آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید
وان دید فنا که جز فنا هیچ ندید
آن دیده بود که جز عدم خلق نیافت
وان بنده بود که جز خدا هیچ ندید
آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید
وان دید فنا که جز فنا هیچ ندید
آن دیده بود که جز عدم خلق نیافت
وان بنده بود که جز خدا هیچ ندید
میپنداری که در همه کون کسی است
کس نیست که دید تو غلط یا هوسی است
هر جوش که از ملایک و انسان خاست
در حضرت او،کم از خروش مگسی است
مردان می معرفت به اقبال کشند
نه همچو زنان دُردی اشکال کشند
هرچ آن به دلیل روشنت باید کرد
آبیست که از چاه به غربال کشند
چندین که روی و نیک یا بد بینی
گر دیدهوری آن همه از خود بینی
احول که یکی دو دید اگر آن بد دید
تو زو بتری زانک یکی صد بینی
گاهی بیخود، بی سر و بی پا برویم
گه بی همه اندر همه زیبا برویم
چندان که تو در خویش به عمری بروی
در بی خویشی به یک نفس ما برویم
هر سر زدهای ز سرِّ ما آگه نیست
هر بیخبری در خورِ این درگه نیست
گر مایهٔ دردی به درِ ما بنشین
ورنه سرِ خویش گیر کاینجا ره نیست
نقدی که مراست قیمتش هست بسی
آنجا نرسد هیچ گدایی نفسی
گر هر دو جهان خصم من آیند به حکم
هرگز نرسد به نقد من دست کسی
ای آن که درین حبس جهان ماندهای
در نیک و بد و سود و زیان ماندهای
من آنچه منم به سر آن مشغولم
تو آنچه نهای تو آن، در آن ماندهای
چون دوست به دست روح، پیغامم داد
بالای دو کون برد و آرامم داد
کاری که درون پرده انجامم داد
از لطف برون پرده هم کامم داد
پیوسته دلم شیفتهٔ آن راز است
زان راز شگرف جان من با ناز است
گر محو شود جهان نیاید بسته
آن در که مرا به سوی جانان باز است