به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دلا دیدی که جانانم نیامد

به درد آمد به درمانم نیامد

به دندان می‌گزم لب را که هرگز

لب لعلش به دندانم نیامد

ندیدیم هیچ روزی تیر مژگانش

که جوی خون به مژگانم نیامد

ندیدیم هیچ وقتی لعل خندانش

که خود از چشم گریانم نیامد

چه تابی بود در زلف چو شستش

که آن صد بار در جانم نیامد

بسی دستان بکردم لیک در دست

سر زلفش به دستانم نیامد

سر زلفش بسی دارد ره دور

ولی یک ره به پایانم نیامد

چگونه آن همه ره پیش گیرم

که آن ره جز پریشانم نیامد

بسی هندوست زلف کافرش را

یکی زانها مسلمانم نیامد

به آسانی ز زلفش سر نپیچم

که با عطار آسانم نیامد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد

صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد

گفتم که روی او را روزی سپند سوزم

زیرا که از چو من کس کاری دگر نیامد

چون نیک بنگرستم آن روی بود جمله

از روی او سپندی کس را به سر نیامد

جانان چو رخ نمودی هرجا که بود جانی

فانی شدند جمله وز کس خبر نیامد

آخر سپند باید بهر چنان جمالی

دردا که هیچ کس را این کار برنیامد

پیش تو محو گشتند اول قدم همه کس

هرگز دوم قدم را یک راهبر نیامد

چون گام اول از خود جمله شدند فانی

کس را به گام دیگر رنج گذر نیامد

ما سایه و تو خورشید آری شگفت نبود

خورشید سایه‌ای را گر در نظر نیامد

که سر نهاد روزی بر پای درد عشقت

تا در رهت چو گویی بی پا و سر نیامد

که گوشهٔ جگر خواند او از میان جانت

تا از میان جانش بوی جگر نیامد

چندان که برگشادم بر دل در معانی

عطار را از آن در جز دردسر نیامد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

چو ترک سیم برم صبحدم ز خواب درآمد

مرا ز خواب برانگیخت و با شراب درآمد

به صد شتاب برون رفت عقل جامه به دندان

چو دید دیده که آن بت به صد شتاب درآمد

چو زلف او دل پر تاب من ببرد به غارت

ز زلف او به دل من هزار تاب درآمد

خراب گشتم و بیخود اگر چه باده نخوردم

چو ترک من ز سر بیخودی خراب درآمد

نهاد شمع و شرابی که شیشه شعله زد از وی

چو باد خورد چو آتش به کار آب درآمد

شراب و شاهد و شمع من و ز گوشهٔ مجلس

همی نسیم گل و نور ماهتاب درآمد

شکست توبهٔ سنگینم آبگینه چنان خوش

کزان خوشی به دل من صد اضطراب درآمد

چو توبهٔ من بی دل شکستی ای بت دلبر

نمک بده ز لبت کز دلم کباب درآمد

بیار باده و زلفت گره مزن به ستیزه

که فتنه از گره زلف تو ز خواب درآمد

شراب نوش که از سرخی رخ چو گل تو

هزار زردی خجلت به آفتاب درآمد

که می‌نماید عطار را رهی که گریزد

که همچو سیل ز هر سو نبید ناب درآمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

نگارم دوش شوریده درآمد

چو زلف خود بشولیده درآمد

عجایب بین که نور آفتابم

به شب از روزن دیده درآمد

چو زلفش دید دل بگریخت ناگه

نهان از راه دزدیده درآمد

میان دربست از زنار زلفش

به ترسایی نترسیده درآمد

چو شیخی خرقه پوشیده برون شد

چو رندی درد نوشیده درآمد

ردای زهد در صحرا بینداخت

لباس کفر پوشیده درآمد

به دل گفتم چبودت گفت ناگه

تفی از جان شوریده درآمد

مرا از من رهانید و به انصاف

فتوحی بس پسندیده درآمد

جهان عطار را داد و برون شد

چو بیرون شد جهان دیده درآمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد

فریاد ز کفار به یک بار برآمد

در صومعه‌ها نیم شبان ذکر تو می‌رفت

وز لات و عزی نعرهٔ اقرار برآمد

گفتم که کنم توبه در عشق ببندم

تا چشم زدم عشق ز دیوار برآمد

یک لحظه نقاب از رخ زیبات براندند

صد دلشده را زان رخ تو کار برآمد

یک زمزمه از عشق تو با چنگ بگفتم

صد نالهٔ زار از دل هر تار برآمد

آراسته حسن تو به بازار فروشد

در حال هیاهوی ز بازار برآمد

عیسی به مناجات به تسبیح خجل گشت

ترسا ز چلیپا و ز زنار برآمد

یوسف ز می وصل تو در چاه فروشد

منصور ز شوقت به سر دار برآمد

ای جان جهان هر که درین ره قدمی زد

کار دو جهانیش چو عطار برآمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

سرمست به بوستان برآمد

از سرو و ز گل فغان برآمد

با حسن نظارهٔ رخش کرد

هر گل که ز بوستان برآمد

نرگس چو بدید چشم مستش

مخمور ز گلستان برآمد

چون لاله فروغ روی او یافت

دلسوخته شد ز جان برآمد

سوسن چو ز بندگی او گفت

آزاده و ده زبان برآمد

بگذشت به کاروان چو یوسف

فریاد ز کاروان برآمد

از شیرینی خندهٔ اوست

هر شور که از جهان برآمد

وز سر تیزی غمزهٔ اوست

هر تیر که از کمان برآمد

کردم شکری طلب ز تنگش

از شرم رخش چنان برآمد

کز روی چو گلستانش گویی

صد دستهٔ ارغوان برآمد

خورشید رخ ستاره ریزش

از کنگرهٔ عیان برآمد

از یک یک ذرهٔ دو عالم

ماهی مه از آسمان برآمد

در خود نگریستم بدان نور

نقشیم به امتحان برآمد

یک موی حجاب در میان بود

چون موی تنم از آن برآمد

در حقه مکن مرا که کارم

زان حقهٔ درفشان برآمد

از هر دو جهان کناره کردم

اندوه تو از میان برآمد

هر مرغ که کرد وصفت آغاز

آواره ز آشیان برآمد

زیرا که به وصفت از دو عالم

آوازهٔ بی نشان برآمد

در وصف تو شد فرید خیره

وز دانش و از بیان برآمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

 

نقد قدم از مخزن اسرار برآمد

چون گنج عیان شد

خود بود که خود بر سر بازار برآمد

بر خود نگران شد

در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه

تا خلق بپوشند

خود بر صف جبه و دستار برآمد

لبس همه سان شد

در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا

در کسوت قطره

در بحر به شکل در شهوار برآمد

در گوش نهان شد

در شکل بتان خواست که خود را بپرستد

خود را بپرستد

خود گشت بت و خود به پرستار برآمد

خود عین بتان شد

از بهر خود ایوان و سرا خواست که سازد

قصری ز بشر ساخت

در صورت سقف و در و دیوار برآمد

خود خانه و مان شد

خود بر تن خود نیش جفا زد ز سر قهر

خود مرهم خود گشت

خود بر صفت مردم بیمار برآمد

خود فاتحه خوان شد

اشعار مپندار اگر چشم سرت هست

رازی است نهفته

آنچه به زبان از دل عطار برآمد

این بود که آن شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

لعل تو به جان فزایی آمد

چشم تو به دلربایی آمد

چون صد گرهم فتاد در کار

زلفت به گره‌گشایی آمد

با زنگی خال تو که بر ماه

در جلوهٔ خودنمایی آمد

در دیدهٔ آفتاب روشن

چون نقطهٔ روشنایی آمد

با چشم تو می‌بباختم جان

چون چشم تو دردغایی آمد

بگریخت دلم ز چشم تو زود

وآواره ز بی وفایی آمد

در حلقهٔ زلفت آن دم افتاد

کز چشم تواش رهایی آمد

هرگاه که بگذری به بازار

گویند به جان فزایی آمد

یکتایی ماه شق شد از رشک

تا سرو تو در دوتایی آمد

بنشین و دگر مرو اگرچه

در کار تو صد روایی آمد

دانی نبود صواب اسلام

آنجا که بت ختایی آمد

بردی دلم و بحل بکردم

واشکم همه در گوایی آمد

در کار من جدا فتاده

چندین خلل از جدایی آمد

بیگانه مباش زانکه عطار

پیش تو به آشنایی آمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

دی پیر من از کوی خرابات برآمد

وز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد

شوریده به محراب فنا سر به برافکند

سرمست به معراج مناجات برآمد

چون دردی جانان به ره سینه فرو ریخت

از مشرق جان صبح تحیات برآمد

چون دوست نقاب از رخ پر نور برانداخت

با دوست فرو شد به مقامات برآمد

آن دیده کزان دیده توان دید جمالش

آن دیده پدید آمد و حاجات برآمد

مقصود به حاصل شد و مطلوب به تعین

محبوب قرین گشت و مهمات برآمد

بد باز جهان بود بدان کوی فروشد

واقبال بدان بود که شهمات برآمد

دین داشت و کرامات و به یک جرعه می عشق

بیخود شد و از دین و کرامات برآمد

عطار بدین کوی سراسیمه همی گشت

تا نفی شد و از ره اثبات برآمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:57 PM

 

ره عشاق بی ما و من آمد

ورای عالم جان و تن آمد

درین ره چون روی کژ چون روی راست

که اینجا غیر ره بین رهزن آمد

رهی پیش من آمد بی نهایت

که بیش از وسع هر مرد و زن آمد

هزارن قرن گامی می‌توان رفت

چه راه راست این که در پیش من آمد

شود اینجا کم از طفل دو روزه

اگر صد رستم در جوشن آمد

درین ره عرش هر روزی به صد بار

ز هیبت با سر یک سوزن آمد

درین ره هست مرغان کاسمانشان

درون حوصله یک ارزن آمد

رهی است آیینه وارآن کس که در رفت

هم او در دیدهٔ خود روشن آمد

کسی کو اندرین ره دانه‌ای یافت

سپهری خوشه‌چین خرمن آمد

نهان باید که داری سر این راه

که خصمت با تو در پیراهن آمد

کسی را گر شود گویی بیانش

ازین سر باخبر تر دامن آمد

کسی مرد است کین سر چون بدانست

نه مستی کرد ونه آبستن آمد

علاج تو درین ره تا تویی تو

چو شمعت سوختن یا مردن آمد

بمیر از خویش تا زنده بمانی

که بی شک گرد ران با گردن آمد

دل عطار سر دوستی یافت

ولی وقتی که خود را دشمن آمد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5041685
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث