به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گفتم که: بگذرانم روزی به نام و ننگی؟

خود با کمند عشقم وزنی نبود و سنگی

رفت از دهان تنگش بار و خرم به غارت

دردا! که بر نیامد خروار من به تنگی

رخ می‌نمود از اول و اکنون همی نماید

از بهر کشتن ما هر ساعتی بینگی

احوال خود بگویم با زلفش آشکارا

اکنون که جز سیاهی ما را نماند رنگی

تا کی نهان بماند در زیر پنبه آتش؟

هم بر زنیم ناگه این شیشه را به سنگی

تا دامن قیامت بیرون نرفتی از کف

ما را به دامن او گر می‌رسید چنگی

صبرو قرار ازان دل، زنهار! تا نجویی

کش در برابر آید زین گونه شوخ شنگی

رویی بدان لطافت، چون پرده باز گیرد

بیننده را نماند سامان هوش و هنگی

بس تیرغم که در دل ما را رسید، لیکن

در سالها نیامد بر سینه زین خدنگی

گردن به غم نهادم کز درد دوری او

شادی نمی‌نماید نزدیک من درنگی

از بهر اوست با من یک شهر دشمن، ار نه

با اوحدی کسی را خشمی نبود و جنگی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

ای دل پر هوش ما با همه فرزانگی

شد ز غم آن پری فاش به دیوانگی

ما چو خراباتییم گر ننشیند رواست

پیش خراباتیان آن صنم خانگی

ای که به نخجیر ما ساخته‌ای دام زلف

دام چه حاجت؟ که کرد خال رخت دانگی

دل بر شمع رخت راه نمی‌یافت هیچ

چشم توپروانه‌ایش داد به پروانگی

آینهٔ روی تو، تا که بدید آفتاب

جز به مدارا نکرد زلف ترا شانگی

تا تو مرا ساختی با رخ خویش آشنا

با دگرانم فزود وحشت و بیگانگی

اوحدی آن مرد نیست کز تو به کامی رسد

گر چه بکار آوری غایت مردانگی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

با چنان شیوه و شیرینی و دلبندی و شنگی

نتوان دل به تو دادن، که به جوری و به جنگی

آهوی چشم تو، ای ترک کمربند کمانکش

دل شیران بیابان برباید ز پلنگی

چون سبکدل نشوم در کف چنگ تو؟ که روزی

در نیاری ز جفا با من بیدل سرسنگی

هر دمت رای کسی باشد و اندیشهٔ جایی

من ندانم که تو خود بر چه طریقی و چه ینگی

سپر انداخته‌ام پیش جفا و ستم تو

که به ابرو چو کمانی و به بالا چو خدنگی

از تو امید چه دارم؟ که به یک عهد نپایی

با تو همراه چه باشم؟ که به یک بوسه بلنگی

آن چنان خوی بد و طبع ستمگر که تو داری

به ز ما مرد نیابی، که صبوریم و درنگی

نشوم با تو چو سوسن دو زبان گر تو نباشی

باز چون گل به دورویی و چو نرگس به دو رنگی

بس که چون چنگ به ناکام به نالم ز غم تو

کام دل گر ز تو اکنون بستانم، که به چنگی

گر نداری چو ملک طبع مخالف بچه معنی

اوحدی با تو چو شهدست و تو با او چو شرنگی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟

ما را به جفا گذاشتن تا کی؟

شاخ طرب از زمین جانها تو

برکندن و غصه کاشتن تا کی؟

در حسرت خویش گونهای ما

زینگونه به خون نگاشتن تا کی؟

از لطف بما نگاه کن روزی

راز تو نگاهداشتن تا کی؟

بر یک دل مستمند سر گردان

صد درد و بلا گماشتن تا کی؟

در پای ستم چو خاک ره ما را

افگندن و برنداشتن تا کی؟

بر اوحدی شکسته، چون گردون

گردن ز جفا فراشتن تا کی؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

ای ترک حور زاده، ز تندی و کودکی

خون دل شکستهٔ ما را چه می‌مکی؟

بگشای زلف و غارت دلها ببین، اگر

از بند زلف دل‌شکن خویش درشکی

مانند گل ز جامه پدیدار میشود

اندام روشن تو ز خوبی و نازکی

هر کس که دید روی ترا نیک روز شد

روزت خجسته باد! که ماهی مبارکی

ترک تو چون کنم؟ که ز ترکی هزار بار

گر تیغ بر سرم شکنی، تاج تارکی

گویی حسود چاره سگالم چها کند؟

گر بشنود دگر که تو با اوحدی یکی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

بر ما ستم و خواری، ای طرفه پسر تا کی؟

وندر پی وصلت ما پوینده بسر تا کی؟

بر ما ستمی کرده، خون دل ما خورده

ما بر ستمت پرده میپوش و مدر، تا کی؟

امشب تو به زیبایی خود خانه بیارایی

فردا که برون آیی رفتی و دگر تا کی؟

عنبر به دلاویزی بر دامن مه ریزی

این بوالعجب انگیزی در دور قمر تا کی؟

ای بنده لبت را من، عاشق طلبت را من

شیرین رطبت را من میبین و مخور تا کی؟

چون هست شبستانت، پر غلغل مستانت

من بندهٔ دستانت، چون خاک بدر تا کی؟

پیوسته به صد زاری، چون اوحدی از خواری

شبهای چنین تاری، با آه سحر تا کی؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

گل بین، گرفته گلشن ازو آب و رونقی

بستان نگر،ز گل شده همچون خورنقی

وز کارگاه صنع به بستان کشیده‌اند

هر جا که بود زرد و بنفشی و ازرقی

گلبن چو قلعه‌ایست پر از تیغ و از سپر

پیرامنش ز آب روان بسته خندقی

آن ناشکفته غنچهٔ نسرین و شاخ او

گویی مگر ز دانهٔ للست جوسقی؟

آراسته بساط چمن را بهشت وار

از هر طرف بسندس و خضر و ستبرقی

کردند بهر بزم چمن ساقیان ابر

در جامهای لاله ز هر گوشه راوقی

بر روی گل طراوت شبنم نگاه کن

همچون به زر سرخ بر اندوده زیبقی

بلبل زبان گشاده و بنهاده پیش او

گردن ببندگی چو کبوتر مطوقی

منصوروار در همه باغی شکوفه را

بر دارها کشیده صبا بی‌اناالحقی

گل شاه‌وار بر سر تخت زمردین

سوسن ز پیش شاه در آورده بیرقی

شاخ درخت سر به هوا برده چون علم

زلف شکوفه بر علمش بسته سنجقی

بر جویبار شکل شقایق ز روشنی

همچون بر آب نقره ز بیجاده زورقی

برگ گل از درخت چو غازی به سعی باد

هر دم به گونه‌ای زند از نو معلقی

ترکان شهسوار برون می‌نهند رخ

ما را که اسب نیست برانیم بیدقی

هر جا که عاقلیست درین فصل مست شد

هشیار تا به چند نشینی چو احمقی؟

خالی نشد ز جام می این هفته دست ما

تا دست می‌رسید به درد مروقی

کامی بران، که عمر سواریست تیزرو

در زیر ران او چو شب و روز ابلقی

حلق کدو بگیر و به غلغل در آورش

دشمن بهل، که میزند از دور بقبقی

بی‌سرو قامتی منشین بر کنار گل

از من تو راست گوش کن این حال مطلقی

فصل چنین و یار موافق غنیمتست

وین گوی از میان نبرد جز موفقی

دقیست این که بافتم از تار و پود شعر

کو مدعی؟ که مینهد انگشت بر دقی

بالله! که در تنور کلام از خمیر فضل

نانی چنین نپخت ز معنی فرزدقی

گیرم که اوحدی طمع از سیم و زر برید

ای کاهلان، چه لاف زند کم ز صدقی؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

نه پیمان بسته‌ای با من؟ که در پیمان من باشی

من از حکمت نپیچم سر، تو در فرمان من باشی

چو تن در محنتی افتد، تنم را باز جویی دل

چو جانم زحمتی یابد، تو جان جان من باشی

چراغ دیدهٔ گریان خویشت گفته بودم من

چه دانستم که داغ سینهٔ بریان من باشی؟

غمت خون دل من خورد و او را غم نخوردی تو

دلم را غم بباید خورد، اگر جانان من باشی

چه گویی؟ هیچ بتوانی که بی‌غوغای همجنسان

مرا روزی بپرسی، یا شبی مهمان من باشی؟

کباب از دل کنم حاضر، شراب از خون چشم آرم

وزین نعمت بسی یابی، اگر بر خوان من باشی

ز من گر خرده‌ای آمد، توقع دارم از لطفت

کزان جزوی نیاری یاد و کلی آن من باشی

به آب چشم و بیداری ترا میخواهم از یزدان

چه باشد گر تو نیز آخر دمی خواهان من باشی؟

ندارم آستین زر، که در پایت کنم، لیکن

پر از گوهر کنم راهت، چو در دامان من باشی

غلامست اوحدی، چون من، غلامان ترا لیکن

ز سلطانان نیندیشم، اگر سلطان من باشی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

بکوش و روی مگردان ز جور و بارکشی

مگر مراد دل خویش در کنار کشی

چو اختیار دلت عشق روی دلداریست

ضرورتست که جورش به اختیار کشی

به یاد او قدح زهر ناب می‌باید

که همچو شربت شیرین خوشگوار کشی

به هر صفت که میسر شود بکن جهدی

که خویش را به سر کوی آن نگار کشی

ز جاه و دولت دنیا دگر چه میطلبی؟

سعادت تو همین بس که جور یار کشی

اگر به آخر عمر این مراد خواهی یافت

روا بود که همه عمرش انتظار کشی

چو اوحدی دلت ار با گلیست حیف مدار

ز بهر خاطر گل گر جفای خار کشی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

سنت آنست که خاک کف پایش باشی

فرض واجب که به فرمان و برایش باشی

گر نخواهی که به حسرت سر انگشت گزی

در پناه رخ انگشت نمایش باشی

ماه را دیدم و گفتم: تو بگیری جایش

بازگفتم: تو نه آنی که به جایش باشی

گرهی بازکن از بند دو زلفش به نیاز

ای دل، آنروز که در بند گشایش باشی

اوحدی، دست بدار از سخن دوست، که او

به وفا سر ننهد، گر تو خدایش باشی

گر به رنج غم او کوفته گردی صد بار

بوی آن نیست که در صحن سرایش باشی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:20 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4940596
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث