به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

با لب لعلت سخن در جان رود

با سر زلف تو در ایمان رود

عقل چون شرح لب تو بشنود

پیش لعلت از بن دندان رود

هر که او سرسبزی خط تو دید

چون قلم سر بر خط فرمان رود

چون ببیند پستهٔ خط فستقیت

در خط تو با دل بریان رود

آنچه رویت را رود در نیکویی

می‌ندانم تا فلک را آن رود

چون شود خورشید رویت آشکار

ماه زیر میغ در پنهان رود

هر که روی همچو خورشید تو دید

گر همه چرخ است سرگردان رود

هست جان عطار را شیرین از آنک

شرح آن لب بر زبان جان رود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:15 PM

کسی کو خویش بیند بنده نبود

وگر بنده بود بیننده نبود

به خود زنده مباش ای بنده آخر

چرا شبنم به دریا زنده نبود

تو هستی شبنمی دریاب دریا

که جز دریا تو را دارنده نبود

درین دریا چو شبنم پاک گم شو

که هر کو گم نشد داننده نبود

اگر در خود بمانی ناشده گم

تو را جاوید کس جوینده نبود

تو می‌ترسی که در دنیا مدامت

بسازی از بقا افکنده نبود

وجود جاودان خواهی، ندانی

که گل چون گل بسی پاینده نبود

وجود گل به بالای گل آمد

که سلطانی مقام بنده نبود

تورا در نو شدن جامه که آرد

اگر بر قد تو زیبنده نبود

چه می‌گویم چو تو هستی نداری

تورا جز نیستی یابنده نبود

اگر خواهی که دایم هست گردی

که در هستی تورا ماننده نبود

فرو شو در ره معشوق جاوید

که هرگز رفته‌ای آینده نبود

در آتش کی رسد شمع فسرده

اگر شب تا سحر سوزنده نبود

فلک هرگز نگردد محرم عشق

اگر سر تا قدم گردنده نبود

هر آن کبکی که قوت باز گردد

ورای او کسی پرنده نبود

چه می‌گویی تو ای عطار آخر

به عالم در چو تو گوینده نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:15 PM

چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود

پیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود

پروانه تو گشتم تا بر تو سرافشانم

خود چون رخ تو بینم پروای سرم نبود

پیش نظرم عالم چون روز قیامت باد

آن روز که بر راهت دایم نظرم نبود

گفتم خبری گویم با تو ز دل زارم

اما چو تو را بینم از خود خبرم نبود

گفتم که ز تیرت تیز از چشم تو بگریزم

چون تیر بپیوندد کنج گذرم نبود

در عشق تو صد همدم تیمار برم باید

تنها چکنم چون کس تیمار برم نبود

گفتی که به زر گردد کار تو چو آب زر

جانی بکنم آخر گر آن قدرم نبود

تو چاره کارم کن تا از رخ همچون زر

تدبیر کنم وجهی گر هیچ زرم نبود

بوسی ندهی جانا تا جان نستانی تو

هر دم ز پی بوسی جانی دگرم نبود

عطار ستمکش را دل بود به تو رهبر

دردا که چو دل خون شد کس راهبرم نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:15 PM

مرد یک موی تو فلک نبود

محرم کوی تو ملک نبود

ماه دو هفته گرچه هست تمام

از جمال تو هفت یک نبود

چون جمال تو آشکار شود

همه باشی تو هیچ شک نبود

ملک حسن آفتاب روی تورا

با کسی نیز مشترک نبود

نتوان دید ذره‌ای رخ تو

تا دو عالم دو مردمک نبود

آنچه در ذره ذره هست از تو

در زمین نیست در فلک نبود

لیک چون ذره در تو محو شود

محو را ذره‌ای برک نبود!

زر خورشید ذره ذره شود

اگرش خال تو محک نبود

هیچکس را در آفرینش حق

در شکر این همه نمک نبود

سر زلفت به چین رسید از هند

هیچکس را چنین یزک نبود

گر خسک در ره من اندازی

چون تو اندازی آن خسک نبود

هرچه عطار در صفات تو گفت

بر محک جاودانش حک نبود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:14 PM

هر که را در عشق تو کاری بود

هر سر مویی برو خاری بود

یک زمان مگذار بی درد خودم

تا مرا در هجر تو یاری بود

مست گشتم از تو گفتی صبر کن

صبر کردن کار هشیاری بود

دل ز من بردی و گفتی غم مخور

گر دلی نبود نه بس کاری بود

گر تو را در عشق دین و دل نماند

این چنین در عشق بسیاری بود

دل شد از دست و ز جان ترسم ازانک

طره تو چست طراری بود

بی نمکدان لبت در هر دو کون

می‌ندانم تا جگر خواری بود

گر بخندی عاشق بیمار را

وقت بیماری شکرباری بود

رسته دندانت در بازار حسن

تا قیامت روز بازاری بود

گر بهای بوسه خواهی جز به جان

می‌ندانم تا خریداری بود

نافه وصلت که بویی کس نیافت

کی سزای ناسزاواری بود

ای عجب بی زلف عنبر بیزتو

هر کسی خواهد که عطاری بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:14 PM

 

هر که را ذره‌ای وجود بود

پیش هر ذره در سجود بود

نه همه بت ز سیم و زر باشد

که بت رهروان وجود بود

هر که یک ذره می‌کند اثبات

نفس او گبر یا جهود بود

در حقیقت چو جمله یک بودست

پس همه بودها نبود بود

نقطهٔ آتش است در باطن

دود دیدن ازو چه سود بود

هر که آن نقطه دید هر دو جهانش

محو گشته ز چشم زود بود

زانکه دو کون پیش دیدهٔ دل

چون سرابی همه نمود بود

هر که یک ذره غیر می‌بیند

همچو کوری میان دود بود

همچو عطار در فنا می‌سوز

تا دمی گر زنی چو عود بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:14 PM

 

زلف تو که فتنهٔ جهان بود

جانم بربود و جای آن بود

هر دل که زعشق تو خبر یافت

صد جانش به رایگان گران بود

مرده‌دل آن کسی که او را

در عشق تو زندگی به جان بود

گفتم دل خویش خون کنم من

کز دست دلم بسی زیان بود

ناگاه کشیده داشت دستم

چون پای غم تو در میان بود

گر من دادم امان دلم را

دل را ز غم تو کی امان بود

گفتم که دهان تو ببینم

خود از دهنت که را نشان بود

هرگز نرسید هیچ جایی

آن را که غم چنان دهان بود

گفتی که چگونه‌ای تو بی‌من

دانی تو که بی‌تو چون توان بود

ز آنروز که یک زمانت دیدم

صد ساله غمم به یک زمان بود

بر خاک درت نشسته عطار

تا بود ز عشق جان فشان بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:14 PM

هر که را اندیشهٔ درمان بود

درد عشق تو برو تاوان بود

بر کسی درد تو گردد آشکار

کو ز چشم خویشتن پنهان بود

گرچه دارد آفتابی در درون

لیک همچون ذره سرگردان بود

ای دل محجوب بگذر از حجاب

زانکه محجوبی عذاب جان بود

گر هزاران سال باشی در عذاب

می‌توان گفتن که بس آسان بود

لیک گر افتد حجابی در رهت

این عذاب سخت صد چندان بود

چند اندیشی بمیر از خویش پاک

تا نمیری کی تو را درمان بود

چون بمیرد شمع برهد از بلا

نه دگر سوزنده نه گریان بود

هر دم از سر گیر چو شمع و بسوز

زانکه سوز شمع تا پایان بود

چون بسوزی پاک پیش چشم تو

هر دو کون و ذره‌ای یکسان بود

عرش را گر چشم جان آید پدید

تا ابد در خردلی حیران بود

عرش و خردل و آنچه در هر دو جهان است

ذره ذره جامهٔ جانان بود

تو درون جامهٔ جانان مدام

تا ایازت دایما سلطان بود

صد هزاران چیز داند شد به طبع

آن عصا کان لایق ثعبان بود

آن عصا کان سحرهٔ فرعون خورد

نی عصای موسی عمران بود

وان نفس کان مردگان را زنده کرد

نی دم عیسی حکمت‌دان بود

آن عصا آنجا یدالله بود و بس

وان نفس بی شک دم رحمان بود

وان هزاران خلق کز داود مرد

آن نه زین الحان که زان الحان بود

در بر مردی که این سر پی برد

مردی رستم همه دستان بود

گر ندانستی تو این سر تن بزن

تا در آن ساعت که وقت آن بود

تن زن ای عطار و تن زن دم مزن

زانکه اینجا دم زدن نقصان بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:11 PM

هر که را با لب تو پیمان بود

اجل او از آب حیوان بود

هر که روی چو آفتاب تو دید

همچو من تا که بود حیران بود

در نکویی پسندهٔ جایی

که نکوتر از آن بنتوان بود

چون بدیدم لب جگر رنگت

نمکی داشت و شکرافشان بود

یک شکر آرزوم کرد الحق

لیک بیمم ز تیر مژگان بود

بی رخت بر رخم نوشت به خون

دیده هر راز دل که پنهان بود

خواستم تا نفس زنم بی تو

نزدم زانکه آن نفس جان بود

جان من گر بود وگر نبود

کی مرا در جهان غم آن بود

لیک جان زان سبب ندادم من

که نه در خورد چون تو جانان بود

جان بدادم چو روی تو دیدم

زانکه جان دادن من آسان بود

جان عطار تا که بود از تو

هستی و نیستیش یکسان بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:11 PM

آنرا که ز وصل او نشان بود

دل گم شدگیش جاودان بود

آری چو بتافت شمع خورشید

گر بود ستاره‌ای نهان بود

نتواند رفت قطره در بحر

چون بحر به جای او روان بود

بحری که اگرچه موج‌ها زد

اما همه عمر همچنان بود

هر دم بنمود صد جهان لیک

نتوان گفتن که یک جهان بود

زیرا که شد آمدی که افتاد

پندار خیال یا گمان بود

گر بود نمود فرع غیری

لاغیری دان که بس عیان بود

زانجا که حیات لعب و لهوست

بازی خیال در میان بود

هرگاه که این خیال برخاست

هر عیب که بود عیب‌دان بود

چون هست حقیقت همه بحر

پس قطره و بحر هم‌عنان بود

خورشید رخش بتافت ناگاه

هر ذره که بود دیده‌بان بود

در هر دل ذره‌ای محقر

گویی تو که صد هزار جان بود

هر ذره اگرچه صد نشان داشت

چون در نگریست بی‌نشان بود

چون پرتو ذره‌ای چنین است

چه جای زمین و آسمان بود

طاوس رخش چو جلوه‌ای کرد

ذرات جهان هم آشیان بود

در پیش چنان جمال یکدم

در هر دو جهان که را امان بود

جانا برهان مرا ز من زانک

از خویش مرا بسی زیان بود

جان کاستن است بی تو بودن

خود بی تو چگونه می‌توان بود

عطار دمی اگر ز خود رست

گویی شب و روز کامران بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5042499
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث