراغ کجاست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5107693
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث