به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عاشقان چون به هوش باز آیند

پیش معشوق در نماز آیند

پیش شمع رخش چو پروانه

سر ببازند و سرفراز آیند

در هوایی که ذره خورشید است

پر برآرند و شاه‌باز آیند

بر بساطی که عشق حاکم اوست

جان ببازند و پاک‌باز آیند

گاه چون صبح بر جهان خندند

گاه چون شمع در گداز آیند

گاه از شوق پرده‌در گردند

گاه از عشق پرده ساز آیند

این همه پرده‌ها بر آرایند

بو که در پرده اهل راز آیند

چو نکو بنگری به کار همه

عاقبت باز در نیاز آیند

این همه کارها به جای آرند

بو که در خورد دلنواز آیند

ماه رویا همه اسیر تو اند

چند در شیب و در فراز آیند

تا به کی بی تو خون‌دل ریزند

تا به کی بی تو زیر گاز آیند

وقت نامد که عاشقان پیشت

از سر صد هزار ناز آیند

پرده برگیر تا جهانی جان

پای‌کوبان به پرده باز آیند

عاشقانی که همچو عطارند

در ره عشق بی مجاز آیند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

اصحاب صدق چون قدم اندر صفا زنند

رو با خدا کنند و جهان را قفا زنند

خط وجود را قلم قهر درکشند

بر روی هر دو کون یکی پشت پا زنند

چون پا زنند دست گشایند از جهان

ترک فنا کنند و بقا را صلا زنند

دنیا و آخرت به یکی ذره نشمرند

ایشان نفس نفس که زنند از خدا زنند

هرگه که‌شان به بحر معانی فرو برند

بیم است آن زمان که زمین بر سما زنند

دنیا و آخرت دو سرای است و عاشقان

قفل نفور بر در هر دو سرا زنند

بکر است هر سخن که ز عطار بشنوی

دانند آن کسان که دم از ماجرا زنند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

سر مستی ما مردم هشیار ندانند

انکار کنان شیوهٔ این کار ندانند

در صومعه سجاده نشینان مجازی

سوز دل آلودهٔ خمار ندانند

آنان که بماندند پس پردهٔ پندار

احوال سراپردهٔ اسرار ندانند

یاران که شبی فرقت یاران نکشیدند

اندوه شبان من بی‌یار ندانند

بی یار چو گویم بودم روی به دیوار

تا مدعیان از پس دیوار ندانند

سوز جگر بلبل و دلتنگی غنچه

بر طرف چمن جز گل و گلزار ندانند

جمعی که بدین درد گرفتار نگشتند

درمان دل خستهٔ عطار ندانند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند

هزار فتنه و آشوب در جهان فکند

چو شور پستهٔ تو تلخیی کند به شکر

هزار شور و شغب در شکرستان فکند

چو خلق را به سر آستین به خود خواند

به غمزه‌شان بکشد خون برآستان فکند

چون جشن ساخت بتان را چو خاتمی شد ماه

که بو که خاتم مه نیز در میان فکند

به پیش خلق مرا دی بزد به زخم زبان

که تا به طنز مرا خلق در زبان فکند

بتا ز زلف تو زان خیره گشت روی زمین

که سایه بر سر خورشید آسمان فکند

اگر شبی برم آیی به جان تو که دلم

بر آتش تو به جای سپند جان فکند

دلم ببردی و عطار اگر ز پس آید

چنان بود که پس تیر در، کمان فکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکند

تن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند

گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمی

دل ز شوقش خویشتن را در میان می‌افکند

زلف او صد توبه را در یک نفس می‌بشکند

چشم او صد صید را در یک زمان می‌افکند

طرهٔ مشکینش تابی در فلک می‌آورد

پستهٔ شیرینش شوری در جهان می‌افکند

سبز پوشان فلک ماه زمینش خوانده‌اند

زانکه رویش غلغلی در آسمان می‌افکند

تا ابد کامش ز شیرینی نگردد تلخ و تیز

هر که نام آن شکر لب بر زبان می‌افکند

ترکم آن دارد سر آن چون ندارد چون کنم

هندوی خود را چنین در پا از آن می‌افکند

همچو دف حلقه به گوش او شدم با این همه

بر تنم چون چنگ هر رگ در فغان می‌افکند

گاهگاهی گویدم هستم یقین من زان تو

لاجرم عطار را اندر گمان می‌افکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند

ماه را موی کشان کرده به صحرا فکند

هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشم

بو که یک چشم بر آن طلعت زیبا فکند

همچو پروانه به نظارهٔ او شمع سپهر

پر زنان خویش برین گلشن خضرا فکند

خاک او زان شده‌ام تا چو میی نوش کند

جرعه‌ای بوی لبش یافته بر ما فکند

چون دل سوخته اندر سر زلفش بستم

هر دم از دست بیندازد و در پا فکند

زلف در پای چرا می‌فکند زانکه کمند

شرط آن است که از زیر به بالا فکند

غمش از صومعه عطار جگر سوخته را

هر نفس نعره‌زنان بر سر غوغا فکند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

زلف شبرنگش شبیخون می‌کند

وز سر هر موی صد خون می‌کند

نیست در کافرستان مویی روا

آنچه او زان موی شبگون می‌کند

زلف او کافتاده بینم بر زمین

صید در صحرای گردون می‌کند

زلف او چون از درازی بر زمین است

تاختن بر آسمان چون می‌کند

زلف او لیلی است و خلقی از نهار

از سر زنجیر مجنون می‌کند

آنچه رستم را سزد بر پشت رخش

زلف او بر روی گلگون می‌کند

این چه باشد کرد و خواهد کرد نیز

تا نپنداری که اکنون می‌کند

روی او کافاق یکسر عکس اوست

هر زمانی رونق افزون می‌کند

گر کند یک جلوه خورشید رخش

عرش را با خاک هامون می‌کند

ذره‌ای عکس رخش دعوی حسن

از سر خورشید بیرون می‌کند

از سر یک مژه چشم ساحرش

چرخ را در سینه افسون می‌کند

یارب ابروی کژش بر جان من

راست اندازی چه موزون می‌کند

عقل کل در حسن او مدهوش شد

کز لبش در باده افیون می‌کند

گر سخن گوید چو موسی هر که هست

دایمش از شوق هارون می‌کند

ور بخندد جملهٔ ذرات را

با زلال خضر معجون می‌کند

گر بگویم قطره‌های اشک من

خندهٔ او در مکنون می‌کند

هر زمان زیباتر است او تا فرید

وصف او هر دم دگرگون می‌کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

عشق توام داغ چنان می‌کند

کآتش سوزنده فغان می‌کند

بر دل من چون دل آتش بسوخت

بر سر من اشک‌فشان می‌کند

درنگر آخر که ز سوز دلم

چون دل آتش خفقان می‌کند

عشق تو بی‌رحم‌تر از آتش است

کآتشم از عشق ضمان می‌کند

آتش سوزنده به جز تن نسوخت

عشق تو آهنگ به جان می‌کند

هر که ز زلف تو کشد سر چو موی

زلف تواش موی کشان می‌کند

آنچه که جستند همه اهل دل

مردم چشم تو عیان می‌کند

وآنچه که صد سال کند رستمی

زلف تو در نیم زمان می‌کند

چون نزند چشم خوشت تیر چرخ

کابروی تو چرخ کمان می‌کند

گر همه خورشید سبک‌رو بود

پیش رخت سایه گران میکند

هر که کند وصف دهانت که نیست

هست یقین کان به گمان می‌کند

خط تو چون مهر نبوت به نسخ

ختم همه حسن جهان می‌کند

چون ز پی خضر همه سبز رست

خط تو زان قصد نشان می‌کند

چشمهٔ خضر است دهانت به حکم

خط تو سرسبزی از آن می‌کند

پسته وآن فستقی مغز او

دعوی آن خط و دهان می‌کند

بی خبری دی خط تو دید و گفت

برگ گل از سبزه نهان می‌کند

می‌نشناسد که دهانش ز خط

غالیه در غالیه‌دان می‌کند

چون دهنش ثقبهٔ سوزن فتاد

رشتهٔ آن ثقبه میان می‌کند

دی ز دهانش شکری خواستم

گفت که نرمم به زبان می‌کند

سود ندارد شکری بی جگر

می‌ندهد زانکه زیان می‌کند

کز نفس سردت و باران اشک

لالهٔ من برگ خزان می‌کند

شفقت او بین که رخم در سرشک

چون رخ خود لاله‌ستان می‌کند

شیوه او می‌نبد اندر فرید

گرچه ز صد شیوه برآن می‌کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

هر که عزم عشق رویش می‌کند

عشق رویش همچو مویش می‌کند

هر که ندهد این جهان را سه طلاق

همچو دزد چار سویش می‌کند

او نیاید در طلب اما ز شوق

دل به صد جان جستجویش می‌کند

او نگردد نرم از اشکم ولیک

اشک دایم شست و شویش می‌کند

هر که از چوگان زلفش بوی یافت

بی سر و بن همچو گویش می‌کند

هر که در عشقش چو تیر راست شد

چون کمان زه در گلویش می‌کند

سرخ‌روی او بباید شد به قطع

هر که را عشق آرزویش می‌کند

سخت‌دل آهن نه بر آتش نگر

تا چگونه سرخ رویش می‌کند

از درش عطار را بویی رسید

آه از آنجا مشک بویش می‌کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند

جان به امید وصل تو عزم وفات می‌کند

گرچه ندید جان و دل از تو وفا به هیچ روی

بر سر صد هزار غم یاد جفات می‌کند

می‌نکند به صد قران ترک کلاه‌دار چرخ

آنچه میان عاشقان بند قبات می‌کند

خسرو یک سواره را بر رخ نطع نیلگون

لعل تو طرح می‌نهد روی تو مات می‌کند

جان و دلم به دلبری زیر و زبر همی کنی

وین تو نمی‌کنی بتا زلف دوتات می‌کند

خود تو چه آفتی که چرخ از پی گوشمال من

هر نفسی به داوری بر سر مات می‌کند

گرچه فرید، از جفا می‌نکند سزای تو

خط تو خود به دست خود با تو سزات می‌کند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5054996
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث