به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

الا ای بلبل دستان زننده

گهی جان بخش و گه بر جان زننده

چو یوسف رویی و داودی آواز

زبور عشق چون بلبل کن آغاز

چو در افسانهٔ گل بایدت بود

هزار آوا چو بلبل بایدت بود

ز بلبل بیقراری بیش داری

که شرح عشق گل در پیش داری

چو تو تیغ زبان داری گهربار

بیا ای ابر روحانی گهر بار

سخنگویی که برداندر سخن گوی

سخن گویی چنین کرد آن سخنگوی

که شاهی بود گیتی زیر فرمانش

همه عالم مسلّم چون سلیمانش

سپهرش بود دارالملک شاهی

ولی او آفتاب ماه و ماهی

چو خورشیدی بصد تعظیم میگشت

میان برج هفت اقلیم میگشت

توان گفتن بسی هر جنس و فصلش

کز اجداد سکندر بود اصلش

جهان را چون سکندر پادشه بود

ز سر تا پای رومش پر سپه بود

ز بس لشکر، چنان افتاد رایش

که هر سالی دو موضع بود جایش

میان بحر بودش یک جزیره

همه گنج شه آنجا بد ذخیره

یکی ایوانش بودی سر بعیوق

که نرسیدی باوجش چشم مخلوق

همایی بر سر قصر سرافراز

که کردی با دونسرچرخ پرواز

بشادی پادشاه آنجا نشستی

بهر سالی سه ماه آنجا نشستی

چو فصل سال نامعلوم گشتی

بکشتی نوح دین تا روم گشتی

بسنبل نیز قصری داشت عالی

که کم بودی ز گلرویانش خالی

بحق چون شهریار بحر و بر بود

گهش در بحر و گه در بر سفر بود

بصدق آمد جهان جان مطیعش

که ترسا بود و روح الله شفیعش

مپرس از عدل او در کشور روم

وگر نامش بپرسی قیصر روم

ز عدل او همه کشور چنان بود

کز آبادی زمین چون آسمان بود

چو عدل و داد بودش کار و پیشه

بعدل و داد فرمودی همیشه

ز بس کودر جهان داد و دهش کرد

جهان تند خورا خوش منش کرد

چو برحق بود، بی دینی نیاورد

بناحق خونی از بینی نیاورد

نه ظلم شمع بر پروانه بگذاشت

نه بومی را یکی ویرانه بگذاشت

اگر یک طفل پر زر کرده طشتی

بگرد کشور قیصر بگشتی

ز بیم شه نبودی یک دلاور

که پرسیدی که این خاکست یازر

چنان عدلش گشاده داشتی دست

که دست باد بر سنبل فروبست

که از بیمش نکردی باد گردی

کلاه گل ربودن ترک کردی

اگر بادی بجستی از درشتی

ندانم تا چراغی نیز کشتی

اگرچه پیلتن را بود زوری

نیازردی ازو بر خاک موری

اگرچه بود عالی پادشایی

سخن گفتی بلطفی باگدایی

ازان زیباست شه را شهریاری

که در شاهی کند درویش داری

ترا از خُلق خوش نبود زیانی

چو زر ندهی مکش باری زبانی

زبانی کاب زر ازوی چکیدست

جهانی بندهٔ بی زر خریدست

میان زیرکان شاه گرامی

بعدل و خلق گیرد نیکنامی

مکن ظلم و ز من دار این سخن یاد

بترس از آه پیران کهن زاد

نه شمشیر آن تواند کرد و نه تیر

که در وقت سحر آه دل پیر

اگر تو پادشاهی،‌همچو خورشید

مکن یک ذرّه را از خویش نومید

شه قیصر که بودش عدل ودادی

نکردی ظلم و داد عدل دادی

سپاه او درون هر دیاری

برون از تنگنای هر شماری

مه تو گشته طغرای وزیرانش

عطارد را خط آموزد دبیرانش

حکیمانش ز دل تقویم کرده

بفکرت نه فلک تقسیم کرده

ز گنجش گنج قارون صدقهیی بود

کلید گنج او را حلقهیی بود

ز عدلش چشمهای فتنه در خواب

ز جودش ابر گریان، بحر غرقاب

بهر کشور که شه لشکر کشیدی

در آن کشور کسی لشکر ندیدی

ظفر بودی یزک دار سپاهش

فلک کردی زمین بوس کلاهش

چه گر بودش مراد و شادکامی

نبودش هیچ فرزند گرامی

شه آزاده چون دلدادهیی بود

که جانش بستهٔ شهزادهیی بود

نبودش پیشگه را شهریاری

که تابودی پس از وی یادگاری

یکی را دل بجان آید ز فرزند

یکی را جان بفرزند آرزومند

یکی در آرزوی بچه پیوست

یکی را ده بچه، یک نان نه دردست

عجب کاری که کار چرخ گردونست

که هر کس را ازو رنجی دگرگونست

همی مردم اگر هستش و گر نیست

بجز غم خوردنش کاری دگر نیست

بقای ما بلای ماست ما را

که راحت در فنای ماست ما را

شه از اندیشه دُرّ شب افروز

حکیمان را بر خود خواند یک روز

بدیشان گفت از دُرجی که گردونست

نصیب هر کسی درّی دگرگونست

چو من شاهی که زیراین کهن دیر

بشاهی میزنم بانگ و لاغیر

بخدمت ربع مسکون در سجودم

بعشرت سبع دریا عُشر جودم

اگر گردون بکام من نگردد

نگردد تاغلام من نگردد

چنان از اخترم فالی بلندست

که چشم بد بر آتش چون سپندست

چنان از دور گردون با نصیبم

که هر کو غم خورد آید عجیبم

کند در دست شستن همّت من

بهشت عدن را طشتی مثمّن

ز کوثر آب آرد حور عینم

نهد کرسی ز چرخ هفتمینم

چو خشمم خط سوی دوزخ نوید

جوابش نام او بریخ نویسد

چورایم دراسد خورشید گردد

دلم آیینهٔ جمشید گردد

اگر بر خود بپیچم ز آتش خشم

ز بیمم آتش آرد آب در چشم

اگر گرمیم بیند دوزخ، از شرم

فتد در سردسیری با دلی گرم

چو رایم دراسد آمد علم زد

اسد شیر علم شد تا که دم زد

بجان من که گر جوید جهان جنگ

ز لشکر بر جهان آرم جهان تنگ

خطای ترک در من دایم آمد

خطا گفتم صوابم خادم آمد

چنان بختم ز بیداری پر آبست

که فتنه زیر بختم مست خوابست

کجا در خواب بیند چشم جانی

ببیداری چو بخت من جوانی

جوانی دارم و ملک سلیمان

چو فرزندی ندارم چیست درمان

مرا باید که چون من بر نهم رخت

مرا تاجی بود کورادهم تخت

کنون از قعر این نه طاق دوّار

که دریایی روانست و نگونسار

چو غوّاصان بجویند آشنایی

مگر دریا کنار آید ز جایی

خردمندان ده و دو برج افلاک

زدند از آسمان بر تختهٔ خاک

وزان پس عنکبوت هر سطرلاب

شد از خورشید چارم پرده برتاب

چو روی عنکبوت از تف اثر یافت

دو چشم ثقبه از پرده خبر یافت

چو تار عنکبوتی بود گردون

ز ثقبه شد بطالع وقت بیرون

تو گفتی ثقبه زیرش نور روشن

بهم چون سوزنست و چشم سوزن

سوی خورشید عیسی کرد اشارت

که سوزن را بترسابر بشارت

که خواهد خاست شه را شاهزادی

همایون طلعتی فرّخ نژادی

یکی گوهر که در سلک زمانه

سخن منظوم گوید جاودانه

بدانایی زر افشاند چو آتش

چگونه آتشی، چون آب زر خوش

چنان واقف شود بر سرّ افلاک

که افلاکش نهد رخساره بر خاک

بشاهی چون قبا پوشد شه نو

کله بنهد بپیش او مه نو

چنان دست افتد از مردی بحالی

که رستم آیدش چون پیرزالی

چنان بخشد عطا ان نافهٔ مشک

که دریا آیدش چون چشمهٔ خشک

چنان زیبا بود مصر جمالش

که یوسف برکشد نیل کمالش

ولی این هفت میدان جفا کیش

نهد استانهٔ سختش فرا پیش

چو برخیزد ز پیش آن آستانه

از آن پس راست بنشیند زمانه

چو شه را در دل آمد این بشارت

دلش گفتی که شادی کرد غارت

شه از شادی دلی چون عقل کل کرد

حکیمان را دهن پر زر چو گل کرد

زر و سیم و گهر چندان فشاند او

که برچیننده درماند و بماند او

بدان بنشست تا از نقطهٔ کار

چه نقشی افکند تو چتر پرگار

شگفتی در پس پرده فراوانست

نمیدانی و لیکن بر تو آسانست

اگر آن بر تو تابنده نبودی

دلت چندین پراکنده نبودی

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

کنیزی بود قیصر را در ایوان

که بودش مشتری هندوی دربان

نبودی آدمی در روم و بغداد

بزیبایی آن حور پری زاد

لبش جان داروی دلبستگان بود

مفرّح نامهٔدلخستگان بود

دهانش پر شکر چون نُقل دانی

چگویم پستهٔ چون ناردانی

هزاران خوشهٔ مشکین بمویش

چو خوشه سرکشیده گِرد رویش

ز مشک تازه یک یک موی شسته

بآب زندگانی روی شسته

ز ابرو طاق بر گردون فکنده

ز گیسو مشک بر هامون فکنده

حریر عارضش نرمی خز داشت

رخش گلنار و گل را رنگرز داشت

در ایوان شد شه قیصر بشبگاه

نشسته بود آن بت روی چون ماه

چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دید

دل خود مست یک یک جای او دید

بچربی گفت جانا در برم کش

بنقدی بوسهیی دو بر سرم کش

کنیزک پیش شاه برجست از جای

نهادش همچو گیسو روی بر پای

شه از قندش شکر را بار میکرد

شکر میخورد و دیگر کار میکرد

چو شه بر تل سیمین برد خیمه

شد از یاقوت،‌دُرج دُر دو نیمه

درآمد آب گرم از باد گیری

شکر در لب گداخت و ریخت شیری

چو شیر و شکّرش هر دو بسر شد

کنیزک یکسر از شه بارور شد

پس از یک هفته کاری بود رفته

که شه شد دور از آن ماه دو هفته

برون شد از جزیره همچو بادی

که پیکی در رسیدش بامدادی

که کافر عزم شهر روم دارد

بترسا قصد نامعلوم دارد

شه آن بت را رها کرد و برون شد

بدریا رفت و زو صد جوی خون شد

چو اسکندر به آب زندگانی

بسنبل آمد آن جمشید ثانی

سپه چون مور جمله زیر فرمان

شه قیصر بکردار سلیمان

درو دشت از سپاه او سیه شد

ز بیم شاه رنگ از روی مه شد

درآهن غرق کرده همچنان سُم

مگر چشم، از دو گوش اسب تادم

سپه چون کوه میشد فوج بر فوج

چنانک از روی دریا موج بر موج

ز لشکر پشت ماهی شد شکسته

شکم را باز برآورد خسته

نمیافکند جوشن بیم آن بود

ولیکن پای گاوی در میان بود

چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزک

بنازیدی بفرزند مبارک

که گرمن مادر فرزند گردم

چو شاخ سبز نیرومند گردم

چو شاخ سبزم آرد میوه دربار

زبی برگی برون آیم بیکبار

وگربی میوه شد شاخ سرافراز

بسوزد تا بماند بارکش باز

کنون بنگر که چرخ حُقّه کردار

چگونه مُهره گردانید در کار

شه قیصر یکی خاتون زنی داشت

که دل از رشک او ناروشنی داشت

کنیزک بود ملک خود هزارش

وزان صد خادم و صد پیشکارش

ز قارون کم ندیدی نعمت خویش

ز قیصر بیش دیدی حرمت خویش

رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّ

بمه در ننگرستی از تکبّر

ز شیرینی چو شکّر تلخ کُش بود

جهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود

ز کار آن کنیزک آگهی داشت

همی بر کار او اندیشه بگماشت

که گر او را ز قیصر بچه آید

همه کار منش بازیچه آید

ز گردون برتری جوید دماغش

بپیش آفتاب آید چراغش

شود از تر مزاجی پای کوبی

ببندد دست من بر خشک چوبی

چو من این دم ز آتش دود بینم

گر این آتش نشانم سود بینم

چو چوبی را توانی ساخت تختی

اگر تو خوار بگذاریش لختی

بغفلت چون برآید روزگاری

شود آن چوب تخت آنگاه داری

خرد را رهنمون باید گرفتن

چنین کاری کنون باید گرفتن

چو یاری خواهی از یاری که باید

بوقت خویش کن کاری که باید

کنیزی را برخود خواند بانو

که درمانی بساز و گیر دارو

بحلوا کن همی داروی این درد

شکر لب را بده حلوا و برگرد

مگر زین دارو آن مرغ سبکدل

بیندازد بچه چون مرغ بسمل

کنیزک همچو گردون پشت خم داد

چو صبحی خنده زد و انگاه دم داد

که گر دارد رخم چون غنچه آن ماه

چو گُل خونش بریزم بر سر راه

بگفت این وز پیش آن فسونگر

پری رخ شد برون چون حلقه بر در

چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماه

نداد آن گفت را در گوش دل راه

که گر امروز گیرم سست این کار

بصد سختی شوم فردا گرفتار

نباید کرد بد با بی گناهی

نباید کند خود را نیز چاهی

گُنه نبود بتر زین در طبیعت

مکن با بی گناهی این صنیعت

دل قیصر اگر گردد خبردار

مرا در خون بگرداند چو پرگار

ز قفل غم دلش در بند آمد

بپیش مادر فرزند آمد

که از خاتون شنیدم پاسخ امروز

که داری در شکم دُرّی شب افروز

مرا از درد تو فرمود بانو

که آن دُر را فرود آرم بدارو

دل من بسته دارد با خدا کار

نیم این بیوفایی را وفادار

چرا باکودکی گردم فسونساز

که گردد آن فسون آخر بمن باز

دلی کو خویش را نبود نکوخواه

بزودی چشم بد یابد بدو راه

کنون من راز خاتون با تو گفتم

بسی از پرده بیرون با تو گفتم

ز کارتو غمی بسیار خوردم

ز تو بر جان خود زنهار خوردم

چنان باید که فرمانم بری تو

بکوشی تا ز فرمان نگذری تو

ترا در خانهٔ خود جای سازم

ز رویت خانه شهر آرای سازم

بیندازم ترادر خانه بستر

بیایم چون قلم پیش تو بر سر

بسازم کار تو پنهان ز خاتون

که تا گل بشکفد از غنچه بیرون

چو گل بشکتفه شد برگیرم او را

کجا من با دو پستان شیرم او را

ازین شهرش بشهر خود برم من

بشیر و شکّرش میپرورم من

چو بالا گیرد آنگه بازش آرم

بر قیصر بصد اعزازش آرم

که گر اینجا بماند این گل نغز

زند خاتون زرشکش خار در مغز

شد آبستن از آن اندیشه بی خویش

چو مستسقی شکم بنهاد در پیش

نمیدانست آن آبستنی شاه

که شب آبستنست و طفل در راه

چو بشنود این سخن تن زد زمانی

گشاد از پسته چون شکّر زبانی

بران زیبا کنیزک آفرین کرد

که منشیناد بر تو از زمین گرد

چو دور چرخ بادا زندگانیت

مبادا چرخ بی دور جوانیت

ترامن ای کنیزک، گرچه خامم

دلم میسوزد از جانت غلامم

ز دولتگاه جان دلداریت باد

ز عمر خویش برخورداریت باد

کسی کز نیکویی دارد نصیبی

نکو خواهی ازو نبود غریبی

ترا گر این سخن ناگفته بودی

خراج گور بر من رفته بودی

کنون کاری که میخواهی بجا آر

مرا زین سرنگونساری بپا آر

کنیزک برد او را سوی خانه

یکی معجون برآمیخت از بهانه

در آن خانه پر از خون کرد طاسی

نهاد این کار را بر خون اساسی

ز خون پر کرده طاسی مینهادند

که عشقی را اساسی مینهادند

تو هم در طاس گردون سر نگونی

نمیدانی که سر در طاس خونی

گر آن خون بایدت، دل بر شفق نه

فلک بر خون رود، جان بر طبق نه

کنیزک شد سوی کدبانوی خویش

بشادی شکر گفت از داروی خویش

که دارو دادم و خون شد روانه

زهی دارو که در خون کرد خانه

شنود آن قول خاتون، مکر نشناخت

چو چنگش در درون پرده بنواخت

بدو گفت آنچه باید کرد کردی

کنون درمانش کن گر مرد مردی

چو خون خصم در گردن نشاید

بیک دارو دو خون کردن نشاید

کنیزک باز گشت و چون گل از خار

بپیش طاس خون آمد دگر بار

نشست و ماجرا از دل ادا کرد

بسی برجانش آبستن دعا کرد

کنیزک پرده دار کار او شد

چو مه در پرده خدمتگار او شد

بشیر و شکّرش پروانه میداد

چو شهدش تربیب درخانه میداد

چو زن را نوبت زادن درآمد

ز غنچه گل بافتادن درآمد

گلی بشکفت همچون نوبهاری

که حسنش ماه را بنهاد خاری

چو آمد بر زمین آن سرو دلخواه

خجل در پرده شد بر آسمان ماه

چنان پاکیزه و بازیب و فر بود

که خورشیدی ز جمشیدی دگر بود

چوجانآمد عزیز از مصر شاهی

چو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی

اگرچه کودک یکروزه بود او

بتن یکسالهیی را مینمود او

چنین دانم که از دریای عنصر

نظیر او نخیزد دانهٔ دُر

چو مادر دید ماه و سرو باغش

جهان روشن شد از چشم چراغش

برومی کرد نام آن دلستان را

که باشد پارسی خسرو زبان را

کنیزک گفت کاکنون وقت آنست

که رفتن به بود، کار این زمانست

بشهر خود برم این دلستان را

چو جانست او بکوشم سخت جان را

که میدانست کان گل را بناچار

گلی در آب خواهد بود پرخار

دُری کان از صدف آمد بصد ناز

بدریا افکند خاتون بسر باز

بزهر آن نوش لب را چاره جوید

بدارو درد آن مهپاره جوید

بسی بگریست مادر از پس او

که بود آن مادر بیکس کس او

ولی چون کار سخت افتاد، ناکام

چو مرغی ماند بی دُردانه در دام

اگر ما روز و شب تدبیر سازیم

همان بهتر که با تقدیر سازیم

سپر چون نیست یک تیر قضا را

رضاده حکم و تقدیر خدا را

کنیزک دل از آن بنگاه برداشت

بکشتی در نشست و راه برداشت

دو گنجش بود در کشتی نهاده

یکی از زر دگر از شاه زاده

دو خادم نیز خدمتگار بودند

که چون کافور و عنبر یار بودند

درآمد باد و ابری سخت ناگاه

بگردانید کشتی قرب یک ماه

به بیراهی بس کشتی نگون کرد

باخر سر بآبسکون برون کرد

کنار بحر جمعی کاروان بود

شکر لب همچو شمعی در میان بود

مگر آن کاروان میشد باهواز

بهمراهی ایشان گشت دمساز

روانه شد چنان کز باد خاکی

بزیر محمل او بیسراکی

زهر منزل بهر منزل همی شد

سبک میشد از آن کز دل همی شد

شبی تیره جهانی آرمیده

سیاهی در پلاس شب دمیده

زمینی بود بگرفته سیاهی

فکنده قیر برمه سایگاهی

همه شب شب سیاهی میسرشتی

شتر در شب سیاهی مینوشتی

شبانروزی بماهی ره بریدند

سرمه رهزنان در راه دیدند

بگرد کاروان بس حلقه کردند

ز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند

مگر دزدی که خون بی باک میریخت

ز حلق دایه خون بر خاک میریخت

بسی از درد دل آن دایه بگریست

که بی من چون بود این طفل را زیست

ندارم از جهان جز نیم جانی

دهید این نیم جان را نیم نانی

که تا هر کار کان آید ز دستم

بدان رغبت نمایم تا که هستم

چو بس بیچاره میدیدند او را

بجان آخر ببخشیدند او را

بره درباخودش بسیار بردند

ز بیمارش بسی تیمار خوردند

چو خوزستان پدیدار آمد از دور

شکر را سر بره دادند رنجور

کنیزک ماند با آن بچهٔ خرد

برهنه پای و سر بر دست میبرد

گرسنه بیسر و سامان بمانده

ز جان سیر آمده حیران بمانده

طمع ببرید ازدور جوانی

چو پیری ناامید از زندگانی

ز دست روزگارش پای در گل

ز چرخ بیسر و پا دست بر دل

چو ابری بر رخ صحرا بمانده

چو باران اشک بر صحرا فشانده

ز نرگس، روی آن صحرا فروشست

ز اشک او گل از صحرا برون رست

ز خون چشم، صحرا کرد پرگل

جهانی درد، صحرا کرد بر دل

دلش از صحن آن صحرا برون بود

تنش وابستهٔ صحرای خون بود

ز خون هر سنگ صحرا کرد گلگون

دل هر سنگ صحرا گشت ازو خون

بزاری چشم بر صحرا نهاده

وزو فریاد در صحرا فتاده

در آنصحرا ز ابر افزون گرسته

وزو هر سنگ صحرا خون گرسته

در آن صحراش یک گرگ آشنانه

ز صحرا در دلش جز تنگانه

چو تنگی دید در صحرای سینه

ز سینه ریخت بر صحرا خزینه

بسی سودا بصحرا خواست آورد

ولیکن همچو صحرا کاست آورد

بآخر شش شبانروز آن دلفروز

قدم میزد بره تا هفتمین روز

چو پیدا گشت از ایوان چارم

بروز هفتمین سلطان انجم

ز چرخ نیلگون آیینه خور

سپیده سرمه ریخت از مهبط زر

چنان آن گوی زر زیر علم شد

که لوح مه ز تیغ او قلم شد

بخوزستان رسید آن تنگ شکّر

گرفته شیرخواری تنگ در بر

بره در منظری پر کار میدید

یکی ایوان فلک کردار میدید

چنان ازدور آن ایوان نمودی

که جفت طاق نوشروان نمودی

دکانی بود پیشش سرکشیده

فلک بابام او سر در کشیده

کنیزک سخت سستی داشت در راه

بدکانی برآمد چون بشب ماه

ز رنج شیر و تفت آشکاره

بنالید آن شکر لب شیرخواره

کجا برگ گلی را تاب باشد

که در شهری شکر بی آب باشد

بسستی سیمبر را بر بیفتاد

زبانش پیش دراز در بیفتاد

ز نرگس روی زر پر سیم کرد او

دل پرخون بحق تسلیم کرد او

چو کاری سخت آمد پیش مخروش

سبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش

دلی در بند تا وقتش درآید

ترازان حلقه درها برگشاید

که حق یک در نبندد مصلحت را

که صد نگشایدت صد منفعت را

شه آن ناحیت را بود باغی

زحوضش چشمهٔ گردون چراغی

بخوشی باغ در عالم علم بود

مگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود

کنیزک بر در آن باغ خفته

دلش بیدار و عقل و هوش رفته

برون آمد از آن در باغبانی

گلی تر دید پیش گلستانی

کجا مِه مرد بود آن مرد را نام

جوانمردی او را کهتر ایام

در آن نزدیک طفلی مرده بودش

جهان پیر جانی برده بودش

مصیبت خورده مرد از باغ میرفت

ز درد طفل دل پر داغ میرفت

زن مِه مرد با او بود همراه

ز طفل رفته اندر ناله و آه

جهان آن طفلشان افکند در سر

که تا این طفل را گیرند در بر

چو دیدندنش چنان بر در بمانده

مهی ماه نوش در بر بمانده

بدو مِه مرد ظنّی بس نکو برد

بکهتر خانهٔ خویشش فرو برد

نشست القصه مرد و زن سخنور

بپرسیدند حال آن سمنبر

سمنبر گفت حال من درازست

نمانده آب و یک نانم نیازست

که این گلرخ ز بی شیری مادر

گدازان شد ز بهر شیر و شکر

توانم دید خود را خاکساری

نیارم دید بر فرقش غباری

بشد مِه مرد حلوا برد و نانش

که طفلش مرده بود این بود و آنش

توهم ای مرد مرده باش از پیش

که تا حلوا رسد از تو بدرویش

چو حلوا خوردن تو بیش گردد

شود خون و سزای نیش گردد

چراحلوا بشیرینی کنی نوش

که خون آرد بشیرینیت در جوش

ز حلوا کی بود روی سلامت

که حلوا در قفا دارد حجامت

درونت دوزخست ای مالک خویش

طبق دارد ز جسمت هفت بندیش

گر آرندت طبق با نان ز مطبخ

طبق بانان در اندازی بدوزخ

بهر گندم که خوردی بیحسابی

دلت را با بهشت افتد حجابی

شکم چون دوزخی با هفت در دان

درو هروادیی وادی دگر دان

ازان یک وادیش پیشان ندارد

که حرص آدمی پایان ندارد

اگر معده نبودی غم نبودی

خصومت در همه عالم نبودی

شنودی قصّهٔ حلوا و نان را

بسست این زلّه کن این را و آن را

کنیزک چون بسی حلواو نان خورد

دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد

عرق همچون گلاب از وی روانشد

دو گلبرگش چو شاخ زعفران شد

دو چشمه خشک باز آمد ز پستانش

دو چشمهٔ چشم بگشاد ازنم آنش

ز بیماری درآید کوه از پای

چه سنجد کاه برگی باد پیمای

برنجوری شکر شیرین نیاید

که لب را از شکر تلخی فزاید

بتراز تن شکستن زحمتی نیست

ورای تندرستی نعمتی نیست

دو نعمت را مکن در شکر سستی

یکی امن و دگر یک تندرستی

چو در باغ آن سمنبر گشت بیمار

بماند آن باغبان در رنج و تیمار

بزن گفت ای غلام تو زمانه

نهان دار این کنیزک را بخانه

که تا گر این کنیزک زار میرد

دلم این طفل را دلدار گیرد

که هرگز در همه روی زمین من

ندیدم ماهرویی مثل این من

ببینی گر بود از عمر بهره

که چون زیبا شود این ماه چهره

بدین روی و بدین منظر که او راست

بماهی و بسروی ماند او راست

بجان خواهم که کارش را کنی ساز

نگیری زین شکر لب شیرخود باز

زنش گفتا بجان فرمان برم من

که گر این طفل بردم جان برم من

چنان در پرده پنهان دارم این راز

که نتواند شدن از پرده آواز

ز زیر پرده این دُرّ شب افروز

نگردد آشکارا گر شود روز

چو نور دیده او را راز دارم

بزیر هفت پردهش باز دارم

زن بد را مده نزدیک خود جای

که مردان از زن نیکند بر پای

بسی بهتر بود در کُنج خانه

عیال نیک از گنج و خزانه

چو مرد نیک رازن سازگارست

همه کارش بدان زن چون نگارست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

خدا را آنکه محبوب و حبیبست

ابوالفضل زمان ابن الربیبست

دل و دین خواجه سعدالدّین که امروز

دل اوست آفتاب عالم افروز

خراسان را وزارت داشت بابش

ولی انداخت او تابرد آبش

چو ابراهیم ادهم ملک بگذاشت

که او ملک خلافت یکجو انگاشت

قیام آفرینش از دل اوست

که نقد هر دو عالم حاصل اوست

سر یک موی او عالم نداند

که داند قدر او اوهم نداند

چو حق تحت قباب لایزالیش

فرود آورد، حق داند معالیش

بحق امروز قطب اولیا اوست

حریم خاص را خاص خدا اوست

گر اوتادند و گر ابدال امروز

ازو دارند کشف حال امروز

هر آن علمی که در لوح جهانست

باقصی الغایة او را نقد جانست

کمال فضل و علم او نهان نیست

ولیکن کور دل را چشم آن نیست

چو رو آورد در معلوم پیوست

همه پشتش ورای روی آن هست

چو بود او در شریعت شافعی دوست

طریقت را علی الحق شافعی اوست

که سرّ جملهٔ فقه و اصول او

معین دیده از نور رسول او

همه اسرار قرآنش عیانست

که با او علم مطلق در میانست

بود بر قرب ماهی شرب آبش

برین میکن قیاس خورد و خوابش

طعام او چه گویم کز چسانست

که هر روزش کم از ده سیر نانست

شده سی سال تادل بر سخنها

بخلوت روی آوردست تنها

بترک جملهٔ عالم گرفتست

فرو رفته بهم در دم گرفتست

خدایا قادری و میتوانی

باوج همّت خویشش رسانی

مرا در خرمن او خوشه چین دار

ز نور او دلم را راه بین دار

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

الا ای کارفرمای معانی

بگستر سایهٔ صاحب قرانی

چو داری عالم تحقیق در راه

ز عالم آفرین توفیق در خواه

چو تودر وقت خود همتا نداری

هنر داری چرا پیدا نیاری

چو در باب سخن صاحبقرانی

چرا ای خوش زبان خامش زبانی

چنان خوشگوی شو کز هر زبانی

برآید بانگ احسنت از جهانی

خموشی را بگویایی قضا کن

زبان بگشای و خاموشی رها کن

چنان نوع سخن را جلوه گر باش

که نطقت طوطیی خواند شکرپاش

چو دُرّ و گوهر منثور داری

چرا از سلک نظمش دور داری

همه آن خواهمت کاسرار گویی

نه کم گویی و نه بسیار گویی

ز بحر قلزم پر دُرّ خاطر

بغواصی برون آری جواهر

توان کردن بهر بیتی صنیعت

ولی از وی بگیرد هر طبیعت

صنیعت را برای خویشتن گوی

حکایت را برای انجمن گوی

سخن قوت دل هر خرده دانست

ولی صنعت سخن را جان جانست

کنون هم جان جان هم قوت دل به

حکایت با صنیعت معتدل به

کراماندست نسّاخ جهان را

که بنویسد بزر این داستان را

بزرگانی که بر گردون رسیدند

بزر بر لوح گردون مینویسند

بعهد من اگر نوگر کهن هست

سخن دزدان این شیرین سخن هست

ندارد کس سخن هرگز درین دست

بحق حق که بنگر تا چنین هست

فرو دیدن باسرار کهن من

کشیدم روغن از مغز سخن من

کتاب افسانه گفتن را چه خوانی

چنان خوان کانچه میخوانی بدانی

چو این سحر حلالست ای یگانه

حرامت باد اگر خوانی فسانه

هر آن عاشق که پر عشقست جانش

بود معشوق نغز این داستانش

هر آن شاعر که بی بهر اوفتادست

چو این برخواند او را اوستادست

هران عارف که دارد همدمی دور

برون گیرد از اینجا عالمی نور

پس از من دوستان را بوستانست

که الحق داستانی دلستانست

بنام خسرو روی زمین را

نهادم نام خسرونامه این را

خداوندا زهر در دُرّ بسیار

بسی سُفتم نگهدارش ز اغیار

بدُرج دل رسان دُرّ شب افروز

بچشم عقل روشن دار چون روز

ز چشم کور چشمان دور دارش

بچشم اهل بینش نور دارش

چنان این حرفها را دار همپشت

که کس ننهد برین یک حرف انگشت

نهفته دارش از مشتی فسونگر

درون هردلش از بد برون بر

شبی خوشتر زنوروز بهاری

خوشی میتافت مهتابی بزاری

دران شب مشتری از قوس میتافت

جهان از نور چون فردوس میتافت

بدست زهره جام می سراسر

ستاده مشتری را در برابر

کواکب را نظرهای دلفروز

خواطر را بحکمت مشکل آموز

نشسته بودم و شمعی نهاده

جماعت سوی من سمعی گشاده

دماغم مغز پالودن گرفته

خیال عشق پیمودن گرفته

زهر نوعی سخن گفتیم بسیار

زهر علمی بسی راندیم اسرار

بآخر چون باشعار اوفتادیم

ز کار رفته در کار اوفتادیم

رفیقی داشتم عالی ستاره

دلی چون آفتاب وشعر باره

ز شعر من چو بیتی گوش کردی

ز مهرم خویش را بیهوش کردی

چو کردی بار دیگر آن تفکّر

چو صوفی رقص کردی از تحیر

ز شعرم یادداشت از طبع داعی

همه مختار نامه از رباعی

ز گفت من که طبع آب زرداشت

فزون از صد قصیده هم ز برداشت

غزل قرب هزارو قطعه هم نیز

ز هر نوعی مفصّل بیش و کم نیز

جواهرنامهٔ من بر زبان داشت

ز شرح القلب من جان بر میان داشت

چو ازدیوان من بیتی بخواندی

چگویم من که چون واله بماندی

بمن گفتی که ای هر نکته جانی

نداری هیچ تحسین را زیانی

بدان دریا که دُرّش جان پاکست

اگر تحسین رود ورنی چه باکست

چنین دریا ز دُر پیوسته پُرباد

نثار هر دُری صد دانه دُر باد

درین شب این رفیقم بود در بر

چو شمع از آتش دل دود بر سر

بمن گفت ای بمعنی عالم افروز

چنین مشغول طب گشتی شب و روز

طب از بهر تن هر ناتوانست

ولیکن شعر وحکمت قوت جانست

سه سالست این زمان تالب ببستی

بزهد خشک در کنجی نشستی

اگرچه طب بقانونست امّا

اشاراتست در شعر و معمّا

چو پر کردی ز هر چیزی جهان را

هم امشب ابتدا کن داستان را

که من از بدر اهوازی هم امروز

بدست آوردهام نثری دلفروز

بغایت داستانی دلپسندست

ز هر نوعی سخنهای بلندست

چو بیشک بی نظیری در سخن تو

سخن گویی خویش اظهار کن تو

ببین خورشید را در چار پرده

فروغ خویشتن اظهار کرده

کسی را چون بود خطّی روانه

روانه به که باشد جاودانه

چو صاحب سرّی این اسرار را باش

مگردان ناامیدم کار را باش

بسی پیشینیان افسانه گفتند

چو تو گفتند نه حقّا نگفتند

که از گفتن صفای سینه باشد

چو دقیانوسی و دیرینه باشد

هران شعری که عمر نوح دارد

چو عیسی کی همه تن روح دارد

خوشی در سلک کش دُر سخن را

بمعنی نو کن این جان کهن را

چه گر از قصّه گفتن عار داری

ولیکن عالمی اسرار داری

تو منگر قصّه، اسرار سخن بین

سخن گفتارو گفتار سخن بین

بغایت حق تعالی خوب گوید

حدیث یوسف و یعقوب گوید

که مخلوقی ز مخلوقی چنین شد

یکی عاشق ز معشوقی چنین شد

حدیث هر دو تن گر بیش خوانی

ازان حق گفت تا برخویش خوانی

تو نیز این را فسون ساز و بهانه

توان دانست افسون از فسانه

سخن گفتن چو بر جایی توان گفت

بلاشک بایدت این داستان گفت

جهانی راز داری در میان آر

همه در لفظ کوش و در بیان آر

که گر یک بیت بنشیند بجایی

همه کارت براید از دعایی

چو من زان دوست پاسخ این شنیدم

شدم شوریده چون شیرین شنیدم

چو بر من الحق او حق داشت بسیار

پذیرفتم سخن زان مرد هشیار

قلم را سر برون دادم ز پنجه

بماندم همچو کاغذ در شکنجه

چه میگویم که هر بیتی که گفتم

چو گل از شادی او برشکفتم

نهادم سر بکاغذ بر شب و روز

قلم راندم بدرُهای شب افروز

حکایت گفتم و دوشیزه گفتم

معانی گفتم و پاکیزه گفتم

قرین نور پاک آن پاک رایی

که این گوینده راگوید دعایی

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

الا ای جوهر قدسی کجایی

نه در عرش و نه در کرسی کجایی

نه در کونین و نه در عالمینی

که سرگردان بین الاصبعینی

گرت نقدست دنیی دین توداری

یکی دلدار برسیمین توداری

پس آن جامی که گویم این سخن دان

تو آن می بیخودی خویشتن دان

چو کار افتاده و محرم تو باشی

اگر دل گویمت آنهم تو باشی

اگر من شعر سازم جامهٔ راز

تو مرد راز شو جامه بینداز

کنون گر تو چنین کردی که گفتم

فشانم بر تو هر درّی که سفتم

رفیقی داشتم کو حاصلی داشت

بجان در کار من بسته دلی داشت

مرا گفتا چو خسرونامه امروز

فروغ خسروی دارد دلفروز

اگرچه قصه‌ایی بس دلنوازست

چگویم قصه کوته بس درازست

اگر موجز کنی این داستان را

نماند هیچ خار آن بوستان را

چو اندر راز قشر و مغز باشد

همه روغن گزینی نغز باشد

دگر توحید و نعت و پند و امثال

که خسرونامه را بود اوّل حال

چو در اسرار نامه گفتهیی باز

دو موضع کردهیی یک چیز آغاز

اگرچه اوستادانی که هستند

ره توحید و نعت و پند جستند

ولیک اندک سخن گفتند از آن دست

نهانی نیست میبین تا چنان هست

ترا دادست این قوّت خداوند

که در توحید و نعتت نیست مانند

اگر توحیدی و نعتی بگویی

جزای آن ترابس این نکویی

چو او در حق این قصّه نکو گفت

چنان کردم همی القصّه کو گفت

برون کردم از آنجا انتخابی

برآوردم ز یک یک فصل بابی

خدا را نعت و توحیدی بگفتم

ز هر در دُرّ حکمت نیز سُفتم

اگرچیزی ترازش رازیان داشت

بگردانیدم از طرزی که آن داشت

سخن بعضی که چون زر نامور شد

در آتش بُردمش تا آب زر شد

مصیبت نامه کاندوه جهانست

الهی نامه کاسرار عیانست

بداروخانه کردم هر دو آغاز

چگویم زود رستم زین و آن باز

بداروخانه پانصد شخص بودند

که در هر روز نبضم مینمودند

میان آن همه گفت و شنیدم

سخن را به ازین نوعی ندیدم

اگر عیبی بود، گر عیب پوشی

چو تحسین نکنیم باری خموشی

مصیبت نامه زاد رهروانست

الهی نامه گنج خسروانست

جهان معرفت اسرار نامهست

بهشت اهل دل مختار نامهست

مقامات طیور امّا چنانست

که مرغ عشق را معراج جانست

چو خسرونامه را طرزی عجیبست

ز طرز او که و مه را نصیبست

کنون بشنو سخن تا راز گویم

ز مغز قصّه،‌ معنی بازگویم

که در هر نقطه صد معنی نهانست

ولی در چشم صاحبدل عیانست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

جهان را هم امام و هم خلیفه

کِرا میدانی الّا بوحنیفه

جهان علم و دریای معانی

امام اوّل و لقمان ثانی

اگر اعدای دین بسیار جمعند

ز کار بوحنیفه سر چو شمعند

چراغ امّت آمد آن سرافراز

چراغی کو عدو را مینهد گاز

قضا کردند بر وی عرضه ناگاه

بنپذیرفت یعنی جان آگاه

قضا را و قدر را معتبر یافت

ولیکن این قضا اندر قدر یافت

چو نعمان سرخ روی حق چو لالهست

قضا چکند بشاگردش حوالهست

قضا در جنگ او آمد فروتر

که از یوسف همه چیزی نکوتر

چو تو یوسف قضا را این زمان بس

مرا قاضی اکبر جاودان بس

چودر دین محمّد داد دین داد

محمّد را چنین بود و چنین داد

چو او استاد دین آمد در اسرار

چو تو بگذشتی از قرآن و اخبار

اگر در فقه صد جامع کبیرست

ز یک شاگردش آن جامع صغیرست

مجرّد شو اگر کوفی شعاری

برافشان چون الف چیزی که داری

ره کوفیت میباید روان شو

الف دانی تو باری همچنان شو

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

کسی کو ابن عمّ مصطفی بود

امامت در دو کون او را روا بود

دو ابن عم رسول حق چنان داشت

که دینش از هر دو نور جاودان داشت

ز ابن مطلّب برخاست امامت

چنانک از ابن عبّاسش خلافت

اگر اهل طریقت صد هزارند

وگر صد، جز طریق او ندارند

یقینم شد که او سلطان جیشست

دلیلم، الامیة من قریشست

چو دین صدر عالم بایدم داشت

قریشی را مقدّم بایدم داشت

دلش تا پیشگه چون بی حسابست

کتاب امّتش اُمّالکتابست

اگر روزی بدریا راه یابد

شود گمنام، بحر آنگاه یابد

چو او در دین پیغمبر فرو شد

بجای او نشست آن بحرو او شد

چو آن دریا بجای خود روان یافت

قریشی و محمّد نام ازان یافت

محمّد بر زبان او گهر شد

چنان کانجا سخن حق بر عمر شد

اگر او محو پیغامبر نبودی

حدیث و آیتش همبر نبودی

حدیث آن بجای این چو برخاست

شد از صاحب حدیثی قامتش راست

قریشی جدّو ادریسش اَب آمد

طریقت از بهشت این مذهب آمد

چو این مذهب بنا داده به ادریس

بهشتش نقد دان اعداش ابلیس

نبی بنهاد گنجی جمله رحمت

بحصهٔ بوحنیفه کرد قسمت

درآمد شافعی آن گنج عالی

چو دید الحق براو افشاند حالی

گرت از مهر کوفی حاصلی نیست

چو بوفت جز خرابی منزلی نیست

چو داری شافعی و بوحنیفه

تویی هم مالک دین هم خلیفه

وگر این داری امّا آن نداری

دلی داری ولیکن جان نداری

چو ایشانند هردو چشم، دین را

بنه سر این دو چشم راه بین را

اگر این هر دو را باهم نداری

تو یک عالم ز دو عالم نداری

چه میگویی که هر دو در مقابل

یکی اندو دو میبینی تو احول

اگر زیشان تو در دل خشم داری

دو چشمت کوربین گر چشم داری

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

سپهر معرفت خورشید انور

امیرالمؤمنین کرّار صفدر

امام مطلق ارباب بینش

بدانش آفتاب آفرینش

چو او شیر حق آمد داغ حق داشت

بمردی و جوانمردی سبق داشت

اسد چون خانهٔ خورشید باشد

علی کالشمس ازو جاوید باشد

چو اصل اهل بیت افتاد حیدر

بلی بایست شهر علم رادر

چو شهر علم دین پیغمبر آمد

اگر بابیست آن را حیدر آمد

چو بیت آفتاب ذوالجلالست

گرش شیر خدا خوانی حلالست

چنین گفت او که در دین حق تعالی

مرادادست در علم آن کمالی

که گردرباء بسم اللّه ز اسرار

کنم تضیف بیش از ده شتروار

بهر حرف از کلام صانع پاک

کنم هر دم هزاران معنی ادراک

چو دنیا را طلاقی داد جانش

مگر انگشتری ماند از آنش

خداوندش یکی سایل فرستاد

که آمد در نمازش پیش،‌ استاد

که در دین تو دنیا بند جانست

تو میدانی که این خاتم از آنست

چو شد زین سرّ عالی سرفراز او

بسایل داد خاتم در نماز او

نمازش را چو خاتم در نگنجید

بجز حق ذرّهیی هم درنگنجید

نمازش چون حضوری معتبر داشت

کی از پیکان برون کردن خبر داشت

کسی کو در حقیقت تشنه جانست

که کلّی سیر از کار جهانست

اگر آبیش میباید که جان خورد

ز دست ساقی کوثر توان خورد

عزیزی کو دو چشم راه بین داشت

سه روح ازچاریار راستین داشت

ترا از زهر بدعت گر گزندست

همین تریاق اربع سودمندست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

امامی کو امامت را حسن بود

حسن آمد که جمله حسن ظن بود

همه حسن و همه خلق و همه حلم

همه لطف و همه جود و همه علم

زجودش هفت دریا هشت آمد

ز شوقش نه فلک در گشت آمد

سه نور بس قوی را چارم او بود

برای آن همه چیزش نکو بود

مربع زان سه آمد جوهر او

مثلث دو مثنّی در بر او

چو دو میراث مشکین زان سه تن داشت

چو جان در بر ازو با خویشتن داشت

دل پر نور او دریای دین بود

دو موی او دو شست عنبرین بود

چو در دریا فکند آن شست در راه

بشست افتاد از ماهیش تا ماه

رخی چون روز و زلفی همچو شب داشت

کسی کان هر دو دید الحق عجب داشت

چو آه از دل برآوردی بغم در

در افتادی شب و روزش بهم در

شب از موی سیاهش تیره گشته

ز رویش ماه روشن خیره گشته

لبش قایم مقام حوض کوثر

که بودی چشمهٔ نوش پیمبر

چنان نوشی بزهر آلوده کردند

جگر پر خون دلش پالوده کردند

ز زهرش چون جگر شد پاره پاره

ز غصّه گشت خونین سنگ خاره

دل خصمش نشد از خون جگر رنگ

ولی از درد او خون شد دل سنگ

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

امامی کافتاب خافقینست

امام از ماه تا ماهی حسینست

چو خورشیدی جهان را خسرو آمد

که نه معصوم پاکش پس رو آمد

چو آن خورشید اصل خاندانست

بمهرش نه فلک از پی روانست

چراغ آسمان مکرمت بود

جهان علم و بحر معرفت بود

بهمّت هر دو عالم کم گرفته

ولی نورش همه عالم گرفته

رخ او بود خورشید الهی

شبی تاریک، مویش از سیاهی

کسی کو آفتاب و شب بهم خواست

حسن آن از حسین آمد بهم راست

امام ده و دو حق کرد قسمت

که هر یک پردهیی سازد ز عصمت

ده و دو پرده زان آمد پدیدار

حسینی بود امّا پردهیی زار

ببر داین راه او گر مبتلا بود

ولی خونریز او در کربلا بود

اگر هستی تو اهل پردهٔ راز

ازین پرده بزاری میده آواز

بسی خون کرده‌اند اهل ملامت

ولی این خون نخسبد تا قیامت

هر آن خونی که بر روی زمانهست

برفت از چشم و این خون جاودانهست

چو ذاتش آفتاب جاودان بود

ز خون او شفق باقی ازان بود

چو آن خورشید دین شد ناپدیدار

در آن خون چرخ میگردد چو پرگار

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5021598
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث