به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کدامین نقشبند این نقش بستی؟

همه یک دست و هر نقشی به دستی

به نور جان شدست این نقش ممتاز

و گرنه کی چنین در دل نشستی؟

گر این جان در بت سنگین بدیدی

عجب دارم خلیل ار بت شکستی

ورین معنی بتی را جمع بودی

کدامینمؤمناز بت باز رستی؟

بیا، تا هر دم از دستی بر آییم

مگر نقاش این آید به دستی

که گر پا بستهٔ این نقش گردیم

چه فرق ازمؤمنی تا بت‌پرستی؟

نهاد اندر لب شیرین این قوم

میی روشن، که هر جامی و مستی

پریشان کرد گرد روی ایشان

سر زلفی که هر تاری و شستی

مسلمان، اوحدی، آن روز بودی

که از دام چنین بتها برستی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

میی کو ترا میرهاند ز مستی

حلالت از آن می خرابی و مستی

بت تست نفس تو در کعبهٔ تن

خلیل خدایی، گر این بت شکستی

عروس جهان را وفایی نباشد

به آخر بدانی که: دل در که بستی؟

نبینی به خود غیر ازین صوت و صورت

چه گویم؟ زهی! غافل از خود که هستی

تو آنروز گفتم: به منزل نیایی

که همراه میرفت و خوش می‌نشستی

در این باغ کش میوه زهرست یکسر

چه تریاک بهتر ز کوتاه دستی؟

چو باد ار طلب میکنی سرفرازی

منه دل برین خاک و بگذر، که رستی

خدای تو آن چیز مخصوص باشد

خدا را گر از بهر چیزیی پرستی

بلندی که میجویی آنروز یابی

که چون اوحدی رخ بپیچی ز پستی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

ای برون از بلندی و پستی

جز تو کس را نمی‌رسد هستی

عقل در وادی محبت تو

ره غلط می‌کند ز سرمستی

تا سر جمله‌ها شود نامت

خویشتن را به جمله بر بستی

حلقه‌ای نیست خالی از ذکرت

گر چه در هیچ حلقه ننشستی

بودن ما جدا نبود از تو

با تو بودیم تا تو بودستی

بر سر چار سوی رغبت خویش

نخریدی دلی، که نشکستی

اوحدی، گر وصال او خواهی

ببر از خویشتن، که پیوستی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

دلم از چشم مستش زار و پردم چشمش از مستی

چه جای پنجه کردن بود ما را با چنان دستی؟

به جان در غیرتم از دل، که پیش اوست پیوسته

گرین غیرت بدیدی او بغیر ما نپیوستی

ز زخم چشم مستش گر بنالیدم روا باشد

که سختست این چنین تیری و آنگه از چنان شستی!

گر آن گلچهره را در دل نشان دوستی بودی

دل این خستگان هر دم به خار غم چرا خستی؟

به غیر از درددل چیزی ندیدم در فراق او

حکایت غیر ازین بودی مرا گر غیرتی هستی

ملامت گر ندید او را، از آن فریاد میدارد

اگر دیدی، نپندارم که از دامش برون جستی

نه یک دلبستگی دارد بدان زلف اوحدی، کو را

اگر پنجاه دل بودی به جان در زلف او بستی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

دانه‌ای بر روی دام انداختی

مرغ آدم را ز بام انداختی

تا شود سجاده و تسبیح رد

جرعه‌ای در کاس و جام انداختی

هر کرا خون خواستی کردن حلال

خرقهٔ او بر حرام انداختی

چون سزای سوختن دیدی مرا

در چنین سودای خام انداختی

بیدلان را چون ندیدی مرد وصل

در کف پیک و پیام انداختی

یک سخن ناگفته، ما را چون سخن

در زبان خاص و عام انداختی

دیگران را بار دادی چون کلیم

اوحدی را در کلام انداختی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

او را که در سماع سخن نیست حالتی

فریاد و رقص او نبود جز ضلالتی

چون ذره آنکه رقص کند در رهش ز عشق

روشن چو آفتاب بیابد ولایتی

هر کس که او نه از سر دردی زند نفس

لازم شود بهر نفس او را خجالتی

آشوب رقص و شور و شر و های و هوی او

دیوانگیست این همه بی‌وجه حالتی

بر مدعی ببند در خانقاه عشق

تا در میان جمع نیارد ثقالتی

آنرا که پای رفتن و دست وصول نیست

بهتر ز سوز سینه نباشد رسالتی

مشغول ذکر دوست به معنی عجب مدار

کورا ز شور و مشغله بینی ملامتی

چون راه سر مرد به معنی گشاده گشت

از پر یشه‌ای بکند ساز و آلتی

اندر جهان حوالت هر کس به جانبیست

ما را به جانب تو زهی خوش حوالتی!

جانا، دلم به آتش دوری بسوختی

آه! ار به وصل خود نکنی استمالتی

چون اوحدی به جان سخن کی رسد کسی؟

تا از کتاب دل بنخواند مقالتی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختی

آن کمان پنهان بدار، اکنونکه تیر انداختی

بر سمند فتنه زین دلبری بستی، ولی

حملهٔ اول ز شوخی بر سر ما تاختی

چون دل ما را شکار زلف خود کردی، برو

کین چنین گویی نبردی تا تو چوگان باختی

ما بکار خود نمی‌پرداختیم از مهر تو

آخر آن دل را چرا از مهر ما پرداختی؟

از جهان جز رنج من چیزی نمیخواهی مگر

در جهان مسکین‌تر از من هیچکس نشناختی

گر تو با من دشمنی، چون از میان دوستان

ما سپر بودیم هر نوبت که تیر انداختی؟

چارها کردی به دانش هر کسی را پیش ازین

از برای اوحدی خود را چه نادان ساختی!

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

 

چه پیکری؟ که ز پاکی چو گوهر نابی

زهی، سعادت آن خفته کش تو هم خوابی

نقاب طرهٔ شبرنگ زیر چهره چه سود؟

که چون ستارهٔ روشن ز زیر می‌تابی

دلم ز پستهٔ تنگ تو چون براندیشد

به چهر زرد و دم اشکهای عنابی

بقای حسن چو گل چند روز می‌باشد

بکوش تا مگر این چند روز دریابی

کشیده‌ای چو کمان دشمن مرا در بر

مرا ز پیش میفگن چو تیر پرتابی

منت ز تافتن زلف منع می‌کردم

چنان شدی که کنون روی نیز می‌تابی

بیا، که مردمک چشم اوحدی بی‌تو

به اشک دیده فروشد چو مردم آبی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

دولت ز در باز آمدی ما را پس از بی‌دولتی

گر رخ نمودی ترک ما «بعداللتیا واللتی»

می‌زیبد او را سلطنت، زیرا که پیش درگهش

هر شب خروش عاشقان باشد چو کوس نوبتی

از سرکشی او چون علم در جنگ با ما روز و شب

ما در برش زاری‌کنان مانند کوس نوبتی

دادم به زلفش دوش دل، چشمش به ترکی گفت: هی!

او را چو کردی پیشکش، ما را نیاری خدمتی؟

من می‌توانم بوسها دزدیدن از لعلش ولی

چشمش چو غوغا می‌کند می‌ترسم از بی‌حرمتی

شکر به دامن می‌کشند از لعل او تردامنان

وانگه دل بیمار من می‌میرد از بی‌شربتی

ای اوحدی، چون طاقت جورش نیاوردی دگر

بر یار هر جایی منه خاطر، که صاحب غیرتی

شهر کسانست این، دگر بر نیکوان عاشق مشو

گردن به مسکینی بنه، مادام کندر غربتی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

با این چنین بلایی، بعد از چنان عذابی

راضی شدم که: بینم روی ترا به خوابی

صد نامه مشق کردم در شرح مهربانی

نادیده از تو هرگز یک نامه را جوابی

هر گه که بر در تو من آب روی جویم

خون مرا بریزی بر خاک در چو آبی

اندر غم تو رازم رمزی دو بود و اکنون

هر حرف از آن شکایت فصلی شدست و بابی

جز سر صورت تو چیزی دگر ندارم

مقصود هر حدیثی، مضمون هر کتابی

چندان نمک لبت را در پسته بسته آخر

کی بی‌نمک بماند بر آتشت کبابی؟

در غیرتیم لیکن مقدور نیست کس را

با چشم چون تو شوخی آغاز احتسابی

یک تن کجا تواند؟پوشید از نظرها

روی ترا، که این جا شهریست و آفتابی

در غصه اوحدی را موقوف چند داری؟

یا کشتن خطایی، یا گفتن صوابی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4941010
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث