به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

تا به‌کی در پرده دارم آه بی‌تأثیر را

از وداع آرزو پر می‌دهم این تیر را

کلبهٔ مجنون چوصحرا ازعمارت فارغ‌است

بام و در حاجت نباشد خانهٔ زنجیر را

رنگ زردما عیار قدرت‌عشق است وبس

این طلا بی‌پرده دارد جوهر اکسیر را

ما تحیرپیشگان را اضطراب دیگر است

پرزدن در رنگ‌خون شد بسمل تصویر را

آسمان باآن‌کجی شمع‌بساطش راستی است

حلقهٔ چشم کمان نظاره داند تیر را

کوشش بی‌دست و پایان از اثر نومید نیست

انتظار دام آخر می‌کشد نخجیر را

جسم کلفت‌خیز در زندان تعمیرت گداخت

از شکستن قفل‌کن این خانهٔ دلگیر را

عرض هستی در خمار انفعال افتادن است

گردش رنگ است ساغر مجلس تصویر را

بسمل ما بسکه از ذوق شهادت می‌تپد

تیغ قاتل می‌شمارد فرصت تکبیر را

وحشت مجنون ما را چاره نتوان یافتن‌

حلقه‌کرد اندیشهٔ ضبط صدا زنجیر را

نیست در بیداری موهوم ما بیحاصلان

آنقدر خوابی‌که‌کس زحمت دهد تعبیر را

پوشش حال است بیدل ساز حفظ آبرو

بی‌نیامی می‌کند بی‌جوهر این شمشیر را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

ز آهم مجویید تأثیر را

پر از بال عنقاست این تیر را

مصوربه هرجاکشد نقش من

ز تمثال رنگی‌ست تصویر را

درین دشت و در، دم صیاد نیست

رمیدن گرفته‌ست نخجیر را

بنای نفس بر هوا بسته‌اند

زتسکین‌گلی نیست تعمیر را

گهی دیر تازیم وگه‌کعبه جو

جنونهاست مجبور تقدیر را

به خواب عدم هستیی دیده‌ایم

ز هذیان مده رنج‌، تعبیر را

گرفتار وهم است آزادی‌ات

صدا می‌کشد بار ‌زنجیر را

به وهم اینقدر چند خوابیدنت

برآر از بغل پای در قیر را

زروی‌ترش عرض‌پیری مبر

تبه می‌کند سرکه ین شیر را

خم قامتت این صلا می‌زند

که بر طاق نه ذوق شبگیر را

به هرجا مخاطب ادا فهم نیست

برین ساز بشکن بم وزیر را

به تهدید ازین همدمان امن خواه

تسلسل وبال است تقریر را

اگر مرجع زندگی خاک نیست

کلک زن خناق‌گلوگیر را

زمین تا فلک نغمهٔ بیدل ست

خمیدن‌کجا می‌برد پیر را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را

ازگداز دل دهد روغن چراغ طور را

عشق چون‌گرم طلب سازد سر پرشور را

شعلهٔ افسرده پندارد چراغ طور را

بی‌نیازی بسکه‌مشتاق لقای عجز بود

کرد خال روی دست خود سلیمان موررا

از فلک بی‌ناله‌کام دل نمی‌آید به دست

شهد خواهی آتشی زن خانهٔ زنبور را

از شکست‌دل چه‌عشرتهاکه برهم خورد و رفت

موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را

آرزومند ترا سیرگلستان آفت است

نکهت‌گل تیغ باشد صاحب ناسور را

سوختن در هرصفت منظورعشق افتاده‌است

مشرب پروانه ز آتش نداند نور را

صاف و دردی نیست در خمخانهٔ تحقیق لیک

دار بالا برد شور نشئهٔ منصور را

گردلی داری تو هم‌خون‌ساز و صاحب‌نشئه باش

می‌شدن مخصوص نبود دانهٔ انگور را

درطریق نفع خودکس نیست محتاج دلیل

بی‌عصا راه دهن معلوم باشدکور را

خوش‌نما نبود به پیری عرض‌انداز شباب

لاف‌گرمی سرد باشد نکهت‌کافور را

برامید وصل مشکل نیست قطع زندگی

شوق منزل می‌کند نزدیک‌، راه دور را

نغمه همه درنشئه پیمایی قیامت می‌کند

موج می تار است بیدل‌کاسهٔ طنبور را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را

دست بر قید صدا مشعل بود زنجیررا

نفع زین بازار نتوان برد بی‌جنس فریب

ای‌که سود اندیشه‌ای سرمایه‌کن تزویر را

نیست آسان راه بر قصر اجابت یافتن

احتیاطی کن کمند نالهٔ شبگیر را

ساده‌دل ازکبر دانش‌، ترش‌رویی می‌کشد

جوهر اینجا چین ابرو می‌شود شمشیر را

بینوایی بین‌که در همرازی درس جنون

سرمه شد بخت سیاهم حلقهٔ زنجیررا

در بیابان تحیر نم ز چشم ما مخواه

بی‌نیاز از اشک می‌دان دیدة تصویر را

وعظ مردم غفلت ما را قوی سرمایه‌کرد

خواب ما افسانه فهمید آن همه تعبیر را

در محبت داغدارکوشش بی‌حاصلم

برق آه من نمی‌سوزد مگرتأثیررا

نقش هستی سرخط لوح‌خیالی بیش نیست

هم به چشم بسته باید خواند این تحریررا

نغمهٔ قانون وحدت بر تو نازش‌شهاکند

گر به رنگ تار ساز از بم ندانی زیر را

آنقدریأسم شکست‌آخرکه چون بنیادرنگ

قطع‌کرد آب وگل من الفت تعمیررا

راست‌بازان‌را زحکم کج‌سرشتان چاره نیست

باکمان‌، بیدل اطاعت لازم آمد تیر را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

آنجا که فشارد مژه‌ام دیدهٔ تر را

پرواز هوس پنبه‌کند آب‌گهر را

وقت است چوگرداب به سودای خیالت

ثابت قدم نازکنم گردش سر را

محوتو ز آغوش تمنا چه‌گشاید

رنگیست تحیرگل تصویر نظر را

زین بادیه رفتم‌که به سرچشمهٔ خورشید

چون سایه بشویم ز جبین‌گرد سفر را

یارب چه بلا بودکه تردستی ساقی

بر خرمن مخمور فشاند آتش تر را

از اشک مجوبید نشان بر مژة من

کاین رشته ز سستی نکشیده‌ست‌گهر را

تسلیم همان آینهٔ حسن کمال است

چون ماه نو ایجادکن از تیغ سپر را

تاکی چو جرس دل به تپیدن بخراشم

در ناله‌ام آغوش وداعیست اثر را

از اشک توان محرم رسوایی ما شد

شبنم همه‌جا آینه‌دارست سحر را

چون قافلهٔ عمر به دوش نفسی چند

رفتیم به جایی‌که خبر نیست خبر را

بیدل چو سحر دم مزن از درد محبت

تا آنکه نبندی به نفس چاک جگررا

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را

سرمایه ز خون‌گرمی داغ تو جگر را

تاگشت خیال تو دلیل ره شوقم

جوشیدن اشک آبله پاکرد نظر را

شد جوش خطت پردة اسرار تبسم

پوشید هجوم مگس این تنگ شکر را

رسوای جهانگرد مرا شوخی حسنت

جز پرده‌دری جوش‌گلی نیست سحر را

تاکی مژه‌ام از نم اشکی‌که ندارد

بر خاک درت عرضه‌کند حال جگر را

بر طبع ضعیفان ز حوادث المی نیست

خاشاک‌کندکشتی خود موج خطر را

دانا نبود از هنر خویش برومند

از میوة خود بهره محال است شجر را

آیینه به آرایش جوهر چه نماید

شوخی عرق جبههٔ ماکرد هنر را

زنهار به جمعیت دل غره مباشید

آسودگی از بحر جداکردگهر را

ای بی‌خبر از فیض اثرهای ندامت

ترسم نفشاری به مژه دامن تر را

ازکیسه بریهای مکافات بیندیش

ای غنچه‌گره چندکنی خردة زر را

بیدل چه بلایی‌که زتوفان خروشت

در راه طلب پی نتوان یافت اثر را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

شوق اگر بی‌پرده سازد حسرت مستور را

عرض یک‌خمیازه صحرا می‌کند مخمور را

درد دل در پردهٔ محویتم خون می‌خورد

از تحیر خشک بندی‌کرده‌ام ناسور را

چاره‌سازان در صلاح کار خود بیچاره‌اند

به نسازد موم، زخم خانهٔ زنبور را

ما ضعیفان را ملایم طینتی دام بلاست

مشکل است از روی خاکسترگذشتن مور را

زندگانی شیوهٔ عجز است باید پیش برد

نیست سر دزدیدن ازپشت دوتا مزدور را

عشرتی‌گر نیست می‌باید به کلفت ساختن

درد هم‌صاف است بهرسرخوشی‌مخموررا

غفلت سرشار مستغنی‌ست از اسباب جهل

خواب گو مژگان نبندد دیده‌های کور را

در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نه‌ایم

پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را

اعتبار درد عشق از وصل برهم می‌خورد

زنگ باشد التیام آیینهٔ ناسور را

زندگی وحشی‌ست از ضبط نفس غافل مباش

بوی‌، آرامیده دارد در قفس‌کافور را

در تنعم ذکر احسانها بلند آوازه نیست

چینی خالی مگر یادی‌کند فغفور را

بیدل از اندیشهٔ اوهام باطل سوختم

بر سر داغم فشان خاکستر منصور را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

نمی‌دزددکس از لذات‌کاهش آفرین خود را

فرو خورده‌ست شمع اینجا به‌ذوق انگبین خود را

به لبیک حرم ناقوس دیرآهنگها دارد

دراین‌محفل‌طرف‌دیده‌ست‌شک‌هم‌بایقین‌خودرا

به همواری طریق صلح را چندی غنیمت‌دان

ز چنگ سبحه برزنارپیچیده‌ست دین خود را

به این پا در رکابی چون شرر در سنگ اگر باشی

تصورکن همان چون خانه بر دوشان زین خود را

سخا و بخل وقف وسعت مقدور می‌باشد

برآورده‌ست دست اینجا به قدر آستین خود را

به افسون دنائت غافلی از ننگ پامالی

به پستی متهم هرگز نمی‌داند زمین خود را

خیال‌آباد یکتایی قیامت عالمی دارد

که هرجا وارسی بایدپرستیدن همین خود را

تغافل زن به‌هستی صیقل فطرت همینت بس

صفای آینه‌گر مدعا باشد مبین خودرا

در این‌گلشن نباید خار دامان هوس بودن

گل آزادگی رنگی دگر دارد بچین خود را

خیال جان‌کنی ظلم است بر طبع سبکروحان

به چاه افکنده‌ای چون نام از نقب نگین خود را

سجود سایه از آفات دارد ایمنی بیدل

تو هم‌کر عافیت‌خواهی نهالین در جبین خود را

ادامه مطلب
یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  - 1:44 PM

 

ستم‌است اگر هوست‌کشدکه به‌سیر سرو و سمن درآ

تو ز غنچه‌کم ندمیده‌ای‌، در دل‌گشا به چمن درآ

پی نافه‌های رمیده بو، مپسند زحمت جستجو

به خیال حلقهٔ زلف اوگرهی خور و به ختن درآ

نفست اگرنه فسون دمد به تعلق هوس جسد

زه دامن توکه می‌کشدکه در این رباط‌کهن درآ

هوس تو نیک وبد تو شد، نفس تو دم و دد تو شد

که به این جنون بلد توشدکه به عالم توو من درآ

غم انتظار تو برده‌ام به ره خیال تو مرده‌ام

قدمی به پرسش من‌گشا نفسی چوجان به بدن درآ

چو هوا ز هستی مبهمی به تأملی زده‌ام خمی

گره حقیقت شبنمی بشکاف و در دل من درآ

نه‌هوای اوج و نه پستی‌ات نه خروش هوش و نه مستی‌ت

چوسحر چه حاصل هستی‌ات نفسی شو و به‌سخن درآ

چه‌کشی زکوشش عاریت الم شهادت بی‌دیت

به بهشت عالم عافیت در جستجو بشکن درآ

به‌کدام آینه مایلی‌که ز فرصت این همه غافلی

تو نگاه دیدهٔ بسملی مژه واکن و به‌کفن درآ

زسروش محفل‌کبریا همه وقت می‌رسد این‌ندا

که به خلوت ادب و وفا ز در برون نشدن درآ

بدرآی بیدل ازین قفس اگرآن طرف‌کشدت هوس

تو به‌غربت آن‌همه خوش‌نه‌ای‌که‌بگویمت به‌وطن درآ

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

 

به شبنم صبح، این‌گلستان‌، نشاند جوش غبار خود را

عرق چوسیلاب ازجبین رفت وما نکردیم‌کار خود را

ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه‌ام ناگزیر طاقت

که هرچه زین‌کاروان‌گران‌شد به‌دوشم افکند بار خودرا

به‌عمر موهوم تنگ فرصت فزود صد بیش وکم ز غفلت

توگر عیار عمل نگیری نفس چه داند شمارخود را

ز شرم‌مستی قدح‌نگون‌کن‌، دماغ هستی به‌وهم خون‌کن

تو ای حباب‌از طرب چه داری پر از عدم‌کن‌کنار خود را

بلندی سر به جیب هستی‌، شد اعتبار جهان هستی

که شمع این بزم تا سحرگاه‌زنده دارد مزار خود را

به‌خویش اگر چشم‌می‌گشودی‌، چوموج دریاگره نبودی

چه سحرکرد آرزوی‌گوهرکه غنچه‌کردی بهار خود را

تو شخص آزاد پرفشانی قیامت است این‌که غنچه مانی

فسرد خودداریت به‌رنگی‌که سنگ‌کردی شرار خود را

قدم به صد دشت و درگشادی‌، ز ناله درگوشها فتادی

عنان به ضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را

وداع آرایش نگین‌کن‌، ز شرم دامان حرص چین‌کن

مزن به سنگ ازجنون شهرت چونام عنقا وقار خود را

اگر دلت زنگ‌کین زداید خلاف خلقت به پیش ناید

صفای آیینه شرم داردکه خرده‌گیرد دچار خود را

به در زن از مدعا چوبیدل زالفت وهم پوچ بگسل

بر آستان امید باطل‌، خجل مکن انتظار خود را

ادامه مطلب
شنبه 23 اردیبهشت 1396  - 2:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5119203
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث