به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آنرا که ز وصل او نشان بود

دل گم شدگیش جاودان بود

آری چو بتافت شمع خورشید

گر بود ستاره‌ای نهان بود

نتواند رفت قطره در بحر

چون بحر به جای او روان بود

بحری که اگرچه موج‌ها زد

اما همه عمر همچنان بود

هر دم بنمود صد جهان لیک

نتوان گفتن که یک جهان بود

زیرا که شد آمدی که افتاد

پندار خیال یا گمان بود

گر بود نمود فرع غیری

لاغیری دان که بس عیان بود

زانجا که حیات لعب و لهوست

بازی خیال در میان بود

هرگاه که این خیال برخاست

هر عیب که بود عیب‌دان بود

چون هست حقیقت همه بحر

پس قطره و بحر هم‌عنان بود

خورشید رخش بتافت ناگاه

هر ذره که بود دیده‌بان بود

در هر دل ذره‌ای محقر

گویی تو که صد هزار جان بود

هر ذره اگرچه صد نشان داشت

چون در نگریست بی‌نشان بود

چون پرتو ذره‌ای چنین است

چه جای زمین و آسمان بود

طاوس رخش چو جلوه‌ای کرد

ذرات جهان هم آشیان بود

در پیش چنان جمال یکدم

در هر دو جهان که را امان بود

جانا برهان مرا ز من زانک

از خویش مرا بسی زیان بود

جان کاستن است بی تو بودن

خود بی تو چگونه می‌توان بود

عطار دمی اگر ز خود رست

گویی شب و روز کامران بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:06 PM

عشق را پیر و جوان یکسان بود

نزد او سود و زیان یکسان بود

هم ز یکرنگی جهان عشق را

نو بهار و مهرگان یکسان بود

زیر او بالا و بالا هست زیر

کش زمین و آسمان یکسان بود

بارگاه عشق همچون دایره است

صد او با آستان یکسان بود

یار اگر سوزد وگر سازد رواست

عاشقان را این و آن یکسان بود

در طریق عاشقان خون ریختن

با حیات جاودان یکسان بود

سایه از کل دان که پیش آفتاب

آشکارا و نهان یکسان بود

کی بود دلدار چون دل ای فرید

باز کی با آشیان یکسان بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:06 PM

عشق بی درد ناتمام بود

کز نمک دیگ را طعام بود

نمک این حدیث درد دل است

عشق بی درد دل حرام بود

کشته عشق گرد و سوخته شو

زانکه بی این دو کار خام بود

کشتهٔ عشق را به خون شویند

آب اگر نیست خون تمام بود

کفن عاشقان ز خون سازند

کفنی به ز خون کدام بود

از ازل تا ابد ز مستی عشق

بی قراری علی‌الدوام بود

در ره عاشقان دلی باید

که منزه ز دال و لام بود

نه خریدار نیک و بد باشد

نه گرفتار ننگ و نام بود

سرفرازی و خواجگی نخرد

جملهٔ خلق را غلام بود

نبود تیغش و اگر باشد

با همه خلق در نیام بود

همچو خود بی قرار و مست کند

هر که را پیش او مقام بود

گاه‌گاهی چنین شود عطار

بو که این دولتش مدام بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:06 PM

آنچه نقد سینهٔ مردان بود

زآرزوی آن فلک گردان بود

گر از آن یک ذره گردد آشکار

هر دو عالم تا ابد پنهان بود

در گذر از کون تا تاب آوری

خود که را در کون تاب آن بود

آن فلک کان در درون عاشق است

آفتاب آن رخ جانان بود

گر فرو استد ز دوران این فلک

آن فلک را تا ابد دوران بود

نور این خورشید اگر زایل شود

نور آن خورشید جاویدان بود

زود بیند آن فلک و آن آفتاب

هر که را یک ذره نور جان بود

وانکه نور جان ندارد ذره‌ای

تا بود در کار خود حیران بود

چند گویی کین چنین و آن چنان

تا چنینی عمر تو تاوان بود

کی بود پروای خلقش ذره‌ای

هر که او در کار سرگردان بود

پای در نه راه را پایان مجوی

زانکه راه عشق بی‌پایان بود

عشق را دردی بباید بی قرار

آن چنان دردی که بی درمان بود

گر زند عطار بی این سر نفس

آن نفس بر جان او تاوان بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:06 PM

آن را که ز وصل او خبر بود

هر روز قیامتی دگر بود

چه جای قیامت است کاینجا

این شور از آن عظیم‌تر بود

زیرا که قیامت قوی را

در حد وجود پا و سر بود

وین شور چو پا و سر ندارد

هرگز نتواندش گذر بود

چون نیست نهایت ره عشق

زین ره نه نشان و نه اثر بود

هر کس که ازین رهت خبر داد

می‌دان به یقین که بی خبر بود

زین راه چو یک قدم نشان نیست

چه لایق هر قدم شمر بود

راهی است که هر که یک قدم زد

شد محو اگر چه نامور بود

چندان که به غور ره نگه کرد

نه راهرو و نه راهبر بود

القصه کسی که پیشتر رفت

سرگشتهٔ راه بیشتر بود

بر گام نخست بود مانده

آنکو همه عمر در سفر بود

وانکس که بیافت سر این راه

شد کور اگرچه دیده‌ور بود

کین راز کسی شنید و دانست

کز دیده و گوش کور و کر بود

مانند فرید اندرین راه

پر دل شد اگرچه بی جگر بود

عطار که بود مرد این راه

زان جملهٔ عمر نوحه‌گر بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:06 PM

هر که سرگردان این سودا بود

از دو عالم تا ابد یکتا بود

هر که نادیده در اینجا دم زند

چو حدیث مرد نابینا بود

کی تواند بود مرد راهبر

هر که او همچون زنان رعنا بود

راهبر تا درگه حق گام گام

هم بره بینا و هم دانا بود

هر که او را دیده بینا شد به کل

در وجود خویش نابینا بود

دیده آن دارد که اسرار دو کون

ذره ذره بر دلش صحرا بود

جملهٔ عالم به دریا اندرند

فرخ آنکس کاندرو دریا بود

تا تو در بحری ندارد کار نور

بحر در تو نور کار اینجا بود

قطرهٔ بحرت اگر در دل فتاد

قطره نبود لؤلؤ لالا بود

هر که در دریاست تر دامن بود

وانکه دریا اوست او از ما بود

تا تو دربند خودی خود را بتی

بت‌پرستی از تو کی زیبا بود

تا گرفتاری تو در عقل لجوج

از تو این سودا همه سودا بود

مرد ره آن است کز لایعقلی

در صف مستان سر غوغا بود

گوی آنکس می‌برد در راه عشق

کو چو گویی بی سر و بی پا بود

آن کس آزادی گرفت از مردمان

کو میان مردمان رسوا بود

هر که چون عطار فارغ شد ز خلق

دی و امروزش همه فردا بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:06 PM

شبی کز زلف تو عالم چو شب بود

سر مویی نه طالب نه طلب بود

جهانی بود در عین عدم غرق

نه اسم حزن و نه اسم طرب بود

چنان در هیچ پنهان بود عالم

که نه زین نام و نه زان یک لقب بود

بتافت از زلف آن روی چو خورشید

که گفت آن جایگه هرگز که شب بود

نگارستان رویت جلوه‌ای کرد

جهان گفتی که دایم بر عجب بود

همی تا لعل سیرابت نمودی

جهانی خلق تشنه خشک‌لب بود

بتا تا چشم چون نرگس گشادی

همه آفاق پر شور و شغب بود

همی تا حلقه‌ای در زلف دادی

سر مردان کامل در کنب بود

چو از حد می‌بشد گستاخی خلق

مگر اینجایگه جای ادب بود

خیال نار و نور افتاده در راه

حجاب و کشف جان‌ها زین سبب بود

درین وادی دل عطار را هیچ

نه نامی بود هرگز نه نسب بود

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:06 PM

دل ز جان برگیر تا راهت دهند

ملک دو عالم به یک آهت دهند

چون تو برگیری دل از جان مردوار

آنچه می‌جویی هم آنگاهت دهند

گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمع

تحفه از نقد سحرگاهت دهند

گر گدای آستان او شوی

هر زمانی ملک صد شاهت دهند

گر بود آگاه جانت را جز او

گوش مال جان به ناگاهت دهند

لذت دنیی اگر زهرت شود

شربت خاصان درگاهت دهند

تا نگردی بی نشان از هر دو کون

کی نشان آن حرم گاهت دهند

چون به تاریکی در است آب حیات

گنج وحدت در بن چاهت دهند

چون سپیدی تفرقه است اندر رهش

در سیاهی راه کوتاهت دهند

بی‌سواد فقر تاریک است راه

گر هزاران روی چون ماهت دهند

چون درون دل شد از فقرت سیاه

ره برون زین سبز خرگاهت دهند

در سواد اعظم فقر است آنک

نقطهٔ کلی به اکراهت دهند

ای فرید اینجا چو کوهی صبر کن

تا ازین خرمن یکی کاهت دهند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

قومی که در فنا به دل یکدگر زیند

روزی هزار بار بمیرند و بر زیند

هر لحظه‌شان ز هجر به دردی دگر کشند

تا هر نفس ز وصل به جانی دگر زیند

در راه نه به بال و پر خویشتن پرند

در عشق نه به جان و دل مختصر زیند

مانند گوی در خم چوگان حکم او

در خاک راه مانده و بی پا و سر زیند

از زندگی خویش بمیرند همچو شمع

پس همچو شمع زندهٔ بی خواب و خور زیند

عود و شکر چگونه بسوزند وقت سوز

ایشان درین طریق چو عود و شکر زیند

چون ذرهٔ هوا سر و پا جمله گم کنند

گر در هوای او نفسی بی خطر زیند

فانی شوند و باقی مطلق شوند باز

وانگه ازین دو پرده برون پرده‌در زیند

چون زندگی ز مردگی خویش یافتند

چون مرده‌تر شوند بسی زنده‌تر زیند

خورشید وحدتند ولی در مقام فقر

در پیش ذره‌ای همه دریوزه‌گر زیند

چون آفتاب اگرچه بلندند در صفت

چون سایهٔ فتادهٔ از در بدر زیند

چون با خبر شوند ز یک موی زلف دوست

چون موی از وجود و عدم بی خبر زیند

ذرات جمله‌شان همه چشم است و گوش هم

ویشان بر آستان ادب کور و کر زیند

عطار چون ز سایهٔ ایشان برد حیات

ایشان ز لطف بر سر او سایه‌ور زیند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

آنها که در حقیقت اسرار می‌روند

سرگشته همچو نقطهٔ پرگار می‌روند

هم در کنار عرش سرافراز می‌شوند

هم در میان بحر نگونسار می‌روند

هم در سلوک گام به تدریج می‌نهند

هم در طریق عشق به هنجار می‌روند

راهی که آفتاب به صد قرن آن برفت

ایشان به حکم وقت به یکبار می‌روند

گر می‌رسند سخت سزاوار می‌رسند

ور می‌روند سخت سزاوار می‌روند

در جوش و در خروش از آنند روز و شب

کز تنگنای پردهٔ پندار می‌روند

از زیر پرده فارغ و آزاد می‌شوند

گرچه به پرده باز گرفتار می‌روند

هرچند مطلقند ز کونین و عالمین

در مطلقی گرفتهٔ اسرار می‌روند

بار گران عادت و رسم اوفکنده‌اند

وآزاد همچو سرو سبکبار می‌روند

چون نیست محرمی که بگویند سر خویش

سر در درون کشیده چو طومار می‌روند

چون سیر بی نهایت و چون عمر اندک است

در اندکی هر آینه بسیار می‌روند

تا روی که بود که به بینند روی دوست

روی پر اشک و روی به دیوار می‌روند

بی وصف گشته‌اند ز هستی و نیستی

تا لاجرم نه مست و نه هشیار می‌روند

از ذات و از صفات چنان بی صفت شدند

کز خود نه گم شده نه پدیدار می‌روند

از مشک این حدیث مگر بوی برده‌اند

بر بوی آن به کلبه عطار می‌روند

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 8:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5041674
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث