خاطره ی ازمرحوم ابو ترابي


 


دم محرم بود و ما از اینكه نمی‌توانستیم برای امام خود عزاداری كنیم، به‌شدت ناراحت بودیم. زنده یاد ابوترابی پتویی به خود پیچیده بود و زیر پتو، آرام به سینة خود می‌زد. پرسیدم: آقا سید! این چه دردی را دوا می‌كند كه در زیر پتو دستی به سینه بزنی؟ گفت: می‌خواهم یادم نرود كه محرم است.
آن روز من و سیزده تن از اسرا را كتك زدند. بدن برخی از ما تا حدودی قوی بود؛ اما تن نحیف سید ابوترابی چگونه می‌توانست تحمل ضربات را بكند؟ البته او تحمل كرد و آهی هم نكشید؛ مبادا روحیه اسرا تضعیف شود. خیلی برای ما سخت بود كه شاهد تنبیه و شكنجه سید باشیم.
بعد از اتمام شكنجه، من به خاطر قدرت بدنی قادر به راه رفتن بودم؛ اما جسم ضعیف مرحوم ابوترابی نه؛ لذا سراغش رفته، ایشان را بغل كردم و كشان كشان داخل آسایشگاه بردم. آن موقع بود كه احساس كردم امام حسین‏علیه‏السلام از دست این قوم هزار چهره چه كشیده است.

 حجت السلام  ابو ترابي
منبع : راوي: صارم طهماسبي، ر.ك: ساعت به وقت بغداد، ج2، ص37 و 38
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 21 آبان 1395  ] [ 11:22 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید ابراهیم هادی

 

یک ماه از پیروزی انقلاب گذشته بود. ابراهیم هر روز با کت و شلوار شیک به محل کار، که در شمال تهران بود، می آمد. یک روز دیدم گرفته و ناراحت است، ازش پرسیدم: داش ابرام! چیزی شده؟ گفت: نه، چیز مهمی نیست. گفتم: اگر چیزی هست بگوها، شاید بتونم کمکت کنم. جواب داد: چند روزه که یه دختر بی حجاب توی این محله به من گیر داده، می گه تا تو رو به دست نیارم، ولت نمی کنم. نگاهی به قد و بالایش کردم و گفتم: مرد حسابی! با این تیپ و قیافه ای که تو بهم زدی، چیز عجیبی نیست. گفت: یعنی تو می گی به خاطر تیپم این حرف رو زده. گفتم: شک نکن! فردا وقتی ابراهیم آمد سرکار، نزدیک بود از خنده روده بر شوم؛ موهای تراشیده با پیراهنی بلند و شلوار کردی و دمپایی. 
شهید ابراهیم هادی
منبع : کتاب هادی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 21 آبان 1395  ] [ 11:19 PM ] [ ]

کلامی از شهيد حسن باقري


 


  ملت ما باید خودش را آمادة هر گونه فداکاری بکند. در چنین میدان وسیع واین هدف رفیع انسانی و الهی جان دادن و دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام را با خلوص نیت پیدا کنیم.
شهيد حسن باقري

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 آبان 1395  ] [ 7:22 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید دکتر احمد رحیمی

 

احمد از نظر درسی جزو دانش آموزان ممتاز مدرسه بود. سال آخر که با احمد همکلاسی بودم، مسئولین میخواستند کلاس رو مثل دانشگاهها مختلط برگزار کنند. ما به این مسئله اعتراض کردیم، خیلی از بچه ها هم بی خیال این مسئله شدند، اما در اراده و اعتقاد احمد ذره ای خلل وارد نشد، احمد سر کلاس ها اعتراض خودشو اعلام می کرد، معلم ریاضی هم به مدیر گفته بود اگر رحیمی سر کلاس من بیاد دیگه درس نمی دم، با این که حق با احمد بود. احمد اون سال درس ریاضی را غیرحضوری خوند و حاضر نشد ایمانش را بفروشه، و همان سال با معدل 19 به بالا دیپلم گرفت و در پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد. 
شهید دکتر احمد رحیمی
منبع : کتاب کوله پشتی به نقل از افلاکیان
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 آبان 1395  ] [ 7:21 PM ] [ ]

خاطره ی از شهيد مسعود منفرد نياكي


از ویژگیهای شهید سرلشكر «مسعود منفرد نیاكی» این بود كه همیشه در كنار سربازان خود بود. حتی در خط اول نیز به آنها سركشی می‌كرد و به آنها روحیه می‌داد و مشكلات آن عزیزان را برطرف می‌نمود؛ لذا در میان پرسنل از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار بود. در گرمای تابستان در كانكس او كولر روشن نمی‌شد. همیشه یك كلاه آهنی به سر و كلتی به كمر داشت. یك‌بار برای دقایقی وارد كانكس او شدم. گرما كشنده بود. گفتم: جناب نیاكی! تو چطور در این گرمای داخل كانكس، بدون كولر زندگی می‌كنی؟ با لبخند گفت: سربازهای من در خط، كولر ندارند. چطور وجدانم را راضی كنم به داشتن كولر؟ آنها وقتی به كانكس من بیایند و ببینند من هم كولر ندارم، با انگیزة بیش‌تری كار می‌كنند.
در آغاز عملیات بیت‌المقدس،‌ هنگام مرگ فرزندش، به همسر خود گفت: «فرزندم كسانی را دارد كه در كنارش باشند؛ ولی من نمی‌توانم در این بحبوبه جنگ، فرزندان سرباز خود را تنها بگذارم.‌»

 شهيد مسعود منفرد نياكي
منبع : ر.ك: اطلاعات (30/2/88)، ص10
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 20 آبان 1395  ] [ 7:18 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهیدطامهری

 


چهار شنبه، 23/8/1363، حدود ساعت 3 بعد از ظهر برادر عظیمی دخت و طامهری به سنگر ما آمدند. برادر طامهری جلوی سنگر در حال بردن فرغون بود كه یك خمپاره 60 جلوی پایش به زمین نشست. من سریع خود را به او رساندم. دیدم روی فرغون افتاده و یا مهدی! یا مهدی! می‌گوید. بدنش را روی زمین خواباندم. او همچنان یا مهدی! می‌گفت. انفجار خمپاره، استخوان ران پایش را شكسته و تركش خمپاره انگشتان دستش را له كرده بود. یك تركش هم به كمرش خورده بود و چند زخم كوچك و بزرگ روی بدنش دیده می‌شد.
او در حالی كه به شدت زخمی بود، گفت: چكمه مرا بیرون بیاورید؛ مال بیت المال است!

شهیدطامهری 
منبع : راوی: محمد رضا كلانتری سرچشمه، ر. ك: انگشتر یادگاری، صص 47 - 48
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 آبان 1395  ] [ 9:26 PM ] [ ]

کلامی از شهيد مصطفي ديانتي نسب


 


 سعیِ دشمنانِ اسلام این است که شما را از صحنۀ سیاسی و اجتماعی کنار بزنند و شما را از مسائلِ جامعه و دور کنند زیرا در این صورت هست که امکانِ نفوذ در انقلاب اسلامی و ریشه‌کن کردنِ آن از پایه و اساس وجود دارد.
شهيد مصطفي ديانتي نسب

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 آبان 1395  ] [ 9:25 PM ] [ ]