به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را

که افکند ته پاگردن‌کشیدهٔ ما را

شهید تیغ تغافل بر آستان‌که نالد

تظلمی‌ست چو اشک از نظر چکیدهٔ ما را

چه دشت و درکه نکردیم قطع درپی فرصت

کسی نداد سراغ آهوی رمیدهٔ ما را

نداشتیم به وهم آنقدر دماغ تپیدن

به باد داد نفس خاک آرمیدهٔ ما را

به انفعال رسیدیم از فسون تعلق

به رخ فکند حیا دامن نچیدهٔ ما را

مگر به محکمهٔ دل یقین شود حق وباطل

گواه‌کیست حدیث ز خود شنیدهٔ ما را

نبرد همت‌کس از تلاش‌گوی تسلی

بیفکنید درتن ره شر بریدهٔ ما را

زربشه تا به ثمر صدهزارمرحله طی شد

که‌کرد این همه قاصد به خود رسیدهٔ ما را

مژه زهم نگشودیم تا چکد نم اشکی

گداخت شرم رقم‌کلک شق ندیدهٔ ما را

مباد تا به ابد نالد و خموش نگردد

به یاد شمع مده صبح نادمیدهٔ ما را

مقیم‌گوشهٔ نقش قدم شویم وگرنه

درکه حلقه‌کند پیکر خمیدهٔ ما را

نهفته است قضا سرنوشت معنی بیدل

رقم‌کجاست مگر خط‌کشی جریدهٔ ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

نقاب عارض گلجوش کرده‌ای ما را

تو جلوه داری و روپوش‌کرده‌ای ما را

ز خود تهی‌شدگان‌گر نه از تو لبریزند

دگر برای چه آغوش‌کرده‌ای ما را

خراب میکدهٔ عالم خیال توایم

چه مشربی‌که قدح نوش‌کرده‌ای ما را

نمود ذره طلسم حضور خورشید است

که‌گفته است فراموش کرده‌ای ما را؟

ز طبع قطره نمی جزمحیط نتوان‌یافت

تو می‌تراوی اگر جوش‌کرده‌ای ما را

به رنگ آتش یاقوت ما و خاموشی

که حکم خون شو و مخروش‌کرده‌ای ما را

اگر به ناله نیرزیم‌، رخصت آهی

نه‌ایم شعله که خاموش‌کرده‌ای ما را

چه بارکلفتی‌ای زندگی‌که همچو حباب

تمام آبله بر دوش‌کرده‌ای ما را

چوچشم چشمهٔ خورشید حیرتی داریم

تو ای مژه ز چه خس‌پوش‌کرده‌ای ما را

نوای پردهٔ خاکیم یک قلم بیدل

کجاست عبرت اگرگوش‌کرده‌ای ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

درین وادی چسان آرام باشدکارونها را

که همدوشی‌ست با ریگ روان سنگ نشانها را

چه دل بندد دل آگاه بر معمورهٔ امکان

که فرصت‌گردش چشمی‌ست دورآسمانها را

ز موج بحرکم سامانی عالم تماشاکن

که تیر بی‌پر از آه حباب است این‌کمانها را

جگر خون مگر بر اعتبار دل بیفزاید

که قیمت نیست غیراز خونبها یاقوت‌کانها را

به تدبیراز غم‌کونین ممکن نیست وارستن

مگرسوزد فراموشی متاع این دکانها را

علاج پیچ وتاب حرص نتوان یافتن ورنه

به جوش آورده فکر حاجت ما بحر وکانها را

به یک پرواز خاکستر شدیم از شعلهٔ غیرت

سلام توتیای ماست چشم آشیانها را

به بال وبر دهد پرواز مرغان رنج بیتابی

تپیدن بیش نبود حاصل ازگفتن زبانها را

چو رنگ رفته‌، یاد آشیان سودی نمی‌بخشد

درین وادی‌که برگشتن نمی‌باشد عنانها را

گرانی‌کی‌کشد پای طلب در وادی شوقت

که جسم‌اینجا سبکروحی‌کند تعلیم جانهارا

من وعرض نیاز، ازعزت و خواری چه می‌پرسی

که‌نقش سجده بیش از صدر خواهد آستانهارا

چنین‌کزکلک ما رنگ معانی می‌چکد بیدل

توان گفتن رگ ابر بهار این ناودانها را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

مکن سراغ غبار زپا نشستهٔ ما را

رسیده‌گیر به عنقا پر شکستهٔ ما را

گذشته‌ایم به پیری ز صیدگاه فضولی

بس است ناوک عبرت زه‌گسستهٔ ما را

فراهم آمدن رنگ و بو ثبات ندارد

به رشتهٔ رگ‌گل بسته‌اند دستهٔ ما را

هوای‌گلشن فردوس در قفس بنشاند

خیال در پس زانوی دل نشستهٔ ما را

ز دام چرخ پس از مرگ هم‌کجاست رهایی

حساب‌کیست به مجمر سند جستهٔ ما را

بهانه‌جوی خیالیم واعظ این چه جنون است

به حرف وصوت مسوزان دماغ خستهٔ ما را

مگیر خرده به‌مضمون خون چکیدهٔ‌بیدل

ستم فشار مکن زخم تازه بستهٔ ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

نشاند بر مژه اشک ز هم‌گسستهٔ ما را

تحیرکه به این رنگ بست دستهٔ ما را؟

هزار آبله دادیم عرض لیک چه حاصل

فلک فکند به پاکار دست بستهٔ ما را

کسی‌به‌ضبط‌نفس چون‌سحرچه سحرفروشد

رهاکنید غبار عنان‌گسستهٔ ما را

به سیر باغ مرو چون نماند فصل جوانی

چمن چه‌دسته‌کند رنگهای جستهٔ مارا

زبان به‌کام خموش است ازشکایت یاران

به پیش کس مگشایید زخم بستهٔ ما را

هجوم ناله نشسته است در غبار ضعیفی

برآورند ز بالین پر شکستهٔ ما را

سراغ نقش قدم بیدل از هوا نکندکس

زخاک جوسردر زیرپا نشستهٔ ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

محبت بسکه پرکرد ازوفا جان وتن ما را

کند یوسف صداگر بوکنی پیراهن ما را

چوصحرا مشرب ما ننگ وحشت‌برنمی‌تابد

نگهدارد خدا از تنگی چین دامن ما را

چنان مطلق عنان تازست شمع ما ازین محفل

که رنگ رفته دارد پاس ازخود رفتن ما را

خرامش در دل هر ذره صد توفان جنون دارد

عنان‌گیرید این آتش به عالم افکن ما را

گهر دارد حصارآبرو در ضبط امواجش

میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را

فلک در خاک می‌غلتید از شرم سرافرازی

اگر می‌دید معراج ز پا افتادن ما را

به اشک افتادکار آه ما از پیش پا دیدن

ز شبنم بال ترگردید صبح‌گلشن ما را

هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن می‌چیند

ندید این بیخبر مژگان به هم آوردن ما را

ازین خاشاک اوهامی‌که دارد مزرع هستی

به‌گاو چرخ نتوان پاک‌کردن خرمن ما را

چوماهی خارخار طبع درکار است و ما غافل

که برامواج پوشانده‌ست‌گردون جوشن ما را

زآب زندگی تا بگذرد تشویش رعنایی

خم‌وضع ادب پل‌کرد دوش وگردن ما را

به‌حرف وصوت تاکی تیره‌سازی‌وقت مابیدل

چراغ چارسومپسند طبع روشن ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:26 PM

 

حسابی نیست با وحشت جنون‌کامل ما را

مگرلیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را

محبت بسکه بوداز جلوه مشتاقان این محفل

به‌تعمیرنگه چون شمع برد آب وگل ما را

ندارد گردن تسلیم بیش از سایهٔ مویی

عبث بر ما تنک‌کردند تیغ قاتل ما را

غبار احتیاج امواج دریا خشک می‌سازد

عیارکم مگیرید آبروی سایل ما را

صفای دل به حیرت بست نقش پردهٔ هستی

فروغ شمع‌کام اژدها شد محفل ما را

ادبگاه وفا آنگه برافشانی، چه ننگ است این

تپیدن خاک بر سرکرد آخر بسمل ما را

دل از سعی امل بر وضع آرامیده می‌لرزد

مبادا دوربینی جاده سازد منزل ما را

شکست آرزو زین بیش نتوان درگره بستن

گرانجانی ز هر سو بر دل ما زد دل ما را

ز خشکیهای وضع عافیت تر می‌شود همت

عرق ای‌کاش در دریا نشاند ساحل ما را

تمیز از سایه ممکن نیست فرق دود بردارد

به روی شعله‌گر پاشی غبارکاهل ما را

حباب پوچ از آب گهر امیدها دارد

خداوندا به حق دل ببخشا بیدل ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:26 PM

 

سری‌نبودبه وحشت‌زبزم‌جستن‌مارا

فشار تنگی دلها شکست دامن ما را

چواشک بی سر و پایی جنون شوق‌که‌دارد

زکف نداد دویدن عنان دیدن ما را

رسیده‌ایم ز هر دم زدن به عالم دیگر

سراغ ازنفس ماکنید مسکن ما را

سیاه روزی شمع آشکار شد زتأمل

به‌پیش‌پا چه بلایی‌ست طبع روشن ما را

کجا رویم‌که بیداد دل رسد به شنیدن

به سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را

نگه‌چو جوهر آیینه سوخت ریشه‌به‌مژگان

ز شرم حسن‌که دادند آب‌گلشن ما را

فلک چوسبحه درین خشکسال قحط مروت

به پای ریشه دوانید تخم خرمن ما را

نفس به قید دل افسرده همچو موج به‌گوهر

همین یک آبله استادگی‌ست رفتن ما را

عروج نازگلی بود از بهار ضعیفی

به پا فتاد سرما ز پا فتادن ما را

جز انفعال ندارد هلاک مور تلافی

دیت همین فرق جبهه‌ای‌ست‌کشتن ما را

زشرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدل

که فکرما نکند تیره‌، طبع روشن ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:26 PM

 

جنون‌کی قدردان‌کوه و هامون می‌کند ما را

همان فرزانگی روزی دومجنون می‌کند ما را

نفس هر دم‌زدن صدصبح محشر فتنه می‌خندد

هوای باغ موهومی چه افسون می‌کند ما را

کسی یا رب مبادا پایمال رشک همچشمی

حنا چندان که بوسد دست او خون می‌کند ما را

چو صبح آنجاکه خاک آستانش در خیال آید

همه گر رنگ می‌گردم‌که‌گردون می‌کند ما را

تماشای غرور دیگران هم عالمی دارد

به‌روی زر، نشست سکه‌، قارون می‌کند ما را

حساب چون و چند اعتبار دفتر هستی

به‌جزصفرهوس برما چه افزون می‌کند ما را

حباب ما اگر زین بحر باشد جرعهٔ هوشش

که تکلیف شراب از جام واژون می‌کند ما را

فنا از لوح امکان نقش هستی حک‌کند، ورنه

عبارت هرچه باشد ننگ‌مضمون می‌کند مارا

همه گر آفتاب آییم در دورانگه عشرت

کسوفی هست‌کاخر در می افیون می‌کندمارا

ز ساز سرو و بید این چمن و آواز می‌آید

که آه از بی‌بری نبودکه موزون می‌کند ما را

شبستان معاصی صبح رحمت آرزو دارد

همین رخت سیه محتاج صابون می‌کند مارا

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد

فشار بام و در از خانه بیرون می‌کند ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:26 PM

 

در عالمی‌که با خود رنگی نبود ما را

بودیم هرچه بودیم او وانمود ما را

مرآت معنی ما چون سایه داشت زنگی

خورشید التفاتش از ما زدود ما را

پرواز فطرت ما، در دام بال می‌زد

آزادکرد فضلش از هر قیود ما را

اعداد ما تهی‌کرد چندان‌که صفرگشتیم

از خویش‌کاست اما بر ما فزود ما را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:26 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119024
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث