کنون که برق نگاه تو در نگاه من است
زبان خموش؛ ولیکن نظر پُر از سخن است
به من مگو که بسازم ز درد دوری تو
پس از تو حالت من لحظهلحظه سوختن است
من از شکایت تو از زمانه دانستم
که سرنوشت من و تو ز هم جدا شدن است
نمیشود که بسوی مدینه برگردیم؟!
دل غریب من اینجا هوایی وطن است
سپرده کهنه لباسی برای تو مادر
چقدر کرده سفارش: «حسین من بیکفن است»
چقدر نیزه برای تن تو ساختهاند
چقدر مرکبشان بیقرار تاختن است
چقدر چشم جسارت به خیمه میافتد
هراس من همه از «سایهسر» نداشتن است
مرا رها مکن اینجا که خصم بیپرواست
مرا رها مکن اینجا که شمر بددهن است
***
منبع : وبلاگ امام رئوف
ادامه مطلب
من از آتش زدن بال و پرت میترسم
شب به پایان برسد از سحرت میترسم
این جماعت همه در فکر عذابت هستند
آه از آتش روی جگرت میترسم
غم چشمان تو با قبل تفاوت دارد
بی من زار نرو از سفرت میترسم
اصلا امشب چقدر توصیه داری آقا
دارم از اینهمه اما اگرت میترسم
چشم من خورد به اکبر جگرم سوخت حسین
من ز پاشیدن جسم پسرت میترسم
تیرهایی که سه شعبست مهیا کردند
از تهاجم سوی چشم قمرت میترسم
رحم بر طفل صغیر تو ندارند اینها
خیلی از تیر و گلوی ثمرت میترسم
زنده ای و بسوی خیمه ی تو می آیند
ته گودال ز چشمان ترت میترسم
ادامه مطلب
می شود روشنی خیمه بمانی تا صبح
مونسم باشی و شب را برسانی تا صبح
می شود رَحم كنی حرفِ جدایی نزنی
تا پیِ چاره مـرا سر نَـدَوانی تا صبح
منتت دارم و می خواهم اگر راهی هست
مَحضِ این خاطرِ آشُفته بمانی تا صبح
چه به روزِ تو می آرند خدا می داند
زنده نگذاردم این دل نگرانی تا صبح
روبـرویِ تو اگـر گریه اَمـانم بدهد
بر نـدارم نِگَه از رویِ تو آنی تا صبح
دهـنِ خشك و لـبِ پُر تَرَكَت نگذارد
دلِ رنجـورِ مرا تـاب و توانی تا صبح
بُغض پـا پیچِ گلویم شـده و می ترسم
كار دستم دهد این سوز نهانی تا صبح
هول كردم به زمین خوردم و می خواهی
خاك از چادر زینب بتكانی تا صبح
بنشین سیر نگاهت كنم ای یوسفِ عشق
لحظه ها می رود و نیست زمانی تا صبح
می شود فـاتحۀ پـوشیـه و روسریِ
خواهرِ خونجگر از پیش بخوانی تا صبح
چشمِ بارانیتان می دهد امشب خبرم
از بَلایی كه قرار است بیاید به سرم
وای بر حالِ دلِ خواهرِ تو فردا عصر
می خورد چنگ به بال و پرِ تو فردا عصر
آسمان را ز عطش دود فقط خواهی دید
رَمقی نیست به چشمِ ترِ تو فردا عصر
سرِ شش ماهۀ تو می شود آویز به پوست
ارباً ارباست علی اكبرِ تو فردا عصر
می بَرد لشكری از نیزه حوالیِ حرم
تكه تـكه تـنِ آب آورِ تـو فردا عصر
تك و تنها وسطِ دشت و بیابان چه كند؟
دامنش سوخت اگر دخترِ تو فردا عصر
چنگِ یك مُشت سنان در طمعِ گیسویت
می زند پَرسه به دور و بَرِ تو فردا عصر
هر قدر نیزه و شمشیر و تبر جمع كنند
بیـشتر كشف شود پیـكرِ تـو فردا عصر
چكمه ای سرخ می افتد به رویِ سینۀ تو
خنجری كُنـد رویِ حنجرِ تو فردا عصر
سخت دعـواست سرِ جایـزۀ بیشتری
بـیـنِ گودال بـرایِ سـرِ تو فردا عصر
آخرین خواهشم این است دعا كن برسم
زودتـر از نـفـسِ آخـر تـو فردا عصر
ادامه مطلب
این شب آخری چه زود میگذره
شب وداع عاشق و دلبره
عزیز من نوبتی هم که باشه
نوبت اون وصیت مادره
اجازه میدی که روتو ببوسم؟!
این دم آخری موتو ببوسم
بذار به جای علی و فاطمه
با گریه زیر گلوتو ببوسم
امشبمون ایشالله فردا نشه
خیمه ی ما بدون سقا نشه
رباب داره خدا خدا میکنه
حرمله پاش به خیمه ها وا نشه
برو ولی به فکر خواهرت باش
به فکر گریه های دخترت باش
دیگه سفارش نکنم عزیزم
مراقبه رگایه حنجرت باش
اگه بری من می مونم با کوفه
کینه داره از پدر ما کوفه
باشه برو ولی نگفتی آخر
با حرمله چطور برم تا کوفه
نگو که غارت میکنن تنت رو
نگو...نگو...نگو که گردنت رو...
حیفه که غارت بشه ، مادرم دوخت
با بازوی شکسته پیرهنت رو
بگو که بسته با طناب نمیشم
وارد مجلس شراب نمیشم
حریف شام و کوفه میشم اما
حریف گریه ی رباب نمیشم
الهی غصه های سخت نبینم
سرت رو بالای درخت نبینم
دعا بکن توو مجلس شرابش
پا رو سرت پایین تخت نبینم
ادامه مطلب
بین گودال و حرم،عطر فروشم فردا
تن عریان تو را با چه بپوشم فردا؟
من ببینم که تو بی پیرهنی می میرم
تکیه ی بر نیزه ی غربت بزنی، می میرم
چقدر دلهره و غم سرِ پیری دارم!
پدرم گفت که یک روز اسیری دارم
پدرم گفت که یک روز بلا می بینم
سرِ نی، زلف پریشان تو را می بینم
ادامه مطلب
ما سینه زنان عصر تاسوعاییم
در فکر عزای روز عاشوراییم
شادی نکنیم در شب قتل حسین
چون شامل لعن حضرت زهراییم
ادامه مطلب
خیمهها را یکییکی گشتم
تا که امشب تو را نگاه کنم
تا دل سیر گریهای بکنیم
تا دَمِ صبح آه آه کنم
پشتِ این خیمهها،چرا بر خاک؟
فکرِ این تشنهی صدایت باش
خارها را که حال میچینی
جان من فکر دستهایت باش
تازه خوابیدهاند طفلانت
سایهیِ میرِ خیمه کم نشود
دلِ من میتپد دعای کن
بی علمدار این حرم نشود
هرچه خواستم رباب بس بکند
آنهمه آه و ناله را که نشد
هرچه میخواستم ببافم باز
گیسوانِ سه ساله را که نشد
اصغر امشب که خواب رفته ولی
حال و احوال مادرش پیداست
با خودش تا به صبح میگوید
که سفیدیِ حنجرش پیداست
خواب دیده که شیرخواره یِ او
لبش از آفتاب خشک شده
کاش میشد بگیرد از شیرش
حیف شیر رباب خشک شده
جان مادر بیا و از پیش
من نه طفلان بی پناه نرو
هرکجا می روی برو اما
سمت گودال قتلگاه نرو
ادامه مطلب
آهی کشید گریه ی ما را درآورید
ما را کُشید و شالِ عزا را درآورید
ما داد مثلِ پیرِ جوانمرده می زنیم
وقتی صدایِ گریه ی ما را در آورید
ما را شبیهِ جمعِ عزادارها کنید
رختِ سیاه کهنه عبا را درآورید
چشم انتظارِ خرجیِ امسالِ هیئتیم
از شالِ خویش رزقِ گدا را در آورید
ما را عوض کنید خداتان عوض دهد
از آستین دست دعا را در آورید
ما را مریض کرده گناهانِ نو به نو
از تربتِ حسین شفا را درآورید
این دل برای داغ شما بود و شد سیاه
زنگار بسته ایم جلا را درآورید
درد و بلایتان به سر ما،نفس دهید
بیمار آمدیم دوا را در آورید
ما را حسین کشته شما را به جدتان
امشب براتِ کرببلا را در آورید
ادامه مطلب
بر سینۀ خود میفشارم زانوی غم را
وقتی که بی تو باز می بینم محرم را
صاحب عزا با دست های خویش کوبیدی
بر روی دیوار کدامین خانه پرچم را
ای آسمان چشمه جوشان اشک خون
پربارتر کن بارش این اشک نم نم را
هرشب میان کوچه ها بر سینه خواهی زد
وقتی که می خوانند شور و نوحه و دم را
بر رشته پرچم دخیل گریه می بندم
آقا مگیر از دست ما این حبل محکم را
با اذن زهرا اذن مولا اذن پیغمبر
با اذن تو پوشیده ام این رخت ماتم را
دلشوره دارم اربعینم را همین اول
امضا کن آقاجان برات کربلایم را
ادامه مطلب
به سویِ ما اگر از سویتان نگاهی هست
برایِ گریه ی مان حالِ روبراهی هست
"تنت به نازِ طبیبان نیاز مند و مباد"
تو گریه می کنی آنقدر که نگاهی هست
به تکیه آمده ام تا به عرش تکیه کنم
همینکه بیرقتان هست تکیه گاهی هست
لباس مشکیِ مان رو سفیدمان کرده
گذشت عُمر و غمی نیست این سیاهی هست
چه داشتیم که ما را خرید مادرتان
در این بساط کمی اشک هست و آهی هست
به سوی کرببلا ایستاده می میرم
هزار شکر که در سینه قبله گاهی هست
حسین گفتم و زینب حرم به ما بخشید
همیشه لطفِ شما هست و سر پناهی هست
گَهی به سویِ مدینه گَهی به کربُبلا
ببین که محملِ زینب سرِ دو راهی هست
"بیا مدینه رویم" بهانه اش این بود
میانِ قافله ام طفلِ بی گناهی هست
ادامه مطلب
ما از ازل اسیر پریشانی توییم
دنبال دیدن رخ نورانی توییم
ما ورشکسته ایم... نگاهی، ترحّمی
محتاج یک عطای سلیمانی توییم
کو خیمه ات که رو به حریمت بیاوریم؟
آواره ی بهشت بیابانی توییم
ای مجری حدود الهی بیا که ما
لب تشنه ی مرامِ مسلمانی توییم
از زیر پرچم تو به جایی نمی رویم
سایه نشین رحمت رحمانی توییم
برق نگاه تو دل ما را گرفته است
دیوانگان دیده ی بارانی توییم
دیگر نفس نمانده بیا تا نمرده ایم
دل خستگان غیبت طولانی توییم
یک شب بیا به هیأت ما منبری برو
ما کشتگان لهجه ی عرفانی توییم
لب وا کن و سخن ز تن بی کفن بگو
گریه کنان روضه ی طوفانی توییم
ما سینه چاک بی کسی شاه بی سریم
سینه زنان نوحه ی قرآنی توییم
ما را به دیده ی سحر خود نگاه کن
ما زائران جدّ خراسانی توییم
ادامه مطلب
حالی بده همیشه بخوانم دعا فقط
فهمی به من بده که بخواهم تو را فقط
دردی حواله کن که بفهمم چه میکشی؟
بی فایده ست ناله ی آقا بیا فقط
پایی بده که در به در خیمه ات شویم
فانی شویم در جَلَوات شما فقط
هوشی بده که وقت بلایا و فتنه ها
تکیه کنیم بر غم آل عبا فقط
جانی بده به پای نگاهت فدا کنم
پرپر زدن ز عشق تو دارد صفا فقط...
عزمی بده به دغدغه ی تو عمل کنیم
کی میشود وصال تو با ادّعا فقط؟!
شوری بده شرر بزند بر شعور من
آهی بده به سوی تو باشد رها فقط
سوزی بده به سینه ی من تا که روز و شب
روضه بخوانم از شَه کرببلا فقط
روزی خبر بده به غلام سیاه خود...
یک شب بیا به خیمه ی ما... بی صدا فقط
**
ما از کسی به جز تو نداریم انتظار
عالم درست میشود... آقا بیا فقط!
ادامه مطلب
من را نگاهِ تو اگر از یاد بُرده بود
چیزی نداشتم همه را باد بُرده بود
دیوانه ی حسینم از آن دم که مادرم
من را کنارِ پنجره فولاد بُرده بود
ما را رضا به کرببُلا بُرد و قبل از آن
ما را حسین صحنِ گوهرشاد بُرده بود
ما را حسین دست گرفته تمامِ عُمر
ما را وَگَرنَه این همه بیداد بُرده بود
از شیر مادرم نه که پیش از تولدم
دل را حسین ، خانه اش آباد بُرده بود
مجلس تمام می شود و مادر تو را
از هوش ، روضه هایِ پُر از داد بُرده بود
**
مدیون زینب است امامت وَگَرنَه غَم
جان از وجودِ حضرتِ سجاد بُرده بود
"زینب فرشته بود و پَرِ خویش وا نکرد...
پَر می گشود اگر همه را باد بُرده بود"
ادامه مطلب
دستی بده تا که بگیرم دست هایت
چشمی بده تا که کنم گریه برایت
دست توسّل دارم و چشم تمنّا_
_ می دوزم امشب بر بلندای عطایت
مثل همیشه دست خالی و غریبم
یعنی نگاهی تازه کن سوی گدایت
خاموشی امروز من از بی غمی نیست
دیشب گریبان پاره کردم... در هوایت
شب های بسیاری غریبانه نمودم
در گوشه ی تنهایی ام آقا صدایت
ای بی پناهی که پناه عالمینی
جا ده دل آواره را زیر عبایت
این گوشه ی دنیا کسی فکر نجات است
با یک نظر دل را ببر تا بی نهایت
اینجا به صبح روشنت ایمان ندارند
کی می نمایی قصد اِعمال ولایت؟
قربان اشک صفحه ی قرآن چشمت
وقت تلاوت کردن تبّت یدایت
ای وارث خون گلوی سر بریده
کی می چکد خون گلویم زیر پایت؟
شور شهادت دارم و شوق وصالت
یابن الشّموس الطّالعه خونم حلالت
ادامه مطلب














