به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کیست‌کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا

شعله جاروبی‌کند تا پاک بردارد مرا

شمع خاموشی به داغ سرنگونی رفته‌ام

تاکجا آن شعلهٔ بیباک بردارد مرا

ننگ دارد خاک هم از طینت بیحاصلم

خون نخجیرم‌، چسان فتراک بردارد مرا

هستی‌ام‌عهدی به‌نقش سجدهٔ او بسته‌ست

خاک خواهم شد اگر از خاک بردارد مرا

صد فلک ریزد غبار دامن افشانده‌ام

یک شررگر شعلهٔ ادراک بردارد مرا

صبح بی‌سرمایه‌ای احرام از خود رفتنم

کوگریبان تا به دوش چاک بردارد مرا

بار اسباب‌گرانجانی‌ست سر تا پای من

کیست غیر از خاطر غمناک بردارد مرا

پیکرم‌گردد غبار یأس و برخیزد ز خاک

به‌که دست منت افلاک بردارد مرا

نشئه‌ای از درد مخموری به خاک افتاده‌ام

شوق می‌خواهم به دست تاک بردارد مرا

گرد من بیدل هوای عرصه‌گاه نیستی‌ست

از تپیدن هرکه‌گردد خاک بردارد مرا

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را

تیغ میلی می‌کشد خواب‌گران زخم را

سینه‌چاکیم وخموشی‌ترجمان عجزماست

سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را

عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده‌اند

ره ز لب بیرون نمی‌باشد فغان زخم را

دردمندم یأس می‌جوشد اگر دم می‌زنم

ابرو از تیغ است چشم خونفشان زخم را

پرده‌دار جاده کی گردد هجوم نقش پا

از سخن خون می‌تراود ترجمان زخم را

تا رسد برکنگر مقصود دست ناله‌ای

بخیه نتواند نهان کردن دهان زخم را

نقد عشرت را زبانی نیست از سودای درد

برده‌ام تا کرسی دل نردبان زخم را

جوهر اسرار آیا از خلف‌گیرد فروغ

خنده در بار است چون‌گل کاروان زخم را

از حدیث‌دردمندان خون‌حسرت می‌چکد

خون‌کند روشن چراغ دودمان زخم را

تا به وصف تیغ بیدادت زبان پیدکند

غیر موج خون زبان نبود دهان زخم را

بی‌بهاری نیست دندان بر جگر افشردنم

موج خون‌انگشت حیرت‌شد دهان زخم‌را

گرد بی‌دردی به‌روی هر دو عالم فرش بود

بخیه دارد شبنمیها بوستان زخم را

زین بیابان‌کاروان صبح بیخود می‌رود

سجده‌ای‌کردم چو مرهم آستان زخم را

بینوایی نیست ساز پرفشانیهای شوق

نیست مقصد جزفنا محمل‌کشان‌زخم را

صبح امیدیم بیدل آفتاب عشق‌کو

ناله خوش‌کرده‌ست امشب آشیان زخم را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

غم‌، طر‌ب جوش‌کرده است مرا

داغ‌، گل‌پوش کرده است مرا

زعفران زار رفتن رنگم

خنده بیهوش‌کرده است مرا

حسرت لعل یار میکده‌ای‌ست

که قدح نوش‌کرده است مرا

آنکه‌خود را به برنمی‌گیرد

صید آغوش‌کرده است مرا

یک نفس بار زندگی چوحباب

آبله دوش‌کرده است مرا

ناتوانم چنانکه پیکر خم

حلقه درگوش‌کرده است مرا

ازکه نالد سپند سوخته‌م

ناله خاموش کرده است مرا

بخت ناساز دور از آن بر و دوش

بی‌بر و دوش کرده است مرا

بیدل ازیاد خویش هم رفتم

که فراموش‌کرده است مرا؟

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

در طلب تا چند ریزی آبروی‌کام را

یک سبق شاگرد استغناکن این ابرام را

داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند

پخته نتوان‌کرد زآتش آرزوی خام را

مگذر ازموقع‌شناسی ورنه در عرض نیاز

بیش ازآروغ است‌نفرت آه بی‌هنگام‌را

می‌خرامد پیش پیش دل تپشهای نفس

وحشت‌از نخجیر هم‌بیش است‌اینجا دام‌را

مانع سیر سبکرو پای خواب‌آلود نیست

بال پروازست زندان نگینها نام را

دوری مقصد به قدر دستگاه جستجوست

قطع‌کن وهم و خیال قاصد وپیغام را

حسن مطلق داشتم خودبینی‌ام آیینه‌کرد

اینقدرها هم اثر می‌بوده است اوهام را

چون غبار شیشهٔ ساعت تسلی دشمنیم

از مزاج خاک ما هم برده‌اند آرام را

زندگی تاکی هلاک‌کعبه و دیرت‌کند

به‌که از دوش افکنی این جامهٔ احرام را

ازتغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست

تشبه یکرنگ‌ست اینجادرد و صاف جام را

حلقهٔ آن زلف رونق از غبار دل‌گرفت

دود آه صید باشد سرمه چشم دام را

کی رود فکر مضرت از مزاج اهل‌کین

مار نتواند جدا از زهر دیدن‌کام را

عرض‌مطلب دیگر واظهار صنعت‌دیگر است

بیدل زآیینه نتوان ساخت وضع جام را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

کی بود سیری ز نازآن نرگس خودکام را

باده پیمایی‌گرانی نیست طبع جام را

من هلاک طرزاخلاقم چه‌خشم وکوعتاب

بوی‌گل آیینه‌دار است از لبت دشنام را

ضبط آداب وفاگریک تپش رخصت دهد

چون پر طاووس در پروازگیرم دام را

کامیاب از لعل اوگشتیم بی‌اظهار شوق

ازکریمان نیست منت بردن ابرام را

دل‌زعشقت‌غرق‌خون‌شد نشئه‌هابالدبه‌خویش

احتیاج باده نبود رند خون‌آشام را

نیست بی‌افشای راز عاشقان پرواز رنگ

بال و پر باید شکست این طایر پیغام را

پیش چشمت جزشکست خود نمی‌یابد امان

گر زره جوهر شود بر استخوان بادام را

ازکشاکشهای موج بحر، ماهی ایمن‌است

ز انقلاب غم چه پروا مردم ناکام را

ای‌خسیس ازسازشهرت هم‌نوایت پست‌ماند

از نگین کنده خوش درگورکردی نام را

زرد رویت می‌کند زنگار جهل از انفعال

اندکی زین راه برگرد و شفق‌کن شام را

عمرتاباقی‌ست وحشت‌گرد پیشاهنگ‌ماست

آبله ننشاند از پاگردش ایام را

خاک هستی یک قلم در دامن باد فناست

من ز روی خانه می‌یابم هوای بام را

چون سپندم آرزوحسرت‌کمین آتش ست

تا به دوش ناله بندم محمل آرام را

بسکه مخمورگرفتاری‌ست بیدل صید من

جوش ساغر می‌شمارد حلقه‌های دام را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را

مدارکار فرمایی برانگشت است خاتم را

به ارباب تلون صافدل کی مختلط‌گردد

به‌رنگ لاله وگل امتزاجی نیست شبنم را

کرم درگشت استغنا پرکاهی نمی‌ارزد

گداگر نیستی تا چندگیری نام حاتم را

به تقلید آشنای نشئهٔ تحقیق نتوان شد

چه‌امکان است سازدلربایی زلف‌پرچم‌را

ز وصل مدعاسعی طلب‌مایوس می‌گردد

به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را

به پاس عصمتند از بس هواخواهان رنگ گل

چو بو از حجره‌های غنچه می‌رانند شبنم را

نمایان است حال رفتگان از خاک این وادی

زنقش پا توان‌کردن سراغ ساغر جم را

هجوم پیچ و تابی زین‌گلستان دسته می‌بندم

به‌دامن جای‌گل‌چون زلف‌خوبان چیده‌ام خم‌را

نشاط زندگی خواهی نم چشمی مهیاکن

همین‌، اشک است اگرهست آبیاری نخل ماتم را

گر از زنار وارستیم فکر سبحه پیش آمد

نفس مصروف چندین پشه دارد تخم‌آدم را

شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل

ز نومیدی به‌دوش سنگ دارم محمل رم را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

بوی وصلت‌گر ببالاند دل ناکام را

صحن این‌کاشانه زیر سایه‌گیرد بام را

طایر آزاد ماگر بال وحشت واکند

گردباد آیینه سازد حلقه‌های دام را

دیدن هنگامهٔ هستی شنیدن بیش نیست

وهم ما تا کی وصال اندیشد این پیغام را

منعم از نقش نگین جوی خیالی می‌کند

مفت حسرتها اگر سیراب سازد نام را

ساقیا امشب چو موج می پریشان دفتریم

رشتهٔ شیرازة ما ساز خط جام را

بختگی خواهی به درد بی‌نوایی صبرکن

آسمان سرسبز دارد میوه‌های خام را

نیره‌بختی نیز مفت اعتبار زندگی‌ست

شمع صبح عالم اقبال داند شام را

موج دریا را به‌ساحل‌همنشینی تهمت‌است

بیقراران نذر منزل کرده‌اند آرام را

شعلهٔ ما دورگرد الفت خاکستر است

دوش وحشت برنتابد جامهٔ احرام را

شوق می‌بالد به قدر رم نگاهیهای حسن

ورنه دام دلبری‌کو آهوان رام را

درچمن هم ازگزند چشم بد ایمن مباش

پرده زنبوری‌ست آنجا دیدة بادام را

چون خط پرگار بیدل منزل ما جاده است

جستجوهای هوس آغازکرد انجام را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

گریک نفس آیینه‌کنی نقش قدم را

بر خاک نشانی هوس ساغر جم را

معنی نظران سبق هستی موهوم

بیرون شق خامه ندیدند رقم را

بیهوده در اندیشهٔ هستی نگدازی

تاگل نکنی راه صفا خیز عدم را

آشفتگی آیینهٔ تجرید جنون کن

پرچم‌گل شهرت اثریهاست علم را

بر نقد بزرگان جهان چشم ندوزی

کاین طایفه درکیسه شمردند درم را

آن راکه نفس مایهٔ جمعیت روزی‌ست

چون مار نباید همه پاکرد شکم را

تا چاشنی فقر فراموش نگردد

از مایدهٔ خلق گزیدیم قسم را

آنجاکه به‌تحریررسد صفحهٔ حسنت

از نیزهٔ خورشید تراشند قلم را

تشریف ادب سنجی تعظیم نگاهت

برپیکر ابروی بتان دوخته خم را

بی‌پا و سر از بسکه دویدیم به راهت

در آبله چون اشک شکستیم قدم را

تا خجلت عصیان شود اظهار ندامت

جای مژه بر دیده نهم دامن نم را

بیدل چه اثر واکشد از درد برهمن

نیشی نگشوده‌ست رگ سنگ صنم را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

خیال قرب غفلت دوری ازانس است محرم را

تبسم‌های‌گندم چین دامن گشث آدم را

حوادث‌کج سرشتان را نبخشد وضع همواری

بود مشکل‌کشاکش ازکمان بیرون برد خم را

ز جرأت قطع‌کن‌گر مرد میدانگاه تسلیمی

که تیغ اینجا برشها می‌شمارد ریزش دم را

سراغ از هرچه‌گیری بی‌نشانی جلوه‌ها دارد

غبار وحشتی از بال عنقاگیر عالم را

ز تحریک مژه بر پرده‌های دیده می‌لرزم

که‌نوک خامه ازهم می‌شکافد صفحهٔ نم را

اگر ازگرد راهت چشم آهو سرمه بردارد

تحیر همچوتار شمع سوزد جوهر رم را

درین محفل ندارد عافیت وضع ملایم هم

اگربستروگربالین همان زخم است مرهم را

به چشم شوخ تاکی عیب‌جوی یکدگربودن

مژه برهم زنید وبشکنید آیینهٔ هم را

درین‌گلشن نقابی نیست غیر از شرم پیدایی

به عریانی همان جوش عرق پوشید شبنم را

کج‌اندیشان ندارند آگهی از راستان بیدل

ز انگشت است یک‌سر میل کوری چشم خاتم را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

چینی سلام‌کرد به یک مو سفال را

عالم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست

چون شمع‌، ریشه می‌خورد اینجا نهال را

پرگشتن و تهی‌شدن از خوابش عالمی‌است

آیینه‌کن عروج ونزول هلال را

بر شیشه‌های ساعت اگر وارسیده‌ای

دریاب‌گرد قافلهٔ ماه و سال را

محکوم حرص‌و پاس‌مراتب چه‌ممکن‌است

با شرم‌کار نیست زبان سؤال را

تصویر حسن و قبح جهان تاکشیده‌اند

بر رنگ دیده‌اند مقدم زگال را

یاران درین چمن به تکلف طرب‌کنید

اینجا خضاب هم شب عیدی‌ست زال را

طاووس ما اگر نه پرافشان ناز اوست

رنگ پریدة‌که چمن‌کرد بال را

در درسگاه صنع ز تعطیل ما مپرس

با شغل خانه نسبت خشکی‌ست نال را

مه شد هزار بار هلال و هلال بدر

دیدیم وضع عالم نقص وکمال را

خارا حریف سعی ضعیفان نمی‌شود

صدکوچه است در بن دندان خلال را

شاید خطی به نم رسد ازلوح سرنوشت

جهدی‌ست با جبین عرق انفعال را

بیدل به‌سرهه نسبت‌هرکس درست نیست

مژگان شمردن است زبانهای لال را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119517
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث