به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری

بجزو در نظر عقل نیامد دگری

خبر محنت ما در همه آفاق برفت

که چه دیدیم ز دست ستم بی‌خبری؟

ای که چون باد بهر گوشه گذاری داری

خود چه بادی که ازین گوشه نداری گذری؟

نه قضایی بسر عمر من آمد ز غمت

که از آن یاد توان کرد به عمری قدری

سفرم هم به سر کوی تو خواهد بودن

گر بیابم ز کمند تو جواز سفری

زان درختی که درین باغچه بالای تو کشت

آه! اگر دست تمنا برسیدی ببری

دیر تا بر کمر تست دو چشمم چون طرف

بیش ازین طرف نشاید که بود بر کمری

رفتن مهر تو از سینهٔ من ممکن نیست

همچو نامی که کسی نقش کند بر حجری

هیچ دانی سر من بر سر کوی تو چنین

به چه تشبیه توان کرد؟ به خاکی و دری

هر شب از درد فراق تو بگریم تا روز

عجب، ای گریهٔ شبها، که نکردی اثری!

گر دل اوحدی از درد تو خون شد نه عجب

کار عشقست و میسر نشود بی‌جگری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

روی در پرده و از پرده برون می‌نگری

پرده‌بردار، که داریم سر پرده‌دری

خلق بر ظاهر حسن تو سخنها گویند

خود ندانند که از کوی تصور بدری

هر کسی روی ترا بر حسب بینش خویش

نسبتی کرده به چیزی و تو چیز دگری

لاله خوانند ترا، آه! ز تاریک دلی

سرو گویند ترا، وای! ز کوته‌نظری

تو به نظاره و برجستن رویت جمعی

متفرق شده در هر طرف از بی‌بصری

عشق ارباب هوی وه! که چه ناخوش هوسست

گلهٔ دیو دوان در پی یک مشت پری

اوحدی را ز فراقت نفسی بیش نماند

آه! اگر چارهٔ بیچارگی او نبری

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

ما با تو رسم یاری گفتیم اگر شنیدی

احوال خود به زاری گفتیم اگر شنیدی

گفتی که: باز دارم گوشی به جانب تو

ای بی‌وفا چه داری؟ گفتیم اگر شنیدی

دردی که هست ما را در دوری تو صد پی

با باد نوبهاری گفتیم اگر شنیدی

نه رونق تو ماند،نه سوز دردمندان

تا دیده بر گماری، گفتیم اگر شنیدی

صد روز وعده دادی ما را به وصل، جانا

روزی همی شماری، گفتیم اگر شنیدی

جانیست آن لب تو، یک دم بما سپارش

آیین جان سپاری، گفتیم اگر شنیدی

اصل محبت از ما پرسی که: چیست هر دم؟

مهرست و سازگاری، گفتیم اگر شنیدی

گفتی که: اوحدی را روزی بر خود آرم

گویی ولی نیاری، گفتیم اگر شنیدی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:15 PM

نگارا، گر چه می‌دانم که بس بی‌مهر و پیوندی

سلامت می‌فرستم با جهانی آرزومندی

بدان دل کت فرستادم نه‌ای خرسند، می‌دانم

که گر جان نیز بفرستم نخواهد بود خرسندی

چنین زانم پسندیدی که حال من نمی‌دانی

ز حالم گر شوی آگه چنان دانم که نپسندی

ز شاخ مهر چون گفتم که: بار الفتی چینم

درخت الف ببریدی و بیخ مهر بر کندی

اگر دستت همی خواهم خسی بر پیش من داری

ورت من پای می‌بوسم ز دست من همی تندی

فرو هشتی به خویش آن زلف را کاشفته می‌گردد

نه آن بهتر که او را بر چو من دیوانه‌ای بندی؟

جهانی را بیفگندی به حسن یک نظر، جانا

کزان افتادگان روزی نظر بر کس نیفگندی

بپیوند رفت روز جور و بیداد و ستم، جانا

کنون هنگام احسانست و انعام و خداوندی

حدیث تلخ اگر گفتی نرنجید اوحدی را دل

که گر زان تلخ‌تر نیزش بگویی شربت قندی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:14 PM

زهی! زلف و رخت قدری و عیدی

قمر حسن ترا کمتر معیدی

همه خوبان عالم را بدیدم

بر آن طوبی ندارد کس مزیدی

مراد چرخ ازرق جامه آنست

که باشد آستانت را مریدی

برآن درگه بمیرم، بس عجب نیست

به کوی شاهدی گور شهیدی

به گنجی می‌خرم وصل ترا، گر

ز کنجی بر نیاید من یزیدی

شبی در گردنت گویی بدیدم

دو دست خویش چون حبل الوریدی

به مستوری ز مستان رخ مگردان

که بعد از وعده نپسندم وعیدی

هر آحادی چه داند سر عشقت؟

که همچون اوحدی باید وحیدی

اگر غافل نشد جان تو از عشق

ز دل پرداز او بر خوان نشیدی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:14 PM

ببر دل از همه خوبان، اگر خردمندی

به شرط آنکه در آن زلف دلستان بندی

هر آن نظر که به دیدار دوست کردی باز

ضرورتست که از دیگران فرو بندی

اگر به تیغ ترا می‌توان برید از دوست

حدیث عشق رها کن، که سست پیوندی

و گر چو شمع نمی‌گردی از غمش، بنشین

که پیش اهل حقیقت به خویش می‌خندی

هزار نامه به خون جگر سیه کردم

هنوز قاصرم از شرح آرزومندی

بیا، که جز تو نظر بر کسی نیفگندم

به خشم اگر چه مرا از نظر بیفگندی

ز بندگی به جفایی چگونه بر گردم؟

که گر به تیغ زنی هم چنان خداوندی

به طیره گر تو مرا صد جواب تلخ دهی

هنوز تلخ نباشد، که سر بسر قندی

نشاند تخم وفای تو اوحدی در دل

اگر چه شاخ نشاطین ز بیخ برکندی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:14 PM

بر خسته‌ای ملامت چندین چه می‌پسندی؟

کورا نظر بپوشد شوخی به چشم‌بندی

ای خواجهٔ فسرده، خوبی دلت نبرده

گر درد ما بنوشی، بر درد ما نخندی

چون پسته لب ببستم از ذکر شکر او

زان شب که نقل کردیم آن پستهای قندی

در دست کوته ما مهر زر ار نبیند

کی سر نهد به مهری؟ سروی بدان بلندی

دیگر بهیچ آبی در بار و بر نیاید

شاخ سکون و صبرم، کز بیخ و بن بکندی

هر کس حکایت خود اندر نبشت، لیکن

چون اوحدی که داند سر نیازمندی؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:14 PM

نظری گر ز سر لطف به کارم کردی

شادمان چون گل و خرم به بهارم کردی

جاودان گفتمی آن خنجر و بازو را شکر

با خود ار زانکه ببری چو شکارم کردی

اگر آن غنچه دهن را سر مهری بودی

در دل از کیسه چرا آن همه خارم کردی

خرم از گل بدر افتادی و بار از گرداب

اگر از راه کرم دست به بارم کردی

تنگ دستم، چه شدی گر به وفا دستی تنگ

ز سر لطف در آغوش و کنارم کردی؟

از درخت قد و باغ رخ تو کم چه شود؟

دامن ار پر گل و سیب و به و نارم کردی

به غلامی نشمردی دل من شاهان را

با غلامان خود ار دوست شمارم کردی

کاج! لعلی ز لبش بستدمی، تا بر من

سهل بودی اگر این باده خمارم کردی

نشوی در پی آزار دل من یک روز

گر شبی گوش بدین نالهٔ زارم کردی

پس ازین شام جدایی چه شدی گر سحری؟

تا به بستان در حجره گذارم کردی

اوحدی، گر به قبولی برسیدی ز لبش

زود بر مرکب اقبال سوارم کردی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:14 PM

نگارا، یاد می‌داری که یاد ما نمی‌کردی؟

سگان را در بر خود جای و جای ما نمی‌کردی؟

چو جانت می‌سپرد این تن به جز خونش نمی‌خوردی؟

چو خوانت می‌نهاد این دل به جز یغما نمی‌کردی؟

نشان درد می‌دیدی ولی درمان نمی‌دادی

به کوی وصل می‌بردی ولی در وا نمی‌کردی؟

نخستین روزت ار با من نبودی فتنه اندر سر

چو رخ در پرده پوشیدی دگر پیدا نمی‌کردی

به پس فردا رسید آن کم به فردا وعده می‌دادی

چرا فردا همی گفتی؟ چو پس‌فردا نمی‌کردی

دلم را می‌نهی داغی و گرنه در چنین باغی

رخ از خیری نمی‌بردی دل از خارا نمی‌کردی

دوای اوحدی جستم ز درد سر بنالیدی

گرت سودای ما بودی چنین صفرا نمی‌کردی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:14 PM

مرا با جمع رندانی که در دیرند ضم کردی

چو دیر از غیر خالی شد در خلوت بهم کردی

نهادی مجلس بزمی بر آواز رباب و نی

چو لعلت میر مجلس شد به می دادن ستم کردی

به شوخی عقل فرزانه، چو ره برد اندر آن خانه

به جای رطل و پیمانه، سرش زیر قدم کردی

ز بهر فضل و پیشی من، چو کردم با تو خویشی من

دو ساغر بیشتر دادی، مرا از خویش کم کردی

مرا با طاق آن ابرو چو دیدی مهر پیوسته

تنم را از بر او طاق و دل را جفت غم کردی

تو بودی مطرب و ساقی، تو بودی شاهد باقی

گهم درویش خود خواندی و گاهم محتشم کردی

به خیلی کردی از رخ چون سال بوسه‌ای کردم

شکایت چون توان کرد از چنان رویی کرم کردی

به دستم جام‌جم دادی، پس از عمری که دم دادی

چه مستی‌ها کنیم اکنون! که می در جام جم کردی

چو دیدی اوحدی را تو به علم عاشقی دانا

میان عالمی او را به عشق خود علم کردی

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 7:14 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4941010
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث