به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

حیف‌کز افلاس نومیدی فواید مرد را

دست اگرکوتاه شد بر دل نشاید مرد را

از تنزلهاست گر در عالم آزادگی

چین پیشانی به یاد دامن آید مرد را

چون طبیعتهای زن‌گل‌کرده‌گیر آثار ننگ

در فسوس مال و زرگر دست ساید مرد را

جدول آب و خیابان چمن منظورکیست

زخم میدانهاکشد تا دل‌گشاید مرد را

یک تغافل می‌کند سرکوبی صدکوهسار

در سخن می‌باید از جا در نیاید مرد را

دامن رستم تکاند بر سر این هفت‌خوان

دست غیرت تا غبار از دل زداید مرد را

در مزاج دانه آماده‌ست تأثیر زمین

حیزکم پیدا شودگر زن نزاید مرد را

ناگزیر رغبت اقبال باید زیستن

جاه دنیا صورت زن می‌نماید مرد را

جوهر غیرت درین میدان نمی‌ماند نهان

تیغ می‌گردد زبان و می‌ستاید مرد را

گر ز سیم وزر وفاخوهی به‌خست‌جهدکن

قحبه‌محکوم‌است ازامساکی‌که شایدمردرا

بیدل این‌دنیا نه‌امروز امتحانگاهست و بس

تا جهان باقی‌ست زن می‌آزماید مرد را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

فشاند محمل نازت‌گل چه رنگ به صحرا

که‌گرد می‌کند آیینهٔ فرنگ به صحرا

به خاک هم چه خیال است دامنت دهم ازکف

چو خاربن سرمجنون زدهست چنگ به‌صحرا

کجاست شور جنونی‌که من ز وجد رهایی

چوگردباد به یک پا زنم شلنگ به صحرا

ز جرأت نفسم برق ناز عرصهٔ امکان

رسانده‌ام تک آهو ز پای لنگ به صحرا

ز سعی طالع ناساز اگر رسم به کمالی

همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا

فزود ریگ روان دستگاه عشرت مجنون

یکی هزارشد اکنون حساب سنگ به صحرا

کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد

نشسته‌ایم چو ناف غزاله تنگ به صحرا

توفکرحاصل خودکن‌که خلق سوخته خرمن

فتاده است پراکنده چون‌کلنگ به صحرا

درین جنونکده منع فضولی‌ات نتوان‌کرد

هوس به‌طبع تو خودروست همچو بنگ به‌صحرا

مباش غرهٔ نشوو نمای فرصت هستی

خرام سیل‌کند ناکجا درنگ به صحرا

زهی به دامن ما موج این محیط چه بندد

گذشته‌ایم پرافشانتر از خدنگ به صحرا

به عالم دگر افتادگرد وحشت بیدل

نساخت مشرب مجنون ما زننگ به صحرا

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا

نفشرد خشکی اگرگلو ته آب دم نزدی چرا

گل و لاله جام جمال زد، مه نو قدح به‌کمال زد

همه‌کس به‌عشرت حال زدتو جبین به‌نم‌نزدی چرا

ز سواد مکتب خیر و شر، نشد امتیازتوصرفه بر

اگرت خطی نبود دگر به زمین قلم نزدی چرا

به عروج وسوسه تاختی‌، نفست به هرزه‌گداختی

نه پای خود نشناختی، مژه‌ای به خم نزدی چرا

به توگر زکوشش قافله، نرسید قسمت حوصه

به طریق سایه و آبله ته پا قدم نزدی چرا

زگشاد عقدة‌کارها همه داشت سعی ندامتی

درعالمی زدی ازطمع‌کف‌خود به‌هم نزدی چرا

اگر آرزو همه رس نشد، ز امید مانع‌کس نشد

طربت شکارهوس نشد، به‌کمین غم نزدی چرا

به متاع قافلهٔ هوس چونماند الفت پیش وپس

دم‌نقد مفت توبودو بس‌، دو سه‌روزکم نزدی‌چر‌ا

خط اعتبار غبار هم به جریده تو نبودکم

پی امتحان چو‌سحر‌دودم به هوا رقم نزدی چرا

نتوان چوبیدل هرزه فن به هزارفتنه طرف شدن

نفسی ز آفت ما ومن به درعدم نزدی چرا

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

ای غافل از رنج هوس آیینه‌پردازی چرا

چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا

نگشوده‌مژگان چون شرر از خویش‌کن قطع نظر

زین یک دو دم زحمتکش جام و آغازی چرا

تاکی دماغت خون‌کند تعمیر بنیاد جسد

طفلی‌گذشت ای بیخرد با خاک وگل بازی چرا

آزادی‌ات ساز نفس آنگه غم دام و قفس

با این غبار پرفشان گم کرده پروازی چرا

گردی به جا ننشسته‌ای دل در چه عالم بسته‌ای

از پرده بیرون جسته‌ای واماندة سازی چرا

حیف است با سازغنا مغلوب خسّت زیستن

تیغ ظفر در پنجه‌ات دستی نمی‌یازی چرا

گر جوهر شرم و ادب پرواز مستوری دهد

آیینه‌گردد از صفا رسوای غمازی چرا

تاب و تب‌کبر و حسد بر حق‌پرستان‌کم زند

گر نیستی آتش‌پرست آخر به این سازی چرا

هرگز ندارد هیچکس پروای فهم خویشتن

رازی وگرنه این قدر نامحرم رازی چرا

از وادی این ما و من خاموش باید تاختن

ای‌کاروانت بی‌جرس در بند آوازی چرا

محکوم فرمان قضا مشکل‌کشد سر بر هوا

از تیغ گر غافل نه‌ای گردن برافرازی چرا

بیدل مخواه آزار دل از طاقت راحت گسل

ای پا به دوش آبله بر خار می‌تازی چرا

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

پرتو آهی ز جیبت‌گل نکرد ای دل چرا

همچو شمع‌کشته‌بی‌نوری درین‌محفل چرا

مشت‌خون خود چوگل باید به‌روی خویش ریخت

بی‌ادب آلوده‌سازی دامن قاتل چرا

خاک صد صحرا زدی آب از عرقهای تلاش

راه جولان هوس‌کامی نکردی‌گل چرا

منزلت عرض حضوراست ومقامت اوج قرب

نور خورشیدی به خاک تیرهٔ مایل چرا

سعی آرامت قفس فرسودة ابرام‌کرد

سر نمی‌دزدی زمانی در پر بسمل چرا

چون سلیمان هم‌گره بر باد نتوانست زد

ای حباب این سرکشی بر عمر مستعجل چرا

نیست از جیب تو بیرون‌گوهر مقصود تو

بی‌خبر سر می‌زنی چون موج بر ساحل چرا

جلوه‌گاه حسن معنی خلوت لفظ است و بس

طالب لیلی نشیند غافل ازمحمل چرا

تا به‌کی بی‌مدعا چون شمع باید رفتنت

جادهٔ خود را نسازی محو در منزل چرا

بر دو عالم هر مژه برهم زدن خط می‌کشی

نیست یک‌دم نقش خویش از صفحه‌ات زایل چرا

جود اگر در معرض احسان تغافل پیشه نیست

می‌درد حاجت گریبان از لب سایل چرا

گوهر عرض حباب آیینه‌دار حیرت است

ای طلبم دل عبث‌گل‌کرده‌ای بیدل چرا

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا

می‌نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا

مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده‌ای

شاهباز قدسی و بر جیفه‌ای مایل چرا

بحرتوفان جوشی وپرواز شوخی موج‌تست

مانده‌ای‌افسرده ولب‌خشک چون‌ساحل چرا

چشم واکن‌گلخن ناسوت‌مأوای تونیست

برکف خاکستر افسرده بندی دل چرا

نیشی یأجوج‌، سدّ جسم درراه توچیست

نیستی هاروت مردی در چه بابل چرا

غربت‌صحرای امکانت دوروزی بیش نیست

از وطن یکباره‌گشتی اینقدر غافل چرا

زین قفس تا آشیانت نیم‌پروازست و بس

بال همت برنمی‌افشانی ای بسمل چرا

قمری یک سروباش وعندلیب یک چمن

می‌شوی پروانه‌گرد شمع هرمحفل چرا

ابر اینجا می‌کند ازکیسهٔ دریا کرم

ای توانگر برنیاری حاجت سایل چرا

ناقهٔ وحشت‌متاعان دوش آزدی تست

چون شرربرسنگ باید بستنت محمل چرا

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب

بیدل این دلبستگی برنقش آب وگل چرا

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را

پشت پایی بود معراج این بنای پست را

بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چید

جزگشاد و بست جنسی نیست درکف دست را

عمرها شد شورزنجیرازنفس وا می‌کشم

کشور دیوانه مجنون‌کرد بند و بست را

قول وفعل طینت بیباک دررهن خطاست

لغزش پا و زبان دارد تصرف مست را

با همه معدوم از قید توهّم چاره نیست

ماهی بحرکمان هم می‌شناسد شست را

سرمه‌کردم تا قی چشمی به خویشم واکند

فطرت بی‌نورتاکی نیست بیند هست را

بیدل‌ازنازک‌خیالان مشق‌همواری‌خوش‌است

تا نیفشارد تأمل معنی یکدست را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا

جرس آبله بیرون دهد آواز چرا

جذب حسنت‌گره از بیضهٔ فولادگشود

دیدهٔ ما به جمال تو نشد باز چرا

گرد ما راکه نشسته‌ست به راه طلبت

به خرامی نتوان‌کرد سرافراز چرا

دل به‌دست تو وما ازتو، دگر مانع‌کیست

خودنمایی نکند آینه آغاز چرا

سیل بنیاد حباب‌ست نظر واکردن

هوش ما هم نشود خانه برانداز چرا

ساز بیتابی دل‌گرنه عروج آهنگ است

نفس از نیم تپش می‌شود آواز چرا

گرنه سازی‌ست یقین رابطهٔ هر بم وزیر

شکوه شد زمزمهٔ طالع ناساز چرا

بی‌نگاهی اگر از عیب و هنر مستغنی‌ست

حیرت آینه دارد لب غماز چرا

آتشی نیست‌که آخر نشود خاکستر

پی انجام نمی‌گیری از آغاز چرا

نیست جز تو خودشکنی دامن اقبال بلند

آخر ای مشت غبار این همه پرواز چرا

بیدل آیینهٔ معشوق‌نما در بر تست

این نیازی‌که تو داری نشود ناز چرا

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ

همچوصحرا پای در دامن زخان‌ومان برآ

اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن

گرتوهم ازخود برون آیی به این عنوان برآ

اوج‌اقبال جهان راپایهٔ فرصت کجاست

گوسرشکی چند بر بام سر مژگان برآ

خاطرت گرجمع شداز هردوعالم فارغی

قطره‌واری چون‌گهر زین بحر بی‌پایان برآ

در جهان بی‌خبر شرم ازکه باید داشتن

دیدة بینا ندارد هیچکس‌، عریان برآ

اقتضای دور این محفل اگر فهمیده‌ای

چون فراموشی به‌گرد خاطر یاران برآ

کم ز یوسف نیستی ای قدر دان عافیت

چاه و زندان مغتنم‌گیر از صف اخوان برآ

دعوی فضل و هنر خواریست درابنای دهر

آبرو می‌خواهی اینجا اندکی نادان برآ

عالمی در امتحانگاه هوس تک می‌زند

گر نه‌ای قانع تو هم بیتاب ابن وآن برآ

تا نگردی پایمال منت امداد خلق

بی‌عرق‌گامی دوپیش از خجلت احسان برآ

از فسردن ننگ دارد جوهر تمکین مرد

چون‌کمان درخانه باش و برسر میدان برآ

هرکس‌اینجاقسمتش درخورداستعداداوست

قابل صد نعمتی از پرده چون دندان برآ

گر به شمشیرت برانند از ادبگاه نیاز

همچوخون از زخم بیدل بالب‌خندان برآ

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ

یک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ

تاب وتب سبحه بهل‌، رشتهٔ زنارگسل

قطرهٔ می! جوش زن و برخط پیمانه‌برآ

اشک‌کشد تا به‌کجا ساغر ناموس حیا

شیشه به بازار شکن‌، اندکی از خانه برآ

چون نفس از الفت دل پای توفرسود به‌گل

ریشهٔ وحشت ثمری از قفس دانه برآ

چرخ‌کلید در دل وقف جهادت نکند

اره صفت‌گو دم تیغت همه دندانه برآ

نیست خرابات‌جنون عرصهٔ جولان فنون

لغزش مستانه خوش است آبله پیمانه برآ

کرده فسون نفست‌، غرهٔ عشق وهوست

دود چراغی‌که نه‌ای از دل پروانه برآ

تا ز خودت‌نیست خبر درته‌خاکست نظر

یک مژه برخویش‌گشاگنج زویرانه برآ

ما ومن عالم‌دون جمله‌فریب است وفسون

رو به در خواب زن ازکلفت افسانه برآ

بیدل ازافسونگری‌ات خرس‌وبز آدم‌نشود

چنگ به هرریش مزن ازهوس شانه برآ

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5118913
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث