در فرع کجا مشبّهی افتاده است
افلاک ز یکدگر فرو آسایند
چون در نگری حقّه تهی افتاده است
یک ره همه از سفر فروآسایند
در فرع کجا مشبّهی افتاده است
افلاک ز یکدگر فرو آسایند
چون در نگری حقّه تهی افتاده است
یک ره همه از سفر فروآسایند
آخر ره دورت به کناری برسد
با تو بد و نیک را شماری برسد
هرچند که هست بینهایت کاری
چون تو برسیدی همه کاری برسد
جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفت
جمشید به گلخنی در افتاد و برفت
از مُوْت و حیات چند پرسی آخر
خورشید به روزنی در افتاد و برفت
جمشید به گلخنی در افتاد و برفت
در فرع کجا مشبّهی افتاده است
خورشید به روزنی در افتاد و برفت
چون در نگری حقّه تهی افتاده است
دل از می عشق مست میپنداری
جان شیفتهٔ الست میپنداری
تو نیستی و بلای تو در ره عشق
آنست که خویش، هست میپنداری
جان شیفتهٔ الست میپنداری
و اندیشهٔ ما بهانهای بیش نبود
آنست که خویش، هست میپنداری
قصّه چه کنم، نشانهای بیش نبود
هیچ است همه، وسوسهٔ خاطر چند
از هیچ بلا، چند شود ظاهر چند
تو هیچ بُدی و هیچ خواهی گشتن
بر هیچ میانِ این دو هیچ آخر چند
تا چند ازین غرور بسیار تو را
تا کی ز خیال این نمودار تو را
سبحان الله کار تو کاری عجب است
تو هیچ نهای وینهمه پندار تو را
این قالب اگر بلند دیدی ور پست
مغرور مشو به پیش این خفته و مست
برخیز بمردی، که درین جای نشست
خوابیست که مینمایدت هرچه که هست
شایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنی
در بیقدری چون مگسی باشی تو
خود را،چو تو هیچ کس نهای، تو چه کنی
آخر تو که باشی که کسی باشی تو