به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

غوطه در خون زند آن چشم که دیدن دانست

رزق دندان شود آن لب که مکیدن دانست

پوست بر پیکر خود چاک زند همچو انار

خون هر سوخته جانی که چکیدن دانست

سایه سنبل فردوس بر او زنجیرست

دست هر کس که سر زلف کشیدن دانست

لب کوثر به مذاقش دم شمشیر بود

می پرستی که لب جام مکیدن دانست

نگشاید دلش از سیر خیابان بهشت

هر که در کوچه آن زلف دویدن دانست

نتوان داشت به زنجیر ز مژگان او را

طفل اشکی که به رخسار دویدن دانست

به پر کاه نگیرد سخن ناصح را

چون شرر دیده هر کس که پریدن دانست

گو به زهر آب دهد تیغ زبان را دشمن

گوش ما چاشنی تلخ شنیدن دانست

چون نشوید دهن از چاشنی شیر به خون؟

طفل ما لذت انگشت مکیدن دانست

پرتو شمع تو تا پرده فانوس شکافت

صبح محشر روش جامه درین دانست

غور کن در سخن صائب و کیفیت بین

نتوان نشأه می را به چشیدن دانست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

نقش روی تو در آیینه جان صورت بست

آنچه می خواستم از غیب همان صورت بست

صحبت آینه و عکس بود پا به رکاب

در دل و دیده خیال تو چسان صورت بست؟

از سر کلک قضا نقطه اول که چکید

زان سیاهی دل و چشم نگران صورت بست

عشق ازان برق که در خرمن آدم افکند

از دخانش فلک گرم عنان صورت بست

حسن تا پرده ز رخساره گلرنگ گرفت

عشق با دیده خونابه فشان صورت بست

صورت هر چه درین نشأه دل از خلق گرفت

روی ازین نشأه چو گرداند همان صورت بست

صورت حال من از خامه نقاش بپرس

نقش بیچاره چه داند که چسان صورت بست؟

پیش ازین فکر همه صورت بی معنی بود

معنی از خامه صائب به جهان صورت بست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست

یا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست

اهل دل را به دل و اهل نظر را به نظر

دوستداران زبان را به زبان باید جست

مهر هر چند که در ذره نگردد پنهان

همه ذرات جهان را به گمان باید جست

گر چه از بید ثمر خواستن از بی بصری است

بوی گل از نفس سرد خزان باید جست

بی نشان را به نشان گر چه خبر نتوان یافت

خبر کعبه ز هر سنگ نشان باید جست

نتوان پشت به دیوار تن آسانی داد

خبر آب ز هر تشنه روان باید جست

هر گلی را چمنی، هر صدفی را گهری است

از دم پیر مغان، بخت جوان باید جست

عمرها نافه صفت خون جگر باید خورد

وانگه از دل نفس مشک فشان باید جست

مهر روشن نکند خانه بی روزن را

دل بیدار ز چشم نگران باید جست

چه خبر از دل رم کرده ما دارد چرخ؟

ناوک سخت کمان را ز نشان باید جست

صائب این آن غزل سید یزدست که گفت

اهل دل را به سراپرده جان باید جست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی است

به حریفان مزه دادن ثمر رسوایی است

صحبت همنفسان باد بهار طرب است

زردی چهره خورشید گل تنهایی است

به خط سبز نوشته است به مجموعه سرو

کآفت بی ثمری لازمه رعنایی است

هر سپهدار درین دشت سپاهی دارد

لشکر فیض به زیر علم تنهایی است

در زمینی که توان رو به قفا کرد سفر

به عصا راه بریدن اثر بینایی است

چه عجب صائب اگر داغ نسوزد بر سر

گل زدن بر سر دستار ز بی پروایی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

 

سرو را سرکشی از بار ز بی پروایی است

حاصل دست فشاندن به ثمر رعنایی است

فرد شو فرد ز مردم که فتوحات جهان

یک قلم جمع به زیر علم تنهایی است

لازم تیر هوایی است جدایی ز هدف

به مقامی نرسد هر که دلش هر جایی است

پیش احمق نه ز عجزست مرا خاموشی

طرف بحث به نادان نشدن دانایی است

لنگر من سبک از شورش طوفان نود

که به امید خطر کشتی من دریایی است

دل روشن ز غم روی زمین فارغ نیست

زردی چهره خورشید ز روشن رایی است

هر که صائب دل خود داد به آهو چشمی

گر چه در کوچه و بازار بود صحرایی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

عقل سدی است درین راه که برداشتنی است

عشق خضری است که در مد نظر داشتنی است

هر چه جز دامن سعی است بود بر دل بار

آنچه از توشه درین ره به کمر داشتنی است

گر میسر نشود همرهی گرمروان

لنگ لنگان پی این قافله برداشتنی است

روزها گر به خموشی گذرانی چون شمع

شب دل سوخته و دیده ترداشتنی است

تا مگر دولت بیدار درآید از در

چشم چون حلقه شب و روز به درداشتنی است

جوش دریای کرم نیست به خواهش موقوف

چون سبو دست طلب در ته سرداشتنی است

نرسد دست کسی گر چه به آن شاخ بلند

دهنی تلخ به امید ثمر داشتنی است

تا ز بی برگی ایام خزان خون نخوری

در بهاران سر خود در ته پرداشتنی است

تا مبادا ز غریبی به غریبی افتی

در سفر پاس رفیقان حضر داشتنی است

از گرانجانی اگر پیرو نیکان نشوی

خس و خار از ره این طایفه برداشتنی است

خبر از بیخبران گر چه تراوش نکند

گوش امید به پیغام و خبر داشتنی است

چهره از خال معنبر نمکین می گردد

داغ چون لاله به هر لخت جگرداشتنی است

چون زمین پاک بود، تخم یکی صد گردد

مشت اشکی پی دامان سحر داشتنی است

تا به معنی نبری راه ز صورت صائب

عزت هر صدف از بهر گهر داشتنی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

صبح میخانه نشینان کف دریای می است

شفق باده کشان چهره حمرای می است

تا سیه مست نگردیم پشیمان نشویم

ساحل توبه ما در دل دریای می است

با دلی چون دل شب، می روم از انجمنی

که گل صبح در او پنبه مینای می است

نیست جز باد به کف ساحل هشیاری را

صدف گوهر مقصد دل دریای می است

چاک در پیرهن یوسف عقل افکندن

چشمه کاری است که در دست زلیخای می است

زر به زر داد هر آن کس می گلرنگ خرید

زردرویی نکشیدن گل سودای می است

چه عجب غنچه تصویر شود شادی مرگ؟

در حریمی که نسیمش دم گیرای می است

برو ای عقل، کله گوشه همت مشکن

کاین قیامی است که بر قامت رعنای می است

چشم صائب ز تماشا قدح خون گردید

این چه رنگ است که با لاله حمرای می است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

دست در دامن اندیشه زدن نادانی است

ساحلی دارد اگر بحر جهان حیرانی است

باعث گردش افلاک که می داند چیست؟

قسمت عقل ازین دایره سرگردانی است

تا به خار و خس ما بی سر و پایان چه رسد

کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است

دل بیتاب ندانم که کجا می باشد

گوهر پاک غریب وطن از غلطانی است

نرسد حسن به درددل صد پاره ما

قسمت طفل ز اوراق، ورق گردانی است

دل آگاه نگردد به عزیزی خرسند

بر سر تخت همان یوسف ما زندانی است

حرص نان بیشتر از ریزش دندان گردد

که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است

صائب از لاله عذاران به نگه قانع باش

که صبا محرم گلها ز سبک جولانی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

رتبه عشق و هوس پیش بتان هر دو یکی است

خار خشک و مژه اشک فشان هر دو یکی است

گل بی خار در آنجاست به خرمن، ورنه

تار گلدسته و آن موی میان هر دو یکی است

به نسیمی ز گلستان سفری می گردد

برگ عیش من و اوراق خزان هر دو یکی است

نشأه لطف دهد خشک و عتابی که تر است

سخن سخت تو و رطل گران هر دو یکی است

پیش آن کس که مرا سر به بیابان داده است

خرده جان من و ریگ روان هر دو یکی است

سری آن رشته به همتاب ندارد، ورنه

پیچ و تاب من و آن موی میان هر دو یکی است

از بصیرت خبری نیست تهی چشمان را

سنگ و گوهر به ترازوی جهان هر دو یکی است

چه ضرورت کنی راست به آتش خود را؟

پیش این کج نظران تیر و کمان هر دو یکی است

چه خیال است در آیینه مصور گردد؟

عکس رخسار تو و صورت جان هر دو یکی است

در خزان سرو چو ایام بهاران تازه است

دل چو آزاد شود سود و زیان هر دو یکی است

سخن ماست یکی گر چه دل ماست دو نیم

خامه یکدل ما را دو زبان هر دو یکی است

پیش سروی که به گل رفته مرا پا صائب

اشک خونین من و آب روان هر دو یکی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

از شناسایی حق لاف زدن، نادانی است

قسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است

دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرست

در صدف، گوهر من بی صدف از غلطانی است

پرتو شمع محال است به روزن نرسد

دیده تاریک نماند، دل اگر نورانی است

هر چه در سینه بود، می کند از سیما گل

شاهد تنگی دلها، گره پیشانی است

کیستم من که زنم لاف صبوری در عشق؟

کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است

نتوان شد ز عزیزان جهان بی خواری

نه ز تقصیر بود یوسف اگر زندانی است

سرعت عمر، ز کوه غم و درد افزون شد

کار سیلاب گرانسنگ، سبک جولانی است

زیر گردون مکن اندیشه فارغبالی

قفس تنگ چه جای پر و بال افشانی است؟

چون به فرمان روی، این دایره انگشتر توست

از تو گردنکشی چرخ ز نافرمانی است

حرص پیران شود از ریزش دندان افزون

که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است

سر خط مشق جنون است خط سبز بتان

نقطه خال سیه، مرکز سرگردانی است

چه خیال است که از دوری ظاهر گسلد؟

ربط من با کمر نازک او روحانی است

پشت شهباز به سرپنجه گیرا گرم است

ناز آن چشم سیه مست ز خوش مژگانی است

کی به جمع دل صد پاره ما پردازد؟

طفل شوخی که مدارش به ورق گردانی است

چون برآرم سر ازان آیه رحمت صائب؟

نوسوادم من و آن زلف، خط دیوانی است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 7:32 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112292
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث