به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ترا ز جان غم مال ای خسیس بیشترست

علاقه تو به دستار بیشتر ز سرست

خطر به قدر فزونی است مالداران را

که خون فاسد، آهن ربای نیشترست

مریز پیش بخیل آب روی خود زنهار

که آب تیشه سزاوار نخل بی ثمرست

زمین پاک بود کهربای دانه پاک

صدف ز پاکی دامن همیشه پرگهرست

ز آفتاب نگردد به رنگ و بو غافل

درین ریاض چو شبنم کسی که دیده ورست

ترا ز داغ عزیزان رفته نیست خبر

وگرنه لاله این باغ، پاره جگرست

زبان شکوه ندارم ز خاکساریها

چگونه سبز شود دانه ای که پی سپرست؟

درآ به عالم بی انقلاب بیرنگی

که ماهتاب و کتان همچو شیر با شکرست

یکی هزار شد از سینه بیقراری دل

به مرغ وحشی ما آشیانه بال و پرست

ز پرده سوزی شب، صبح شد گریبان چاک

عدوی پرده خویش است هر که پرده درست

به مرگ باز نمانند سالکان ز طلب

میان ره نکند خواب هر که دیده ورست

می رسیده ز خم جلوه می کند در جام

نهفته های پدر جمله ظاهر از پسرست

به قدر پاس ادب فیض می رساند حسن

که جای بهله کوتاه دست، بر کمرست

ز دلشکستگی خود غمین مشو صائب

که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

به لب مباد رهش ناله ای که بی اثرست

گره شود به گلو گریه ای که بیجگرست

گل نمک به حرامی است تیره روزی داغ

شکسته رنگی خون از خمار نیشترست

لبش به حرف عتاب آشنا نگردیده است

هنوز آتش یاقوت، مفلس شررست

کدام فتنه گر امشب درین چمن بوده است؟

که رخت لاله پر از خون و گل شکسته سرست

نمک ز خنده گل برده است گریه من

ز چشم بی ادبم باغبان باغ ترست

کسی که پاس نفس چون حباب نتواند

همیشه چون صدف هرزه خند بی گهرست

شکایت از ستم چرخ ناجوانمردی است

که گوشمال پدر خیرخواهی پسرست

نخورده ام به دل شبنمی درین گلشن

چو خون لاله و گل خون من چرا هدرست؟

هزار طاقت ایوب می شود کمری

چه دستگاه سرین و چه پیچش کمرست

لبی که از نفس بوسه رنگ می بازد

چه جای جلوه تبخاله های بد گهرست؟

سپر فکند فلک پیش آه من صائب

علاج دشمن غالب فکندن سپرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست

امید ما به نماز نکرده بیشترست

به گرمی جگر ما دل که خواهد سوخت؟

درین بساط که خورشید آتشین جگرم

شرر به آتش و شبنم به بوستان برگشت

حضور خاطر عاشق هنوز در سفرست

ز دار و گیر خزان و بهار آسوده است

چو سرو هر که درین روزگار بی ثمرست

حباب کسب هوا می کند ز بی بصری

درین محیط که کشتی نوح در خطرست

دمید صبح قیامت، رسید روز جزا

هنوز صائب مغرور مست و بیخبرست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

دل شکسته به قرب خدای راهبرست

که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست

صفای آب روان بیشتر ز استاده است

چه نعمتی است که عمر عزیز در گذرست

ز دست کوته خود ناامید چون باشم؟

که جای بهله کوتاه دست بر کمرست

شبی است همچو شب زلف او دراز مرا

که آفتاب قیامت ستاره سحرست

زنان سوخته رزقش همیشه آماده است

چو لاله هر که درین باغ آتشین جگرست

تو آن نه ای که به دوری ز دیده دور شوی

که روزگار جوانی همیشه در نظرست

شعور، آینه دار هزار تفرقه است

خوشا کسی که ز وضع زمانه بیخبرست

شراب لعل به اندازه صرف کن زنهار

که خون زیاده چو گردید رزق نیشترست

ز حسن بیش بود بهره دوربینان را

گل نچیده دوامش ز چیده بیشترست

ز خار تشنه جگر نگذرند صائب خشک

که پای آبله پایان عشق دیده ورست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

درین دو هفته که زاینده رود سرشارست

پلی است آن طرف آب، هر که هشیارست

چسان ز سیر چمن خاطرم گشاده شود؟

که بوی گل به دماغ ضعیف من بارست

دل آرمیده بود تا شمرده است نفس

چمن صحیح بود تا نسیم بیمارست

عرق ز روی تو آتش به زیر پا دارد

عجب نباشد اگر همچو اشک، سیارست

به خارخار هوس دامن تو در گروست

وگرنه بادیه عشق بی خس و خارست

به وصل دلبر کنعان رسیدن آسان نیست

متاع این سفر از چشم همچو دستارست

ز درد خویش ندارم خبر، همین دانم

که هر چه جز دل خود می خورم زیانکارست

جهان به مجلس مستان بیخرد ماند

که در شکنجه بود هر کسی که هشیارست

به مجمعی که فتادی بساز با یاران

که در نماز جماعت شتاب بیکارست

مخور فریب مسیحا و چاره سازی او

که شربت دل بیمار، چشم بیمارست

نظر به کعبه و بتخانه نیست عاشق را

که طفل، شوخ چو افتاد خانه بیزارست

به طبع تازه صائب فسردگی مرساد!

که در بهار و خزان خامه اش گهربارست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

ازان به خاطر من ترک کار دشوارست

که بار دوش توکل شدن به دل بارست

اثر گذار اگر عمر جاودان خواهی

که زندگانی هر کس به قدر آثارست

ازان به تلخی هجر از وصال ساخته ام

که رعشه دارم و این جام سخت سرشارست

امید هست که شیرازه گهر گردد

ز تار و پود جهان رشته ای که هموارست

شد از شکست خریدار، توتیا گهرم

همان ز ساده دلی تشنه خریدارست

ازان همیشه بود وقت می پرستان خوش

که هر کجا که غمی هست رزق هشیارست

تو بی دریغ به ویرانه گنج می بخشی

وگرنه درد ترا دل کجا سزاوارست؟

نفس شمرده زنان راست دل بجا صائب

چمن صحیح بود تا نسیم بیمارست

جواب آن غزل آصفی است این صائب

زمانه ای است که هر کس به خود گرفتارست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

ز بس که واله و حیران و بیقرار خودست

گرفته آینه بر کف در انتظار خودست

به داغ ذره دل نازک که خواهد سوخت؟

چنین که لاله خورشید داغدار خودست

به صید لاغر خونین دلان که پردازد؟

که صید پیشه این بوم و بر، شکار خودست

چگونه مهر جهانتاب محو خود نشود؟

درین مقام که هر ذره بیقرار خودست

ز لب مکیدن شمع این دقیقه روشن شد

که حسن، تشنه لب لعل آبدار خودست

درین ریاض به هر سنبلی که می نگرم

به پنجه شانه کش زلف تابدار خودست

کراست زهره به صید حرم کشد شمشیر؟

دل تو زخمی مژگان جانشکار خودست

عجب که راه تماشای خود توانی یافت

چنین که حسن غیور تو پرده دار خودست

چه شکوه می کنی از گردش فلک صائب؟

کدام گردش ساغر به اختیار خودست؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست

که سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست

ز شهر دورشدن ها کفایت مجنون

همین بس است که فارغ ز دید و وادیدست

مدار دست ز اصلاح خود به موی سفید

که دل سفید چو گردید صبح امیدست

به گوشمال مده رو سیاه را تهدید

که بنده را خط راه گریز، تهدیدست

همین بس است ز قهر خدا سزای بخیل

که فقر دارد و از مزد فقر نومیدست

خبر ز تلخی آب بقا کسی دارد

که همچو خضر گرفتار عمر جاویدست

غرور حسن گرفته است دیده خورشید

وگرنه لاغری ماه، عیب خورشیدست

مباش بی نفس سرد یک زمان صائب

که آه سرد در آن نشأه سایه بیدست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

بنای صبر که همسنگ کوه الوندست

به یک اشاره موی میان او بندست

کجا ز دامن این دشت می تواند رفت؟

ز چشم آهو، مجنون ما نظر بندست

به یک اشاره گره می گشاید از ابرو

فغان که بند قبای تو سست پیوندست

قسم به مصحف خط غبار عارض تو

که پیش خط دلم از زلف بیشتر بندست

گلوی خامه ز وصفش چو شمع می سوزد

چه چاشنی است که با آن دهان چو قندست

به توتیا نکنم چشم التفات سیاه

به خاک پای تو چشمی که آرزومندست

تلاش بوسه نداریم چون هوسناکان

نگاه ما به نگاهی ز دور خرسندست

به پاره دل و لخت جگر قناعت کن

که نان خلق گلوگیرتر ز سوگندست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

به حرف سرد نصیحت زوال ما بندست

هلاک شمع به یک سیلی صبا بندست

درین محیط که باید گرفت سر به دو دست

به جمع کردن اسباب، دست ما بندست

دعا کنیم که در بیضه بال تیر شود

اگر سعادت ما در پر هما بندست

چه حاجت است به رهبر خداشناسی را؟

نگاه کن سر تار نفس کجا بندست

بیا به منزل ما این طلسم را بشکن

که مدتی است ره کشور وفا بندست

ز رقص برگ خزان دیده می توان دانست

که برگ عیش به سر رشته فنا بندست

به این خوشیم که گرد گناه ما صائب

به ابر رحمت پیشانی حیا بندست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 8:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5108741
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث