به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در کعبه گر ز دوست نبودی نشانه‌ای

حاجی چه التفات نمودی به خانه‌ای؟

مرغان آن هوا به زمین چون کنند میل؟

تا در میان دام نبینند دانه‌ای

بویی ز وصل اگر به مشامش نمی‌رسید

رغبت به هیچ موی نمی‌کرد شانه‌ای

این کوشش و کشش همه بی‌کار چون بود؟

عاقل چگونه دل بنهد بر فسانه‌ای؟

تا عشق آتشی نزند در درون دل

از راه سینه کی بدر افتد زبانه‌ای؟

محتاج پیک و نامه نباشد مرید را

کانجا کفایتست سر تازیانه‌ای

خیز، ای رفیق خفته، که صوت نشیدخوان

آتش فگند در شتران از ترانه‌ای

ثابت نباشد آن قدم اندر طریق عشق

کو می‌کند ز خار مغیلان کرانه‌ای

گر راستست، هر چه طلب می‌کنم تویی

وین راه دور نیست بغیر از بهانه‌ای

با اوحدی یکی شو و مشنو که: در وجود

هرگز در آن یگانه رسد جز یگانه‌ای

ما را اگر محال نباشد به پیشگاه

این فخر بس که: بوسه دهیم آستانه‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

ای ماه و مشتری ز جمالت قرینه‌ای

وز گیسوی تو هر شکنی عنبرینه‌ای

گر می‌زنی به تیغ، نداریم سر دریغ

سر چون توان کشید ز مهری به کینه‌ای؟

مرغ دلم به داغ غمت تن فرو دهد

گر باشدش ز دانهٔ خال تو چینه‌ای

هر لحظه آن دو ساعد سیمین نهان کنند

در جان من به دست محبت دفینه‌ای؟

دل در خمار هجر تو می‌میرد، ای نگار

بفرست ازان شراب تعطف قنینه‌ای

ساکن نمی‌شود غم عشقت ز جان ما

یارب، فرو فرست به دلها سکینه‌ای

قاصد نبرد نامه، که از آب چشم خلق

پیش تو آمدن نتوان بی‌سفینه‌ای

پیغام ما چگونه رسد نزد آن حرم؟

چندان رسولش آمده از هر مدینه‌ای

چشمت ز فتنه بین که: به پیش من آورد

در معرضی که زلف تو باشد پسینه‌ای

اشکم چو سیم دیدی و زر خواستی ز من

پنداشتی که باشد از آنم خزینه‌ای؟

گر در بهای بوسه لبت زر طلب کند

مشکل کشد کمان تو چون من کمینه‌ای

روزی نشد که غمزهٔ مست تو سنگدل

بر راه اوحدی نشکست آبگینه‌ای

صافی کجا شود دل او زین عتابها؟

تا با تو سینه‌ای نرساند به سینه‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

زان شکرین لب گر شبی کردم شکار بوسه‌ای

از من چه رنجی؟ ای پسر، سهلست کار بوسه‌ای

چون بیشمار از لعل خود دادی به هر کس بوسها

یا خود خطا باشد ترا کردن شکار بوسه‌ای

زاب دهانت مست شد دشمن، که خاکش بر دهن

وآنگه من آشفته در رنج و خمار بوسه‌ای

جانا، دل محرور من شد بیقرار از شوق تو

با او به بازی بعد ازین می‌ده قرار بوسه‌ای

روزی که خواهند از لبت عشاق عالم کامها

هر کس تمنایی کند، ما اختیار بوسه‌ای

آمد به لب جان از غمت، جانا، نمیگویی که: ما

تا چند سوزیم این چنین در انتظار بوسه‌ای؟

روزی برای اوحدی یک بوسه بفرست از لبت

وز لعل شکربار خود کم‌گیر بار بوسه‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

آشنایی جمله را، با من چرا بیگانه‌ای؟

خانه‌پرداز من و با دیگران هم‌خانه‌ای

هر دو عالم در سر کار تو کردم، گر چه تو

خود نمی‌گویی که هستی در دو عالم یا نه‌ای؟

شد دلم ویران ز سنگ‌انداز هجرانت، ولی

شادمانم چون تو دایم گنج آن ویرانه‌ای

گر دل سختت نمی‌ماند به سنگ، ای سیم تن

پس چرا پیوسته با ما ده زبان چون شانه‌ای؟

شد کنار من پر از در، ز آب چشم چون گهر

از کنار من چرا دوری، اگر دردانه‌ای؟

ترک مهرت خواستم کردن چو دید آن عقل گفت:

چون کنی ترک پری رویان؟ مگر دیوانه‌ای؟

اوحدی، چون عشق بازی می‌کنی دوری مجوی

همچو فرزین، از رخ این شاه، اگر فرزانه‌ای

بعد از آن از بند کار خویشتن برخیز، اگر

صید آن زلف چو دام و خال همچون دانه‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:08 PM

 

در هر چه دیده‌ام تو پدیدار بوده‌ای

ای کم نموده رخ، که چه بسیار بوده‌ای

ما بارکرده رخت و طلب‌گار روی تو

وانگه نهفته خود تو درین بار بوده‌ای

چون اول از تو خاست که عشاق را نخواست

آخر چه شد که از همه بیزار بوده‌ای؟

گفتی: برو، برفتم و گفتی: بیا، دگر

چونم فروختی که خریدار بوده‌ای؟

آنی که یک زمان ز تو ما را گزیر نیست

هر جا که بوده‌ایم تو ناچار بوده‌ای

گر بوده‌ای به حلقهٔ خمارمان شبی

مانند حلقه بر در و دیوار بوده‌ای

گه در میانه نقط صفت گشته‌ای پدید

گاه از کنار دایره کردار بوده‌ای

دوش آنچه دزد برد ز ما در ضمان ماست

یا عهده بر تو بود که بیدار بوده‌ای

ما را مکن به رفتن بازار سرزنش

با ما تو نیز بر سر بازار بوده‌ای

با ما چو یک شراب ز یک جام خورده‌ای

ما مست چون شدیم و تو هشیار بوده‌ای؟

نوش دلست اگر شکر، ار زهر داده‌ای

هوش روان، اگر گل، اگر خار بوده‌ای

روزی اگر به وصل شوی یار اوحدی

منت منه، که با دگران یار بوده‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:02 PM

ای که دیگر بی‌گناه از من عنان پیچیده‌ای

دشمنی کردی روی از دوستان پیچیده‌ای

زور بر ما ناپسند آمد که از روی قیاس

پنجهٔ مسکین و دست ناتوان پیچیده‌ای

گر به سالی یک سخن با ما بگویی از دروغ

راست پنداری درو رمزی نهان پیچیده‌ای

آشکارا دی فرستادی دعایی نزد من

زیر هر حرفیش دشنامی نهان پیچیده‌ای

نامه‌ای دوشم فرستادی به نام آشتی

چون به دیدم، بیست جنگش در میان پیچیده‌ای

التماس بوسه‌ای کردم شبی، رفتی به خشم

وین نهان عمری برآمد تا در آن پیچیده‌ای

زلف و رویت جانب ما گوش می‌دارند و تو

زلف را زین تاب دادی، روی از آن پیچیده‌ای

قصه ها دارم، ولی نتوان نمودن پیش تو

کاوحدی را دم فرو بستی، زبان پیچیده‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:02 PM

دلبرا، روز جدایی یاد ما می‌کرده‌ای

یا چو از ما دور گشتی دل جدا می‌کرده‌ای

اندرین مدت که روی اندر کشیدی زین دیار

با که می‌بودی؟ بگو: عشرت کجا می‌کرده‌ای؟

چون سلامت می‌فرستادم به دست باد صبح

راست گو: دشنام دادی؟ یا دعا می‌کرده‌ای؟

همچنین بیگانه بودی، یا چنان کت عادتست

هر زمان بیگانه‌ای را آشنا می‌کرده‌ای؟

گر گرفتی دوستان نو روا باشد، ولی

ترک یاران قدیم آخر چرا می‌کرده‌ای؟

از بهای بوسه گنج آورده باشی زین سفر

هم‌برین صورت که می‌بینم بها می‌کرده‌ای

هر چه میکردی صوابست، اینکه پیش اوحدی

نامه‌ای ننوشته‌ای هرگز، خطا می‌کرده‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:02 PM

همچو گل صد گونه رنگ آورده‌ای

غنچه‌وارم دل به تنگ آورده‌ای

سوی من هر دم ز زلف و خال و خط

لشکری دیگر به جنگ آورده‌ای

در مخالف میزنی چون دف مرا

راستی نیکم به چنگ آورده‌ای

چون تو آهو زاده‌ای حیفست حیف!

کن چنان خوی پلنگ آورده‌ای

بی‌گناهم کشته‌ای صدبار و باز

رفته‌ای، صد عذر لنگ آورده‌ای

بس جهودی میکشم، گویی، مرا

با اسیران از فرنگ آورده‌ای

اوحدی را خاک پای خویش خوان

چونکه دستش زیرسنگ آورده‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:02 PM

من که باشم؟ در زیان افتاده‌ای

از هوی اندر هوان افتاده‌ای

بیخودی، رخ در بیابان کرده‌ای

گمرهی، از کاروان افتاده‌ای

ناکسی، از بخت دوری جسته‌ای

مفلسی، از خان و مان افتاده‌ای

گاه گویایی فضیحت گشته‌ای

وقت خاموشی زیان افتاده‌ای

از بهشت اندر جهنم رفته‌ای

بر زمین از آسمان افتاده‌ای

بر سر کوی سبکباران عشق

از گرانی رایگان افتاده‌ای

گوهر خود را ز خس نشناخته

وز خسی در خاکدان افتاده‌ای

دل ز غفلت بسته در جایی چنین

وانگه از جایی چنان افتاده‌ای

روز سربازی عنان پیچیده‌ای

وقت مردی ناتوان افتاده‌ای

همنشینان بر کنار بحر و من

از کنار اندر میان افتاده‌ای

اوحدی‌وار از برای این و آن

در زبان این و آن افتاده‌ای

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:02 PM

باز به تنها چنین عزم کجا کرده‌ای؟

وعدهٔ وصل که بود اینکه وفا کرده‌ای؟

سخت به جوش اندری، تا چه هوس میپزی؟

بس به هوس میروی، تا چه هوا کرده‌ای؟

رفتی و ما همچنین بر سر یاری و مهر

گر چه تو یاری دگر بر سر ما کرده‌ای

میل به ما میکنی، تا بخوری خون ما

خوردن خون سهل اگر میل بما کرده‌ای

صید که از دام تو گشت رها، دیگرش

زود بگیردی ولی خود چه رها کرده‌ای؟

چشم تو تیری فگند، گفت: خطا شد دریغ!

تیر تو در دل نشست، گو که: خطا کرده‌ای

کی سخنی گفته‌ای با دلم از زیر لب؟

یا به مثل پرسشی از سر پا کرده‌ای؟

کرده زبان بارها با من مسکین گرو

پس دگری را ز لب کام‌روا کرده‌ای

چون همه را داده‌ای خلعت وصل، ای پسر

پیرهن اوحدی از چه قبا کرده‌ای؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4940607
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث