خاطره ی از آزاده سردار رضا غزلی


روزی بعد از بازگشت از شناسایی، خواستیم از آب منبع برای شستشو استفاده كنیم؛ زیرا عراق در بین راه ما آب انداخته و لباس و بدن ما با گل و لجن آغشته شده بود. وقتی به آب منبع دست زدم، آن قدر داغ بود كه دست را می‌سوزاند. درچنین گرمایی بعضی از بچه‌ها روزه می‌گرفتند و عده‌ای دیگر برای تأدیب نفس، اگر خطایی از آنها سر می‌زد، لب به غذا نمی‌زدند.
 
منبع : راوی: سردار رضا غزلی، ر. ك: قطعه‌ای از بهشت (جرعه‌ای از كوثر 3) ، ص 163


شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 24 اردیبهشت 1396  ] [ 9:38 AM ] [ ]

کلامی از شهيد فرشید(حامد) فتح اللهی



خداوندا، انجام دادن حسنات چقدر آسان است و نگه داشتن آن چقدر مشکل. خداوندا آنقدر فرصتم نده تا این جهادی که به کمک تو در راه تو انجام داده ام، با ریا و دورویی از بین ببرم.
 شهيد فرشید(حامد) فتح اللهی

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396  ] [ 1:56 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهيد جابر كشاورزي


در عملیات «طریق القدس» زمین مسطح بود و بار عملیات سنگین. آنقدر تعداد افراد دشمن و تجهیزات آنها زیاد بود كه تعداد شهدا و مجروحین، لحظه به لحظه زیادتر می‌شد. تقریباً من مانده بودم و احمد كاظمی و تعداد انگشت‌شماری از بچه‌ها. نمی‌توانستیم تصمیم بگیریم كه خط را ترك كنیم یا حفظش نماییم. بعد از آنكه دو گلولة آرپی‌جی به طرف تانكهای دشمن شلیك كردیم، با احمد قرار گذاشتیم عقب برنگردیم. ما اصلاً از اینكه خودمان پشت خط مانده بودیم و هیچ نیرویی نبود، نمی‌ترسیدیم. خدا به ما لطف كرده بود كه از دشمن نهراسیم. به احمد گفتم: باید كاری بكنیم. دشت رو به روی ما پر از تانك بود. آنها برای پاتك آماده می‌شدند. تصمیم گرفتیم تعدادی نارنجك برداریم و به طرف تانكها برویم. مطمئن بودیم اگر این كار را نكنیم،‌ خط تا صبح سقوط می‌كند. تعدادی نارنجك به كمرهامان بستیم و تعدادی داخل یك جعبه ریخته، به سمت تانكها رفتیم. از خاكریز خودی كه رد شدیم، فقط من و شهید احمد كاظمی بودیم. مدام آیة «و جعلنا...‌» می‌خواندیم. آن لحظه، حال خوشی داشتیم. فكر می‌كردیم حتماً شهید می‌شویم، و اینجا آخر خط است. خیلی مضحك بود؛ جنگ تانك با نفر! من و احمد در آن زمان سبك وزن بودیم. در یك آنی از تانكها بالا می‌رفتیم و ضامن نارنجكها را می‌كشیدیم و آنها را داخل تانكها می‌انداختیم. عراقیها كه از صبح، خیلی خسته شده بودند و در دشت، هر كدام به طرفی افتاده بودند، متوجه حضور ما نبودند. یك گردان تانك به شكل مثلث در خط چیده شده بود، و ما تقریباً قبل از آنكه عراقیها به خودشان بیایند، در درون آنها نفوذ كردیم، و آتش بازی جالبی به راه افتاد. الآن كه فكر می‌كنم، پی به حقیقت ماجرا می‌برم كه آن شب مثل آنكه به ما الهام شده بود آن كار را انجام دهیم.  
شهيد جابر كشاورزي
منبع : راوي: سردار مرتضي قرباني، ر.ك: فاتح خرمشهر، ص147 ـ145
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396  ] [ 1:55 PM ] [ ]

کلامی از شهيد جابر كشاورزي



خدایا قلممان را از نفاق و عملمان را از ريا، زبانمان را از دروغ و چشمهايمان را از نگاه كردن به چيزهاي غيرشرعي و علممان را از خيانت پاك بگردان كه تو به راستي آمرزنده هستي و تو ستارالعيوب همه گناهان هستي
 شهيد جابر كشاورزي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396  ] [ 1:54 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید مهدی زین الدین

تازه زنش را آورده بود اهواز. طبقه ى بالاى خانه ى ما مى نشستند. آفتاب نزده از خانه مى رفت بيرون. يك روز، صداى پايين آمدنش را از پله ها كه شنيدم، رفتم جلويش را گرفتم. گفتم «مهدى جان! تو ديگه عيالوارى. يك كم بيش تر مواظب خودت باش.»
گفت «چى كار كنم؟ مسئوليت بچه هاى مردم گردنمه.»
گفتم «لااقل توى سنگر فرمان دهيت بمون.»
گفت «اگه فرمان ده نيم خيز راه بره، نيروها سينه خيز مى رن. اگه بمونه تو سنگرش كه بقيه مى رن خونه هاشون.»

 شهید مهدی زین الدین
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396  ] [ 1:53 PM ] [ ]

کلامی از شهيد محمد علي سلطان محمدي



مطلبی هم به برادرانِ بسیج و سپاه بگویم :...اگر صرفاً به یکی از ابعادِ ارزش‌های اسلامی تکیه کنید، نه خودتان و نه این جامعه - که پیشرو مبارزاتِ مستضعفانِ جهان است - نمی‌تواند به تناسب، رشد کُنَد و خدا هم این نعمتِ بزرگی را که هم‌اکنون به ما داده است، می‌گیرد .
 شهيد محمد علي سلطان محمدي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396  ] [ 1:52 PM ] [ ]

خاطره ی از آزاده حیدر فتّاحى

هنگام اسارت، یك روز صبح متوجه شدیم سرهنگ عراقى اسیرى را به ستون جلوى ساختمان مخصوص به خود بسته است. سربازان عراقى كنار پاى اسیر كارتن و كاغذ مى‏چیدند. اندكى بعد فرمانده (همان سرهنگ) دستور داد كه آن را آتش بزنند. برادر آن اسیر به نام «كَرَم» كه شاهد سوختن «عبدل» بود، با فریاد یا حسین و یا فاطمه به سربازان جنایتكار عراقى حمله كرد و آنها با مشت و لگد به او پاسخ دادند. تمامى اسراى ایرانى هم شعار مرگ بر صدام و مرگ بر سرهنگ فیصل سر داده بودند. لحظه به لحظه صداى اسیران بلندتر مى‏شد. عبدل كه در حال سوختن بود، فریادى زد: كرم جان، مُردم! كرم جان، به دادم برس!
این صحنه غیرقابل توصیف، بسیار دردناك بود. هم چنان اسراى ما شعار مى‏دادند. سربازان از خدا بى‏خبر با زدن سوت، اعلام كردند كه به آسایشگاه برگردیم؛ ولى كسى توجهى نكرد. در پى آن، یك گروهان از سربازان وارد اردوگاه شدند و با چوب و چماق همه را مجبور كردند كه به آسایشگاه بروند. بعد از آن كه عبدل در آتش دشمن سوخت، چند سرباز زیر بغل او را گرفتند و به بهدارى بردند. بعد از مدتى فهمیدیم كه پاهاى عبدل تا زانوانش سوخته است. علت سوزاندن عبدل این بود كه او به وسیله یك قوطى یك كیلویى روغن و یك فتیله، چراغى درست كرده بود تا با آن بتواند شبها چاى درست كند.

 


منبع : راوى: حیدر فتّاحى، ر. ك: آیینه اسارت، ص‏111 - 113.

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396  ] [ 1:51 PM ] [ ]

کلامی از شهيد محمود دايه علي



این آمریكائی خائن با كمك منافقین دارند شاخ و برگ این نهال انقلاب را می ریزند ما باید نگذاریم كه این ابرقدرتها، واسطه های داخلی آنها به این انقلاب ضرور زیان برسانند. اگرچه همه را بكشند ما باید تا آخرین قطره ی خونمان را به پای این نهال انقلاب بریزیم و آن را آبیاری كرده و رشدش بدهیم.
 شهيد محمود دايه علي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396  ] [ 1:50 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید مهدي زين الدين

خيلى وقت ها كه گير مى كنم، نمى دانم چه كار كنم. مى روم جلوى عكسش و مى نشينم و باهاش حرف مى زنم. انگار كه زنده باشد.
بعد جوابم را مى گيرم. گاهى به خوابم مى آيد يا به خواب كس ديگر. بعضى وقت ها هم راه حلى به سرم مى زند كه قبلش
اصلاً به فكرم نمى رسيد. به نظرم مى آيد انگار مهدى جوابم را داده.
 
شهید مهدي زين الدين
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | احمد جبل عاملی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396  ] [ 1:48 PM ] [ ]