یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
عصمت پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
عصمت پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
نويسنده:بتول نصري
منبع:روزنامه جام جم

تعريف عصمت

يکي از اختصاصات انبياء که لازمه رسالت آنهاست ، مساله عصمت مي باشد. به بيان ديگر يکي از ويژگي هاي انبياء که بدون آن نبوت آنها قابل پذيرش نيست ، مصون بودن آنها از گناه و اشتباه است. دانشمندان اسلامي در تعريف عصمت گفته اند که آن نيرويي است در درون انبياء که آنها را از گناه و معصيت و خطا و اشتباه باز مي دارد.علامه طباطبايي عصمت را علم شکست ناپذير مي داند که به فرد معصوم اعطا مي گردد. به بيان ديگر خداوند اين علم را به برگزيدگان خود اضافه مي کند.
قرآن درباره بني اسرائيل که مقصود پيامبران آنان است چنين مي فرمايد: و لقد اخترنا هم علي علم علي العالمين «آنان را از روي آگاهي بر جهانيان برگزيديم». (دخان / 32) و درباره اهل بيت پيامبر مي فرمايد: «انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهرکم تطهيرا». «خداوند مي خواهد پليدي ها را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاک گرداند.» (احزاب / 33) به طور مسلم از اله هر نوع رجس و گناه جز در سايه اعطاي عصمت امکان پذير نيست.
سيدمرتضي مساله قابل ستايش بودن عصمت را چنين مطرح مي کند. اگرچه عصمت لطفي الهي شامل گروهي از بندگان خاص مي باشد، ولي در عين حال قابل ستايش است ، زيرا بندگان خدا در برابر عصمت بر دو گروهند: گروهي بر فرض افاضه عصمت بر آنها هرگز از آن در طريق اطاعت بهره نمي گيرند،از اين جهت تنها به آن گروه که در صورت افاضه از آن در ترک گناه کمک مي گيرند، افاضه مي گردد، و اين يکي از افتخارات آنان محسوب مي گردد.لاهيجي در تعريف عصمت و فرق آن با عدالت چنين مي فرمايد: «بدان که مراد از عصمت غريزه ايي است که ممتنع باشد با آن صدور داعيه گناه و به سبب امتناع داعيه گناه ممتنع باشد صدور گناه با قدرت بر گناه و فرق ميان وي در عدالت آن است که عدالت ملکه اي است که مانع باشد از صدور گناه نه مانع از داعيه گناه و منع از گناه نيز اکثري باشد نه کلي.
پس با وجود عدالت صدور گناه ممتنع نباشد و با وجود عصمت صدور گناه ممتنع باشد، اگر چه قدرت بر گناه حاصل باشد چه امتناع به سبب عدم داعي منافي قدرت نيست ، چنانچه وجوب به سبب داعي منافي قدرت نيست».
در عبارات فوق الذکر به چند نکته اشاره شده است :
اولا: عصمت نيرويي است که بر اثر برخورداري از آن انگيزه گناه در وجود پيامبر از ميان مي رود و در نتيجه پيامبر مرتکب گناه نمي شود.
ثانيا: فرق عصمت با عدالت در اين است که در عدالت اولا انگيزه گناه وجود دارد.
ثالثا: عدم ارتکاب به گناه هميشگي نيست بنابراين با وجود عدالت صدور گناه از ميان نمي رود، در حالي که با وجود عصمت ، صدور گناه از ميان مي رود.
رابعا: با برخورداري از عصمت هر چند پيامبر مرتکب گناه نمي شود، اما قدرت بر گناه همواره وجود دارد؛ چرا که عدم انگيزه موجب نفي قدرت بر ارتکاب گناه نمي شود.
خلاصه اين که عصمت يک خصوصيت نفساني و دروني است که دارنده آن را از ارتکاب به گناه بازمي دارد.براي انبياء ، دو نوع عصمت مطرح گرديده است :
1- مصونيت از گناه
2- مصونيت از اشتباه.
منظور از عصمت از گناه اين است که انبياء هيچ گاه نافرماني اوامر الهي را نمي کنند و مرتکب آنچه که در شرايع شان معصيت ناميده مي شود، نمي شوند و منظور از عصمت از خطا و اشتباه نيز اين است که انبيائ از هر نوع خطاي عمدي و سهوي مصون هستند. مصونيت پيامبر از گناه به عمل وي مربوط مي شود و مصونيت از خطا و اشتباه مربوط به علم وي مي باشد.
مساله مصونيت انبياء از گناه و اشتباه مورد قبول همه مسلمين و اديان است ، ولي در خصوصيات آن اقوال مختلفي وجود دارد که در کتب تفسير و حديث آمده است.
مرحوم علامه مجلسي در بحث عصمت انبياء چنين مي فرمايد:اختلاف درباره عصمت انبياء بين علماي اسلام در 4 موضع است :
1- در مورد عقايد
2- در امر تبليغ
3- در بيان احکام
4- در اعمال و رفتارشان.
در مورد عصمت ، تمام امت اسلامي اعتقاد دارند که پيامبران از انحرافات اعتقادي و کفر چه قبل از نبوت و چه بعد از آن معصوم بوده اند و فقط گروهي از خوارج که مي گويند هر گناهي موجب کفر است ، صدور گناهان را از پيامبران قبل از نبوت ممکن دانسته اند و اين سخن چنان بي اساس است که آن را نمي توان جزو اقوال علما گذاشت.
در مورد معصوم بودن پيامبر در امر تبليغ دين الهي علماي اسلامي و تمام اديان و مذاهب مختلف متفق اند که انبيائ در امر تبليغ نيز مصون از هرگونه تحريف و يا دروغي بوده اند. در مورد عصمت در بيان احکام نيز همه علما اتفاق نظر دارند که خلاف و خطايي از طرف پيامبر(ص) سر نمي زند.

مراحل عصمت

عصمت پيامبران داراي مراحلي مي باشد که عبارتند از:
1- عصمت در تلقي و حفظ وحي
2- عصمت در تبليغ و رساندن وحي
3- عصمت در افکار و اعمال خود پيامبر
در اولين مرحله ، پيامبران بايد آنچه را که به وسيله وحي دريافت مي دارند به طور کامل حفظ نموده ، در آن هيچ گونه تغيير و تبديلي ايجاد نکنند. چنان که قرآن مي فرمايد: «انک لتلقي القرآن من لدن حکيم عليم». «همانا آيات قرآن از جانب خداي حکيم و دانا بر تو القا شده است.» (نحل / 6)طبق اين آيه ، وحي از جانب خدا بر قلب پيامبر نازل شده است.
به بيان ديگر پيامبر علم خود را از سرچشمه علوم دريافت مي نموده و علمي که مستقيما از خدا دريافت شده ديگر جايي براي دخل و تصرف در آن نيست تا پيامبر دچار خطا گردد. از طرف ديگر، اگر پيامبر در گرفتن وحي خطا کند، نقض غرض پيش مي آيد؛ يعني ضرورت نبوت منتفي مي شود؛ چراکه ضرورت نبوت اقتضا مي کند که پيامبر وحي را به طور کامل دريافت و حفظ کند.دومين مرحله عصمت در رابطه با ابلاغ وحي است ، يعني پيامبران همان گونه که وحي را از مبدا وحي مي گيرند، بايد در اختيار مردم قرار بدهند. پيامبران نبايد در ابلاغ وحي دخل و تصرفي به عمل آورند. در تبليغ وحي خطاي سهوي نداشته باشند که خطاي سهوي نيز قابل پذيرش و گذشت نمي باشد.«و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي نوحي ». «پيامبر از روي هوي و هوس سخن نمي گويد. گفتار او وحي الهي است». (نجم / 4-3) آيه زير نيز به اين دو مرحله از عصمت اشاره دارد: «عالم الغيب فلا يظهر غيبه احد الا من ارتضي من رسول فانه يسلک من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغو ارسالات ربهم و احاط بمالديهم». «خداوند داناي غيب است و هيچ کس را بر عالم غيب آگاه نمي سازد، مگر رسولاني که مورد رضاي وي هستند و بر آنها مراقباني از پيش رو و پشت سر مي گمارد تا روشن شود که آيا آنها رسالات پروردگار خود را ابلاغ کرده اند يا نه و پروردگار بر آنچه نزد آنهاست ، احاطه دارد.» (جن / 8-27) آيه فوق الذکر به اين نکته اشاره دارد که خداوند علم غيب را در اختيار فرستادگاني که مورد رضاي او هستند، قرار مي دهد؛ يعني کساني که به مراحل والاي کمال و عبوديت رسيده اند، خداوند علم غيب را در اختيارشان قرار مي دهد.
همچنين پروردگار، ماموراني را از پس و پيش مراقب پيامبران خود قرار مي دهد تا آنها اوامر الهي را درست ابلاغ نمايند. بنابراين چون غرض از گماردن مامور بر پيامبران اين است که آنها محتويات وحي را بدون تفسير و تبديل ابلاغ نمايند، لازم مي آيد که آنها در گرفتن وحي و ارائه آن به مردم معصوم باشند. ضمنا آيات زير نيز به اين دو مرحله از مراحل عصمت اشاره دارد. «سنقروک فلا تنسي الا ماشاءالله انه يعلم الجهر و ما يخفي». «آيات قرآن را بر تو مي خوانيم تا فراموش نکني ، مگر اين که خداوند بخواهد. همانا خداوند داناي آشکار و نهان است.» (اعلي / 7-6) طبق آيات فوق ، پيامبر تحت نظارت الهي قرار دارد و خداوند نيز آيات وحي را به گونه اي بر او مي خواند تا هيچ گاه فراموش نکند.از اين دو مرتبه به عصمت علمي تعبير گرديده است ؛ چراکه اين دو نوع عصمت مربوط به علم و ادراک و قوه نظري مي باشد بنابراين عصمت علمي نيز به اين معناست که انبيائ از خطا و اشتباه مصون هستند؛ يعني هيچ گاه قوه ادراکي آنها دچار خطا و نقص نمي شود. علت آن هم اين است که آنها با خود واقعيت تماس برقرار مي سازند؛ يعني با خود منبع علوم و در ارتباط مستقيم با واقعيت هستند نه آن که صورتي در ذهن آنها نقش ببندد تا در آن دخل و تصرف نمايند و سپس آن صورت ذهني را با واقعيت خارجي تطبيق نمايند و مقايسه کنند. اساسا هنگامي که انسان صورتي از واقعيت را در ذهن خود ندارد؛ بلکه اتصال و ارتباط مستقيم با آن برقرار مي سازد، ديگر خطا و اشتباه معنا و مفهومي پيدا نمي کند.سومين مرحله عصمت ، عصمت در افکار و افعال است ؛ يعني پيامبر در افکار و رفتار شخصي خود بايد از گناه بري و دور باشد. يعني پيامبر هم بايد عصمت اعتقادي داشته باشد و هم عصمت اعمالي و اخلاقي و از نظر فکري و اعتقادي پيامبر بايد چه قبل از بعثت و چه بعد از بعثت يکتاپرست بوده و از آنچه موجب کفر و شرک مي شود، در امان باشد. از نظر اعمال و رفتار شخصي نيز پيامبر نبايد هيچ گاه مرتکب معاصي کبيره يا صغيره شود. به عبارت ديگر او بايد از ارتکاب به هر گونه گناهي مصون باشد، عصمت در اين مرحله نيز از لوازم مراحل قبلي مي باشد؛ چراکه اگر پيامبر مصون از ارتکاب هر گونه گناه و عمل زشت نباشد، هيچ گاه قلب او نمي تواند وحي را درست دريافت کرده ، آن را تبليغ نمايد و در واقع ابلاغ رسالت الهي ، تبليغ زباني نيست ؛ بلکه تبليغ عملي نيز از مراتب آن مي باشد. بنابراين از آيات فوق الذکر نيز مي توان مرحله سوم عصمت را اثبات نمود. هرچند آيات ديگري نيز گواه بر عصمت در افعال و اعمال شخص پيامبر مي باشد، از جمله آيه زير است : «و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ايتائ الزکوه و کانوا لنا عابدين». «ما آنها (ابراهيم و اسمعيل و اسحاق) را اماماني قرار داديم تا به امر ما هدايت کنند. ما کارهاي خير را به آنها وحي نموديم و اقامه نماز و پرداخت زکوه را نيز به آنها وحي کرديم و آنها از قبل ما را عبادت مي کردند.» (انبياء / 73) طبق آيه فوق ، نفس افعال خيري که از پيامبراني چون ابراهيم ، اسمعيل و اسحاق سر مي زده ، وحي خداوند بوده است.
نکته بسيار مهم در آيه فوق اين است که خداوند نمي گويد ما به پيامبران دستور داديم تا اعمال خير را انجام دهند؛ چراکه در اين صورت مي بايست مي گفت : «و اوحينا اليهم ان تفعلوا الخيرات».در حالي که مي گويد: خود فعل آنها عين وحي ماست «اوحينا اليهم فعل الخيرات». بنابراين چون افعال خير آنها عين وحي بوده است ، نه آن که به آنها وحي شده باشد که عمل خير را انجام دهند، به اين نتيجه مي رسيم که خداوند تمام افعال و سکنات انبياء را به گونه اي تنظيم کرده بود تا بدون تاثيرپذيري از عوامل انحرافي در مسير مستقيم عبوديت حرکت کنند و حرکت مستقيم و بدون انحراف در مسير خدا نيز نشانگر عصمت آنهاست.
در سوره انعام مي فرمايد: «واجتبيناهم و هديناهم الي صراط مستقيم ذلک هدي الله يهدي به من يشاء من عباده ولو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا يعملون». «آنان را برگزيديم و به راه راست هدايت کرديم ، اين است هدايت خدا. به وسيله آن هر کس از بندگان خود را بخواهد هدايت مي کند و اگر شرک بورزند اعمالي که انجام داده اند حبط مي گردد» (انعام / 87) بنابراين اگر فرد معصوم قادر بر انجام گناه نباشد جمله ولو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا يعلمون که درباره معصومان است بي مورد مي گردد.در آيه 3 و 4 سوره نجم مي فرمايد: «و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ». «او از روي ميل نفساني سخن نمي گويد، بلکه وحي الهي است که به او القا مي گردد». (نجم 34) در اين آيه مصونيت پيامبر را در تلقي وحي و تبليغ آن مي رساند.در آيات 11 - 17 سوره نجم مي فرمايد: «ما کذب الفواد ماراي مازاغ البصر و ما طغي». «دل آنچه را که ديده تکذيب نکرد. چشم او خطا و طغيان ننمود». در آيات مذکور مصونيت قلب و چشم او درباره آنچه که در معراج ديده و نقل نموده تصديق مي نمايد.

اختلاف نظر دانشمندان اسلامي در مساله عصمت

در مورد عصمت در دريافت وحي و حفظ آن و همچنين تبليغ فرامين الهي دانشمندان اسلامي اتفاق نظر دارند.
يعني همه معتقدند که انبياء بايد از جهت تبليغ مصون از خطا و اشتباه باشند، اما در مورد عصمت در مرحله سوم يعني عصمت در اعمال و رفتار ميان آنها اختلاف نظر است که ما به برخي از آنها اشاره مي کنيم.
1- دانشمندان شيعه اعتقاد دارند که پيامبران الهي از هرگونه گناهي اعم از صغيره و و کبيره مصون هستند. آنها از آغاز حيات داراي قوه عصمت هستند. شيخ مفيد معتقد است که قبل از احراز مقام نبوت صدور گناهان صغيره اي که موجب پايين آمدن شان شخص در نظر مردم نشود، بلااشکال است.
2- معتزله اعتقاد دارند که پيامبران نسبت به گناهان کبيره مصونيت دارند، ولي صدور گناهان صغيره از آنها مانعي ندارد، مگر گناهان صغيره اي که نشانه پستي روح و دنائت طبع باشد و موجبات تنفر افراد را فراهم آورد. مانند؛ دزديدن لقمه اي نان.
3- ابوعلي جبائي معتقد است که پيامبران نسبت به گناهان صغيره و کبيره به صورت عمدي مصونيت دارند، ولي صدور هرگونه گناهي اعم از صغيره و کبيره اگر به طور سهوي باشد، بلامانع است.
4- گروهي نيز مانند نظام معتقدند که ارتکاب گناه از جانب انبياء در حال عمد جايز نيست ولي در حال سهو بلامانع است البته ارتکاب انبياء به گناهان سهوي موجب مواخذه خواهد شد، در حالي که اگر پيروان آنها سهوا گناهي را مرتکب شوند، مورد عفو و بخشش الهي قرار مي گيرند. علت مواخذه انبياء را از اين جهت مي دانند که معتقدند که آنها بر اثر تعالي روح خود قدرت بر ترک گناهان سهوي را دارند.
5- حشويه که قائل به تجسم خدا هستند ارتکاب هرگونه گناهي را چه در حال عمد و چه در حال سهو جايز مي دانند. علاوه بر اختلاف نظرهاي فوق دانشمندان و متکلمان اسلامي اختلاف نظر ديگري از نقطه نظر زمان عصمت با يکديگر دارند که عبارتند از:
الف : دانشمندان شيعه اعتقاد دارند که عصمت انبياء از هنگام ولادت شروع مي شود و تا پايان حيات آنها ادامه دارد.
ب : بسياري از معتزله معتقدند که آغاز عصمت آغاز دوران بلوغ است و پيامبران قبل از دوران بلوغ از گناه مصون نيستند.
ج : برخي از اشاعره مانند امام فخر رازي معتقدند که آغاز عصمت همراه با بعثت است. قبل از بعثت صدور گناه از انبياء بلامانع است.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:09 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
بررسى ديدگاه خاتميت در سيره نبوي
بررسى ديدگاه خاتميت در سيره نبوي
نويسنده: على نورايى يگانه
اشاره:
خاتميت پيامبر هدف اصلى در نگارش اين مقاله مى‌باشد. در اين نوشتار ،ضرورت پرداختن به اين موضوع ، تعريف خاتميت ، نويد پيامبران سابق به آمدن پيغمبر خاتم ، ختم نبوت ، خاتميت و جاويد بودن دين ، ارکان خاتميت ، بلوغ يا نشانه ختم نبوت ، ضرورت وجود علما در دين خاتم، ضرورت خاتميت دين ، دلايل خاتميت پيامبر ،سوالاتى در زمينه خاتميت پيامبر و نتيجه گيرى مورد بررسى قرار مى گيرد .موضوع ختم نبوت و خاتميت پيامبراسلام يکى از اصول ضرورى دين اسلام به شمار مى رود که بر اساس آن هر مسلمانى اعتقاد دارد که ماجراى پيامبرى و نبوت باآمدن حضرت محمد (ص)پايان مى گيرد .اعتقاد به خاتميت در نزد مسلمانان در رديف اعتقاد به يگانگى خداوند و ايمان به معاد يکى از ارکان دين اسلام به شمار مى آيد.
درست است که قرآن کريم با صراحت پايان يافتن نبوت را اعلام و پيامبر بزرگ اسلام به مناسبت هاى گوناگون اين موضوع را يادآورى کرده و در ميان مسلمانان انديشه ختم نبوت از ضروريات دين اسلام به شمار مى آيد اما درباره اين موضوع پرسش ها و ابهامات بسيارى وجود دارد از جمله:
1- چرا مردم زمان ما از فيض وجود پيامبر محرومند؟
2- چگونه ممکن است دين اسلام با وجود داشتن قوانين ثابت پاسخگوى نيازهاى انسان در تمام دوره ها و عرصه هاى مختلف باشد ؟
3- باب نبوت مسدود شد يا باب وحي؟
هدف از نگارش اين مقاله اثبات خاتميت و پاسخگويى به پرسش هاى مطرح شده در بالا مى باشد .
* ضرورت پرداختن به اين موضوع :
براى يک نفر مسلمان از نظر اينکه بخواهد فهم عميقى پيدا بکند و ايمانش بر مبناى يک دلايل محکمى باشد ،جاى اين هست که به اين مسئله فکر بکند و در باره اين فلسفه قرآنى بينديشد که چرا انبيايى در دنيا ظهور کردند و آمدند ،بعد به يک نقطه معين که رسيد نبوت ختم شد .قرآن اين را بر روى چه مبنا و اساسى بيان کرده است ؟اينها البته جزء معارف قرآنى است و اگر انسان به نکاتى که در قرآن در اين زمينه ذکر شده است واقف بشود بر معارف او افزوده مى شود.
* تعريف خاتميت :
کلمه “خاتم” از ماده “ختم” به معنى پايان دهنده و چيزى است که به وسيله آن کارى را پايان مى دهند ،مثلا به مهرى که در پايان نامه مى زنند “خاتم”مى گويند و اگر مى بينيم به انگشتر نيز “خاتم” گفته شده به خاطر اين است که نگين انگشتر در آن عصر و زمان به جاى مهر اسم به کار مى رفته ، و هر کس پاى نامه خود را با نگين انگشترش که روى آن اسم يا نقشى کنده بود مهر مى کرد و اصولا نقش نگين انگشتر هر کس مخصوص به خود او بوده است . در روايات اسلامى مى‌خوانيم : هنگامى که پيامبر ، صلى الله عليه وآله ، مى‌خواست نامه اى براى پادشاهان و زمامداران آن زمان بنويسد و آنها را به اسلام دعوت کند خدمتش عرض کردند: معمول سلاطين عجم اين است که بدون مهر نامه اى را نمى پذيرند، پيامبر، صلى الله عليه وآله ، که تا آن زمان نامه هايش کاملا ساده و بدون مهر بود ، دستور فرمود انگشترى براى او تهيه کردند و بر نگين آن جمله “ لا اله الا الله ، محمد رسول الله” را نقش کردند، پيامبر (ص) بعد از آن دستور ميداد نامه ها را به وسيله آن مهر کنند . بنابراين معنى اصلى خاتم همان پايان دهنده و ختم کننده است.
تعريفى که علما از خاتم و خاتميت داشته اند اين است :
“پيغمبر خاتم آن پيغمبرى است که جميع مراتب را طى کرده است و ديگر مرحله طى نشدنى يا طى نشده از نظر کار او وجود ندارد در اين تعريف که از خاتميت شده است صرفا به اين جهت توجه نيست که ديگر پيغمبرى بعد از او نخواهد آمد ،بلکه علت اين مطلب که چرا ديگر پيغمبر صاحب شريعتى نخواهد آمد نيز ذکر شده است که ديگر گفتنى از نظر نبوت يعنى از نظر آنچه که بشر از طريق وحى و الهام بايد درک بکند نه آنچه که وظيفه دارد از راه علم و عقل دريابد.”
همچنين در قرآن راجع به ختم نبوت داريم :
“امتى کامل و معتدل ، امتى که ديگر امتى بالا تر از آن نمى تواند در دنيا وجود داشته باشد، که خود ختم نبوت را مى رساند “.
اگر پيغمبرى بعد از اين پيغمبر بيايد ، آن پيغمبر آن امت که نمى‌تواند ناقص تر از اين باشد. اگر بخواهد امتى بيايد بايد کامل تر باشد ، ولى قرآن مى فرمايد :” ديگر امتى بالا تر از امت اسلام که تربيت شده به تعاليم اسلام باشد فرض نمى شود .”
“اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتى و رضيت لکم الا سلام دينا؛(1)
امروز دين شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و بهترين آئين اسلام است .”
على عليه السلام مى فرمايد:
“خداوند از همه پيغمبران براى اين پيغمبر پيمان گرفته است . يعنى تمام نبوتها و شرايع سابقه ،مقدمه و پيش در آمد شريعت ختميه است ،تمام نبوتها مقدمه اى است براى اين نبوت ،و اين نبوت ذى المقدمه اى است براى تمام نبوتها .تمام پيغمبران علاوه بر دعوت مردم به سوى خدا مبشر بودند به ظهور پيغمبر خاتم.”(2)
* نويد پيغمبران سابق به آمدن پيغمبر خاتم :
حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد:
“من همانا رسول خدا به سوى شما هستم و به حقانيت کتاب تورات تائيد و تصديق مى کنم و شما را مژده مى دهم که بعد از من رسول بزرگوارى که نامش احمد است بيايد .”(3)
پيغمبران سابق در مردم ،ايمان به پيغمبران لاحق و مخصوصا ايمان به نبوت ختميه را ايجاد مى کردند و پيغمبران لاحق تصديق و تائيد مى کردند نبوت پيغمبران سابق را.
خداوند او را فرستاد تا به‌وسيله او وعده اى را که به مردم داده است به پايان بر ساند و نبوت را با او تمام کند و به نهايت برساند و ختم نمايد در حالى که بر همه پيغمبران پيمان او گرفته شده بود که به او ايمان داشته باشند و به او بشارت بدهند واو را به امتهاى خودشان معرفى کنند ،در کتابها و آثار و احاديث و سنن خودشان نويد وجود او را بدهند . او را مبعوث کرد در حالى که علامات او در ميان امم ،معروف و مشهور بود .
چون خدا اين پيمان را بر پيغمبران گرفته بود که بايد علامات و مشخصات او را براى مردم بگوييد و بنويسيد ،در کتابهاى آسمانى و آثارى که از پيغمبران پيشين باقى مانده بود علائم اين پيغمبر همه ذکر شده بود.
بسيارى از افرادى که در آن زمان به وجود مقدس پيغمبر اکرم (ص) ايمان آوردند افرادى بودند که روى همان علائم و مشخصات ،ظهور پيغمبرى را در اين زمان با آن علامات حدس مى زدند و يا خودشان به ديگران گفته بودند.
خاتميت و جاويد بودن دين: *
ارتباط اين دو در آن است که اساسا خاتميت بر اساس جاويد بودن دين است . ما که قائل به خاتميت هستيم ،عقيده ما اين است که اولا ،هميشه خدا دينى در ميان مردم دارد .خود دين حقيقت جاويدى است و از ميان افراد بشر منسوخ نخواهد شد . ثانيا آن دينى که براى هميشه بايد در اجتماع بشر باقى بماند و آن صلاحيت را دارد که باقى بماند دين اسلام است و يگانه کتابى در دنيا که اين صلاحيت را دارد که براى هميشه در ميان افراد بشر زنده بماند ، نميرد و منسوخ نشود قرآن است .
پس بحث خاتميت بحث جاويد بودن دين اسلام است.
* ارکان خاتميت :
1- بلوغ يا نشانه ختم نبوت
2-ضرورت وجود علما در دين خاتم
3-وضع خاص قانونگذارى در اسلام
1- بلوغ يا نشانه ختم نبوت :
قرآن که نازل شد ،جزء اولين کارهايى که صورت گرفت اين بود که گفتند بايد يک علمى براى دستور زبان عربى به وجود بياوريم ،براى اينکه اين کتاب آسمانى ما به زبان عربى است و مردمى که مى خواهند اين کتاب را تلاوت بکنند بايد قاعده زبان عربى را بدانند در همان قرن اول اسلامى علم دستور زبان عرب درست شد علم لغت تاسيس شد،علم معانى ،بيان و بديع ابتکار و اختراع شد ،همه براى اين بود که بشر مى خواست کتاب آسمانى خود را در آغوش بگيرد و نگهدارى نمايد. مخصوصا اين نکته جالب است که اکثريت کوشندگان و فداکاران در راه احياء زبان قرآن از مردم غير عرب بودند.
اين است که نمونه رشد و بلوغ بشريت در دوره ختميه اسلاميه است و نشانه ختم نبوت است. براى هيچ شريعت و هيچ کتاب آسمانى چنين اقداماتى از طرف بشر صورت نگرفته است. يعنى بشريت در دوره ختميه تنها از نظر دين رشد و بلوغ خود را ثابت نکرد ،از نظر علم و فلسفه نيز ثابت کرد.
2- ضرورت وجود علما در دين خاتم :
اسلام وجود يک طبقه را که عالم دين باشند پذيرفته است، پس اگر کسى خيال کند که مسلمان است، ولى عالم دينى ندارد اشتباه محض است، چون اگر دينى عالم دينى نداشته باشد جاهلان دين،چيزى از آن باقى نمى گذارند. مخصوصا در اسلام از آن جهت که دين خاتم است علما و دانشمندان رکن بزرگى به شمار مى روند. بسيارى از وظايف انبيا را در اين عصر علما بايد انجام دهند. تمام دستورات اسلام بر ساير اديان مزيت دارد آنچه هم درباره علما گفته است معقول و منطقى است.
يکى از ارکان ختم نبوت همين علما هستند که منابع اوليه اسلامى را نگهدارى و گسترش داده اند و نيز قابليت عجيبى ست که منابع اولى اسلامى و در درجه اول قرآن کريم براى تحقيقات و مطالعات نو و کشفهاى تازه دارد ،و اينها ست که نخواهد گذاشت اين دين کهنه بشود و از ميان بروند.
3-وضع خاص قانونگذارى در اسلام:
از آنجايى که قافله بشريت در مسير تکاملى خود با بعثت پيامبران مراحل مختلف را يکى پس از ديگرى طى کرده است و به مرحله اى از رشد و تکامل رسيده که ديگر مى تواند روى پاى خود بايستد، يعنى با “استفاده از تعليمات جامع اسلام مشکلات خود را حل کند.”
زيرا اسلام قانون نهايى و جامع دوران بلوغ بشريت است ،از نظر اعتقادات کامل ترين محتواى بينش دينى و از نظر عمل نيز چنان تنظيم يافته که بر نيازمنديهاى انسانها در هر عصر و زمانى منطبق است.
* دلايل خاتميت پيامبراز ديدگاه قرآن و روايات :
براى اثبات اين مدعا دلايل متعددى داريم که از همه روشنتر سه دليل زير است:
1-ضرورى بودن اين مسئله ،گفتيم هر کس با مسلمانان جهان در هر نقطه تماس گيرد درمى يابد که آنها معتقد به خاتميت پيامبر اسلامند ، بنابراين اگر کسى اسلام را از طريق دليل و منطق کافى پذيرفت ، راهى جز پذيرش اصل خاتميت ندارد.
2-آيات قرآن نيز دليل روشنى بر خاتميت پيامبر اسلام است،از جمله آيه :”ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبيين ؛
محمد (ص)پدر هيچ يک از مردان شما نيست ولى رسول خدا و خاتم انبياست .(4)
اين تعبير هنگامى گفته شد که مسئله پسر خواندگى در ميان اعراب رواج داشت ،آنها فرزندى را که از پدر و مادر ديگرى بود به فرزند خواندگى بر مى گزيدند و همچون يک فرزند حقيقى محرم بود ،ارث مى برد و مانند آن .
اما اسلام آمد و اين رسم جاهليت را از بين برد و گفت :پسر خوانده ها هرگز مشمول قوانين حقوقى و شرعى فرزند حقيقى نيستند از جمله “زيد”که پسر خوانده پيامبر اسلام بود و نيز فرزند پيامبر (ص)محسوب نمى شد ،چون هنگامى که زيد از دنيا رفتند پيامبر اسلام (ص) با همسر ايشان ازدواج کردند ،لذا مى گويد شما به جاى اينکه پيامبر اسلام را پدر يکى از اين افراد معرفى کنيد او را به دو وصف حقيقيش توصيف کنيد:
يکى وصف “رسالت” و ديگرى “خاتميت”.
اين تعبير نشان مى‌دهد که خاتميت پيامبر اسلام (ص)همچون رسالتش براى همگان روشن و ثابت و مسلم بود .
3-روايات فراوانى نيز داريم که به روشنى خاتميت پيامبر را ثابت مى کند از جمله روايات زير است :
الف)در حديث معتبرى از جابر بن عبدالله انصارى از پيامبر چنين نقل شده است که فرمود :
“مثل من در ميان پيامبران همانند کسى است که خانه اى را بنا کرده و کامل و زيبا شده تنها محل يک خشت آن خالى است ،هر کس در آن وارد شود و نگاه به آن بيفکند مى گويد :چه زيباست ولى اين جاى خالى را دارد ،من همان خشت آخرم و پيامبران همگى به من ختم شده اند. (5)
ب) امام صادق (ع) مى فرمايد :
“حلال محمد حلال ابداالى يوم قيامه و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامه.(6)
حلال محمد حلال است تا روز رستاخيز و حرام او حرام است تا روز رستاخيز .”
در حديث معروفى که شيعه و اهل تسنن از پيامبر نقل کرده اند مى خوانيم که او به على (ع) فرمود :
“انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى (7)
تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى ،جز اينکه بعد از من پيامبرى نخواهد بود .و دهها حديث ديگر .
پاسخ به چهار شبهه در زمينه خاتميت پيامبر (ص: )
بعضى مى گويند اگر فرستادن پيامبران يک فيض بزرگ الهى است ،چرا مردم زمان ما از اين فيض بزرگ محروم باشند؟ چرا راهنماى جديدى براى هدايت و رهبرى مردم اين عصر نيايد؟! اما آنها که چنين مى گويند در حقيقت از يک نکته غافلند و آن اينکه محروميت عصر ما نه به خاطر عدم لياقت جامعه کنونى ،بلکه به‌خاطر آن است که قافله بشريت در مسير فکرى و آگاهى به پايه اى رسيده است که مى تواند با در دست داشتن تعليمات پيامبر اسلام به راه خود ادامه دهد. بد نيست در اينجا مثالى بزنيم :
پيامبران اولوالعزم يعنى آنها که داراى دين و آئين جديد و کتاب آسمانى بودند پنج نفر بودند “نوح،ابراهيم،موسي،عيسى وپيامبر اسلام(ص)اينها هر کدام در يک مقطع خاص تاريخى براى هدايت و تکامل بشر تلاش کردند،واين قافله را از يک مرحله گذرانده در مرحله دوم به پيامبر اولوالعزم ديگرى تحويل دادند، تا به مرحله اى رسيد که اين قافله راه نهايى را يافت.
1- با آنکه جامعه بشرى دائمادر حال دگرگونى است، چگونه مى توان با قوانين ثابت و يکنواخت اسلام پاسخگوى نيازهاى متغيربود؟!
در پاسخ بايد گفت: قوانين اسلام بر دو گونه است: يک سلسله از قوانين همچون لزوم اعتقاد به توحيد ،اجراى اصول عدالت ،مبارزه با هر گونه ظلم و تعدى و اجحاف و ... که ثابت و هميشگى است، اما قسمتى ديگر يک سلسله اصول کلى و جامع است که با دگرگون شدن موضوعات آن صورت تازه اى به خود مى گيرد و پاسخگوى نيازهاى متغير هر زمان است. مثلايک اصل در اسلام داريم ،تحت عنوان “اوفوا بالعقود “که مى گويد :به قراردادهاى خود احترام بگذاريد و به آنها وفادار باشيد. مسلمابا گذشت زمان انواع تازه اى از قراردادهاى مفيد اجتماعى و تجارى و سياسى مطرح مى شود که انسان مى تواند با در نظر گرفتن اصل کلى بالا به آن پاسخ دهد ونيز يک اصل کلى ديگرى داريم به عنوان “ قاعده لاضرر “ که مطابق آن هر حکم قانونى سبب زيان فرد يا جامعه شود بايد محدود گردد ملاحظه مى کنيد که تا چه حد اين قاعده کلى اسلامى کارساز و حل کننده مشکلات است ، و از اين‌گونه قواعد در اسلام فراوان داريم ، و با استفاده از همين اصول کلى است که مى توانيم مشکلات پيچيده دوران بعد از انقلاب شکوهمند اسلامى را حل کنيم.
2- شک نيست که ما در مسائل اسلامى نياز به رهبر داريم، و با فقدان پيامبر و غيبت جانشين او ،مسئله رهبرى متوقف مى شود و با توجه به اصل خاتميت انتظار ظهور پيامبر ديگرى را نيز نمى توان داشت،آيا اين امر ضايعه اى براى جامعه اسلامى نيست؟
در پاسخ مى گوييم براى اين دوران نيز پيش بينى لازم شده است و از طريق “ولايت فقيه” است که رهبرى را براى فقيهى که جامع الشرايط و داراى علم و تقوا و بينش سياسى در سطح عالى باشد تثبيت کرده است .
3- باب نبوت مسدود شد يا باب وحي؟
باب نبوت يعنى باب پيامبرى مسدود شد ،اما باب کشف و شهود و الهام مسدود نشد . ممکن است بشرى از لحاظ صفا و کمال و معنويت برسد به مقامى که به قول عرفا يک سلسله مکاشفات براى او رخ مى‌دهد و حقايقى از طريق علم الهامى به او ارائه داده مى شود ،ولى او مامور به دعوت مردم نيست. هميشه در دنيا افرادى هستند که خداوند در باطن ضميرشان با آنها حرف مى زند.
پيامبراسلام آخرين پيامبران خداست و سلسله نبوت با او پايان مى پذ يرد و اين از ضروريات آئين اسلام است.
خاتميت پيامبر (ص) لازمه وجود ختم نبوت است و پس از آن پيامبر ديگرى نخواهد آمد ولى باب الهامات و وحى الهى به روى همگان باز است در صورتى که به درجه کمال برسند پيامبر و معجزه او يعنى قرآن جزء کامل کننده دين هستند و کسى همانند آنها نخواهد آورد و به همين سبب خاتم ناميده شد پس تمام مسلمانان بايد به خاتميت او ايمان داشته باشند . چون دين اسلام با وجود اين دو کامل شده و نبوت آن پايان يافته است.

پى نوشت ها :

2- نهج البلاغه / خطبه اول
3- سوره صف / آيه 6
4- سوره احزاب / آيه 4
5- اصول کافى / جلد 1-ص58
6- اصول کافى / جلد 1-ص 58
7- تفسير مجمع البيان

منابع :

استاد شهيد مطهري،مرتضى (چاپ ششم ،1372) خاتميت ،تهران ،انتشارات صدرا
استاد شهيد مطهرى ،مرتضى (چاپ چهارم ،1374) محمد خاتم پيامبران ،تهران ،انتشارات صدرا
طبرسى ،فضل بن حسين (1406) مجمع البيان فى تفسير القران ، بيروت،داراحيا ءالتراث العربى
استاد شهيد مطهري،مرتضى (چاپ چهارم ،1368) اسلام و مقتضيات زمان ،تهران ،انتشارات صدرا

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:09 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
با پيامبراعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) تا معراج
با پيامبراعظم(ص) تا معراج
نويسنده:محمد اكبري 

عناصر ارتباط

ارتباط ميان دو چيز نيازمند نوعي همانندي و مشابهت است. ارتباط در مفهوم علمي آن به معناي نوعي تبادل اطلاعات و داده ها براي دست يابي به اهداف مشخصي است. در ارتباط، همواره سه مفهوم كليدي وجود دارد كه عناصر ارتباطي مي باشند. دو سويه ارتباط و ابزار ارتباطي، اين عناصر سه گانه را تشكيل مي دهند. ابزارهاي ارتباطي مي تواند از تنوع خاصي برخوردار باشد. از مهم ترين ابزارهاي ارتباطي كه بشر از آن بهره مي برد، بيان است كه قرآن از آن به نعمتي بزرگ ياد كرده و ستوده است.(الرحمن)
به همان اندازه كه براي ارتباط، ابزارهاي خاصي مورد نياز است و با توجه به نوع ارتباط مي بايست از ابزاري خاص بهره برد؛ هم چنين مي بايست به دو سويه ارتباط توجه داشت. به اين معنا كه امكان ارتباط ميان دو چيز زماني پديد مي آيد كه نوعي همانندي ميان دو چيز برقرار باشد. دو چيزي كه مي خواهند با هم ارتباط برقرار كنند به همان اندازه كه به ابزارهاي خاصي نيازمند هستند بسيار بيش تر از آن، به درك متقابل و شعور آن نيازمند مي باشند. تا زماني كه درك متقابلي از يك ديگر وجود نداشته باشد، اصولا تفكر ارتباط، محال است. از اين رو دو چيز قبل از هرچيز در بعدي از ابعاد شناختي، نيازمند چيزي مي باشند كه از آن به همترازي ياد مي شود. همترازي امري است كه نمي توان بدون آن از ارتباط و امكان آن ميان دو چيز سخن گفت.
در هر ارتباطي دو كنش رخ مي دهد. از اين روست كه از كنش هاي ارتباطي سخن به ميان مي آيد. هر يك از دو سويه ارتباط مي بايست كنش و عملي را انجام دهند تا همترازي فراهم آيد و ارتباط درست و كامل پديدار شود. بنابراين ارتباط را مي بايست به تعامل دو سويه تفسير و ترجمه كرد.
هر يك از سويه هاي ارتباط، عملي را انجام مي دهد تا ارتباط به شكل درست و هدفمند به وجود آيد. كنش هايي كه گاه ساده و گاه بسيار پيچيده است. گاه تنها در حوزه شناختي اتفاق مي افتد و گاه در حوزه وجودي تحقق مي يابد. به اين معنا كه براي ايجاد ارتباط هدفمند و درست ميان دو انسان مي بايست نوعي همترازي شناختي ميان دوسويه ارتباط ايجاد شود تا ارتباط، مفهوم و معنا يابد. بسيار شنيده شده است كه شخص مي گويد مخاطب نتوانسته مفهوم سخن مرا دريابد و يا اين كه نمي توانم با فلاني ارتباط برقرار كنم؛ زيرا حرف يك ديگر را نمي فهميم.
گاه گفته مي شود كه كلاس بالا سخن مي گويد و يا فلسفه مي بافد. اين ها نمونه هاي كوچك و ساده اي هستند كه از فقدان همترازي ميان دو سويه گفت وگو حكايت مي كند. اگر دوسويه گفت وگو از نظر شناختي و علمي در سطح يك ديگر نباشند و يا سطح عالي و برتر نخواهد خود را به سطح پايين فرو آورد، اين گفت وگو و ارتباط، درست تحقق نخواهد يافت. از اين روست كه ارتباط ميان انسان و سنگ و يا جانوري ديگر شدني نيست؛ زيرا دوسويه ارتباط در يك سطح قرار نداشته و يا نخواسته و يا نتوانسته است كه خود را به سطح ارتباطي برساند و امكان ارتباط فراهم شود. از اين رو همواره براي همترازي ميان دو سطح شناختي و يا وجودي، مي بايست دوسويه تلاش دوچنداني داشته باشند منظور از همترازي وجودي اين است كه همان گونه كه دوسويه ارتباط مي بايست از نظر شناختي در يك سطح قرار گيرند مانند سطح شناختي دو انسان؛ هم چنين اين دوسويه نيازمند نوعي همترازي وجودي مي باشد تا دوسطح بتواند ارتباط برقرار كنند. از نظر وجودي ميان سنگ و انسان و يا انسان و جانور همترازي وجودي وجود ندارد از اين رو ارتباط به طور طبيعي شدني نيست.
بنابراين در ميان دو سويه ارتباط مي بايست همترازي و همانندي شناختي وجود داشته باشد تا ارتباط هدفمند تحقق يابد. اين امكان درباره دو شخص از يك نوع به راحتي و آساني بوجود مي آيد. اما گاه نيازمند آن است كه نوعي همترازي وجودي تحقق يابد. در اين حالت مي بايست دو شخصي كه مي كوشند ارتباط دو سويه ايجاد كنند، از نظر وجودي خود را به گونه اي همانند و همتراز كنند تا ارتباط هدفمند تحقق يابد.ارتباط چنان كه گفته شد دو كنش از دو سويه گفت وگو و يا هر شيوه ارتباطي ديگر است. از اين روست كه مي بايست هر دو سويه ارتباط تلاش كنند تا به همترازي و همانندي دست يابند. اين امر چنان كه گفته شد در ميان دو سويه اي كه از نظر وجودي همتراز نيستند بسيار دشوار و گاه ناشدني است. از اين روست كه پيامبران همواره با تكذيب اقوام خويش رو به رو شدند؛ زيرا حتي باورمندان به خدا نيز نمي پذيرفتند كه بتوان ميان انسان و خدا ارتباط به هر شكلي برقرار گردد و اين ارتباط هدفمند و با برنامه ريزي باشد.

معراج تلاش براي هم ترازي وجودي

مسئله معراج را مي بايست از اين زاويه تفسير و تبيين كرد. از آن جايي كه پيامبر(ص) بشري همانند ديگر افراد اين نوع است امكان طبيعي براي ارتباط دو سويه ميان وي و خدا وجود نداشته است. از اين رو مي بايست افزون بر همترازي شناختي نوعي همترازي وجودي تحقق يابد.در گزارش هاي قرآني از معراج پيامبر به مسئله سير و اسراء اشاره شده است. اسراء سيري است كه شخص را به سويي مي برند. سير، حركت شخص است و اسراء بردن و سير دادن شخص و حركتي است كه با فشار و يا قدرت بيروني تحقق مي يابد.
متعدي شدن اين واژه با حرف باء براي اين است كه اين گونه نبوده است كه حركت و فشار بيروني براي اين حركت و سير يك سويه بوده است و از سوي متحرك هيچ گونه تلاشي صورت نگرفته است بلكه همان گونه كه از بيرون و قدرت برتر فشاري براي حركت و سير وجود داشته است در همان حال تلاشي نيز از سوي ديگر تحقق مي يافت. اين گونه است كه متحرك تحت فشار بيرون و تلاش درون سير وجودي را آغاز مي كند. باء (در اسري بعيده) بيانگر نوعي سببيت است تا بيان كند محرك كه خداوند است، متحرك را كه پيامبر است به كمك خود وي، سير و حركت مي دهد. اين گونه است كه تلاشي دوسويه از سوي خدا و پيامبر(ص) انجام مي شود تا سير وجودي رخ دهد.
آيه نخست سوره اسراء مي فرمايد: سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام. در اين آيه نشان داده مي شود كه اسراء و حركت وجودي از سوي خداوند به عنوان فاعل مطلق انجام مي شود. نخست، اراده اوست كه تحقق مي يابد كه ارتباطي را با بشري انجام دهد. اين گونه است كه واژه فعلي اسراء از باب افعال به كار مي رود تا نشان دهد توحيد فعلي است و اين فعل از سوي خدا بوده است. آن گاه اين فعل مي بايست در اصل متعدي باشد؛ زيرا خاصيت باب افعال تعدي است با اين همه از باء تعدي و سببيت استفاده شده است تا افزون بر عليت خداوند كه به شكل فعل اسراء بيان شده است از تلاش بنده و عبد نيز پرده بردارد. اين سوي مسئله نيز با آن كه از نظر وجودي در مرتبه بسيار پايين بشريت قرار دارد تلاش كرده است تا به شكل عبد بودن خود را بالا بكشد و ارتباط خود را با خدا ايجاد نمايد. اين گونه است كه باء سببيت و همراهي به كار مي رود تا اين مهم روشن گردد كه معراج و سير وجودي براي همترازي وجودي، يك سويه نبوده است.
به هرحال سير وجودي از سوي خدا به پيامبر تحميل مي شود و ايشان از نظر وجودي در مسير زميني حركت وجودي و رشدي خويش را آغاز مي كند. از اين رو از مسجدي به مسجدي ديگر و از مرتبه اي به مرتبه ديگر مي رود.تلاش وي براي تبيين عبوديت و روشن شدن بندگي در حد اعلي به شكل سير از مسجدي به مسجدي ديگر كه هر دو در مقام قدس و قداست نشسته اند، آغاز مي شود. اين گونه است كه مسجد نزديك، مركزي براي سير وجودي او مي شود و مسجد دور پايان سير وجود كمالي زميني او مي گردد. تاكيد بر سبحان در آغاز آيات و مسجد در دو سويه سير وجودي پيامبر، بيانگر منزه بودن خدا از سير در بخش مادي و جسمي است. اين آيات مي كوشد بنمايد كه اين سير و حركت وجودي كه به فعل توحيدي خداوند و كمك و ياري و تلاش نبوي انجام شده است سير و حركت مادي و جسمي نبوده است و تلاش وي هرچند كه در مرتبه زميني و مسجد به مسجد و مرتبه به مرتبه بوده است با اين همه حركت و تلاش معنوي و فراتر از ماده و امور آن بوده است. زمين تنها مقر و قرارگاه اين سير است نه اصل و هدف و يا حتي عامل اصلي سير وجودي. به هرحال تاكيد بر مسجد و عبوديت گوياي اين است كه ارتباط تنگاتنگي ميان عبوديت و مسجد هست و مسجد كه به معناي مكان سجده است نشانگر آن است كه مسجد محلي براي كمال پرستش انسان و دست يابي به مقام عبوديتي است كه هدف خلقت و آفرينش انساني برشمرده شده است.
هدف معراج قرآن در سوره اسراء تبيين مي كند كه معراج پيامبر در دو شكل براي هدف مشخص يعني ارتباط ميان خدا و بشر بوده است. در اين جا دو كنش از سوي خدا به عنوان فاعل اصلي و انسان به عنوان فاعل تبعي انجام شد. خدا بنده اي از بندگانش را برمي گزيند كه خود از قابليت بيش تر و بهتري برخوردار شده و با تلاش خويش توانسته در مسير بندگي به جايي رسد كه بتواند ارتباط را بپذيرد.سير وجودي پيامبر در مسير مسجد به مسجد در زمين پاك و مقدس رخ مي دهد. هم بنده پاك است و هم مكان سير وجودي او. از اين رو امكان رشد و تعالي وجودي براي وي فراهم مي آيد.اين سير نخست، كه فرارفتن از مرتبه بشريت به مقام انسانيت و عبوديت است، در زمين پاكي رخ مي دهد. نتيجه آن مي شود تا در مسجدي دورتر به مقامي برتر دست يابد. اكنون تلاشي ديگر مي بايست رخ دهد. تا امكان ارتباط كمال ميان خدا و انسان پديد آيد.
در سوره نجم به بخش ديگري از سير وجودي پيامبر اشاره مي شود كه سير آسماني ناميده شده است. در اين جا شخص كامل در حوزه زميني و عبوديت مي بايست به سير آسماني خويش ادامه دهد و از مقام وجودي بشر محض و انسانيت به انسان كاملي تبديل گردد كه بتواند ارتباط را به طور هدفمند درك كند.
در سوره نجم سخن از نزله است. هرچند در تفاسير فارسي آن را به مرتبه و دفعه معنا كرده اند تا مفهوم شماره را تبيين و روشن كنند ولي اين معنا بسيار ناقص است. در اين آيه تنها به مسئله ارتباط يك مرتبه و يا دومرتبه اشاره نشده است بلكه سخن از اين است كه نزله اي انجام شده است. نزله به معناي آن است كه چيزي فرود آيد.گفته شد كه براي دست يابي به ارتباط مي بايست دو سويه ارتباط ازنظر شناختي و نيز ازنظر وجودي به نوعي همترازي و هم سطحي برسند. اين همترازي زماني ممكن مي شود كه دو سويه، تلاش داشته باشند. اين تلاش از سوي وجود برتر مهم تر و اصلي تر است؛ زيرا او مي تواند خود را به سطح پايين تر بكشد و قدرت و توان آن را دارد كه فرود آيد. اين گونه است كه نزله اي از سوي خدا انجام مي شود تا همترازي وجودي رخ دهد. در همان حال تلاش عبد و سوي ديگر ارتباط، اتفاق مي افتد. خدا به مفهومي نازل مي شود و عبد و بنده به شكلي بالا مي رود و ازنظر وجودي به نوعي همترازي دست مي يابند. اين گونه است كه پيامبر همه ظرفيت انساني را كه در وي به وديعت نهاده شده و به نام اسما و جعل اسما در قرآن در سوره بقره از آن ياد شده است بروز و ظهور مي دهد و انسان كاملي مي شود تا بتواند همتراز وجودي خويش را درحد نياز و امكان به دست آورد. در اين جاست كه سخن از قاب قوسين او ادني است.(نجم آيه9)
البته قرآن گزارش مي كند كه پيش از اين پيامبر تلاشي را آغاز كرده و توانسته بود به منزل سدره در جنت الماوي نزديك شود. در اين تلاش وي به مقامي دست يافت و ارتباط موفقي برقرار گشت و اين، همان زماني بود كه نزله نخست ديگري از سوي خداوند رخ داده و تلاش از سوي پيامبر در حوزه شناختي و وجودي انجام پذيرفته بود. اما او در سير وجودي اخير خويش به عالي ترين مرتبه همترازي وجودي ميان انسان و خدا دست يافت كه امكان آن در زمان زندگي و حيات زميني ممكن و شدني بود.

دامنه معراج انسان

اين بدان معنا خواهد بود كه منزل و مقام «قاب قوسين او ادني» نهايت معراج و عروج وجودي و شناختي انسان نيست؛ بلكه انسان در زمان حضور در زمين و زندگي و حيات خاكي خويش مي تواند تا اين مرتبه وجودي و شناختي دست يابد و پس از زندگي دنيوي اين امكان هست كه مراتب و مراحل برتر را بپيمايد و سير وجودي كند. اين گونه است كه صلوات بر پيامبر و خاندانش ثواب و پاداشي براي ما و منزلت و مقامي براي پيامبر(ص) تفسير شده است. بنابراين با هر صلواتي آن وجود مقدس از منزل و مقام قاب قوسين او ادني به مرتبه وجودي و شناختي بالاتر و برتر صعود و عروج مي كند.
به هر حال در آموزه هاي قرآني معراج به معناي تلاش براي همترازي شناختي و وجودي انسان است كه با منشأئيت خداوند (بر پايه آموزه هاي توحيد افعالي و كاربرد واژه اسراء) و سببيت و كمك و تلاش انسان انجام مي شود. معراج نه مقامي از مقام پيامبري بلكه اصل پيامبري است و بدون اين معراج همترازي شناختي و وجودي ميان خدا و انسان تحقق نمي يابد و ارتباط ميان دو سويه برقرار نمي گردد.

با پيامبر تا معراج

از مطالب گذشته دانسته شد كه معراج تلاش براي همترازي براي دست يابي به ارتباط ميان خدا و انسان است. از اين رو هركس كه بخواهد به عنوان عارف قرآني به مقام شهود دست يابد مي بايست خود را نخست به مقام عبوديت برساند تا از راه عبوديت به مقام يقين شناختي دست يابد و از آن جاست كه خداوند به عنوان فاعل در هستي به تلاش انساني كه آن نيز به حكم و قدرت و قوت الهي است ارج مي نهد و او را به اسراء و سير وجودي مي برد.
براي دست يابي به اين مقام مي بايست از راهي رفت كه پيامبر(ص) رفته براي اين منظور به حكم قرآني: اگر مي خواهيد به خدا برسيد از من پيروي كنيد، عمل كرده و همانند وي عمل نمائيم. در دستور ويژه اي كه براي دست يابي به سير وجودي داده شده آمده است كه: الصلاه معراج المؤمن؛ مؤمن مي بايست سير وجودي معراجي خويش را از نماز شروع و آغاز كند. بنابراين لازم است كه از اين راه بهره برد كه همان مقام پرستش و سجده و مسجد است كه در سوره اسراء بدان اشاره شده است.
 
منبع:روزنامه کیهان

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:09 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
اکرام نبى اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)
اکرام نبى اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)
نويسنده:احمد مبلغي
منبع:روزنامه رسالت

گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر(ص)

گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر(ص) در کنار گواهى به يگانگى خداوند سبحان، اهميت و فضيلتى استثنايى دارد، تا آنجا که اميرمومنان فرمود: و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله شهادتان ترفعان القول و تضاعفان العمل خف ميزان ترفعان منه و ثقل ميزان توضعان منه.
گواهى دادن به يگانگى خداوند متعال[همان گونه که در متن حديث آمده] و بندگى و رسالت محمد(ص) دو گواهى دادنى است که سخن را بالا و عمل را دو چندان مى‌سازند. ترازويى که اين دو از آن برداشته شوند سبک و ترازويى که اين دو در آن نهاده شوند سنگين خواهد بود. به علاوه که گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله در تشهد نماز واجب است.

احترام به پيامبر(ص)

شخصى به حضور امام صادق(ع) رسيد. حضرت(ع) حال او را جويا شد. گفت: خداوند به من فرزندى داده است. امام پرسيد: نامش را چه گذاشته‌اي؟ گفت: محمد! امام(ع) با شنيدن اين نام صورتش را به عنوان احترام نزديک زمين آورد و گفت: محمد، محمد، محمد! آنگاه ادامه داد: خودم، فرزندانم، پدرم، مادرم و تمام اهل روى زمين به فداى رسول خدا(ص. )
مالک، امام مالکيان مى‌گويد: جعفر صادق(ع) هنگامى که نام پيامبر(ص) را مى‌برد رنگ چهره‌اش تغيير مى‌يافت.
تا آنجا که بازشناخته نمى‌شد، من کسى را چون او اينچنين نيافتم.

پاسداشت‌ حرمت پيامبر(ص)

بزرگداشت پيامبر(ص) تا بدانجاست که اعتکاف در مسجد پيامبر(ص) بويژه در سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه از اعتکاف در ديگر مساجد ثواب بيشترى دارد و آن که پس از سه روز اقامت و روزه در مدينه حاجتى از خداوند بطلبد حاجتش روا شود. به موجب پاره‌اى از روايات، اقامت در شهر آن حضرت (مدينه) بر اقامت در مکه ترجيح دارد. بر پايه احاديث ‌براى ورود به مدينه منوره و خروج از آن و وداع با پيامبر صلى‌الله عليه و آله يا زيارت آن حضرت و نيز ورود به مسجد پيامبر مستحب است غسل کنند. همچنين مسافرى که قصد اقامت در مدينه نکرده و بايد بر طبق قاعده نماز را شکسته بخواند مى‌توان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله نماز را به اختيار خود شکسته يا تمام بخواند. البته سه مکان ديگر نيز داراى اين حکم ‌اند: مسجد الحرام، مسجد کوفه و بارگاه سيدالشهداء(ع.) نيز به احترام آن حضرت روزه گرفتن در ميلاد پيامبر (هفدهم ربيع الاول) ثواب يک سال روزه دارد. و روزه در عيد مبعث ثواب دو سال. به علاوه در اين روز شاد کردن مومنان و دادن صدقه يکى از آداب شمرده شده است.

اسوه ‌پذيرى

قرآن، پيامبر(ص) را اسوه نيکو مى‌خواند (لکم فى رسول الله اسوه حسنه) و نهج البلاغه، محبوبترين بنده خدا را کسى مى‌داند که از اين اسوه زيباى بشريت، درس گيرد (و احب العباد الى الله المتاسى بنبيه.)

دوست داشتن پيامبر(ص)

قل ان کان آباوکم و ابنائکم و اخوانکم و ازواجکم و عشيرتکم و اموال اقترفتموها و تجاره تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب اليکم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى ياتى الله بامره.(قرآن کريم) اى پيامبر! بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خويشاوندان و دارايى‌هايى که به دست آورده‌ايد و تجارتى که از کسادى آن مى‌ترسيد و خانه‌هايى که از آنها خرسنديد نزد شما از خدا و رسولش و کارزار در راه او محبوبتر است پس منتظر باشيد تا خدا امر و فرمانش را بر شما فرود آورد.

پيروى از پيامبر(ص)

قرآن مى‌فرمايد: ...« و اطيعوا الرسول» ‌و از پيامبر اطاعت کنيد.

پيروى از عترت پيامبر(ص)

همان پيامبرى که به اطاعتش امر شده‌ايم خود بر پيروى از عترتش سخت تاکيد کرده است. از حديث ثقلين گرفته تا حديث‌ سفينه و صدها حديث ديگر همگى اطاعت از اهل بيت(ع) را ضرورى شمرده‌اند. از نظر امير مومنان(ع) اين اطاعت ‌بايد به صورت يک ملازمت کامل با آنان شکل بپذيرد يعنى از اهل بيت(ع) نه اندکى جلوتر بيفتيم و نه اندکى عقب‌تر. آن حضرت(ع) فرمود: فالزموا سمتهم ... ولا تسبقوهم فتضلوا و لا تتاخروا عنهم فتهلکوا؛ همواره ملازم طريقه آنان باشيد، نه از آنان پيشى گيريد که به گمراهى مى‌افتيد و نه از آنان عقب بمانيد که به هلاکت مى‌رسيد.

دروغ بستن بر پيامبر(ص)

پيامبر(ص) فرمود: من کذب على متعمدا فليتبوء مقعده من النار؛ هر کسى به عمد بر من دروغ بندد در آتش جاى گيرد. (گفتنى است دروغ بستن بر پيامبر(ص) روزه را باطل مى‌کند.)

به پا داشتن سنت پيامبر(ص)

از نظر اميرمومنان، به پا داشتن سنت پيامبر(ص) خصلت اهل ايمان و وظيفه حکومت اسلامى است.

ترک نکردن سنت پيامبر(ص)

پبامبر(ص) فرمود: سته لعنهم الله ... التارک لسنتي؛ شش نفرند که خداى متعال آنها را لعنت مى‌کند يکى از آنها کسى است که سنت مرا ترک کند.

تغيير ندادن سنت پيامبر(ص)

در ذکر صلوات امام صادق(ع) به رسول خدا(ص) چنين مى‌خوانيم؛ اللهم العن الذى ... غيروا سنه نبيک؛ ‌خداوندا لعنت کن کسانى را که سنت پيامبر را تغيير دادند، ... هزاران هزار لعنت!

ترجيح دادن پيامبر(ص)

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: حبى خالط دماء امتى فهم يوثرونى على الآباء و على الامهات و على انفسهم؛ دوستى من با خونهاى امت من آميخته شده است. آنها مرا بر پدران و مادران و خودشان ترجيح مى‌دهند.

فرو آوردن صدا در محضر پيامبر(ص)

خداى متعال بر حفظ مقام آخرين برگزيده خود در سوره حجرات مى‌فرمايد: يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبى و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض؛ اى مومنان، صداى خود را فراتر از صداى پيامبر(ص) نکنيد و براى او سخن بلند مگوييد مانند بلند سخن گفتن برخى از شما براى برخى ديگر.

بى ‌تابى در رحلت پيامبر(ص)

اميرمومنان(ع) در رحلت پيامبر(ص) بر سر قبر آن حضرت(ع) گفت: فغان و بى تابى قبيح است مگر بر تو.

خشنود کردن دخت پيامبر(ص)

رضايت فاطمه زهرا(س) دخت گرامى پيامبر(ص) معيار رضايت الهى است. پيامبر(ص) در تکيه بر اين امر، رضايت فاطمه (س) را رضايت‌ خويش و رضايت‌خويش را رضايت‌خداوند معرفى مى‌نمود و ناخرسندى و خشم زهرا(س) را ناخرسندى خود و خشم خود را غضب خداوند مى‌دانست.

ماه ويژه پيامبر(ص)

پيامبر(ص) فرمود: شعبان ماه من است، خداوند رحمت کند آن که مرا در اين ماه (اطاعت پروردگار و روزه) کمک کند.
اميرمومنان(ع) فرمود: از زمانى که نداى پيامبر(ص) را نسبت ‌به شعبان شنيدم روزه اين ماه را ترک نکردم و آن را تا آخر عمرم ترک نخواهم کرد انشاء الله.

زيارت پيامبر(ص)

زيارت قبر شريف پيامبر(ص) از پرفضيلت‌ ترين زيارتهاست. آن حضرت خود فرموده است: کسى که بعد از رحلتم قبرم را زيارت کند مانند کسى است که به ديدار من در زمان حياتم آمده است. و (در روايت ديگرى فرمود) من شفيع او در قيامت‌خواهم شد. زيارت قبر پيامبر(ص) تا آنجا اهميت دارد که مستحب است آن را بر حج استحبابى ترجيح دهيم. اين زيارت در مواردى استحباب بيشترى دارد. از جمله:
1- به هنگام حج زيارت قبر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله براى کسانى که به حج رفته‌اند استحباب بسيار دارد به گونه‌اى که اگر حجاج از انجام آن سر باز زنند بر حاکم اسلامى است آنان را به انجامش موظف دارد.
2- در روز ولادت رسول اکرم(ص( )هفدهم ربيع‌الاول.) در اين روز چنانچه نتوان بر سر قبر آن حضرت حاضر شد مى‌توان از دور، حضرت را زيارت کرد.
3- در مبعث نبوى‌ (بيست و هفتم رجب.) زيارت پيامبر(ص) در اين روز مستحب است.

سلام کردن به پيامبر(ص)

پيامبر(ص) فرمود: اگر نمى‌توانيد به زيارت قبر من بياييد به سويم سلام بفرستيد که آن نيز به من مى‌رسد. در روايت ديگرى از امام کاظم(ع) مى‌خوانيم: هنگامى که به رواق پيامبر(ص) داخل يا از آن خارج مى‌شوى بر او سلام کن و همچنين از دور به او سلام کن. در روايت‌براى کنار قبر پيامبر(ص) «سلام»‌ با کيفيت‌خاصى وارد شده است. در دو مورد سلام کردن به پيامبر(ص) جايگاه ويژه‌اى پيدا مى‌کند؛
1- در نماز، مستحب است قبل از گفتن سلام واجب در نماز، السلام عليک ايها النبى و رحمه الله و برکاته گفته شود.
2- در سجده سهو، براى سجده سهو اذکارى وارد شده که ‌گفتن يکى از آنها واجب است. از جمله آن اذکار اين است: بسم الله و بالله السلام عليک ايها النبى و رحمه الله و برکاته.

زيارت نوادگان پيامبر(ص)

پيامبر(ص) فرمود: من زار احدا من ذريتى زرته يوم القيامه؛ ‌کسى که فردى از ذريه مرا زيارت کند، زيارت کنم او را در روز قيامت.

صلوات فرستادن

خداى متعال در قرآن کريم مى‌فرمايد: ان الله و ملائکته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما؛ خدا و فرشتگان بر پيامبر(ص) درود مى‌فرستند، اى کسانى که ايمان آورده ‌ايد، شما نيز بر او درود فرستيد و او را کاملا فرمان بريد.
در بيان فضيلت صلوات بر پيامبر(ص) و آل او روايات فراوانى وارد شده است که به دو روايت اشاره مى‌کنيم:
1- امام رضا(ع) فرمود: من لم يقدر عن ما يکفر به ذنوبه فليکثر من الصلاه على محمد و آله؛ ‌کسى که نمى‌تواند گناهان خويش را با توبه و انابه و تحمل رنج عبادت محو کند بايد بسيار بر محمد و آل او صلوات بفرستد.
2- ما فى الميزان شى اثقل من الصلاه على محمد و آل محمد؛ چيزى به اندازه صلوات بر محمد و آل او در ترازوى اعمال سنگينى نمى‌کند.
صلوات در پنج مورد حکم ويژه‌اى پيدا مى‌کند:
الف. در تشهد نماز واجب است.
ب. هنگام ذکر نام پيامبر(ص.)
در اين صورت هر چند واجب نيست ولى در مورد ترک آن دو حديث نبوى تکان‌دهنده وجود دارد:
1- البخيل حقا من ذکرت عنده فلم يصل علي؛‌ حقيقتا بخيل کسى است که مرا پيش او ياد کنند و بر من صلوات نفرستد.
کسى که نمى‌تواند گناهان خويش را با توبه و انابه‌و تحمل رنج عبادت محو کند بايد بسيار بر محمدو آل او صلوات بفرستد.
2- کسى که به هنگام ياد شدن از من، صلوات را فراموش کند خداوند او را در پيدا کردن راه بهشت دچار اشتباه مى‌کند.
ج. در روز مبعث. ‌يکى از آداب ويژه، بسيار صلوات فرستادن است.
د. در دو خطبه نماز جمعه. در هر دو خطبه بايد بر محمد و آل او عليهم السلام درود فرستاد.
ه. در سجده سهو. براى اين سجده چند ذکر وارد شده که انجام يکى از آنها واجب است. بيشتر اين ذکرها شامل صلوات است مانند: «بسم الله و بالله و صلى الله على محمد و آل محمد» و «بسم الله و بالله اللهم صل على محمد و آل محمد.»

محترم شمردن خون، مال و آبروى گواهى‌ دهنده به رسالت

کسى که بعد از شهادت به يگانگى خداوند سبحان، به رسالت پيامبر(ص) گواهى دهد خون، مال و آبروى او محترم مى‌گردد و احکام ازدواج و ... در حق او جارى مى‌شود. در حديث آمده: ‌با گفتن شهادتين خونها محترم شمرده مى‌شود و بر پايه آن احکام ازدواج و ارث جارى مى‌گردد.

کشتن دشنام دهنده پيامبر

همه فقيهان اسلام بر اين عقيده‌اند که بايد دشنام ‌دهنده پيامبر(ص) را کشت.

نامگذارى به اسم پيامبر(ص)

آن حضرت خود فرموده است: بورک لبيت فيه محمد و مجلس فيه محمد و رفقه فيه محمد؛ خانه يا مجلس و گروهى که در آن محمد نام وجود دارد مبارک است. ابى رافع مى‌گويد: از پيامبر شنيدم اگر نام فرزند را محمد نهاديد با او بد رفتارى ننماييد، اذيتش نکنيد و او را نزنيد. امام صادق(ع) به کسى که نام فرزندش را محمد نهاده بود فرمود: او را فحش نده، نزن و به او بدى نکن.

دوست داشتن عترت پيامبر(ص)

قرآن مى‌فرمايد: قل لا اسالکم عليه اجرا الا الموده فى القربي؛ ‌اى پيامبر، بگو از شما پاداشى جز دوستى خويشاوندانم نمى‌خواهم. پيامبر(ص) فرمود:همواره به اهل بيت محبت ورزيد. چه آن‌که اگر کسى خداوند را ملاقات کند در حالى که ما را دوست مى‌دارد با شفاعت ما به بهشت رود. سوگند به کسى که جانم در دست اوست هيچ بنده‌اى از عمل خويش سود نمى‌برد مگر با شناختن حق ما.

نيازردن نوادگان پيامبر(ص)

پيامبر(ص) فرمود: به خدا سوگند نسبت‌ به کسى که ذريه‌ام را بيازارد شفاعت نمى‌کنم.

نظر انداختن به فرزندان و نوادگان پيامبر(ص)

النظر الى ذريه النبي(ص) عباده؛ ‌نظر انداختن به ذريه پيامبر(ص) عبادت است.
والامقام‌ترين فرزندان و نوادگان ايشان، اهل بيت عصمت و طهارت(ع) هستند که وظايف امت نسبت‌به آنها آشکار است. بعد از ايشان بايد به سادات بزرگوار احترام گذاشت و روايت فوق، اينان را نيز شامل است. در روايتى مى‌خوانيم: النظر الى جميع ذريه النبى عباده ما لم يفارقوا منهاجه و لم يتلوثوا بالمعاصي؛ ‌نظر افکندن به تمام ذريه پيامبر(ص) عبادت است تا آن زمان که از راه آن حضرت(ص) جدا نشده و به معاصى آلوده نشوند.

قرائت‌سوره محمد(ص)

پيامبر(ص) فرمود: کسى که سوره محمد(ص) را قرائت کند خداى سبحان او را از نهرهاى بهشت‌سيراب خواهد کرد. امام صادق(ع) فرمود: کسى که سوره محمد(ص) را قرائت کند هيچ‌گاه در دين او شک درنيايد و همواره از شرک و کفر محفوظ ماند تا اينکه مرگش فرا رسد و زمانى که از دنيا رود خداوند هزار فرشته در قبر او مى‌گمارد که درود فرستند و ثواب درودشان براى او باشد و وى را تشييع کنند تا در ايستگاه ايمنى و رحمت، نزد خدا نگاهش دارند. سپس او در امان خداوند سبحان و پناه محمد(ص) قرار مى‌گيرد.

نماز پيامبر(ص)

کسى از امام رضا(ع) در باره نماز جعفر طيار پرسيد. حضرت فرمود چرا غافلى از نماز حضرت رسول(ص)؟ بعد فرمود: دو رکعت نماز به جاى مى‌آورى و در هر رکعتى يک بار سوره حمد و پانزده بار سوره انا انزلناه مى‌خوانى و در رکوع و بعد از سر برداشتن از آن، و در هر دو سجده و بعد از سر برداشتن از هر کدام پانزده بار سوره انا انزلناه را قرائت مى‌کني. از نماز که فارغ شدى ميان تو و خداوند گناهى نمى‌ماند مگر اين که آمرزيده و حاجتت‌ برآورده مى‌شود.

نماز در روضه شريف

مستحب است ميان منبر و قبر پيامبر(ص) نماز گذارده شود.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:09 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
منطق پاسخگويي از منظر قرآن و اهل بيت
منطق پاسخگويي از منظر قرآن و اهل بيت(علیهم السلام)
نويسنده:علی پوریا
منبع:روزنامه کیهان

ضرورت و اهميت پرسش و پاسخ قرآن

در همه مواردي كه از سوي مردم پرسش و شبهه اي مطرح شده، با دقت و حفظ مباني اخلاقي و اجتماعي پاسخ داده است و حتي براي ترغيب مردم به پرسشگري و گسترش فرهنگ پرسشگري، به آنان سفارش بلكه دستور مي دهد كه پرسش هاي خود را با آگاهان در ميان گذارند. تعبير فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون (انبياء آيه 7)؛ اگر نمي دانيد از اهل ذكر و آگاهان بپرسيد تا شما را به ياد آورند، به معناي اين است كه بايد پرسش در جامعه و در ميان مردمان نهادينه و به صورت فرهنگ درآيد و هم معلوم مي دارد كه از چه كساني بايد پرسيده شود و هم درباره چه چيزي پرسش انجام گيرد؛ در اين آيه نخست بيان دستوري وارد شده است كه بايد به پرسش و هم چنين پاسخگويي اهميت داده شود. در يك سو پرسش گري است كه مطلبي براي پرسش دارد و در سوي ديگر پاسخگويي است كه پاسخ را مي داند و به آن آگاه است. چنان كه لازم و بايسته است كه مورد چيزهايي كه نمي داند بپرسد بر آگاهان است كه پاسخ پرسش هاي مردم را بدهند؛ اين پرسش چه به صورت بياني باشد و يا غيربياني بر آگاهان است كه بدان پاسخ دهند. اين وظيفه و امر دو سويه تعريف شده است، به اين معنا كه از يك سو بر كساني كه نمي دانند واجب و لازم شرعي است كه بپرسند و بر آگاهان است كه بدان پاسخ دهند؛ از اين روست كه اميرمؤمنان(ع) مي فرمايد كه اگر خداوند از عالمان و آگاهان پيمان نگرفته بود كه مردم را هدايت كنند و به نيازهاي فردي و جمعي بشر در حد توان و امكان پاسخ دهند، من اداره امور جامعه را به خود ايشان وامي نهادم. اين پيمان همين دستوري است كه در اين آيه و آيات مشابه آمده است. به اين معنا كه هدايت جامعه به سوي خير و صلاح و سعادت، خواسته و پرسش زباني و غيرزباني مردمان است و چون آن حضرت به عنوان عالم و آگاه اين خواسته و پرسش را مي شناسد و مي داند بر اوست كه پاسخ اين پرسش مردم را با پذيرش ولايت و خلافت بپذيرد.
نكته ديگري كه در اين آيه نهفته است اين كه آگاهان از ويژگي خاصي برخوردارند، به اين معنا كه آنان اهل الذكر هستند. اهل ذكر بودن به چند معنا مي تواند مراد و منظور باشد. به معناي آن كه ياد خدا در دل هايشان زنده است و يا به معناي آن كه قرآن و ذكر را مي دانند و در حقيقت قرآن شناسان و دين شناسان زمانه اند و يا اين كه مطالب را به ياد مردمان مي آورند و پاسخ را از پرسش برآورده و به ياد ايشان مي اندازند. به سخني ديگر، در پرسش، پاسخ آنان نهفته است و پاسخ گويان باتوجه به اين ويژگي مي توانند پاسخ را به مردم بدهند، پاسخي كه جز يادآوري نيست. ديگر آن كه اين پرسش ها بايد به گونه اي باشد كه با كوچك ترين التفات به دست آيد و مردمان از چيزهايي بپرسند كه در حقيقت پاسخ آن در خود پرسش نهادينه شده باشد و به زبان ديگر شبهه افكني نكنند و تنها اهل پرسش باشند. مطلب ديگر آن كه درباره هر چيزي كه نمي دانند بپرسند و اين پرسش ها براي آزمون و لهو و لعب انجام نگيرد تا كسي را دست بياندازند وقت خود و پاسخگويي را بگيرند كه اهل الذكر است.
بنابراين در اين آيه كوتاه به مسايلي چون از چه كسي، درباره چه چيزي و چگونه بپرسيم؟ و نيز چه كسي، چگونه و به چه هدفي پاسخ دهد و هم چنين لزوم پرسش گري و پاسخگويي سخن به ميان آمده است. در حقيقت اين آيه كوتاه بيانگر فرهنگ پرسش و پاسخ در اسلام است.
اهميت پاسخ گويي را مي توان از اين آيه و نيز آيات ديگر قرآني به دست آورد. قرآن به پرسشگري و پاسخ گويي اهميت ويژه اي مي دهد و آن را در ميان مسلمانان به شيوه هاي مختلف گسترده است. كاربرد واژگاني چون «يسالونك عن الانفال، يسالونك عن الاهله، يسالونك عن الروح» و پاسخ گويي به مردم خود بنياد پرسش گري و پاسخ طلبي از اهل علم و اهل ذكر را در اسلام و در ميان مسلمانان نهادينه كرده است.
در گزارش قرآن از آغاز آفرينش آدم(ع) آمده است كه فرشتگان از خدا پرسش و حتي به مجادله مي پردازند و خداوند به پرسش ها و شبهات فرشتگان در ملا اعلي پاسخ مي دهد.

انواع پرسش ها و شبهات در قرآن

در قرآن انواع و اقسام پرسش ها و شبهات بيان شده است و گاه قرآن خود به مهم ترين آن ها پاسخ مي دهد و گاه آن را تنها طرح و معلوم مي دارد كه اين دسته از پرسش ها اصولا نبايد طرح شوند و خود خواننده با نگاهي گذرا به پرسش درمي يابد كه پرسش و يا شبهه لغاو و بيهوده اي بوده است. در قرآن درباره شخص و شخصيت پيامبر(ص) شبهاتي طرح شده و به آن ها پاسخ داده شده است. به اين معنا كه پرسش ها و شبهاتي كه در زمان ما درباره شخص و شخصيت آن حضرت مي شود، ريشه تاريخي دارد. در همان زمان نزول قرآن پرسش ها بلكه شبهاتي درباره شخص پيامبر و شخصيت ايشان از سوي مردم و مخالفان و منافقان مطرح مي شود كه قرآن با بيان آن ها، پاسخ هاي كامل و متقني به آنها مي دهد. مسايلي چون شعر، سحر، جنون، اتهام افك و افترا از اين دسته امور است. وقتي شبهه «انما يعلمه البشر» را منافقان و مخالفان طرح مي كنند، قرآن پاسخ مي دهد: «لسان الذي يلحدونه اعجمي»؛ زبان كسي كه مي گويند او به پيامبر آموزش و تعليم مي دهد، غيرعربي است؛ چگونه غيرعربي به اين خوبي و فصاحت و شيوايي قرآني را به زبان عربي به آن حضرت آموزش مي دهد؟

روشهاي پاسخگويي

در قرآن از شيوه هاي مختلف و متنوعي براي پاسخ گويي به پرسش و شبهه استفاده شده است كه از آن جمله مي توان به شيوه هاي نقضي، حلي، تمثيلي و استدلال برهاني اشاره كرد. در همه جا نمي توان از برهان بهره گرفت، گاه لازم است به جاي برهان از تمثيل استفاده كرد. مانند استناد به بهار براي بيان زنده كردن مردگان و فرآيند پيچيده آن. از جواب هاي حلي قرآن مي توان به آيه: «قل يحييهاالذي انشاها اول مره»؛ بگو او كسي است كه شما را براي نخستين بار آفريد دوباره زنده مي گرداند. پرسش و شبهه بيان شده در قرآن را مي توان در موضوعاتي چون پرسش و شبهه درباره قرآن، كيفيت و چگونگي آن، اوصاف و اسماي الهي، شخصيت پيامبر و مباحث معاد و رستاخيز دسته بندي كرد.

تفاوت پرسش و شبهه

درباره تفاوت پرسش و شبهه تفاوت هاي چندي بيان شده است كه مي توان به مهم ترين آن در اين جا اشاره كرد. پرسش در حقيقت جستجوي بشر براي شناخت است و پرسشگر با بيان پرسش و سؤال مي كوشد تا موضوع و مطلبي را بشناسد و آن را درك و فهم كند. در حالي كه هدف از شبهه، ايجاد ترديد و شك در دل مخاطب است و شبهه گر مي كوشد تا در بنيادهاي اعتقادي و باوري شخص ترديد افكند. درحقيقت تفاوت شبهه و پرسش را بايد در كاركرد و اهداف آن دانست. كاركرد پرسش فهم و شناخت است، در حالي كه شبهه براي اين طرح مي شود تا مخاطبان خود را به چالش بكشاند. از سوي ديگر در شبهه، باطل به طور عمدي و خواسته حضور دارد و شبهه گر با آميختن حق و باطل مي كوشد كلام باطل خود را با رنگ و لعابي از حق به ديگران منتقل كند، از اين روست كه حضرت اميرمؤمنان(ع) فرمودند: «انما سميت الشبهه شبهه لانها شبهت بالحق»؛ از آن رو شبهه را شبهه ناميده اند كه به حق شبيه و همانند است.

انواع پرسش

برخي پرسش را به دو دسته اساسي، معرفتي و غيرمعرفتي تقسيم بندي كردند و گفته اند: پرسش و شبهه معرفتي، برخاسته از نياز مخاطب به فهم است و بايد باتوجه به اين انگيزه پاسخ هاي تبييني و تحليلي همراه با برهان و استدلال، ارايه شود؛ در حالي كه پرسش هاي غيرمعرفتي آن دسته از پرسش هايي هستند كه خاستگاه آن امر ديگري مي باشد كه به طور صريح در پرسش خود را نشان نمي دهد. از اين دسته مي توان به پرسش هايي اشاره كرد كه پس از يك رخداد غمناك مطرح مي شود مانند پرسش هايي كه پس از زلزله ها بيان مي شود و بيشتر به مسئله عدالت خداوند و مانند آن باز مي گردد. پاسخگو بايد در اين نوع پرسش ها و حتي شبهات، به جاي پاسخ گويي برهاني به همدلي و همراهي و كاهش آلام و مصيبت ها توجه داشته باشد. چنان كه در شيوه رفتار ائمه اين مسئله را به خوبي مي توان يافت. از آن جمله مسئله برخورد تند و زننده شامي با امام حسن مجتبي(ع) است كه آن حضرت(ع) مي فرمايد: اگر بي پولي تو را غني كنيم و اگر گرسنه اي بپوشانيم و اگر بي سرايي و مسافر به تو جا و سرا دهيم.

منطق اهل بيت(علیهم السلام) در پاسخگويي

منطق اهل بيت(ع) در پاسخگويي به پرسش ها و شبهات اين گونه بوده است كه در كنار پاسخ گويي به اصل پرسشها و شبهات، امامان(ع) به ما آموخته اند كه بايد پاسخ گو به پرسش گر ارج گذارد و هيچ گاه او را از خود نراند و يا حواله به زمان و مكان ديگري نكند. چنان كه اميرمؤمنان(ع) در حال جنگ صفين و بحبوبه درگيري و مديريت ميدان جهاد، به پرسش پيرمردي درباره توحيد پاسخ مي دهد و در پاسخ اعتراض برخي مي فرمايد: اصولا ما در اين جا براي همين مي جنگيم تا مردمان را به توحيد بخوانيم و آنان را با آن آشنا سازيم. در روايات بسياري گزارش شده است كه حضرت فاطمه(س) به پرسش هاي زنان به تفصيل پاسخ مي داد. در بحارالانوار يكي از جلسات و نشست هاي پرسش و پاسخ را نقل مي كند كه جالب و بسيار آموزنده است. در آن جا مي خوانيم كه وقتي پرسش هاي مطرح شده وقت طولاني را گرفته و به نظر پرسشگر آن حضرت(س) خسته شده است، حضرت فاطمه(س) وي را ترغيب مي كند كه پرسش هاي خود را ادامه دهد؛ زيرا ثوابي كه به پاسخ گو داده مي شود آن اندازه زياد است كه مرواريد و گوهرهاي آن ميان زمين و آسمان را پر مي كند.
در پايان بايد درباره اهميت و جايگاه پرسش و پرسشگري و فرهنگ آن در آموزه هاي قرآني و نبوي و اهل بيت(ع) گفت كه اگر به روايات شيعي مراجعه كنيد درمي يابيد كه بيشتر روايات در همه حوزه هاي اعتقادي، فقهي و تاريخي بر پايه پرسش و پرسشگري بوده است. از اين رو بايد به مسئله پرسش و پاسخگويي به عنوان فرهنگ اصيل اسلامي و شيعي و توجه و اهتمام جدي شود و در تقويت روحيه در نسل جوان و در ميان دانش آموزان به عنوان نسل حاكم جامعه آينده كوشيد.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:06 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50267 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب