به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را

چینی سلام‌کرد به یک مو سفال را

عالم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست

چون شمع‌، ریشه می‌خورد اینجا نهال را

پرگشتن و تهی‌شدن از خوابش عالمی‌است

آیینه‌کن عروج ونزول هلال را

بر شیشه‌های ساعت اگر وارسیده‌ای

دریاب‌گرد قافلهٔ ماه و سال را

محکوم حرص‌و پاس‌مراتب چه‌ممکن‌است

با شرم‌کار نیست زبان سؤال را

تصویر حسن و قبح جهان تاکشیده‌اند

بر رنگ دیده‌اند مقدم زگال را

یاران درین چمن به تکلف طرب‌کنید

اینجا خضاب هم شب عیدی‌ست زال را

طاووس ما اگر نه پرافشان ناز اوست

رنگ پریدة‌که چمن‌کرد بال را

در درسگاه صنع ز تعطیل ما مپرس

با شغل خانه نسبت خشکی‌ست نال را

مه شد هزار بار هلال و هلال بدر

دیدیم وضع عالم نقص وکمال را

خارا حریف سعی ضعیفان نمی‌شود

صدکوچه است در بن دندان خلال را

شاید خطی به نم رسد ازلوح سرنوشت

جهدی‌ست با جبین عرق انفعال را

بیدل به‌سرهه نسبت‌هرکس درست نیست

مژگان شمردن است زبانهای لال را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

ای چشم تو مهمیز جنون وحشی رم را

ابروی تو معراج دگر پایهٔ خم را

گیسوی تو دامی‌ست که تحریر خیالش

از نال به زنجیرکشیده‌ست قلم را

با این قد و عارض به چمن‌گر بخرامی

گل‌، تاج به خاک افکند و سروعلم را

اسرار دهانت به تأمل نتوان یافت

از فکر،‌کسی پی نبرد راه عدم را

عمری‌ست‌که در عالم سودای محبت

از نالهٔ من نرخ بلندست الم را

چندن نرمیدم ز تعلق که پس از مرگ

خاکم به بر خویش‌کشد نقش قدم را

از آه اثر باخته‌ام باک مدارید

تیغم عوض خون همه‌جا ریخته دم را

مینای من و الفت سودای شکستن

حیف است به یاقوت دهم سنگ ستم را

تا چند زنی بال هوس در طلب عیش

هشدارکه ازکف ندهی دامن غم را

بک معنی فردیم‌که در وهم نگنجد

هرگه به تأمل نگری صورت هم را

خورشید ز ظلمتکدة سایه برون است

تاکی ز حدوث آینه سازید قدم را

بیدل چوخزف سهل بودگوهر بی‌آب

از دیدة تر قطع مکن نسبت نم را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت‌کرد بسمل را

کف خونی‌که برگ‌گل‌کند دامان قاتل را

زتأثیر شکستن غنچه آغوش چمن دارد

تو هم مگذار دامان شکست شیشهٔ دل را

نم راحت ازین دریا مجو کز درد بی‌آبی

لب افسوس تبخال حباب آورد ساحل را

درین وادی حضور عافیت واماندگی دارد

مده ازکف به‌صد دست‌تصرف پای درگل را

تفاوت در نقاب و حسن جز نامی نمی‌باشد

خوشا آیینهٔ صافی‌که لیلی دید محمل را

چه‌احسان داشت‌یارب جوهرشمشیر بید

که‌درهرقطرة‌خون‌سجدة‌شکری‌ست‌بسرال را

نفس در قطع راه عمر عذر لنگ می‌

نصیحت پیشرو باشد به وقت‌کارکاهل را

چو ماه نو مکن‌گردن‌کشی‌گر نیستی ن

که اینجا جپ سعرداری‌کمالی نیست‌کاملرا

عروج چرخ را عنوان عزت خواندهٔ لیکن

چنین بر باد نتوان داد الا فرد باطل را

دل آسوده از جوش هوسها ناله‌فرسا شد

خیال هرزه تازی جاده گردانید منزل را

سرااغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل

من و آیینهٔ نازی‌که می‌سوزد مقابل را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را

هجوم ناله‌ام آشفته سازد زلف سنبل را

چرا عاشق نگیرد ازخطش درس ز خود رفتن

که‌بلبل موج جام‌باده می‌خواند رگ‌گل‌را

نفس دزدیدنم توفان خون در آستین دارد

گلوی شیشه‌ام بامی فروبرده‌ست قلقل را

ز جیب‌ریشه اسرار چمن‌گل می‌کند آخر

کمال جزو دارد دستگاه معنی‌کل را

چراغ پیری‌ام آخربه‌اشک یأس شد روشن

زگردسیل دادم سرمه‌چشم حلقهٔ پل را

درین‌گلشن اگر از ساز یکرنگی خبر داری

ز بوی‌گل توانی درکشید آوز بلبل را

فنا مشکل‌کند منع تپش از طینت عاشق

به‌ساحل نیز درد موج‌این دریا تسلسل‌را

ز فرق قرب و بعد نازمشتاقان چه‌می‌پرسی

توان ازگردش چشمی نگه‌کردن تغافل‌را

به‌فکر خودگره‌گشتیم‌وبیرون ریخت‌اسرارش

فشار طرفه‌ای بوده‌ست آغوش تأمل را

ز دل در هر تپیدن عالم دیگر تماشا کن

مکررنیست گرصدبار گویدشیشه‌قلقل‌را

تمنا حسرت الفت خمارچشم میگونت

سراغ‌کوچهٔ ناسور داند شیشهٔ مل را

علاج زخم‌دل ازگریه‌کی ممکن‌بود بیدل

به شبنم بخیه نتوان‌کرد چاک‌دامن‌گل را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:50 PM

 

اگرحیرت به‌این رنگست دست وتیغ قاتل را

رگ باقوت می‌گردد روانی خون بسمل را

به این توفان ندانم در تمنای‌که می‌گریم

که سیل اشک من در قعر دریا راند ساحل را

مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم

شراری دشتم پیش ازدمیدن سوخت حاصل را

خیال جذبهٔ افتادگان دست سودایت

به رنگ جاده دارد درکمند عجز منزل را

زکلفت‌گر دلت‌شد غنچه‌، گلزارش تصورکن

که خرسندی به آسانی رساندکار مشکل را

لب اهل زبان نتوان به مهر خامشی بستن

قلم از سرمه خوردن‌کم نسازد نالهٔ دل را

عبارت محرمی بی‌حاصل از معنی نمی‌باشد

به لیلی چشم واکن‌گر توانی دید محمل را

درآن محفل که‌حاجت می‌شود مضراب بیتابی

نواها درشکست رنگ استغناست سایل را

کف خونی‌که دارم تا چکیدن خاک می‌گردد

چه‌سان گیرم به این بی‌مایگی دامان قاتل را

بساط نیستی‌گرم است‌کو شمع و چه پروانه

کف خاکستری در خود فرو برده‌ست محفل را

به بی‌ارامی است آسایش ذوق طلب بیدل

خوش‌آن رهروکه‌خار پای خود فهمید منزل را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

به تردستی بزن ساقی غنیمت‌دار قلقل را

مبادا خشکی افشاردگلوی شیشهٔ مل را

ز دلها تا جنون جوشد نگاهی را پرافشان‌کن

جهان تا گرد دل‌گیرد پریشان سازکاکل را

چسان رازت‌نگهدارم که‌این سررشتهٔ غیرت

چو بالیدن به روی عقده می‌آرد تأمل را

سرشک‌از دیده بیرون ریختم‌مینا به‌جوش آمد

چکیدنهای این خم آبیاری‌کرد قلقل را

درین محفل‌که جوشدگرد تشویش از تماشایش

به خواب امن می‌باشد نگه چشم تغافل را

زبحث شورش دریا نبازد رنگ تمکینت

چوگوهرگر بفهمی معنی درس تأمل را

دچار هرکه شد آیینه‌رنگ جلوه‌اش‌گیرد

صفای د‌ل برون از خویش نپسندد تقابل را

جنون ناتوانان را خموشی می‌دهد شهرت

به غیر‌از بو صدایی نیست زنجیر رگ‌گل را

نیاز و ناز باهم بسکه یک رنگند درگلشن

زبوی غنچه نتوان فرق‌کرد آواز بلبل را

به می رفع‌کجی مشکل بود ازطبع‌کج طینت

به زور سیل نتوان راست‌کردن قامت پل را

شکنج جسم و عرض دستگاه ای بیخبر شرمی

غبارانگیز ازین خاک و تماشاکن تجمل را

فسردن‌گر همه‌گوهر بود بی‌آبرو باشد

بکن جهد آن قدرکز خاک برداری توکل را

به پستی نیز معراجی است‌گر آزاده‌ای بیدل

صدای آب شو ساز ترقی‌کن تنزل را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را

ریگ زیرآب خنداند شرار سنگ را

گردل ما یک جرس آهنگ بیتابی‌کند

گرد چندین‌کاروان سازد شکست رنگ را

شوخی‌مضراب‌مطرب گر به‌این کیفیت‌است

کاسهٔ طنبور مستی می‌دهد آهنگ را

می‌شود دندان ظلم ازکندگشتن تیزتر

اره بی‌دانه چون‌گردد ببرد سنگ را

درحبات و موج‌این دریاتفاوت بیش نیست

اندکی باد است در سر صاحب اورنگ را

یک شرررنگ وفا ازهیچ دل روشن نشد

شمع خاموشی‌ست این غمخانه‌های تنگ‌را

وهم‌می‌بالد در اینجا، عقل‌کو، فطرت‌کدام

مزرع ما بیشترسرسبز دارد بنگ را

برق وحشت‌کاروان بی‌نشانی منزلم

در نخستین‌گام می‌سوزم ره و فرسنگ را

عاقبت از ضعف پیری نالهٔ ما اشک شد

سرنگونی برزمین زد نغمهٔ این چنگ را

سیر باغ خودنماییها اگر منظور نیست

سبزهٔ بام و در آیینه می‌دان زنگ را

گوهرم نشناخت بیدل قدر دریا مشربی

کارها با خود فتاد آخرمن دلتنگ را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

گرکنم با این سر پرشور بالین سنگ را

از شررپرواز خواهدگشت تمکین سنگ را

من به درد نارساییها چه‌سان دزدم نفس

می‌کند بی‌دست و پایی ناله تلقین سنگ را

از جسد رنگ گداز دل توان دید آشکار

گرشود دامن به خون لعل رنگین سنگ را

چون‌صداهرکس به‌رنگی‌می‌رود زین‌کوهسار

آتشم فهمید آخر خانهٔ زین سنگ را

از شکست ما صدای شکوه نتوان یافتن

شیشه اینجامی‌گشاید لب به‌تحسین سنگ را

دیدهٔ بیدار را خواب‌گران زیبنده نیست

ای شررتا چند خواهی‌کرد بالین سنگ را

ساز این کهسار غیر از ناله آهنگی نداشت

آرمیدن اینقدرهاکرد سنگین سنگ را

صافی دل مفت عیش است از حسد پرهیزکن

هوش اگر جامت دهد برشیشه مگزین سنگ‌را

فیض سودا مشربان از بس‌که عام فتاده است

خون مجنون می‌کند دامان‌گلچین سنگ را

ظالم از ساز حسد بی‌دستگاه عیش نیست

از شرر دایم چراغان در دل است این سنگ را

تا نفس دارد تردد جسم را سرگشتگی‌ست

تا نیاساید فلاخن نیست تسکین سنگ را

گرهمه برخاک پیچید عشق حسن آرد برون

کوشش فرهاد آخرکرد شیرین سنگ را

عافیتها نیست غیر از پردهٔ ساز شکست

شیشه می‌بیند نگاه عاقبت بین سنگ را

خواب‌غفلت می‌شود پادر رکاب از موج اشک

در میان آب بیدل نیست تمکین سنگ را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

گر، دمی‌، بوس کفت‌گردد میسر تیغ را

تا ابد رگهای‌گل بالد ز جوهر تیغ را

ازکدورت برنمی‌آید مزاج کینه‌جو

بیشتر دارد همین زنگار در بر تیغ را

ای‌که داری سیرگلزار شهادت در خیال

بایدت‌از شوق زد چون سبزه برسرتیغ‌را

عیش خواهی صید آفت شوکه مانند هلال

چرخ ابرومی‌کند برچشم ساغرتیغ را

پردهٔ نیرنگ توفان بود شوق بسملم

خونم آخرکرد بازوی شناور تیغ را

تا مگر یکباره‌گردد قطع راه هستی‌ام

چون دم مقراض می‌خواهم دو پیکر تیغ را

موج توفان می‌زند جوی به‌دریامتصل

جوهر دیگر بود در دست حیدر تیغ را

هرکه را دل از غبارکینه‌جوییها تهی‌ست

می‌کشد همچون نیام آسوده در برتیغ را

دل به امید تلافی می‌تپد اماکجاست

آنقدر زخمی‌که خواباند به بسترتیغ را

بیدل از هرمصرعم موج نزاکت می‌چکد

کرده‌ام رنگین به خون صید لاغرتیغ را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

سادگی باغی‌ست طبع عافیت‌آهنگ را

وقف طاووسان رعناکن‌گل نیرنگ را

دل چوخون‌گرددبهار تازه‌رویی صیدتست

موج صهبا دام پروازست مرغ رنگ را

طبع ظالم را قوی سرمایه سازد دستگاه

سختی افزونترکند الماس‌گشتن سنگ را

ازکواکب چشم نتوان داشت‌فیض تربیت

ناتوان بینی‌ست لازم دیده‌های تنگ را

مانع جولان شوقم پای خواب‌آلود نیست

تار نتواند دهد افسردگی آهنگ را

خار شوق از پای مجنون غمت نتوان‌کشید

شیرکی خواهد جدا بیند ز ناخن چنگ را

با نسیم خندهٔ‌گل غنچه از خود می‌رود

دل صداباشد شکست‌شیشه‌های رنگ‌را

می‌کند دل را غبار درد تعلیم خروش

طوطی مینای ما آیینه داند سنگ را

گر نداری طاقت از اظهار دعوی شرم‌دار

شوخی رفتار رسوایی‌ست پای لنگ را

زندگی در بندوقید رسم‌عادت مردن است

دست‌، دست تست‌، بشکن این طلسم‌ننگ را

زآمد ورفت نفس آیینهٔ دل تیره شد

موج صیقل آبیاری‌کرد بیدل زنگ را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5120040
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث