من ماندهام و لیک بی من منییی
فارغ شده از تیرگی و روشنییی
چون حاصل شد مرا ز من ایمنییی
نه دوستیم بماند نه دشمنییی
من ماندهام و لیک بی من منییی
فارغ شده از تیرگی و روشنییی
چون حاصل شد مرا ز من ایمنییی
نه دوستیم بماند نه دشمنییی
زان روز که در صدر خودی بنشستم
تا بنشستم به بیخودی پیوستم
دریای عدم شش جهتم بگرفتهست
من، یک شبنم، چه گونه گویم: هستم
نه فخر ز سرفرازیم میآید
نه عار ز حیله سازیم میآید
چندان که به سِرِّ کار در مینگرم
مانند خیال بازیم میآید
از بس که در آثار نمیبینم من
جز پردهٔ پندار، نمیبینم من
از بس که به قعر نیستی در رفتم
گم گشتم و دیار نمیبینم من
هیچم همه تا با خود و با خویشتنم
هستم همه تا با خود و با جان و تنم
تا میماند از «من» من یک مویی
مویی نشود پدید چیزی که منم
در عشق مرا چون عدم محض فزود
از هستی خویشم عدم محض ربود
چون جان و دلم در عدم محض غنود
کونین مرا چون عدم محض نمود
چون در ره این کار مرا دید فزود
آمد غم کار و دیدهٔ دید ربود
چشم دل دوربین درین بحر محیط
چندان که فرو دید، فرا دید نبود
درویشِ تو را توانگری میبایست
نه روی سیاه بر سری میبایست
گویی که تمام نیست ناکامی فقر
با سر باریش کافری میبایست
گر ما به هزار تک بخواهیم دوید
آخر طمع از خویش بخواهیم برید
فی الجمله تو هر چه بایدت نامش کن
چیزی است که ما درو نخواهیم رسید
تا کی غم یک قطرهٔ خوناب خوریم
زهری به گمان چند به جُلّاب خوریم
پنداری را وجود میپنداریم
تا چند ز کوزهٔ تهی آب خوریم