به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

از گلستان وصل نسیمی شنیده‌ام

دامن گرفته بر اثر آن دویده‌ام

بی‌بدرقه به کوی وصالش گذشته‌ام

بی‌واسطه به حضرت خاصش رسیده‌ام

اینجا گذاشته پر و بالی که داشته

آنجا که اوست هم به پر او پریده‌ام

این مرغ آشیان ازل را به تیغ عشق

پیش سرای پردهٔ او سر بریده‌ام

وین مرکب سرای بقا را به رغم خصم

جل درکشیده پیش در او کشیده‌ام

گاهی لبش گزیده و گاهی به یاد او

آن می که وعده کرد ز دستش مزیده‌ام

خود نام من ز خاطر من رفته بود پاک

خاقانی آن زمان ز زبانش شنیده‌ام

در جمله دیدم آنچه ز عشاق کس ندید

اما دریغ چیست که در خواب دیده‌ام

گوئی که بر جنیبت وهم از ره خیال

در باغ فضل صدر افاضل چریده‌ام

والا جمال دین محمد، محمد آنک

از کل کون خدمت او برگزیده‌ام

جبریل‌وار باد معانی به فر او

در آستین مریم خاطر دمیده‌ام

شک نیست کز سلالهٔ نثر بلند اوست

این روی تازگان که به نظم آفریده‌ام

ای آنکه تا عنان به هوای تو داده‌ام

از ناوک سخن صف خصمان دریده‌ام

هود هدی توئی و من از تو چو صرصری

بر عادیان جهل به عادت بزیده‌ام

آزرده‌ام ز زخم سگ غرچه لاجرم

خط فراق بر خط شروان کشیده‌ام

لیکن بدان دیار نیابم ز ترس آنک

پرآبهاست در ره و من سگ گزیده‌ام

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

دلا زارت برون نتوان نهادن

قدم در موج خون نتوان نهادن

بر اسب عمر هرای جوانی است

بر او زین سرنگون نتوان نهادن

تو را هر دم غم صد ساله روزی است

ذخیره زین فزون نتوان نهادن

به کتف عمر میکش بار محنت

که بر دهر حرون نتوان نهادن

به نامت چون توان کرد ابلقی را

که داغش بر سرون نتوان نهادن

در این منزل رصد جهان می‌ستاند

گنه بر رهنمون نتوان نهادن

خراب است آن جهان کاول تو دیدی

اساسی نو کنون نتوان نهادن

به صد غم ریسمان جان گسسته است

غمی را پنبه چون نتوان نهادن

دلی کز جنس برکندی نگهدار

که بر ناجنس و دون نتوان نهادن

سرت خاقانیا در بیم راهی است

کز آنجا پی برون نتوان نهادن

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

خرمی کان فلک دهد غم دان

دل که با غم بساخت خرم دان

سنت اهل عشق خواهی داشت

درد را هم مزاج مرهم دان

به عیاری که هفت مردان راست

نقش شش روز کمتر از کم دان

دوستان همچو مهر، نمامند

دشمنان همچو ماه، محرم دان

گنج عزلت توراست خاقانی

عافیت هم ورا مسلم دان

چار دیوار عزلتی که توراست

بهتر از چار بالش جم دان

چار بالش نشین عزلت را

پنج نوبت زن دو عالم دان

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

طاقتی کو که به سر منزل جانان برسم

ناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم

خضر لب تشنه در این بادیه سرگردان داشت

راه ننمود که بر چشمهٔ حیوان برسم

شب تار و ره دور و خطر مدعیان

تا در دوست ندانم به چه عنوان برسم

عوض شکوه کنم شکر چو یوسف اظهار

من به دولت اگر از سیلی اخوان برسم

بلبلان خوبی صیاد بیان خواهم کرد

اگر این بار سلامت به گلستان برسم

قطرهٔ اشکم و اما ز فراوانی ضعف

طاقتی نیست که از دیده به مژگان برسم

در شهادتگه عشق است رسیدن مشکل

خاقنی راه چنان نیست که آسان برسم

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

دارم سر آنکه سر برآرم

خود را ز دو کون بر سر آرم

بر هامهٔ ره روان نهم پای

همت ز وجود برتر آرم

بر لاشهٔ عجز بر نهم رخت

تا رخش قدر عنان درآرم

این دار خلافت پدر را

در زیر نگین مسخر آرم

وین هودج کبریای دل را

بر کوههٔ چرخ اخضر آرم

وین تاج دواج یوسفی را

درمصر حقیقت اندر آرم

بی‌واسطهٔ خیال با دوست

خلوت کنم و دمی برآرم

در حجرهٔ خاص او فلک را

مانندهٔ حلقه بر در آرم

شب را ز برای زنده ماندن

تا نفخهٔ صور همبر آرم

گر پرده‌دری کند تف صبح

از دود دلش رفوگر آرم

در کعبهٔ شش جهت که عشق است

خاقانی را مجاور آرم

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

ز باغت به جز بوی و رنگی نبینم

