به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

او شوی چو خود را تو از میانه بر گیری

در بها بیفزایی، تا بهانه بر گیری

سنگ و شانه‌ای باید تا ز پا و سر گویی

پا و سر چو گم گردد سنگ و شانه برگیری

گر مقیم درگاهی خاک شو، که در ساعت

گردنت زند گر سر ز آستانه برگیری

دام شرک را دانه جز تو کس نمی‌بینم

گر ز دام در خوفی دم ز دانه برگیری

در سلوک این منهج گر به صدق می‌کوشی

تا ز راه دربندی دل ز خانه برگیری

گر چوما نه بی‌برگی ساغری بیاشامی

هم چمان برون آیی، هم چمانه برگیری

اوحدی، خطا باشد قول جز درین پرده

گر صواب می‌جویی این ترانه برگیری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری

کجا یادآوری از من؟ که از من بهتری داری

چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو

کس از حیرت نمی‌داند که بر تن زیوری داری

من مسکین سری دارم، فدای مهرتست، ار چه

تو صد چون من به هر جایی و هر جایی سری داری

نشاید پر نظر کردن به رویت، کان سعادت را

مبارک ناظری باید، که نیکو منظری داری

نثار تست سیم اشک من، لیکن کجا باشد؟

بر توسیم را قدری، که خود سیمین بری داری

شکایت کردم از جور تو یاران را و گفتندم:

برو بارش به جان می‌کش، که نازک دلبری داری

چو فرهاد، اوحدی، دانم که روزی بر سر کویت

ببازد جان شیرین را، که شیرین شکری داری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

هر به عمری نزد خود روزی به مهمانم بری

پرده پیش رخ ببندی، پس در ایوانم بری

خود نخواهی هیچ وقتم ور بخوانی ساعتی

خون چشم من بریزی، تا که بر خوانم بری

دست بیرون آوری از پرده، چون گویی سخن

تا بیندازی ز پای آنگه به دستانم بری

نام من بدنام گویی، تا میان مرد و زن

راز من پیدا کنی، وانگاه پنهانم بری

گر ندانم راه بام، از آفتاب روی خود

در فرستی پرتو و چون ذره در بانم بری

ره نمایی هر زمان با کیش و قربانم بده

چون من اندر ده شوم بی‌کیش و قربانم بری

ناخلف شد نام من، بس کز دکان بگریختم

این زمان سودی ندارد گر بهدکانم بری

چون امانت‌ها که دادی گم شد اندر دست من

مفلسی بر دست گیرم، تا به زندانم بری

گر به قاضی می‌برند آنرا که مستی می‌کند

من خرابی می‌کنم، تا پیش سلطانم بری

چون به همراهی قبولم کردی، ار سر می‌رود

دستت از دامان ندارم، تا به پایانم بری

اوحدی را گر دهی دم، یا بری دل، حاکمی

من چنین نادان نیم، کینم دهی، آنم بری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

ترا می‌زیبد از خوبان غرور و ناز و تن داری

که عنبر بر بیاض سیم و سنبل بر سمن داری

چو گفتم: عاشقم، بر تو، شدی بر خون من چیره

نمی‌رنجم کنون از تو،که این شوخی ز من داری

دل ار تو خواستی، دادم دل مجروح و جان بر سر

چو بردی بی‌سخن جانم، دگر با من سخن‌داری؟

مرا در جامه می‌جویی، نیابی جز خیال از من

چه جای جامه؟ کین جا تو شهیدان در کفن داری

دلاویزی و دلبندی،نمی‌دارم شکیب از تو

که بالایی چو سروت هست و زلفی چون رسن داری

نظیر زلف هندوی تو گر گویم خطا باشد

گه از شامش سحر خیزد، گه از چینش ختن داری

درختان چمن را پای نابوسیده نگذارم

به حکم آنکه گاهی تو گذاری در چمن داری

چو گل چاکست پیراهن بسی کس را و دل پرخون

از آن اندام همچون گل که اندر پیرهن داری

به دشنام و جفا، جانا، میزار اوحدی را دل

ازان خلق خلق بگذار، چون حسن حسن داری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

 

شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری

رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری

قدم بالای چون سرو تو خم کردست و این مشکل

که بالای تو گر گوید: نکردم، راست پنداری

دمی نزدیک مهجوران نیایی هیچ و ننشینی

طریق دلنوازی از جهان برخاست پنداری

دلت سختست و مژگان تیر، در کار من مسکین

بدان نسبت که مژگان خار و دل برجاست پنداری

خطا زلفت کند، آخر دلم را در گنه آری

جنایت خود کنی و آنگاه جرم از ماست پنداری

ز هجر عنبر زلف و فراق درد دندانت

دو چشم اوحدی هر شب یکی دریاست پنداری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

من به هر جوری نخواهم کرد زاری

زانکه دولت باشد از خوی تو خواری

گفته‌ای: خونت بریزم،سهل باشد

بعد ازین گر بر سرم شمشیر باری

گو: بیاموز، ابر نیسانی، ز چشمم

اشک باریدن در آن شبهای تاری

بر ندارم سر ز خاک آستانت

من خود این خیر از خدا خواهم به زاری

با تو خواهم گفت هر جوری که کردی

گر نخواهی عذرم، آخر شرم داری

اوحدی مقبل شود در هر دو عالم

ار قبولش می‌کنی روزی به یاری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

ساقی، بده شرابم، کندر چنین بهاری

نتوان شراب خوردن بی‌مطربی و یاری

یاری لطیف باید، گوینده‌ای موافق

تا می‌تواند از تن کردن بدل گذاری

آن کش نشسته باشد در خانه لاله‌رویی

حاجت نباشد او را رفتن به لاله‌زاری

چون تاختن کند غم آهنگ سبزه‌ای کن

بر گرد او کشیده از بید و گل حصاری

آن ترک را به مستی امروز در میان کش

ور در میان نیاید، آخر کم از کناری

عیبم مکن، که دیگر مشکل خلاص یابد

او را کزین گلستان دامن گرفت خاری

این هفته با حریفان من کار آب کردم

چون آب کارگر شد، از من مجوی کاری

آن ماه با حریفی هر شب شراب نوشد

تا جام او نباشد بی‌کلفت خماری

گل گر به رغم سنبل بر خال دل نبندد

در بلبلان نیفتد زان گونه خار خاری

چون چشم من نگردی ابری به گلستانی

چون اوحدی ننالد مرغی ز شاخساری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاری

ساقیی سرمست و جامی، مطربی موزون و یاری

نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گل‌تر

بلبلی هر دم بنالد، بلکه چون بلبل هزاری

چون به دستم باده دادی شیر گیرم کن به شادی

تا توانم صید کردن، گر به دست افتد شکاری

آمد آن موسم که: هر کس با دلارامی که دارد

باده نوشد در میان باغ و ما نیز از کناری

دست بستان را ز هر دستی نگاری بست گیتی

تا تو بنشینی و بنشانی ز هر دستی نگاری

بر مثال لاله دارم سینه‌ای پر خون، که از وی

نالهٔ زارم برآید چون ببینم لاله زاری

ای که غافل می‌نشینی، سوی صحرا رو، که بینی

کرده با دو ابر پر گل دامن هر کوه و غاری

هر کرا هست اختیاری گو: همی کن چارهٔ خود

چارهٔ ما صبر باشد، چون نداریم اختیاری

عامیان در شغل و جستی، زاهدان در کبر و هستی

عاشقان در عشق و مستی، تا بود هر کس بکاری

من به آب می بشویم نام خود، تا در قیامت

چون شمار خلق باشد، من نباشم در شماری

من چو نرگس برنگیرم ز آب پی چندان که باشد

سوسنی در پای سروی، سبزه‌ای بر جویباری

از گنه‌کاران که داند مجرمی را؟ گو: بخواند

آنکه میداند شکفتن این چنین گلها ز خاری

این غزل می‌خوان و در وی اوحدی را یاد می‌کن

گر بود فصل بهارت در گلستانها گذاری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

ز تورانیان تنگ چشمی سواری

در ایران به زلف سیه کرد کاری

که کافر نکردست بر دین پرستی

که دشمن نکردست با دوستداری

دهانش خموشی، لبش باده نوشی

سرش پر خروشی، میان پود و تاری

به چهره چراغی، به رخساره باغی

به سیرت بهشتی، به صورت بهاری

ستم را به سختی دلش پایمردی

طرب را به نرمی تنش دستیاری

به بالا چو سروی، برفتن تذروی

به پیکار شاهی، به پیکر نگاری

سیاووش رویی، فرنگیس مویی

فریبرز شکلی، فریدون شعاری

نه جمشید، لیکن هرش بنده میری

نه ضحاک، لیکن هرش زلف ماری

اگر شعر گویی در آن غمزه زیبد

و گر هوش بندی در آن زلف باری

کزین بیژنی را بدوزد به تیری

وزان رستمی را ببند به تاری

شماری گر از بیدلانش بگیری

نگیری دل اوحدی در شماری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

باغ بهشت بیند بی‌داغ انتظاری

آن کش ز در درآید هر لحظه چون تو یاری

بر صید گاه دولت نگرفته‌اند هرگز

شاهان به باز و شاهین زین خوب‌ترشکاری

چون بلبل ار بنالم واجب کند کزین سان

در دامن دل من نگرفته بود خاری

بر دل گذر نمی‌کرد این روز نامرادی

وقتی که بود ما را روزی و روزگاری

ایمن نمی‌نشینم، کاسان دهد بکشتن

چون ما پیادگان را وانگه چنین سواری

همچون علف برآیند از گورم استخوانها

بعد از من ار کنی تو بر خاک من گذاری

با من مرو، که خصمم عیبت کند، چو بیند

من پیر گشته وانگه در دست ازین نگاری

این راز چون بدارم پنهان؟ که یافت شهرت

ذکرم به هر زبانی، نامم به هر دیاری

با دل چو گفتم: ای دل ، کاری کنیم زین پس

گفت: اوحدی، نیابی بهتر ز عشق کاری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4940607
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث