خاطره ی ازشهید محمد گرامی

مریضی مادرش همزمان شده بود با آزمون مهمی که سپاه میخواست بگیره. محمد چند ماهی مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کنه به خلاف تصور خیلی ها محمد قید امتحانو زد و گرفت دور مریضی مادرش تا اینکه مادر بستری شد. یک ماه و نیم به مادر رسیدگی کرد رفته بود ویلچر گرفته بود تا مادر رو هر از مدتی ببرد حیاط بیمارستان. بارها مادر رو روی دوشش گذاشته و از پله های بیمارستان آورده بود پایین، به مادرش خیلی احترام میگذاشت. 
شهید محمد گرامی
منبع : کتاب کوله پشتی به نقل از همسفر شقایق
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  ] [ 6:54 PM ] [ ]

کلامی از شهيد جواد نيكويي


 درود بر پدر و مادرانی که فرزندانِ خویش را برای عشق و شمشیر تربیت می‌کنند نه برای نام و نان؛ و خدایا، ایمانی ده تا نام و نانِ خود را فدایش کنیم نه نام و نانی که ایمانمان را فدایش کنیم.
شهيد جواد نيكويي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  ] [ 6:53 PM ] [ ]

کلامی از شهيد مدافع حرم رسول خليلي


 خوش ندارم که این شادمانی را با لباس های سیاه و غمگین ببینم، غم اگر هست برای بی بی جان حضرت زینب (س) باید باشد، اشک و آه و ناله اگر هست برای اربابمان ابا عبدالله الحسین (ع) باید باشد و اگر دلتان گرفته روضه ایشان را بخوانید که منم دلم برای روضه ارباب و خانم جان تنگ است.
شهيد مدافع حرم رسول خليلي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  ] [ 6:52 PM ] [ ]

کلامی از شهيد مجيد ابوطالبي


 ما از آمریکا و شوروی و انگلیس و فرانسه توقع دوستی با مسلمین را نداریم. ولی از کشورهای مسلمان عرب نیز توقع خیانت و جنایت نداریم.
شهيد مجيد ابوطالبي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  ] [ 6:48 PM ] [ ]

خاطره ی ازسردار شهید مهندس مهدی باکری

هر چه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم، بهم گفت مت که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟ گفتم مثلا چی؟ گفت کمک کنیم به جبهه. گفتم قبول! بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی. همه شان را دادم، ده - پانزده تا کلمن گرفتم. 
سردار شهید مهندس مهدی باکری
منبع : کتاب باکری، انتشارات روایت فتح
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 اردیبهشت 1396  ] [ 7:17 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید علی اصغر صادقی

رسیدم دو کوهه. علی اصغر رو دیدم که داره اینور و اونور می ره و نیروها رو جابجا می کنه. من را هم دید. اما اصلا تحویلم نگرفت. خیلی ناراحت شدم. پیش خودم گفتم: داداشم بودن داداشای قدیم! اصلا انگار نه انگار که من اونجا بودم، رفت دنبال کارهاش و شب اومد و گفتش: حسین کجایی؟ گفتم: اون موقع که باید جلوی جمع تحویل می گرفتی، نگرفتی. الان که تک و تنها شدم اومدی سراغم که چی؟ گفت: اون موقع کار داشتم، موقع کار بود. داشتم نیرو جدا می کردم، سازماندهی می کردم، الان وقت استراحته، برادریمون سر جاش. 
شهید علی اصغر صادقی
منبع : کتاب صادقی
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 اردیبهشت 1396  ] [ 7:15 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید محمود کاوه

 

دویست و پنجاه نفر بسیجی بودند . باید از دیواندره می اوردیم شان سقز. مسئول گروه اسکورت محمود بود.
پایین گردنه ایرانخواه کمین خوردیم . باران اتش
گرفت روی سرمان . محمود حتی سرش را خم نکرد راست راست می دوید این طرف ان طرف . داد می زد بچه ها را راهنمایی می کرد. اول بسیجی ها را فرستاد کناره های ارتفاع بعد هم بچه های اسکورت را دو گروه کرد یک عده توی خط اتش و حرکت شروع کردند به بالا رفتن از ارتفاع. محمود هم با چند نفر دیگر رفت که گردنه را دور بزند می خواست برود پشت سر کومله ها زود فهمیدند که دارند رو دست می خورند فرار کردند. خبر توی سپاه سقز پیچید . همه می گفتند گروه کاوه اولین گروهی بود که یک عده نیرو رو صحیح و سالم رسوند سقز. می گفتند خون هم از دماغ کسی نیومده.
 شهیدمحمود کاوه
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 اردیبهشت 1396  ] [ 7:14 PM ] [ ]

خاطره ی ازشهید سید علی اصغر مرعشی

همیشه با وضو بود. بیشتر وقتها روزه می گرفت و برای بزرگترها احترام خاصی قائل بود. به اهل بیت علیهم السلام ارادت عجیبی داشت. بعد از تحصیلات دوره راهنمایی به علت علاقه شدید به قرآن و علوم مذهبی وارد حوزه علمیه شوشتر شد تا دروس حوزوی را فرا گیرد و به کسوت روحانیت درآید و به جامعه خدمت نماید اما بعد از مدتی به جبهه رفت. او می گفت آنجا بیشتر به من نیاز هست چرا که بعد از جنگ هم می توان درس خواند اکنون امر مهم دفاع از کشور و اسلام است. او شهید بزرگوار سید علی اصغر مرعشی بود که در کربلای خوزستان به فیض بزرگ شهادت نائل آمد. 
شهید سید علی اصغر مرعشی
منبع : کتاب حکایت سرخ، انتشارات حدیث نینوا
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 اردیبهشت 1396  ] [ 7:13 PM ] [ ]

خاطره ی ازفرمانده لشکر علی بن ابیطالب علیه السلام شهید مهدی زین الدین



کلاه خود روی سرش بود و آرپی جی روی شانه اش... مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. فرمانده گردان صدایش کرد: «حاج مهدی!» برگشت. فرمانده گردان پرسید: شما کجا می روید؟ گفت: چه فرقی می کنه؟ فرمانده که همه اش نباید بشینه تو سنگر، منم با این دسته می رم جلو!» 
فرمانده لشکر علی بن ابیطالب علیه السلام شهید مهدی زین الدین
منبع : هفته نامه یالثارات الحسین علیه السلام، شماره 637
شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ یک شنبه 3 اردیبهشت 1396  ] [ 7:10 PM ] [ ]