خود آن بوی را هم درنگی نبینم

زهی هم تو هم عشق تو باد و آتش

که خود در شما آب و سنگی نبینم

چه دریاست عشقت که هرچند در وی

صدف جویم الا نهنگی نبینم

همه خلق در بند بینم پس آخر

به همت یک آزاد رنگی نبینم

چو خاقانی از بهر صید دل خود

به از تیر مژگان خدنگی نبینم

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

ز باغ عافیت بوئی ندارم

که دل گم گشت و دل‌جویی ندارم

بنالم کرزوبخشی ندیدم

بگریم کشنارویی ندارم

برانم بازوی خون از رگ چشم

که با غم زور بازویی ندارم

فلک پل بر دلم خواهد شکستن

کز آب عافیت جویی ندارم

بسازم مجلسی از سایهٔ خویش

که آنجا مجلس آشویی ندارم

چه پویم بر پی مردان عالم

کز آن سر مرحباگویی ندارم

بهر مویی مرا واخواست از کیست

که اینجا محرم مویی ندارم

گر از حلوای هر خوان بی‌نصیبم

نه سکبای هر ابرویی ندارم

در این عالم که آب روی من رفت

بدان عالم شدن رویی ندارم

من آن زن فعلم از حیض خجالت

که بکری دارم و شویی ندارم

نه خاقانی من است و من نه اویم

که تاب درد چون اویی ندارم

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

تو را در دوستی رائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

چو راز اندر دلت جائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

تمنا می‌کنم هر شب که چون یابم وصال تو

ازین خوشتر تمنائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

به هر مجلس که بنشینی توئی در چشم من زیرا

که چون تو مجلس آرائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

به هر اشکی که از رشکت فرو بارم به هر باری

کنارم کم ز دریائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

اگر تو سرو بالائی تو را من دوست می‌دارم

که چون تو سرو بالائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

ننالیدم ز تو هرگز ولی این بار می‌نالم

که زحمت را محابائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

در این صحرا ز هر نقشی که چشم از وی برآساید

بجز رویت تماشائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

چگونه نغمه خاقانی نسازم عندلیب‌آسا

چو او گل گلشن آرائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

در این میدان جانبازان اگر انصاف می‌خواهی

چو خاقانیت شیدائی نمی‌بینم، نمی‌بینم

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

دست از دو جهان کشیده خواهم

یک اهل به جان خریده خواهم

گوئی که رسم به اهل رنگی

از طالع بررسیده خواهم

جستم دل آشنا و تا حشر

گر جویم هم ندیده خواهم

نوشی به یقین نماند لیکن

زهری به گمان چشیده خواهم

تا خوشی نفسی به دست نارم

بی‌پای به سر دویده خواهم

از ناوک صبح بهر روزی

صد جوشن شب دریده خواهم

تا گوهری در کنار ناید

چون بحر نیارمیده خواهم

از روزن هر دلی چو خورشید

هر لحظه فرو خزیده خواهم

گر سایهٔ دوستی ببینم

چون سایه ز خود رمیده خواهم

بس مار گزیدهٔ وجودم

هم غار عدم گزیده خواهم

چون تشنه شوم به رشتهٔ جان

آبی ز جگر کشیده خواهم

چشمم می لعل راوق افشاند

دانست که می ندیده خواهم

هم زهر دهد چو شاخ سنبل

گر نیشکری گزیده خواهم

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

 

در عشق ز تیغ و سر نیندیشم

در کوی تو از خطر نیندیشم

در دست تو چون به دستخون ماندم

از شش در تو گذر نیندیشم

پروانهٔ عشقم اوفتان خیزان

کز آتش تیز پر نیندیشم

یک بوسه ز پایت آرزو دارم

جان تو که بیشتر نیندیشم

این آرزویم ببخش و جان بستان

تا آرزوی دگر نیندیشم

با دل گفتم که ترک جان کردی

دل گفت کز این قدر نیندیشم

گفتم که دلا ز جان نیندیشی

گفتا که حق است اگر نیندیشم

خاقانی‌وار بر سر کویت

سر برنهم و ز سر نیندیشم

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:29 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024285
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث