به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

روی تو کافتاب را ماند

آسمان را به سر بگرداند

مرکب عشق تو چو برگذرد

خاک در چشم عقل افشاند

هر که عکس لب تو می‌بیند

دهنش پهن باز می‌ماند

زلف شبرنگ و روی گلگونت

می‌کند هر جفا که بتواند

گاه شب‌رنگ زلفت آن تازد

گاه گلگون عشقت این راند

عشقت آتش فکند در جانم

این چنین آتشی که بنشاند

خط خونین که می‌نویسم من

بر رخ چون زرم که برخواند

پای تا سر چو ابر اشک شود

از غمم هر که حال من داند

اوفتادم ز پای دستم گیر

آخر افتاده را که رنجاند

دلم از زلف پیچ بر پیچت

یک سر موی سر نپیچاند

گر دلم بستدی و دم دادی

آه من از تو داد بستاند

هر که درماندهٔ تو شد نرهد

همچو عطار با تو درماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

عقل در عشق تو سرگردان بماند

چشم جان در روی تو حیران بماند

ذره‌ای سرگشتگی عشق تو

روز و شب در چرخ سرگردان بماند

چون ندید اندر دو عالم محرمی

آفتاب روی تو پنهان بماند

هر که چوگان سر زلف تو دید

همچو گویی در خم چوگان بماند

پای و سر گم کرد دل تا کار او

چون سر زلف تو بی‌پایان بماند

هر که یکدم آن لب و دندان بدید

تا ابد انگشت در دندان بماند

هر که جست آب حیات وصل تو

جاودان در ظلمت هجران بماند

ور کسی را وصل دادی بی طلب

دایما در درد بی درمان بماند

ور کسی را با تو یک دم دست داد

عمر او در هر دو عالم آن بماند

حاصل عطار در سودای تو

دیده‌ای گریان دلی بریان بماند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

دلی کز عشق تو جان برفشاند

ز کفر زلف ایمان برفشاند

دلی باید که گر صد جان دهندش

صد و یک جان به جانان برفشاند

وگر یک ذره درد عشق یابد

هزاران ساله درمان برفشاند

نیارد کار خود یک لحظه پیدا

ولی صد جان پنهان برفشاند

اگر جان هیچ دامن گیرش آید

به یک دم دامن از جان برفشاند

چه می‌گویم که از یک جان چه خیزد

که خواهد تا هزاران برفشاند

چو دوزخ گرم گردد سوز عشقش

بهشت از پیش رضوان برفشاند

اگر صد گنج دارد در دل و جان

ز راه چشم گریان برفشاند

نه این عالم نه آن عالم گذارد

که این برپا شد و آن برفشاند

چو جز یک چیز مقصودش نباشد

دو کون از پیش آسان برفشاند

چو آن یک را بیابد گم شود پاک

نماند هیچ تا آن برفشاند

بغرد همچو رعدی بر سر جمع

همه نقدش چو باران برفشاند

چو سایه خویش را عطار اینجا

بر آن خورشید رخشان برفشاند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

نه قدر وصال تو هر مختصری داند

نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند

هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد

او قیمت عشق تو آخر قدری داند

آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتد

کفر است اگر خود را بالی و پری داند

سگ به ز کسی باشد کو پیش سگ کویت

دل را محلی بیند جان را خطری داند

گمراه کسی باشد کاندر همه عمر خود

از خاک سر کویت خود را گذری داند

مرتد بود آن غافل کاندر دو جهان یکدم

جز تو دگری بیند جز تو دگری داند

برخاست ز جان و دل عطار به صد منزل

در راه تو کس هرگز به زین سفری داند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

ز لعلت زکاتی شکر می‌ستاند

ز رویت براتی قمر می‌ستاند

به یک لحظه چشمت ز عشاق صد جان

به یک غمزهٔ حیله‌گر می‌ستاند

سزد گر ز رشک نظر خون شود دل

که داد از جمالت نظر می‌ستاند

خطت طوطی است آب حیوانش در بر

کزان آب حیوان شکر می‌ستاند

زهی ترکتازی که لوح چو سیمت

خطی سبزم آورد و زرمی‌ستاند

مرا نیست زر چون دهم زر ولیکن

دهم در عوض جان اگر می‌ستاند

مرا گفت جان را خطر نیست زر ده

که چشمم زر بی‌خطر می‌ستاند

اگرچه لبت خشک و چشمت تر آمد

مخور غم که زر خشک و تر می‌ستاند

عیار از رخ زرد عطار دارد

زری کان بت سیم‌بر می‌ستاند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

پیش رفتن را چو پیشان بسته‌اند

بازگشتن را چو پایان بسته‌اند

پس نه از پس راه داری نه ز پیش

کز دو سو ره بر تو حیران بسته‌اند

پس تو را حیران میان این دو راه

عالمی زنجیر در جان بسته‌اند

بی قراری زانکه در جان و دلت

این همه زنجیر جنبان بسته‌اند

چون عدد گویی تو دایم نه احد

هم عدد در تو فراوان بسته‌اند

حرص زنجیر است این سر فهم کن

تا بری پی هرچه زینسان بسته‌اند

حرص باید تا تو زر جمع‌آوری

تا کند وام از تو این زان بسته‌اند

چون عوض خواهی تو زر را گویدت

چار طاقت خلد رضوان بسته‌اند

چون رسی در خلد گوید نفس خلد

از برای نفس انسان بسته‌اند

مرد جانی جمع شود بگذر ز نفس

زانکه دل در تو پریشان بسته‌اند

در علفزاری چه خواهی کرد تو

چون تو را در قید سلطان بسته‌اند

قرب سلطان جوی و مهمانی مخواه

کان خیال از بهر مهمان بسته‌اند

جان به ما ده تا همه جانان شوی

کین همه از بهر جانان بسته‌اند

هم چنین یک یک صفت می کن قیاس

کان همه زنجیر از اینسان بسته‌اند

تو به یک‌یک راه می‌بر سوی دوست

لیک دشوار است و آسان بسته‌اند

چون به پیشان راه بردی، برگشاد

بر تو هر در کان ز پیشان بسته‌اند

چون رسی آنجا شود روشن تو را

پرده‌ای کز کفر و ایمان بسته‌اند

جز به توحیدت نگردد آشکار

آنچه در جان تو پنهان بسته‌اند

جان عطار ای عجب چون سایه‌ای است

لیک در خورشید رخشان بسته‌اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

آنها که پای در ره تقوی نهاده‌اند

گام نخست بر در دنیا نهاده‌اند

آورده‌اند پشت برین آشیان دیو

پس چون فرشته روی به عقبی نهاده‌اند

آزاد گشته‌اند ز کونین بنده‌وار

خود را همی نه ملک و نه مأوی نهاده‌اند

چون کار بخت و صورت تقوی بدیده‌اند

حالی قدم ز صورت و معنی نهاده‌اند

ایمان به توبه و نه ندم تازه کرده‌اند

وین تازه را لباس ز تقوی نهاده‌اند

فرعون نفس را به ریاضت بکشته‌اند

وانگاه دل بر آتش موسی نهاده‌اند

از طوطیان ره چو قدم برگرفته‌اند

طوبی لهم که بر سر طوبی نهاده‌اند

زاد ره و ذخیرهٔ این وادی مهیب

در طشت سر بریده چو یحیی نهاده‌اند

اول به زیر پای سگان خاک گشته‌اند

آخر چو باد سر سوی مولی نهاده‌اند

عطار را که از سخنش زنده گشت جان

معلوم شد که همدم عیسی نهاده‌اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

عاشقان از خویشتن بیگانه‌اند

وز شراب بیخودی دیوانه‌اند

شاه بازان مطار قدسیند

ایمن از تیمار دام و دانه‌اند

فارغند از خانقاه و صومعه

روز و شب در گوشهٔ میخانه‌اند

گرچه مستند از شراب بیخودی

بی می و بی ساقی و پیمانه‌اند

در ازل بودند با روحانیان

تا ابد با قدسیان هم‌خانه‌اند

راه جسم و جان به یک تک می‌برند

در طریقت این چنین مردانه‌اند

گنج‌های مخفی‌اند این طایفه

لاجرم در گلخن و ویرانه‌اند

هر دو عالم پیش‌شان افسانه‌ای است

در دو عالم زین قبل افسانه‌اند

هر دوعالم یک صدف دان وین گروه

در میان آن صدف دردانه‌اند

آشنایان خودند از بیخودی

وز خودی خویشتن بیگانه‌اند

فارغ از کون و فساد عالمند

زین جهت دیوانه و فرزانه‌اند

در جهان جان چو عطارند فرد

بی نیاز از خانه و کاشانه‌اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

عاشقان زنده‌دل به نام تو اند

تشنهٔ جرعه‌ای ز جام تو اند

تا به سلطانی اندر آمده‌ای

دل و جان بندهٔ غلام تو اند

زیر بار امانت غم تو

توسنان زمانه رام تو اند

سرکشان بر امید یک دانه

دانه نادیده صید دام تو اند

کاملان وقت آزمایش تو

در ره عشق ناتمام تو اند

رهنمایان راه بین شب و روز

در تماشای احترام تو اند

صد هزار اهل درد وقت سحر

آرزومند یک پیام تو اند

همچو عطار بی‌دلان هرگز

زندهٔ یادگار نام تو اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

آنها که در هوای تو جان‌ها بداده‌اند

از بی‌نشانی تو نشان‌ها بداده‌اند

من در میانه هیچ کسم وز زبان من

این شرح‌ها که می‌رود آنها بداده‌اند

آن عاشقان که راست چو پروانهٔ ضعیف

از شوق شمع روی تو جان‌ها بداده‌اند

با من بگفته‌اند که فانی شو از وجود

کاندر فنای نفس روان‌ها بداده‌اند

عطار را که عین عیان شد کمال عشق

اندر حضور عقل عیان‌ها بداده‌اند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5041683
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث