به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون او

هم ناخنی کمتر نگشت اندوه روز افزون او

دل خاک آن خون خواره شد تا آب او یک‌باره شد

صیدی کزو آواره شد خاکش بهست از خون او

از جور او خون شد دلم وز دست بیرون شد دلم

در کار او چون شد دلم چون کار کرد افسون او

کردم حسابش جو به جو در دستخون دیدم گرو

جوجو شد از غم نو به نو بی‌روی گندم‌گون او

پیرامن کویش به شب خصمان خاقانی طلب

هرجا که گنج است ای عجب ماری است پیرامون او

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

تو چه دانی که من از وفا چه نمودم به جای تو

علم الله که جان من چه کشید از جفای تو

گذری کن به کوی من، نظری کن به سوی من

بنگر تا به روی من چه رسید از برای تو

ز غمت گرچه خسته‌ام، کمر مهر بسته‌ام

دل از آن بر گسسته‌ام که گذارم وفای تو

دلت از مهر گشته شد غمم از حد گذشته شد

چکنم چون نوشته شد به سرم بر قضای تو

چو جهانی به خاصیت تو و وصل تو عاریت

نزند لاف عافیت دل کس در بلای تو

نیت آن همی کنم که تو را جان فدی کنم

به جهان این ندی کنم که سرم با دو پای تو

همه رنجی به سر برم چو به کوی تو بگذرم

همه خشمی فرو خورم چو ببینم رضای تو

تن اگر زیان کند لب تو کار جان کند

دل خاقانی آن کند که بود حکم و رای تو

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

در یک سخن آن همه عتیبش بین

در یک نظر این همه فریبش بین

خورشید که ماه در عنان دارد

چون سایه دویده در رکیبش بین

خاموشی لعل او چه می‌بینی

جماشی چشم پر عتیبش بین

تا چشم نظاره زو خبر ندهد

هم نور جمال او حجیبش بین

آن عقل که برد نام بالایش

سر چون سر خامه در نشیبش بین

از درد جگر به شب ز هجرانش

ای بر دل من همه نهیبش بین

روزی که حساب کشتگان گیرد

خاقانی را در آن حسیبش بین

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است این

شب است این یا غلط کردم که عید روزگار است این

اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمی‌دانم

مرا در ناف شب دانم بهشتی آشکار است این

سرشک من به رقص افتاد بر نطع زر از شادی

چو جانم در سماع آمد که یارب وصل یار است این

قرارم شد ز هفت اندام گوهر هفت ناکرده

ز هفتم پرده رخ بنمود گوئی نوبهار است این

چو من در پایش افتادم چو خلخال زرش گفتا

که چون خلخال ما هم‌زرد و هم نالان و زار است این

بخستم نیم دینارش به گاز از بی‌خودی یعنی

که گر جم را نگین است آن نگینش را نگار است این

ز بس از زخم دندانم برآمد آبله‌ش بر لب

رقیبش گفت پندارم لب تبخاله دار است این

لبش زنهار می‌کرد از لبم گفتم معاذ الله

قصاص خون همی خواهم چه جای زینهار است این

حلی چون آفتاب و حله چون صبح از برافکنده

گرفتم در برش گفتم که ماهم در کنار است این

رقیب آمد که بیرونش کنم مژگان بر ابرو زد

که این مایه ندانی تو که ما را یار غار است این

جهان را یادگاری نیست به ز اشعار خاقانی

به فر خسرو عادل نکوتر یادگار این

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

درد دل گویم از نهان بشنو

راز، بی‌زحمت زبان بشنو

جوش دریای غصه باور کن

موج خون بنگر و فغان بشنو

بر کنار دو جوی دیدهٔ من

بانگ دولاب آسمان بشنو

لرزهٔ برق در سحاب دل است

نالهٔ رعد ز امتحان بشنو

پیش کوه ار غمان من گویی

کوه را بانگ الامان بشنو

چون بخندد عدو ز گریهٔ من

دل به خشمم کند که هان بشنو

تندرستی ورای سلطانی است

از دو تن پرس و شرح آن بشنو

یا ز دربان تن‌درست بپرس

یا ز سلطان ناتوان بشنو

حال شب‌های هجر خاقانی

چون بخواهی ز این و آن بشنو

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من

با تو ننشینم به کام خویشتن بی‌خویشتن

خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنم

تا دوئی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من

باقی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنا

مرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن

جان فشان و راد زی و راه‌کوب و مرد باش

تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن

ای طریق جستجویت همچو خویت بوالعجب

راه من سوی تو چون زلفت دراز و پرشکن

من که چو کژدم ندارم چشم و بی‌پایم چو مار

چون توانم دید ره یا گام چون دانم زدن

مرغ جان من در این خاکی قفس محبوس توست

هم تو بالش برگشا و هم تو بندش برشکن

تا اگر پران شود کوی تو سازد آشیان

یا گرش قربان کنی زلف تو باشد بابزن

سالها شد تا دل جان‌پاش ازرق‌پوش من

معتکف‌وار اندر آن زلف سیه دارد وطن

از در تو برنگردم گرچه هر شب تا به روز

پاسبانان بینم آنجا انجمن در انجمن

در ازل بر جان خاقانی نهادی مهر مهر

تا ابد بی‌رخصت خاقان اعظم برمکن

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

تا دل غم او دارد نتوان غم جان خوردن

با انده او زشت است اندوه جهان خوردن

گر پای سگ کویش بر دیدهٔ ما آید

زین مرتبه بر دیده تشویر توان خوردن

در عشوهٔ وصل او عمری به کران آرم

گرچه ز خرد نبود زهری به گمان خوردن

آنجا که سنان باشد با کافر مژگانش

خوشتر ز شکر دانم بر سینه سنان خوردن

در راه وفای او شد شیفته خاقانی

هر روز قفای نو از دست زمان خوردن

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن

بنده باید بودن و در بیع جانان آمدن

از عتاب دوستان چون سایه نتوان در رمید

جان فشاندن باید و چون سایه بیجان آمدن

عشقبازان را برای سر بریدن سنت است

بر سر نطع ملامت پای‌کوبان آمدن

نیم شب پنهان به کوی دوست گم نامان شوند

شهره‌نامان را مسلم نیست پنهان آمدن

بر سر گنج آن شود کو پی به تاریکی برد

مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن

جان در این ره نعل کفش آمد بیندازش ز پای

کی توان با نعل پیش تخت سلطان آمدن

گرچه تنگ است ای پسر با پر نگنجد هیچ مرغ

بال و پر بگذار تا بتوانی آسان آمدن

شرط خاقانی است از کفر آشکارا دم زدن

پس نهان از خاکیان در خون ایمان آمدن

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

ای لعل تو پرده‌دار پروین

وای زلف تو سایبان نسرین

چشم تو ز نیم زهر غمزه

خون کرد هزار جان شیرین

صد عیسی دردمند را بیش

در سایهٔ زلف کرده بالین

از چشم بد ایمنی که دارد

دندان و لب تو شکل یاسین

آهسته‌تر ای سوار چالاک

بر دیدهٔ ما متاز چندین

حقی که نه از وفاست بگذار

راهی که نه از صفاست مگزین

آن کز تف عشق توست در تب

جویان ز لب تو مهر تسکین

هر ذره که بر تو می‌فشاند

لطفی بکن ای نگار برچین

خاقانی را از آن خود دان

نیک و بد او از آن خود بین

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

 

روی است بنامیزد یا ماه تمام است آن

زلف است تعالی الله یا تافته دام است آن

هر سال بدان آید خورشید به جوزا در

تا با کمر از پیشت گویند غلام است آن

در عهد تو زیبائی چیزی است که خاص است این

در عشق تو رسوائی کاری است که عام است آن

جانی که تو را شاید بر خلق فرو ناید

چیزی که تو را باید بر خلق حرام است آن

گفتم که به صبر از تو هم پخته شود کارم

امروز یقینم شد کاندیشهٔ خام است آن

من بستهٔ دام تو، سرمست مدام تو

آوخ که چه دام است این یارب چه مدام است آن

شب‌های فراقت را صبحی که پدید آید

با بیم رقیبانت هم اول شام است آن

یک جام نخست تو بربود مرا از من

از جام دوم کم کن نیمی که تمام است آن

بی‌لام سر زلفت نون است قد چاکر

ای ماه چه نون است این یا نیز چه لام است آن

گفتی که چو خاقانی عشاق بسی دارم

صادقتر ازو عاشق بنمای کدام است آن

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:36 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025007
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث