ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
وی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو
هیچی تو و هیچ را چنین میگویی
به زین نتوان نهاد در دیدهٔ تو
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تو
وی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو
هیچی تو و هیچ را چنین میگویی
به زین نتوان نهاد در دیدهٔ تو
چون محرم هم نفس نهای، تو چه کنی
شایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنی
پیوسته به جنگ خویش برخاستهای
خود را،چو تو هیچ کس نهای، تو چه کنی
بگذر ز حس و خیال،ای طالب حال
تا هر دو جهان جلال بینی و جمال
زیرا که تو هرچه در جهان میبینی
جز وجه بقا همه سرابست و خیال
هر دل که به توحید ز درویشان است
بیگانهٔ عشق نیست کز خویشان است
تا کی بینی خیال معدود آخر
آن پیشان را نگر که در پیشان است
عشقش به وجود متّهم کرد تو را
خو کردهٔ صد گونه ستم کرد تو را
چون او به وجود از تو اولیتر بود
نگرفت وجودت و عدم کرد تو را
این هر دو جهان عکس کمالی پندار
وان عکس کمال او جمالی پندار
وین هیکل زیبا که تواش میبینی
بازی و خیال است خیالی پندار
در حضرت توحید پس و پیش مدان
از خویش مدان و خالی از خویش مدان
تو کژ نظری هرچه درآری به نظر
هیچ است همه نمایشی بیش مدان
گر بر در آفتاب روشن باشم
آن به که چو سایه نامعین باشم
چون هست کسی که اوست هر چیز که هست
هرگز نبود روا که من من باشم
در سایهٔ فقر صد جهان، وانهمه هیچ
امّید کمال و بیمِ نقصان همه هیچ
بر برف توان بُرد پی یک یک چیز
اما چو بتافت آفتاب آن همه هیچ
با دانش او بیخبری داند بود
با غیرت او مختصری داند بود
او باشد و دیگری بود اینت محال!
تا او باشد خود دگری داند بود