یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 

جایگاه اطاعت پیامبر (ص) و نتایج آن
 

 

نویسنده: علیرضا ثابتی پور




 
تفسیر آیات 47 تا 57 سوره نور

چکیده

آیات 47 تا 57 سوره نور پیرامون جایگاه اطاعت و تسلیم عملی در مقابل پیامبر اکرم (ص) و به تبع ایشان ائمه اطهار (ع) و آثار و نتایج آن صحبت می‌کند. در این مقاله به بررسی تفسیری این آیات با استفاده از تفسیرهای مختلف می‌پردازیم.
با دقت در مفاد آیات، حقایق زیر به دست می‌آید:
اطاعت و پیروی از پیامبر (ص)، همان اطاعت الهی و معیار ایمان واقعی به ایشان است. منافقان تسلیم حکم و نظر پیامبر (ص) نیستند. بسیاری در گفتار، خود را مطیع می‌نامند ولی آنچه مُسلِم حقیقی را تعیین می‌کند، رفتار عملی است.
اطاعت پیامبر (ص) موجب هدایت و سعادت فرد است. حکومت عدل جهانی، وعده خداوند به آنانی است که خود را در ایمان و عمل صالح مطیع پیامبر (ص) ساخته‌اند. این حکومت در نتیجه‌ی اطاعت بشریت از تعالیم وحی در قالب فرمایشات پیامبر (ص)، تحقق خواهد یافت.
کوتاه سخن اینکه، ادعای اطاعت از خدا و پیامبر (ص) و بیان مفاهیم کلی تا در میدان عمل و مصداق پیاده نشود، پوچ و بی فایده است.
کلیدواژه‌ها: اطاعت پیامبر(ص)، معیار ایمان و نفاق، تفسیر آیات 47 تا 57 نور، حکومت عدل جهانی.

مقدمه

فرد با و شعار «لاإله إلّا الله» و «محمّدا رسول الله» وارد اسلام می‌شود؛ خود را مومن به خدا و رسولش می‌داند. ولی این شعار تا در مرحله عمل آزموده نشود از نفاق دور نیست. خداوند متعال با فرستادن رسولی از جنس بشر، این میدان عمل برای آزمایش را گشوده، اطاعت پیامبر (ص) را اطاعت خود قرار داده و آن را مرز ایمان و نفاق دانسته است.
آیات 47 تا 57 سوره نور، مجموعه‌ای مرتبط وکامل پیرامون جایگاه اطاعت عملی پیامبر (ص) و اهمیت آن و نتایج این اطاعت است. در این مقاله به بررسی تفسیری این آیات با استفاده از تفسیرهای مختلف(عمدتاً المیزان و نمونه) می‌پردازیم تا با دقت در مفاد آن، نکات مرتبط دریافت شود.
آیات شریفه:
وَیَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ وَمَا أُولَئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ ﴿٤٧﴾ وَإِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ ﴿٤٨﴾ وَإِنْ یَکُنْ لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ ﴿٤٩﴾ أَفِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ یَخَافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ ﴿٥٠﴾ إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿٥١﴾ وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیَخْشَ اللَّهَ وَیَتَّقْهِ فَأُولَٰئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ ﴿٥٢﴾
ترجمه:
و مى‏گویند: «به خدا و پیامبر [او] گرویدیم و اطاعت کردیم.» آن گاه دسته‏اى از ایشان پس از این [اقرار] روى برمى‏گردانند، و آنان مؤمن نیستند. (47)
و چون به سوى خدا و پیامبر او خوانده شوند، تا میان آنان داورى کند، بناگاه دسته‏اى از آنها روى برمى‏تابند. (48)
و اگر حق به جانب ایشان باشد، به حال اطاعت به سوى او مى‏آیند. (49)
آیا در دلهایشان بیمارى است، یا شک دارند، یا از آن مى‏ترسند که خدا و فرستاده‏اش بر آنان ستم ورزند؟ [نه،] بلکه خودشان ستمکارند. (50)
گفتار مؤمنان- وقتى به سوى خدا و پیامبرش خوانده شوند تا میانشان داورى کند- تنها این است که مى‏گویند: «شنیدیم و اطاعت کردیم.» اینانند که رستگارند. (51)
و کسى که خدا و فرستاده او را فرمان بَرَد، و از خدا بترسد و از او پروا کند آنانند که خود کامیابند. (52)(1)
شأن نزول:
در مورد شأن نزول گفته‏اند: آیه در باره مردى از منافقین نازل شده است که میان او و یک یهودى اختلافى بود. یهودى او را دعوت کرد که براى داورى خدمت رسول خدا روند ولى منافق می خواست که پیش کعب بن اشرف روند. این آیات نازل شد و سخت این گونه اشخاص را مورد سر زنش و مذمت قرار داد.
بلخى گوید: عثمان از على (ع) زمینى خریده بود که بواسطه بیرون آمدن سنگهایى از آن می خواست رد کند. على (ع) قبول نکرد و فرمود: میان من و تو پیامبر خدا. عثمان گفت: حکم بن ابى العاص. زیرا پیامبر پسر عموى تست و به نفع تو حکم مى‏کند! قریب به همین مضمون از امام باقر (ع) روایت شده است.(2)
در تفسیر قمی روایتی در باره شأن نزول آیات از امام صادق (ع) آمده است که می‌فرمایند: این آیه درباره امیرالمؤمنین (ع) و خلیفه سوم نازل شده است. واقعه این بوده است که بین آن دو درباره باغی اختلاف رخ داد سپس امیرالمؤمنین (ع) گفت: ما راضی به رسول الله (ص) برای حکمیت و قضاوت هستیم. عبدالرحمن بن عوف به خلیفه سوم گفت: پیش رسول الله (ص) برای قضاوت نرو چراکه به نفع او و بر ضد تو حکم می‌کند بلکه پیش ابن أبی شیبة یهودی برو. سپس خلیفه سوم به امیرالمؤمنین(ع) گفت: جز به ابن شیبة یهودی برای قضاوت راضی نمی‌شوم. ابن شیبة به خلیفه سوم گفت: شماها به محمد رسول الله در وحی آسمانی ایمان دارید ولی او را در احکام متهم و رد می‌کنید! سپس خداوند آیات «وَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ تا این قولش أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ » را بر پیامبر (ص) نازل کرد و خداوند، امیرالمومنین (ع) را با آیات « إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا إلى قوله فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُون » یاد کرد.(3)
تبیین آیات:

شمای کلی:

این آیات وجوب اطاعت خدا و رسولش (ص) را بیان مى‏کند و مى‏فهماند که اطاعت رسول (ص) از اطاعت خدا جدا نیست و بر هر مسلمان واجب است که به حکم و قضاى او تن در دهد، که روگردانى از حکم و قضاى او نفاق است، و در آخر صالحان از مؤمنین را وعده جمیل و کفار را تهدید و بیم مى‏دهد.(4)
آیه 47: « وَ یَقُولُونَ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنَا ثُمَّ یَتَوَلىَ‏ فَرِیقٌ مِّنْهُم مِّن بَعْدِ ذَالِکَ وَ مَا أُوْلَئکَ بِالْمُؤْمِنِین‏»
این آیه حال بعضى از منافقین را بیان مى‏کند که به ظاهر دم از ایمان و اطاعت زدند ولى دوباره به کفر اول خود برگشتند. در ابتدای آیه دو ایمان و دو اطاعت ذکر می‌شود، که جای سوال است که آیا این دو با هم تفاوت دارند و یا اساساً معنی ایمان به پیامبر(ص) و اطاعت او که در کنار ایمان به خدا و اطاعت خدا آمده چیست؟
علامه طباطبایی(ره) درباره تعریف و تفاوت ایمان و اطاعت خدا و رسول(ص) می‌فرماید:
« ایمان به خدا عبارت است از اعتقاد قلبى بر یگانگى او و بر آن دینى که تشریع کرده، و ایمان به رسول عبارت است از اعتقاد قلبى بر اینکه او فرستاده خدا است، و امر او امر خدا و نهى او نهى خدا و حکم او حکم خدا است، بدون اینکه خودش از پیش خود اختیارى داشته باشد، و اطاعت خدا عبارت است از اینکه عمل را مطابق شرع او انجام دهند، و اطاعت رسول عبارت است از اینکه فرمانبر به امر او باشند، و به نهى او باز ایستند، و آنچه او حکم مى‏کند و هر قضایى که مى‏راند بپذیرند.
پس ایمان به خدا و اطاعت او موردى جز دین و تدین به آن ندارد و ایمان به رسول و اطاعت او هم موردش همان خبرى است که او از دین مى‏دهد، یعنى ایمان به اینکه خبر او از ناحیه خدا است، و اطاعت از امر و نهى او و تن دادن به حکم او در منازعات، و خلاصه منقاد او در همه امور بودن.
و بنا براین میان دو ایمان و دو اطاعت تنها فرقى که هست از جهت سعه و ضیق مورد است، و تفصیلى که در آیه آمده که مى‏فرماید:" آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسُولِ" که حرف باء را تکرار کرده، به همین سعه و ضیق اشاره دارد، توضیح اینکه نفرمود" آمنا باللَّه و الرسول" تا تعدد دو ایمان و دو اطاعت را برساند، و در عین اینکه دوئیت میان این دو ایمان و دو اطاعت هست، در عین حال هیچ یک از دیگرى جدا نیست، هم چنان که خدا در مذمت کسانى که این دو را از هم جدا مى‏خواهند فرموده:" وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ".(5)
پس اینکه فرمود" وَ یَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنا" معنایش این است که ما بر دین خدا اعتقاد قلبى داریم و آن را شریعت خود قرار دادیم و نیز اعتقاد قلبى داریم بر اینکه رسول جز به حق خبر نمى‏دهد، و جز به حق حکم نمى‏کند.»(6)
در ادامه آیه می‌فرماید گروهی از این منافقان بعد از گفتن این حرف، از مقتضا و لوازم گفتار خویش برگشته، و اعراض کردند. این نکته نیز باید مورد توجه قرار گیرد که این تخلف و اعراض از داورى پیامبر (ص) تنها به گروهى از منافقان نسبت داده شده است، شاید به دلیل اینکه گروه دیگر تا این حد بى‏حیا و جسور نبودند، چرا که نفاق هم مانند ایمان داراى درجات مختلفى است.(7)
و معناى اینکه فرمود:" وَ ما أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ" این است که این گویندگان مؤمن نیستند، و مشار الیه به اشاره" اولئک- اینان" به شهادت سیاق، عموم گویندگان است، نه خصوص طایفه‏اى که اعراض کردند، چون سیاق کلام براى مذمت همه است.(8) درواقع آیه در ابتدا اشاره کلی به منافقان می‌کند سپس اشاره به طایفه خاصی از آنها که اعراض کردند.
آیه 48: « وَ إِذَا دُعُواْ إِلىَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُم مُّعْرِضُون‏»
سیاق این آیه به خوبی مطابق شأن نزول است. در این آیه ابتدا اشاره به دعوت شدن به خدا و رسول(ص) برای داوری می‌شود، ولی داوری کردن را به صیغه مفرد آورد نه تثنیه؛ و نیز ظاهر امر این است که ضمیر در" لیحکم" به رسول بر مى‏گردد؛ این سیاق اشاره به این دارد که حکم‏ رسول(ص) حکم خدا است. هم چنان که قرآن کریم در این باره فرموده:" إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ"(9). پس حکم، یک نسبت به رسول خدا (ص) دارد که نسبت مباشرت است، و نسبتى هم به خداى سبحان دارد که جزء شریعت او است و او است که پیغمبر را براى حکم و قضاء منصوب نموده.
با این بیان روشن مى‏شود که مراد از دعوت به سوى خدا، براى اینکه در میان آنان حکم کند، عبارت است از دعوت به متابعت و پیروى آنچه شرع او در مورد نزاع اقتضاء دارد و مراد از دعوت به سوى رسول او تا در میان مردم حکم کند، عبارت است از دعوت به متابعت آنچه او به مباشرت حکم مى‏کند.
در نتیجه در این آیه به خوبی نشانه آشکار عدم ایمان این طایفه منافقان بیان می‌شود که آن اعراض از داوری رسول(ص) است که در حقیقت اعراض از داوری خداست.
این آیه نسبت به آیه سابقش از قبیل خاص نسبت به عام است، چون در این آیه اعراض مخصوصى از ایشان را بازگو مى‏کند، و در آیه قبلى مطلق اعراض ایشان را بیان کرد.(10)
[تنبیه‏] در خبر آمده است شخصى از شیعیان خدمت حضرت باقر شرفیاب شد عرض کرد که اگر دو نفر بین آنها منازعه باشد در دین یا میراث، و بروند نزد قاضى جور، و حکم کرد، فرمود: حکم طاغوت است و اگر براى ذى حق هم حکم کند حرام است است گرفتن حق خود را و لو به تقاص مى‏توان گرفت، عرض کرد پس چه کنیم؟ فرمود:
(انظروا الى رجل منکم نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فاجعلوه حکما)
بعد فرمود:
(و الراد علیه کالراد علینا و الراد علینا کالراد على اللَّه و الراد على اللَّه فى حد الشرک باللّه).
حکم مجتهد جامع الشرائط را نمى‏شود رد کرد و حکم غیر او نافذ نیست(11)
آیه 49:« وَ إِن یَکُن لَّهُمُ الحَْقُّ یَأْتُواْ إِلَیْهِ مُذْعِنِین‏ »
در این آیه براى تاکید بیشتر و روشن شدن شرک و دنیاپرستیشان اضافه مى‏کند که: «اگر حق به جانب ایشان باشد، به حال اطاعت به سوى او مى‏آیند».
" اذعان" به معناى پذیرش سریع، انقیاد و اطاعت است و ظاهر سیاق آیه مخصوصا جمله" یَأْتُوا إِلَیْهِ" این است که مراد از" حق" حکم پیغمبر است. زیرا حکم حقى است که از پیامبر جدا نمى‏شود و معنى آیه چنین مى‏شود. و اگر حق که همان حکم پیامبر است به نفع آنان" منافقین" باشد نه به ضررشان، مى‏آیند به سوى این حکم در حالى که منقاد و مطیع مى‏باشند پس برگشت نمى‏کنند از او مگر وقتى که علیه آنان باشد. و لازمه این معنى این است که آنان تبعیت مى‏کنند هواى خود را و قصد ندارند که اطاعت حق کنند.(12)
آیه 50: « أَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا أَمْ یَخافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُون‏ »
در این آیة مهم، ریشه‏هاى اصلى و انگیزه‏هاى عدم تسلیم در برابر داورى پیامبر (ص) بیان می‌گردد. چهار علت بیان می‌شود. سه علت اول به صورت استفهامی و در قالب تردید و علت چهارم و اصلی در مورد این طایفه با "بل" اضرابیه.
1- " أَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ": در مراد از مرض قلب برخی از تفاسیر با استناد به آیه " فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا "(13) که در مورد منافقان است، بیان کرده‌اند این یکى از صفات منافقان است که اظهار ایمان مى‏کنند اما بخاطر انحرافى که در دل از اصل توحید دارند هرگز تسلیم داورى خدا و پیامبر (ص) نیستند.(14)
علامه طباطبایی(ره) مراد از آن را ضعف ایمان می‌داند. و چنین استدلال می‌کنند: «ظاهر سیاق آیات این است که مراد از مرض قلوب ضعف ایمان مى‏باشد، هم چنان که در آیه" فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ"(15) و آیه" لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ، وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَةِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ"(16) و آیاتى دیگر که به همین معنا است.
و اما اینکه مراد از مرض قلب نفاق باشد، هم چنان که به همین معنا تفسیر شده(17) باطل است، به دلیل صدر آیه که مى‏فرماید:" و ما اولئک بالمؤمنین" و حکم به نفاقشان کرده، دیگر معنا ندارد که از نفاق آنان سؤال کند، و سپس خودش جواب دهد که:" نه، بلکه ایشان از ستمکاران هستند".»(18)
2- " أَمِ ارْتابُوا": علت محتمل دوم شک و تردید است. در آیه متعلق شک بیان نشده ولی ظاهر اطلاق،" ارتیاب" (و اینکه نفرموده در چه شک مى‏کنند)، این است که مراد از آن، شک در دین باشد بعد از ایمان آوردن، نه شک در صلاحیت داشتن رسول خدا (ص) براى داورى و حکم، و یا شک در عدالت او و امثال این امور، چون این گونه امور باید با نصب قرینه بیان شود، و اطلاق شک منصرف به آنها نمى‏شود.(19) در این صورت طبیعى است شخصى که در پذیرش یک آئین مردد است تسلیم لوازم آن نخواهد بود.
3- " أَمْ یَخافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ ": کلمه" حیف" به معناى جور است. یعنى اعراض کنند، به این بهانه که بترسند که خدا و رسولش به ایشان ظلم و جور کنند، به احتمال اینکه شریعت الهى که دنبال آن حکم رسول خدا (ص) است بر اساس جور و حق‏کشى بنا شده، و یا رسول خدا (ص) در قضاء و داوریش رعایت حق را نکند.(20)
در حالى که این تناقض آشکارى است کسى که پیامبر اسلام (ص) را فرستاده خدا و بیانگر رسالت او مى‏داند و حکمش را حکم خدا مى‏شمرد ممکن نیست احتمال ظلم و ستم درباره او دهد، مگر امکان دارد خدا به کسى ستم کند؟ مگر ظلم زائیده جهل یا نیاز یا خود خواهى نیست؟ ساحت مقدس خداوند از همه اینها پاک است.(21)
به گفته نویسنده تفسیر" فى ظلال": این سه تعبیر در واقع هر کدام در شکل خاصى عرضه شده است: اولى براى اثبات است، دومى براى تعجب، و سومى براى انکار.
در جمله اول مى‏خواهد علت حقیقى را که بیمارى نفاق است روشن کند، و در جمله دوم، هدف بیان تعجب از تردید آنها در عدالت پیامبر است و صحت داورى او با این که مدعى ایمانند، و جمله سوم اشاره به تناقض روشنى است که میان ادعاى ایمان و عملشان دیده مى‏شود.(22)
4-" بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ " : این قسمت اعراض از تردید سابق با همه شقوق سه‏گانه آن است، و معنایش این است که: اگر براى داورى نزد رسول خدا نیامدند نه به خاطر شک بود و نه به خاطر جابرانه بودن احکام دین و نه ترس از خیانت رسول، چون اگر علت یکى از اینها مى‏بود در صورتى هم که حق با آنها بود با اذعان پیش نمى‏آمدند و آیه شریفه مى‏فرماید اگر حق با آنها بود مى‏آمدند پس مى‏فهمیم که علت یکى از آن سه وجه مذکور نبوده بلکه همان ظلم و ستم پیشگى و لا ابالى‏گرى آنان بوده، و اگر سبب اعراضشان ترس از ظلم و جور خدا و رسول بود، که خدا از ظلم مبرا و رسولش هم از آن منزه است پس اعراضشان از اجابت دعوت به حکم خدا و رسول او جز این که گفتیم علتى ندارد.(23)
در مورد مراد ظلم در تفسیر المیزان آمده: « ظاهرا مراد از ظلم، تعدى از حد ایمان است با اقرار زبانى به آن که قبلا هم فرموده بود" وَ ما أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ" و یا مراد خصوص تعدى به حقوق غیر مالى است.
و اگر مراد مطلق ظلم باشد، اعراض از تردید با شقوق سه‏گانه سابق صحیح نبود، زیرا خود آن شقوق سه‏گانه از مطلق ظلم است، (براى اینکه با داشتن شک و احتمال، جابرانه بودن دین یا خیانت رسول اقرار بدین ظلم است) که آیه بعدى هم بر آن دلالت دارد.»(24)
پس از آنچه گذشت، روشن می‌شود که تردید در اسباب اعراض بین امور سه‏گانه به تقدیرى که نفاق نداشته باشند، تردیدى است حاصر، و اقسام سه‏گانه هم متغایر، چون حاصل معنا این مى‏شود که اینان منافق و غیر مؤمنند، براى اینکه اگر این طور نباشند اعراضشان یا از ضعف ایمان است، و یا از زایل شدن آن به علت ارتیاب و شک است، و یا از ترس بدون جهت است، چون ترسیدن از مراجعه به حکم حاکم وقتى است که آدمى احتمال جور در حکم و انحراف از حق به باطل بدهد، و چنین احتمالى در حکم خدا و رسول او نیست.(25)
آیه 51:« إِنَّما کانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَنْ یَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُون ‏»
در آیات گذشته عکس العمل منافقان تاریک دل را که در ظلمات متراکم و" بعضها فوق بعض" قرار داشتند، در برابر داورى خدا و پیامبر(ص) دیدیم که چگونه از داورى عدل پیامبر ص سر باز مى‏زدند گویى مى‏ترسیدند خدا و پیامبر (ص) حق آنها را پایمال کند!.
آیات مورد بحث نقطه مقابل آن یعنى بر خورد مؤمنان را با این داورى الهى تشریح مى‏کند و مى‏گوید:" هنگامى که مؤمنان براى داورى به سوى خدا و رسولش فرا خوانده شوند یک سخن بیشتر ندارند و آن این است که مى‏گویند شنیدیم و اطاعت کردیم".
جالب اینکه کلمه" انما" که براى حصر است مى‏گوید: آنها جز این سخنى ندارند و سر تا پایشان همین یک سخن است و راستى حقیقت ایمان نیز همین است و بس" سمعنا و اطعنا".(26)
حال که سخن مؤمنین در هنگام دعوت منحصر شد به"سَمِعْنا وَ أَطَعْنا" لازمه آن این است که مؤمنین در چنین هنگامى دعوت خدا را رد نکنند. پس اگر کسى رد کند معلوم مى‏شود مؤمن نیست، چون رد حکم خدا خروج از طور و حد ایمان است، هم چنان که جمله" بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ" هم به بیانى که گذشت آن را افاده مى‏کند پس آیه شریفه در مقام تعلیل اضراب در ذیل آیه قبلى است، که مى‏فرمود:" بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ".
آیه مورد بحث با جمله" وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ" خاتمه یافته که در آن رستگارى منحصر در مؤمنین شده نه اینکه مؤمنین منحصر در رستگارى شده باشند.(27)
آیه 52: « وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَخْشَ اللَّهَ وَ یَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفائِزُون‏ »
اینکه آیه شریفه در سیاق آیات قبلى وارد شده به انضمام آیه قبلش این معنا را مى‏رساند که در مقام تعلیل- و به منزله کبرایى کلى- براى آیه قبل است که چون حکم مى‏کرد به رستگارى هر کس که مؤمن باشد، و حکم خدا و رسول را با کلمه" سمعا و طاعة" پاسخ گوید، گویى گفته: کسى که مطیع خدا و رسول او است و مؤمن حقیقى هم هست، و هم در باطن او ترس خدا، و هم در ظاهر او به شهادت تقوایش ترس از خدا مى‏باشد، رستگار است و قاعده و کبراى کلى این است که به طور کلى هر کس خدا و رسول او را اطاعت کند و از خدا بترسد و تقوى پیشه کند، تنها این چنین کسان رستگارانند، (فوز و فلاح به یک معنا است).(28)
این آیه شریفه هم شامل داعى به حکم خدا و رسول مى‏شود که خصم منازع خود را دعوت مى‏کند که:" بیا خدا و رسول را حکم خود قرار دهیم"، و هم شامل مدعو مى‏شود، در صورتى که دعوت داعى را بپذیرد، و به داورى خدا و رسول رضایت دهد، بنا بر این در تعلیل آیه مورد بحث یک اضافه‏اى بر تعلیل آیه قبل هست، چون به هر دو طرف یعنى هم به داعى و هم به مدعو وعده حسن مى‏دهد.(29)
قابل توجه اینکه: در آیه اخیر براى" فائزون"، سه وصف ذکر شده است: اطاعت خدا و پیامبر، خشیت، و تقوى، بعضى از مفسران گفته‏اند که اطاعت یک معنى کلى است و خشیت شاخه درونى آن، و تقوى شاخه بیرونى آن است، و به این ترتیب نخست از اطاعت به طور کلى سخن گفته شده، سپس از شاخه درونى و بعد برونیش.
ذکر این نکته نیز لازم است که در روایتى در تفسیر جمله وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ از امام باقر (ع) چنین نقل شده: ان المعنى بالایه امیر المؤمنین (ع)، مقصود از این آیه على (ع) است. بدون شک على (ع) بارزترین مصداق آیه است و منظور از روایت فوق همین است و هرگز عمومیت مفهوم آن از بین نمى‏رود.(30)
آیات شریفه:
وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ قُلْ لَا تُقْسِمُوا طَاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴿٥٣﴾ قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَیْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَیْکُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَإِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِینُ ﴿٥٤﴾
ترجمه:
و با سوگندهاى سخت خود به خدا سوگند یاد کردند که اگر به آنان فرمان دهى، بى‏شک [براى جهاد] بیرون خواهند آمد. بگو: «سوگند مخورید. اطاعتى پسندیده [بهتر است‏] که خدا به آنچه مى‏کنید داناست.» (53)
بگو: «خدا و پیامبر را اطاعت کنید. پس اگر پشت نمودید، [بدانید که‏] بر عهده اوست آنچه تکلیف شده و بر عهده شماست آنچه موظّف هستید. و اگر اطاعتش کنید راه خواهید یافت، و بر فرستاده [خدا] جز ابلاغ آشکار [مأموریتى‏] نیست. (54)(31)
شأن نزول:
لحن آیه بعد- و همچنین شان نزولى که در بعضى از تفاسیر در مورد آن وارد شده- نشان مى‏دهد که جمعى از منافقان بعد از نزول آیات قبل و ملامتهاى شدید آن از وضع خود سخت ناراحت شدند و خدمت پیامبر (ص) آمدند و شدیدا سوگند یاد کردند که ما تسلیم فرمان توایم قرآن در مقام پاسخ بر آمده و با قاطعیت به آنها گفت:" آنها با نهایت تاکید سوگند یاد کردند که اگر به آنها فرمان بدهى از خانه و اموال خود بیرون مى‏روند (یا جان خود را بر کف گرفته به سوى میدان جهاد گام بر مى‏دارند) بگو سوگند لازم نیست، شما عملا طاعت خالصانه و صادقانه‏ نشان بدهید که خدا به آنچه عمل مى‏کنید آگاه است."(32)
آیه 53: "وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَیَخْرُجُنَّ قُلْ لا تُقْسِمُوا طاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُون‏"
کلمه" جهد" به معناى طاقت است و تقدیر آیه این است که:" اقسموا باللَّه مبلغ جهد هم فى ایمانهم" یعنى سوگند خوردند به خدا نهایت قدرتى که در خوردن سوگند داشتند، و مراد این است که قسمهاى غلاظ و شدادى خوردند که دیگر سوگندى از آن غلیظتر نداشتند.(33)
بسیارى از مفسران، منظور از خروج را در جمله لیخرجن خارج شدن براى جهاد دانسته‏اند در حالى که بعضى دیگر به معنى خارج شدن از اموال و زندگى و یا همراه پیامبر (ص) به هر جا رفتن و در خدمت او بودن تفسیر کرده‏اند.
البته کلمه خروج یا مشتقات آن در قرآن مجید هم به معنى خروج به سوى میدان جهاد آمده و هم به معنى رها کردن خانه و زندگى و وطن، البته تناسب با آیات قبل که سخن از داورى پیامبر (ص) در مسائل مورد اختلاف مى‏گفت ایجاب مى‏کند که تفسیر دوم را بپذیریم به این معنى که آنها براى اظهار تسلیم در برابر داوریهاى پیامبر (ص) خدمتش رسیدند و سوگند یاد کردند که یک قسمت از اموال سهل است اگر دستور فرمایى تمام زندگى را رها کنید را خواهیم کرد ولى با این حال مانعى ندارد که هر دو در معنى آیه جمع باشد یعنى هم حاضریم در راه فرمان تو مال و زندگى خود را رها کنیم و هم حاضریم جان بر کف به میدان جهاد بشتابیم.(34)
جمله " طاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ " را می‌توان به دو گونه ترکیب کرد:
1- خبرى است که مبتدایش حذف شده و آن ضمیرى است که به خروج بر مى‏گردد، (یعنى خروج اطاعت خداست، احتیاج به سوگند ندارد) و این جمله در مقام تعلیلِ نهى از سوگند است، و به همین جهت به فصل آمده (یعنى با واو عطف وصل به ما قبل نشده) و جمله" إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ" تتمه تعلیل است.
در نتیجه معناى آیه این است که: سوگند خوردند با غلیظترین سوگندشان که هر آینه اگر ایشان را امر به خروج به سوى جهاد کنى خارج خواهند شد، به ایشان بگو قسم نخورید، براى اینکه خارج شدن به جهاد، طاعت خدا، و عملى پسندیده و جزو دین است، و عملى است واجب که دیگر در واجب کردنش سوگند غلیظ لازم ندارد، اگر سوگند مى‏خورید که خدا و رسول را راضى کنید، خدا به آنچه مى‏کنید دانا است، و فریب قسمهاى غلیظ شما را نمى‏خورد.
2- مبتدایى است براى خبر حذف شده، و تقدیر آن" طاعة معروفة للنبى خیر من اقسامکم- طاعت پیغمبر به نحو پسندیده بهتر است از سوگند خوردنتان"، مى‏باشد.
در نتیجه معناى آیه این است که با غلیظترین سوگند به خدا قسم خوردند که اگر به ایشان امر کنى و علیه آنان در منازعاتشان حکم نمایى که از خانه و اموال خود بیرون شوند، حتما بیرون خواهند شد، به ایشان بگو: سوگند نخورید، براى اینکه پیغمبر را به خوبى اطاعت کردن بهتر از سوگند خوردن به خدا است و خدا دانا است به آنچه مى‏کنید.
در تفسیر المیزان ترکیب اول را ترجیح می‌دهد و چنین استدلال می‌کند: « ولى این حرف صحیح نیست، زیرا هر چند که اتصال آیه را به ما قبل تاکید مى‏کند و وجه قبلى این فایده را ندارد، ولى متاسفانه با تصریحى که قبلا مبنى بر رد دعوت به سوى حکم خدا و رسول و تن دادن به حکم بین آنان کرده بودند نمى‏سازد، چون با این اعراض صریح از حکم خدا و رسول او، دیگر معنا ندارد که براى رسول خدا (ص) سوگند بخورند که اگر ما را امر کنى که از دیار و اموال خود بیرون شویم بیرون خواهیم شد، و این ناسازگارى خیلى واضح است.
مگر آنکه بگوییم آنان که سوگند خوردند غیر از کسانى بودند که دعوت خداى را رد کردند و از حکم رسول خدا (ص) اعراض نمودند که در این صورت اشکال متوجه حمل" لیخرجن" بر این معنا مى‏شود، چون دلیلى بر چنین حمل در دست نیست.»(35)
البته تفسیر نمونه با توجه به آیات قبل و بعد ترکیب اول را ترجیح می‌دهد.
آیه 54: "قُلْ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِین‏"
در این آیه امر فرموده به اطاعت خدا در آنچه نازل کرده و اطاعت رسول در آنچه از ناحیه پروردگارشان مى‏آورد، و اوامرى که در امر دین و دنیا به ایشان مى‏کند. و کلمه" قل" که در صدر سخن قرار گرفته اشاره است به اینکه اطاعت فرمان چه از خدا و چه از رسول همه‏اش اطاعت خدا است، و همین اشاره با جمله" وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ" تاکید شده، و گرنه مى‏توانست از اول بفرماید" اطیعونى- مرا اطاعت کنید"، خواست بفهماند که طاعت رسول، به این جهت که رسول است، طاعت مرسل و فرستنده است و با همین حجت تمام مى‏شود.(36)
سپس اضافه مى‏کند در برابر این فرمان از دو حال خارج نیست:
1- اگر سرپیچى کنید و روى گردان شوید پیغمبر (ص) مسئول اعمال خویش است (و وظیفه خود را انجام داده) و شما هم مسئول اعمال خود (و وظیفه شما اطاعت صادقانه است) (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ ما حُمِّلْتُمْ).
2- اگر از او اطاعت کنید، هدایت خواهید شد (وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا) زیرا او رهبرى است که جز به راه خدا و حق و صواب دعوت نمى‏کند.
و در تعلیل مطلب قبل می‌فرماید: در هر حال بر پیامبر (ص) چیزى جز ابلاغ آشکار نیست (وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ).او موظف است فرمان خدا را آشکارا به همگان برساند خواه بپذیرند یا نپذیرند و پذیرش و عدم پذیرش این دعوت، سود و زیانش متوجه خود آنها خواهد شد و پیامبر (ص) هرگز موظف نیست که مردم را اجبار به هدایت و قبول دعوت و اجبار کند.
جالب اینکه: از مسئولیتها در آیه فوق تعبیر به بار (سنگین) شده است، و در واقع چنین است هم وظیفه رسالت پیامبر (ص) و هم اطاعت صادقانه از دعوت او بارى است بر دوش که باید آن را به منزل رساند و جز مردم مخلص توانایى حمل آن را ندارند، لذا در روایتى از امام باقر (ع) در وصف پیامبر (ص) مى‏خوانیم که از پیامبر (ص) چنین نقل مى‏کند که فرمود:
یا معاشر قراء القرآن اتقوا اللَّه عز و جل فیما حملکم من کتابه فانى مسئول و انتم مسئولون: انى مسئول عن تبلیغ الرسالة، و اما انتم فتسألون عما حملتم من کتاب اللَّه و سنتى:
"اى خوانندگان قرآن! از خداوند بزرگ بترسید، بپرهیزید نسبت به کتابش که بر دوش شما نهاده است، چرا که من مسئولم وشما هم مسئولید:من دربرابر تبلیغ رسالت مسئولم، اما شما در برابر کتاب اللَّه و سنت من که بر دوشتان نهاده شده است".
آیات شریفه:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَى لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئًا وَمَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذَلِکَ فَأُولَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿٥٥﴾ وَأَقِیمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّکَاةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ﴿٥٦﴾ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَمَأْوَاهُمُ النَّارُ وَلَبِئْسَ الْمَصِیرُ ﴿٥٧﴾
ترجمه:
خدا به کسانى از شما که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏اند، وعده داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین [خود] قرار دهد همان گونه که کسانى را که پیش از آنان بودند جانشین [خود] قرار داد، و آن دینى را که برایشان پسندیده است به سودشان مستقر کند، و بیمشان را به ایمنى مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت کنند و چیزى را با من شریک نگردانند، و هر کس پس از آن به کفر گراید آنانند که نافرمانند. (55)
و نماز را برپا کنید و زکات را بدهید و پیامبر [خدا] را فرمان برید تا مورد رحمت قرار گیرید. (56)
و مپندار کسانى که کفر ورزیدند [ما را] در زمین درمانده مى‏کنند جایگاهشان در آتش است و چه بد بازگشتگاهى است. (57)(37)
شأن نزول:
بسیارى از مفسران از جمله" سیوطى" در" اسباب النزول" و" طبرسى" در" مجمع البیان" و سید قطب در" فى ظلال" و" قرطبى" در تفسیر خود (با تفاوت مختصرى) در شان نزول این آیه چنین نقل کرده‏اند:" هنگامى که پیامبر (ص) و مسلمانان به مدینه هجرت کردند و انصار با آغوش باز آنها را پذیرا گشتند، تمامى عرب بر ضد آنها قیام کردند و آن چنان بود که آنها ناچار بودند اسلحه را از خود دور نکنند، شب را با سلاح بخوابند و صبح با سلاح بر خیزند (و حالت آماده باش دائم داشته باشند) ادامه این حالت بر مسلمانان سخت آمد، بعضى این مطلب را آشکارا گفتند که تا کى این حال ادامه خواهد یافت؟ آیا زمانى فرا خواهد رسید که ما با خیال آسوده، شب استراحت کنیم و اطمینان و آرامش بر ما حکم فرما گردد، و جز از خدا از هیچکس نترسیم؟ آیه فوق نازل شد و به آنها بشارت داد که آرى چنین زمانى فرا خواهد رسید".(38)
آیه 55: "وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُون‏"
از آنجا که در آیات گذشته، سخن از اطاعت و تسلیم در برابر فرمان خدا و پیامبر ص بود، آیه مورد بحث همین موضوع را ادامه داده و نتیجه این اطاعت را که همان حکومت جهانى است بیان مى‏کند. ابتدا چند نکته در باب مفردات و جملات آیه بیان می‌کنیم:
1- کلمه" من" در جمله" وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ" تبعیضى است نه بیانى، و خطاب در آن، به عموم مسلمین است که در میان آنان، هم منافق هست و هم مؤمن، و مؤمنین ایشان نیز دو طایفه‏اند، یکى کسانى که عمل صالح مى‏کنند، و گروه دیگر آنان که عمل صالح ندارند، ولى وعده‏اى که در آن آمده مخصوص کسانى است که هم ایمان داشته باشند و هم اعمالشان صالح باشد و بس.
2- در جمله" لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ" سه احتمال هست:
یکى اینکه مراد از استخلاف این باشد که خداى تعالى به ایشان خلافتى الهى نظیر خلافت آدم و داوود و سلیمان داده باشد، هم چنان که درباره خلافت آدم فرمود:" إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً"(39)و درباره داوود فرموده:" إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ"(40)و درباره سلیمان فرموده:" وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ"(41) که اگر مراد از خلافت این باشد، قهرا خلفاى قبل از ایشان خلفاى خدا، یعنى انبیاى او و اولیایش خواهد بود، و لیکن این احتمال بعید است. زیرا تعبیر الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ را متناسب انبیاء نیست، چرا که در قرآن این تعبیر در مورد پیامبران به کار نرفته است.
احتمال دوم اینکه مراد از" خلافت" ارث دادن زمین به ایشان و مسلط کردن آنان بر زمین باشد، هم چنان که در این معنا فرموده:" إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُها مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ، وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ"(42)و نیز فرموده:" أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ"(43)که بنا بر این احتمال، مراد از خلفاى قبل از ایشان مؤمنین از امتهاى گذشته خواهد بود، که خدا کفار و منافقین آنها را هلاک کرد، و مؤمنین خالص ایشان را نجات داد، مانند قوم نوح و هود و صالح و شعیب، هم چنان که در آیه" وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا فَأَوْحى‏ إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظَّالِمِینَ، وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامِی وَ خافَ وَعِیدِ" (44)است و اینان کسانى هستند که خود را براى خدا خالص کردند و خدا نجاتشان داد، و در نتیجه جامعه صالحى تشکیل داده و در آن زندگى کردند، تا آنکه مهلتشان طول کشیده، دلهایشان قساوت یافت.(45)
جمعى دیگر معتقدند که این آیه اشاره به" بنى اسرائیل" است، زیرا آنها با ظهور موسى (ع) و در هم شکسته شدن قدرت فرعون و فرعونیان مالک حکومت روى زمین شدند، چنان که قرآن در آیه 127 سوره اعراف مى‏فرماید: وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِی بارَکْنا فِیها:" ما آن جمعیت مستضعف (مؤمنان بنى اسرائیل) را وارث مشارق و مغارب زمینى را که پر برکت کردیم قرار دادیم".
و نیز درباره همانها مى‏فرماید: وَ نُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ:" ما اراده کرده‏ایم که قوم مستضعف (مؤمنان بنى اسرائیل) را در روى زمین تمکین دهیم" (و صاحب نفوذ و مسلط سازیم).
درست است که در میان بنى اسرائیل حتى در عصر موسى (ع) افراد ناباب و فاسق و حتى احیانا کافرى بودند، ولى به هر حال حکومت بدست مؤمنان صالح بود (بنا بر این ایرادى که بعضى از مفسران به این تفسیر کرده‏اند با این بیان دفع مى‏شود) تفسیر سوم نزدیکتر به نظر مى‏رسد.(46)
3- " وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضى‏ لَهُمْ" تمکین هر چیزى بر قرار کردن آن است در مکان و این کنایه است از ثبات آن چیز، و زوال اضطراب و تزلزل‏ناپذیرى آن، به طورى که اگر اثرى داشته باشد هیچ مانعى جلوى تاثیر آن را نگیرد و در آیه مورد بحث تمکین دین عبارت است از اینکه: آن را در جامعه مورد عمل قرار دهد، یعنى هیچ کفرى جلوگیرش نشود، و امرش را سبک نشمارند، اصول معارفش مورد اعتقاد همه باشد، درباره آن اختلاف و تخاصمى نباشد، و این حکم را خداى سبحان در چند جاى از کلامش کرده که اختلاف مختلفین در امر دین علت و منشاى جز طغیان ندارد، مانند این آیه" وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلَّا الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ".(47)
و مراد از دین ایشان، آن دینى که برایشان پسندیده، دین اسلام است. و اگر دین را به ایشان اضافه کرد، از باب احترام بود و نیز از این جهت بود که دین مقتضاى فطرت خود آنان بود.
4- جمله" وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً" مانند جمله" وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ" عطف است بر جمله" لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ" و اصل معنا" لیبدلن خوفهم امنا" بوده، به طور ساده‏تر اینکه در واقع باید مى‏فرمود" ترس ایشان را مبدل به امنیت کردیم" ولى فرموده" ایشان را بعد از ترس، مبدل به امنیت کردیم" و تبدیل را به خود آنان نسبت داد، حالا یا از باب مجاز عقلى است، و یا آنکه مضاف را چون معلوم بوده حذف کرده، زیرا جمله" مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ" مى‏فهماند که آن محذوف خوف، و تقدیر" لیبدلن خوفهم" بوده، و یا آنکه از این باب نبوده، بلکه کلمه" امنا" به معناى آمنین بوده که در این صورت معنا این مى‏شود که: خدا ایشان را بعد از ترسشان مبدل کرد به ایمنان و به هر حال، مراد از خوف آن ترسى است که مؤمنین صدر اسلام از کفار و منافقین داشتند.
5- جمله" یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً" را اگر بخواهیم با سیاق آیات بهتر وفق دهیم، باید حال از ضمیر در جمله" لَیُبَدِّلَنَّهُمْ" بگیریم، که معنا چنین مى‏شود:" خدا ترس ایشان را مبدل به امنیت کرد، در حالى که ایشان مرا پرستش کنند، و چیزى شریک من ندانند".
و اگر در این آیه التفاتى از غیبت" یبدلنهم" به تکلم" مرا عبادت کنند" بکار برده و جمله" یعبدوننى" را با جمله" چیزى را شریک من ندانند" تاکید کرده، و کلمه" شیئا" را نکره آورده، که خود دلالت مى‏کند بر نفى شریک به طور اطلاق، همه این نکات حکم مى‏کند بر اینکه مراد از عبادت، خداپرستى خالص است، به طورى که هیچ شایبه‏اى از شرک- چه شرک جلى و چه شرک خفى- در آن راه نداشته باشد، و خلاصه معنا این مى‏شود که خدا مجتمع آنان را مجتمعى ایمن مى‏سازد، تا در آن جز خدا هیچ چیز دیگرى پرستش نشود، و هیچ ربى غیر از خدا قائل نباشند.
6- کلمه" ذلک" در جمله" وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ" به طورى که سیاق شهادت مى‏دهد اشاره است به موعود، بنا بر این، مناسب‏تر آن است که کلمه" کفر" را به معناى کفران، و در مقابل شکر بدانیم، و چنین معنا کنیم که:" و هر کس کفران کند و خدا را شکر نگوید، و بعد از تحقق این وعده عوض شکر با کفر و نفاق و سایر گناهان مهلکه، کفران نعمت کند، چنین کسانى کاملا در فسقند" و فسق هم عبارت است از بیرون شدن از زى بندگى.(48)
از مجموع آیه چنین بر مى‏آید که خداوند به گروهى از مسلمانان که داراى این دو صفت هستند" ایمان" و" عمل صالح" سه نوید داده است:
1- استخلاف و حکومت روى زمین.
2- نشر آئین حق به طور اساسى و ریشه‏دار در همه جا (که از کلمه" تمکین" استفاده مى‏شود).
3- از میان رفتن تمام اسباب خوف و ترس و وحشت و ناامنى.
و نتیجه این امور آن خواهد شد که با نهایت آزادى خدا را بپرستند و فرمانهاى او را گردن نهند و هیچ شریک و شبیهى براى او قائل نشوند و توحید خالص را در همه جا بگسترانند. البته دراینکه این وعده الهى کى تحقق یافته و یا کى تحقق خواهد یافت بین مفسرین اختلاف است که در ذیر به آن می‌پردازیم:

این وعده الهى از آن کیست؟

درآیه خواندیم خدا وعده حکومت روى زمین وتمکین دین و آئین و امنیت کامل را به گروهى که ایمان دارند و اعمالشان صالح است داده است اما در اینکه منظور از این گروه از نظر مصداقى چه اشخاصى است؟ باز در میان مفسران گفتگو است:
بعضى آن را مخصوص صحابه پیامبر (ص) دانسته‏اند که با پیروزى اسلام در عصر پیامبر (ص) صاحب حکومت در زمین شدند (البته منظور از" ارض" تمام روى زمین نیست بلکه مفهومى است که بر جزء و کل صدق مى‏کند). بعضى دیگر اشاره به حکومت خلفاى چهار گانه نخستین. و بعضى مفهوم آن را چنان وسیع دانسته‏اند که این وعده را شامل تمام مسلمانانى که داراى این صفتند مى‏دانند. و گروهى آن را اشاره به حکومت مهدى (ع) مى‏دانند که شرق و غرب جهان در زیر لواى حکومتش قرار مى‏گیرد، و آئین حق در همه جا نفوذ مى‏کند و ناامنى و خوف و جنگ از صفحه زمین بر چیده مى‏شود، و عبادت خالى از شرک براى جهانیان تحقق مى‏یابد.
بدون شک آیه شامل مسلمانان نخستین مى‏شود و بدون شک حکومت مهدى (ع) که طبق عقیده عموم مسلمانان اعم از شیعه و اهل تسنن سراسر روى زمین را پر از عدل و داد مى‏کند بعد از آنکه ظلم و جور همه جا را گرفته باشد مصداق کامل این آیه است، ولى با این حال مانع از عمومیت و گستردگى مفهوم آیه نخواهد بود.
نتیجه اینکه در هر عصر و زمان پایه‏هاى ایمان و عمل صالح در میان مسلمانان مستحکم شود، آنها صاحب حکومتى ریشه‏دار و پر نفوذ خواهند شد.
و اینکه بعضى مى‏گویند: کلمه" ارض" مطلق است و تمام روى زمین را شامل مى‏شود و این منحصرا مربوط به حکومت مهدى (ارواحنا له الفداء) است با جمله" کَمَا اسْتَخْلَفَ ..." سازگار نیست زیرا خلافت و حکومت پیشینیان مسلما در تمام پهنه زمین نبود. بعلاوه شان نزول آیه نیز نشان مى‏دهد که حد اقل نمونه‏اى از این حکومت در عصر پیامبر (ص) براى مسلمانان (هر چند در اواخر عمر آن حضرت) حاصل شده است.
ولى باز تکرار مى‏کنیم که محصول تمام زحمات پیامبران، و تبلیغات مستمر و پى‏گیر آنها، و نمونه اتم حاکمیت توحید و امنیت کامل و عبادت خالى از شرک در زمانى تحقق مى‏یابد که مهدى آن سلاله انبیاء و فرزند پیامبر اسلام (ص) ظاهر شود، همان کسى که همه مسلمانان این حدیث را درباره او از پیامبر (ص) نقل کرده‏اند:
لو لم یبق من الدنیا الا یوم لطول اللَّه ذلک الیوم حتى یلى رجل من عترتى، اسمه اسمى، یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا:
" اگر از عمر دنیا جز یک روز باقى نماند خداوند آن یک روز را آن قدر طولانى مى‏کند تا مردى از دودمان من که نامش نام من است حاکم بر زمین شود، و صفحه زمین را پر از عدل و داد کند، آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد".
جالب اینکه: مرحوم طبرسى در ذیل آیه مى‏گوید: از اهل بیت پیامبر (ص) این حدیث نقل شده است:" انها فى المهدى من آل محمد" :" این آیه درباره مهدى آل محمد (ص) مى‏باشد"(49).
در تفسیر" روح المعانى" و بسیارى از تفاسیر شیعه از امام سجاد (ع) چنین نقل شده است که در تفسیر آیه فرمود:
هم و اللَّه شیعتنا اهل البیت، یفعل اللَّه‏ ذلک بهم على یدى رجل منا، و هو مهدى هذه الامة، یملأ الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا، و هو الذى قال رسول اللَّه (ص) لو لم یبق من الدنیا الا یوم ...:
" آنها به خدا سوگند شیعیان ما هستند، خداوند این کار را براى آنها به دست مردى از ما انجام مى‏دهد که" مهدى" این امت است، زمین را پر از عدل و داد مى‏کند آن گونه که از ظلم و جور پر شده باشد، و هم او است که پیامبر (ص) در حق وى فرموده: اگر از عمر دنیا جز یک روز باقى نماند ...".
همانگونه که گفتیم این تفسیرها به معنى انحصار معنى آیه نیست، بلکه بیان مصداق کامل است، منتها چون بعضى از مفسران همچون" آلوسى" در روح المعانى به این نکته توجه نکرده‏اند این احادیث را مردود شناخته‏اند.
" قرطبى" مفسر معروف اهل تسنن از" مقداد بن اسود" چنین نقل مى‏کند که از رسول خدا (ص) شنیدم فرمود: ما على ظهر الارض بیت حجر و لا مدر الا ادخله اللَّه کلمة الاسلام:
" بر روى زمین خانه‏اى از سنگ یا گل باقى نمى‏ماند مگر اینکه اسلام در آن وارد مى‏شود" (و ایمان و توحید در سر تا سر روى زمین نفوذ مى‏کند).(50)
تنبیه: هدف نهایى، عبادت خالى از شرک است‏.
جمله" یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً" چه از نظر ادبى،" حال" باشد و چه" غایت"(51)مفهومش این است که هدف نهایى فراهم آمدن حکومت عدل‏ و ریشه‏دار شدن آئین حق و گسترش امن و آرامش همان استحکام پایه‏هاى عبودیت و توحید است، که در آیه دیگر قرآن به عنوان هدف آفرینش ذکر شده است:
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ:" من جن و انس را نیافریدم مگر به خاطر اینکه مرا عبادت کنند" (زاریات- 56) عبادتى که مکتب عالى تربیت انسانها و پرورش دهنده روح و جان آنها است، عبادتى که خدا از آن بى نیاز و بندگان براى پیمودن راه تکامل و ترقى سخت به آن نیازمندند.
بنا بر این در بینش اسلامى بر خلاف بینشهاى مادى که هدفش در آخرین مرحله رفاه و برخوردارى از یک زندگى مادى در سطح عالى است، هرگز چنین چیزى را هدف خود قرار نمى‏دهد، بلکه حتى زندگى مادى هم در صورتى ارزش دارد که وسیله‏اى در نیل به آن هدف معنوى گردد.
منتها توجه به این نکته لازم است که عبادت خالى از هر گونه شرک و نفى هر گونه قانون غیر خدا و حاکمیت اهواء، جز از طریق تاسیس یک حکومت عدل امکان پذیر نیست.
ممکن است با استفاده از تعلیم و تربیت و تبلیغ مستمر گروهى را متوجه حق نمود ولى تعمیم این مساله در جامعه انسانى جز ازطریق تاسیس حکومت صالحان با ایمان امکان پذیر نیست، به همین دلیل انبیاء بزرگ همتشان تشکیل چنین حکومتى بوده، مخصوصا پیامبر (ص) در نخستین فرصت ممکن یعنى به هنگام هجرت به مدینه اقدام به تشکیل نمونه‏اى از این حکومت کرد.
از اینجا نیز مى‏توان نتیجه گرفت که چنین حکومتى تمام تلاشها و کوششهایش از جنگ و صلح گرفته تا برنامه‏هاى آموزشى و فرهنگى و اقتصادى و نظامى، همه در مسیر بندگى خدا، بندگى خالى از هر گونه شرک است.
ذکر این نکته نیز لازم است که معنى حکومت صالحان و تمکین آئین حق و عبادت خالى از شرک این نیست که در چنان جامعه‏اى هیچ گنهکار و منحرفى وجود نخواهد داشت، بلکه مفهومش این است که نظام حکومت در دست مؤمنان صالح است، و چهره عمومى جامعه خالى از شرک، و گر نه ما دام که انسان داراى آزادى اراده است ممکن است در بهترین جوامع الهى و انسانى احیانا افراد منحرفى وجود داشته باشد (دقت کنید).(52)
آیه 56: "وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون‏"
در آیه گذشته وعده خلافت روى زمین به مؤمنان صالح داده شده بود و این آیه و آیه بعد، مردم را براى فراهم کردن مقدمات این حکومت بسیج مى‏کند، در ضمن نفى موانع بزرگ را نیز خودش تضمین مى‏نماید، در حقیقت یکى از این دو آیه در صدد بیان مقتضى است و آیه دوم نفى موانع.
نخست مى‏گوید:" نماز را بر پا دارید" (وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ). همان نمازى که رمز پیوند خلق با خالق است، و ارتباط مستمر آنها را با خدا تضمین مى‏کند، و میان آنها فحشاء و منکر حائل مى‏شود.
" و زکات را ادا کنید" (وَ آتُوا الزَّکاةَ). همان زکاتى که نشانه پیوند با" خلق خدا" است، و وسیله مؤثرى براى کم کردن فاصله‏ها، و سبب استحکام پیوندهاى عاطفى است.
و به طور کلى" در همه چیز مطیع فرمان رسول باشید" (وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ). اطاعتى که شما را در خط مؤمنان صالح که شایسته حکومت بر زمینند قرار مى‏دهد. " تا در پرتو انجام این دستورات مشمول رحمت خدا شوید" (لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ).و شایسته پرچمدارى حکومت حق و عدالت.
آیه 57: "لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ لَبِئْسَ الْمَصِیر"
این آیه تتمه آیات قبل است، و در آن وعده استخلاف در زمین و تمکین دین و تبدیل خوف به امنیت را که در آیات سابق بود تاکید مى‏کند.
پیامبر خود را خطاب مى‏کند به خطابى مؤکد، که زنهار، خیال نکنى که کفار خداى را در زمین عاجز مى‏کنند، و با نیرو و شوکت خود جلو خداى را از انجاز وعده‏اش مى‏گیرند، چنین امرى امکان پذیر نیست، چرا که قدرت آنها در برابر قدرت خدا ناچیز است، این بیان و حقیقت بشارتى است به رسول خدا (ص)، به کرامتى که به امت وى کرده، و اینکه دشمنانش شکست خورده و مغلوب خواهند شد، و چون بشارت به آن جناب بود، لذا او را مخاطب قرار داد، و این التفات را به کار برد.(53)
و نه تنها در این دنیا از مجازات خدا مصون نیستند" بلکه در آخرت جایگاهشان آتش است و چه بد جایگاهى است" (وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ لَبِئْسَ الْمَصِیرُ).
" معجزین" جمع" معجز" از ماده" اعجاز" به معنى ناتوان ساختن است و از آنجا که گاه انسان در تعقیب کسى است و او از دستش فرار مى‏کند و هر چه کوشش مى‏نماید به او دسترسى پیدا نمى‏کند و از قلمرو قدرتش بیرون مى‏رود، و این امر او را ناتوان مى‏سازد لذا کلمه" معجز" گاه در همین معنى استعمال مى‏شود و آیه فوق نیز اشاره به همین معنى است و مفهومش این است که شما نمى‏توانید از قلمرو قدرت خدا بیرون روید.(54)

نتیجه گیری

اطاعت پیامبر اکرم (ص) و جانشینان ایشان، معیار سنجش حقیقی ایمان و نفاق است. این میدان عملی است که خداوند همه را به آن فراخوانده و آن را اطاعت خویش دانسته است.
مومنان حقیقی قولشان در برابر حکم پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) «سمعنا و أطعنا» می‌باشد. ولی ضعف ایمان و شک و تردید در دین و ظلم کردن باعث شکست در این آزمایش الهی و عدم تسلیم می‌شود.
اطاعت پیامبر (ص) باعث هدایت و رستگاری فردی است و برپایی حکومت عدل جهانی از نتایج آن است. منتظر واقعی کسی است که در عمل پیرو مکتب اهل البیت (ع) و دنبال رضایت آنان باشد.

پی‌نوشت‌ها:

1- ترجمه آقای فولادوند
2- ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏17، ص: 157
3- تفسیر القمی، ج‏2، ص: 107
4- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 202
5- مى‏خواهند میان خدا و رسولانش جدایى بیندازند. سوره نساء، آیه 150.
6- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 202
7- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 516
8- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 202
9- ما کتاب را به حق به تو نازل کردیم تا در میان مردم به آنچه خدا نشانت داده حکم کنى. سوره نساء، آیه 105.
10- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 203
11- أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج‏9، ص: 548
12- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 203
13- آیه 10 سوره بقره
14- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 515
15- سخن را نرم نگویند تا طمع کند آن کس که در قلبش مرض است. سوره احزاب، آیه 32.
16- اگر منافقین و بیماردلان و دروغ‏پردازان مدینه دست بر ندارند تو را بر آنان مى‏شورانیم. سوره احزاب، آیه 60.
17- مجمع البیان، ج 7، ص 150
18- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 203
19- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 203
20- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 204
21- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 516
22- تفسیر فى ظلال جلد 4 صفحه 2526.
23- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 204
24- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 204
25- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 204
26- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 516
27- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 206
28- به طورى که از منابع لغت استفاده مى‏شود" فوز" و" فلاح" تقریبا یک معنى دارد،" راغب" در" مفردات" مى‏گوید:" فوز به معنى پیروزى و رسیدن به کار خیر است توام با سلامت" و در مورد فلاح مى‏گوید:" فلاح همان ظفر و رسیدن به مقصود است" (البته در اصل به معنى شکافتن مى‏باشد و از آنجایى‏که افراد پیروزمند موانع را بر طرف مى‏سازند و مسیر خود را براى رسیدن به مقصد مى‏شکافند و پیش مى‏روند، فلاح در معنى پیروزى به کار رفته است) و از آنجا که در آیه اخیر سخن از اطاعت به طور مطلق است و در آیه قبل از تسلیم در برابر داورى خدا که یکى عام است و دیگرى خاص، نتیجه هر دو نیز باید یکى باشد. تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 523
29- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 206
30- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 523
31- ترجمه آقای فولادوند
32- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 523
33- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 206
34- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 524
35- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 207
36- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 208
37- ترجمه آقای فولادوند
38- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 526
39- مى‏خواهم در زمین خلیفه‏اى قرار دهم. سوره بقره، آیه 30.
40- ما تو را خلیفه‏اى در زمین قرار دادیم. سوره ص، آیه 26.
41- سوره نمل، آیه 16.
42- زمین از آن خدا است، به هر کس از بندگانش بخواهد آن را ارث مى‏دهد، و سر انجام از آن پرهیزگاران است. سوره اعراف، آیه 128.
43- زمین را بندگان صالح من ارث مى‏برند. سوره انبیاء، آیه 105.
44- کسانى که کافر شدند به رسولان خود گفتند: به طور مسلم شما را از سر زمین خود بیرون مى‏کنیم، مگر آنکه به کیش ما برگردید، پس پروردگارشان به ایشان وحى فرستاد که به طور قطع ستمکاران را هلاک خواهیم کرد، و بعد از ایشان شما را در زمین سکونت خواهیم داد، این روش ما است نسبت به کسى که از مقام من بترسد، و از عذاب من بهراسد. سوره ابراهیم، آیه 14.
45- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 209
46- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 529
47- در این دین اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه معجزات و بیناتى بر صحت و حقانیت آنچه به سویشان آمد قائم شد. و این به خاطر ستمگرى و سر پیچى از دین بود. سوره بقره، آیه 213.
48- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 209
49- مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
50- الجامع لأحکام القرآن، جلد 13 صفحه 300.
51- در صورت اول جمله، جمله حالیه است براى ضمیر" هم" که در آیات قبل آمده است، و در صورت دوم لام در تقدیر است، و در اصل" لیعبدوننى" بوده (بعضى نیز احتمال جمله استینافیه را داده‏اند ولى این احتمال ضعیف است).
52- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 535
53- ترجمه المیزان، ج‏15، ص: 218
54- تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 536

منابع
۱. قرآن مجید، ترجمه آقای محمد مهدی فولادوند.
2. اطیب البیان فی تفسیر القرآن‏، طیب سید عبد الحسین‏، انتشارات اسلام‏، 1378 ش‏.
۳. ترجمه تفسیر المیزان‏، ترجمه موسوى همدانى سید محمد باقر، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏، 1374 ش‏.
4. ترجمه مجمع البیان فى تفسیر القرآن‏، ترجمه مترجمان‏، انتشارات فراهانى‏، 1360 ش‏.
5. تفسیر قمى‏، قمى على بن ابراهیم‏، انتشارات دار الکتاب‏، 1367 ش‏.
6. تفسیر نمونه‏، مکارم شیرازى ناصر، انتشارات دار الکتب الإسلامیة، 1374 ش‏.
7. فی ظلال القرآن، سید بن قطب بن ابراهیم شاذلی، دارالشروق، 1412 ق.



ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 9:36 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]

حضرت محمدصلى الله علیه وآله و رویارویى با اشرافى گرى
 

نویسنده:فاطمه اروجلو




 

رفاه طلبى و اشرافى گرى به عنوان آسیبى اجتماعى هر گاه فرد یا بخشى از جامعه را فرا گیرد، مانند ویروسى خطرناک، خیلى زود به سایر قشرها و طبقات اجتماعى منتقل شده و سلامت جامعه بشرى را تهدید مى کند. رهبران دینى و جامعه شناسان، این آسیب اجتماعى را در جوامع مختلف بررسى کرده اند. شیوه حضرت محمدصلى الله علیه وآله به عنوان رهبرى که مدیریت کلان جامعه را عهده دار بود، الگوى خوبى است براى: 1- شناسایى خصیصه رفاه طلبى و اشرافى گرى در انسان ها و جامعه هاى بشرى، 2- پیش گیرى از ظهور روحیه اشرافى با شناخت نشانه هاى آن و 3- مقابله و درمان آن بر اساس روش هاى آن حضرت، که براى جوامع امروزى نیز راه گشاست.

مقدمه

اشراف و طبقه مرفه در جوامع بشرى از افراد و طبقات تأثیرگذار جامعه اند که رفتار، گفتار و عقایدشان پى آمدهاى مستقیم و غیر مستقیمى بر سایر افراد جامعه، خصوصاً طبقات پایین تر دارد. مردم در طول تاریخ، غالباً به خواسته هاى آنان عمل کرده و بر طبق روش آنها زندگى نموده و رهبرى ایشان را پذیرفته اند. محافظه کارى آنها، انسان ها و جوامع را به محافظه کارى و انحطاط مى کشاند. اشراف براى مطرح کردن خود و کسب اعتبار و جلب احترام دیگران، به حفظ و گسترش نظام منزلتى مى پردازند. عمل اشرافى که در نظام مبتنى بر تمایز اجتماعى رشد و نمو مى کنند، داراى سه شاخصه اصلى است: 1. تن آسایى (تن آسانى)؛ 2. مصرف تظاهرى (مصرف آشکار یا اسراف)؛ 3. محافظه کارى. پیامبران و مصلحان اجتماعى براى اعتلاى مقام انسان و پیشرفت و توسعه جامعه، با آنها به مبارزه پرداخته اند. مقابله با اشراف و اشرافى گرى، از دغدغه هاى اصلى حضرت محمدصلى الله علیه وآله بود. آن حضرت براى مقابله با نظام منزلتى (تمایز ناعادلانه طبقاتى) که زمینه ساز اعمال اشرافى بود و هم چنین براى از بین بردن اعمال اشرافى، کارهاى بزرگى انجام داد. ایشان کوشیدند نظام برابرى و برادرى (اخوت اسلامى) را جاى گزین نظام منزلتى کنند. تشکیل «امت واحده» ثمره کار پیامبرصلى الله علیه وآله بود. رویکرد قرآن کریم در وضع قوانین و هدف گذارى ها و پیامبرصلى الله علیه وآله به عنوان مبلّغ و مجرى آن دستورات الهى، از بین بردن روحیه اشرافى و مراتب منزلتى و جاى گزین کردن روحیه برادرى و برابرى (اخوت اسلامى) و بنیان گزاردن «امت واحده» بوده است.
در این نوشته، با استفاده از «نظریه طبقه مرفه» که اشراف و طبقه مرفه جامعه را توصیف کرده، شاخص ترین اعمال اشرافى شناسایى شده و با تطبیق آن بر اعمال اشراف دوره پیامبرصلى الله علیه وآله، شیوه برخورد ایشان با اشراف و طبقه مرفه بررسى شده است.

ویژگى اشراف

به نظر مى رسد در بررسى خلق و خوى طبقه مرفه (اشراف) اصل «ضایع کردن» 2 با تعریفى که وبلن ارائه مى دهد 3 اساس و پایه نظریه طبقه مرفه است. طبق این تعریف، مفهوم «ضایع کردن» دلالت بر مصرف نامقبول و غیر عاقلانه کالاها و خدمات انسانى ندارد و منظور از این واژه به هدر دادن یا استفاده نادرست از تلاش و مال نیست، بلکه به این دلیل ضایع کردن به شمار مى آید که این مصرف، علاوه بر این که براى زندگى و رفاه فردى که این روش را برگزیده کارى انجام نمى دهد، براى دیگران نیز سودى ندارد و تنها با هدف خودنمایى و مقایسه رشک انگیز توانگرى و تثبیت برترى و تسلط خود بر طبقه و لایه هاى پایینى جامعه صورت مى گیرد، با آن که مى توانست نقش سودمندى هم داشته باشد. شاخص هاى اشرافى گرى در نظر وبلن که با موضوع این نوشته هم خوانى دارد، از این قرار است: «چشم و هم چشمى مالى»، «تظاهر به تن آسایى»، «مصرف تظاهرى»، «لباس؛ نمودى از توانگرى»، «محافظه کارى و کناره گیرى از تولید» و «رعایت امور دینى». توضیح هر مورد در متن آمده است. این نوشته نتیجه تطبیق مطالب کتاب وبلن با داده هاى تاریخى صدر اسلام (دوران مدینه) است.

چشم و هم چشمى 4 مالى

وبلن بر این باور است که افرادى، هم چون پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله که با خلق و خوى استثنایى خود بتوانند براى مدت طولانى، احترام خویش را در نظر اعضاى پایین مرتبه حفظ کنند، انگشت شمارند. از دید وى، قاعده کلى این است که آن دسته از اعضاى اجتماع که ثروت و توانمندى بیشترى دارند، در نزد عامه مردم، از جایگاه شایسته و اعتبار و ارجمندى و آبرومندى بالاترى برخوردارند. در دوره مورد بحث، براى این که شخص در انظار مردم به نیکى شناخته شود، بر اساس معیارهاى قبیله اى، توانایى بدنى، زیرکى، مهارت در جنگ، غنیمت جویى، شرافت خانوادگى، طایفه گرایى، و دارایى، سود بخشى کالاها و افراد از طریق مقایسه اى رشک انگیز5 ارزیابى مى شد. این مقایسه بین صاحب ارزش هاى افتخارآور و دشمن یا دیگر اعضاى گروه که بهره کمترى از آن ارزش ها داشتند، انجام مى گرفت.6 پیامبرصلى الله علیه وآله بعد از جنگ بدر و کشته شدن شمار بسیارى از اشراف قریش، خطاب به یکى از یاران خویش، آنان را این گونه توصیف فرمودند: «اشراف قریش از سرشناسان بودند، اگر آنها را مى دیدى، مى ترسیدى و اگر به تو فرمان مى دادند، اطاعت مى کردى و اگر کارهاى خود را با کارهاى آنها مى سنجیدى، کارهایت را کوچک مى شمردى».7 آن حضرت در این کلام، موقعیت این طبقه و دیدگاه سایر اعضاى جامعه به آنها را بر اساس الگو گرفتن از شیوه زندگى اشراف و نگاه منزلتى جامعه ترسیم کرده اند.

نمونه هایى از صدر اسلام

در زمان پیامبرصلى الله علیه وآله، بهترین مکان براى فخرفروشى، خودنمایى و کسب افتخار، جبهه هاى جنگ بود که از راه دادن هزینه جنگ، مبارزه و غنیمت جویى به دست مى آمد و در قالب سروده هاى حماسى، به مثابه سند افتخار قبیله و فرد افتخارآفرین، ماندگار مى شد. پرداخت هزینه جنگ بدر از جانب اشراف قریش 8 و سخنان ابو جهل خطاب به عباس عموى پیامبر که از منصب هاى سقایت، پرده دارى کعبه و ریاست ندوه و رفاده، به عنوان نشانه هاى بزرگى و مجد نام مى برد ،9 بیانگر وجود مراتب منزلتى بین مردم است. سوده (همسر رسول خدا) تحت تأثیر همین فرهنگ، سهیل بن عمرو، خویشاوند خود را سرزنش مى کند که چرا تسلیم شده در حالى که مى توانست با بزرگوارى بمیرد.10 قزمان قبل از کشته شدن در جنگ اُحد گفت: «ما فقط براى حفظ شخصیت و حیثیت خود جنگیدیم».11 از سخنان قزمان بر مى آید که حفظ حیثیت و آبروى قبیله از ارزش هاى حاکم بر جامعه بوده است. عروه بن مسعود، از بزرگان و اشراف ثقیف، انسان ها را با معیارهاى منزلتى ارزیابى مى کرد. او مسلمانان حاضر در حدیبیه را اوباشى مى خواند که نه حیثیتى دارند و نه حسبى.12 در واقع، عروه، حسب و منزلت اجتماعى برآمده از ثروت و شرافت خانوادگى را نشانه اعتبار مى دانست.
وقتى که پیامبرصلى الله علیه وآله تصمیم گرفت خراش بن امیه کعبى را که جایگاه اجتماعى بالایى نداشت، براى گفت و گو با اشراف قریش بفرستد، خراش از پیامبرصلى الله علیه وآله خواست که مردى بلند مرتبه تر از او را اعزام کند. برخى از اشراف قریش حتى به خود اجازه مى دادند که خراش بن امیه، مأمور رسول اللَّه صلى الله علیه وآله را بکشند. عمر بن خطاب هم از رفتن پیش اشراف قریش امتناع کرد و عثمان بن عفان را که به قول عمر، او در مکه گرامى تر و داراى خویشاوندان بیشترى بود، معرفى کرد. اشراف قریش، عثمان را به دلیل برخوردارى از شرافت خانوادگى و ثروت پذیرفتند و با او به گرمى رفتار کردند.13
عمر بن خطاب با استناد به ارزش هاى جاهلى و چشم و هم چشمى قبیله اى، صلح حدیبیه را برنمى تافت و آن را خوارى دین مى انگاشت، حتى در حقانیت دین اسلام و رسول خدا تردید مى کرد.14 هم چنین اسید بن حضیر و سعد بن عباده که از اشراف مدینه بودند، با همین نگرش، صلح نامه را باج دادن به قریش تفسیر مى کردند.15
یهودیان خیبر که از اشراف مشهور و قدرت مند منطقه بودند با توجه به جایگاه و مقام خود در میان قبیله ها، گمان نمى کردند که پیامبرصلى الله علیه وآله با آنها بجنگد، چرا که آنها حصارهاى بسیار بلند و اسلحه فراوان و نیروى زیادى داشتند. یهودیان مدینه هم بر این باور بودند که خیبر دژهاى مرتفع بر قلعه کوه ها و آب فراوان و دائمى دارد و در آن هزار زره پوش حضور دارند، از این رو، مسلمانان نمى توانند آن را فتح کنند.16 قریش و عموم اعراب با آگاهى از زیادى شمار یهودیان و اسلحه و استحکام دژهاى خیبر و آمادگى آنها، پیروزى خیبریان را قطعى مى دانستند.17
واکنش اشراف قریش به بانگ اذان بلال بر پشت بام کعبه نشان مى دهد که مراتب منزلتى آن چنان بین اشراف نهادینه شده بود که افرادى، مانند عکرمه بن ابى جهل، صفوان بن امیه، خالد بن اسید، سهیل بن عمرو و سایر اشراف نمى توانستند حضور فردى - به زعم خودشان - دون پایه را در جایگاه تحمّل کنند. آنان عصبانیتشان را از نادیده انگاشتن و رعایت نشدن سلسله مراتب منزلتى، در سخنان خود یا با پوشاندن چهره نشان مى دادند.18 قبیله هوازن خود را افرادى کارآزموده و جنگ جو مى دانستند.19 صفوان بن امیه در جنگ حنین مى گفت: اگر قرار باشد بنده باشم ارباب قرشى نزد من دوست داشتنى تر از ارباب هوازنى است.20

راهکارهاى حضرت محمدصلى الله علیه وآله براى رفع چشم و هم چشمى مالى

پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله براى از بین بردن نگاه منزلتى و رقابت قبیله اى اقدامات زیر را انجام داد:
1- جاى گزین کردن فرهنگ برادرى و اخوت دینى به جاى ارزش هاى منزلتى و قبیله اى؛ پیامبرصلى الله علیه وآله در سخنرانى پیش از جنگ اُحد فرمودند: «هر مؤمنى نسبت به مومنان دیگر، چون سر نسبت به پیکر است که چون به درد آید، همه بدن به درد مى آید».21 مصعب بن عُمیر تحت تأثیر همین تفکر به محرز بن نضله که ابو عزیز بن عمیر، برادر پدر و مادرى مصعب را در جنگ بدر به اسارت درآورده بود، سفارش کرد که مادرش ثروتمند است و فدیه خوبى مى تواند از او بگیرد. هم چنین مصعب، در مقابل اعتراض برادرش ابو عزیز گفت: محرز، به جاى تو، برادر من است.22 این در محیطى است که کمى پیش تر (در دوران جاهلى) «قانون ثار» اجرا مى شد و هیچ قرشى یا مکى، اهالى یثرب را هم شأن و برادر خود نمى خواند.
2- پیامبرصلى الله علیه وآله و خانواده اش با سایر افراد جامعه تفاوتى نداشتند؛ در حدیبیه وقتى هدایا بین مردم تقسیم شد پیامبر و همسرش ام سلمه، همانند دیگران سهم بردند.23
3- در جامعه اى که غنیمت جویى ارزش آفرین بود، تقسیم غنیمت ها به طور مساوى و قرار دادن سهم براى کسانى که به دلیل هاى موجه در جنگ حضور نداشتند و برگرداندن اموال به ناحق گرفته شده به صاحبان آن، مى توانست از اهمیت غنیمت جویى بکاهد؛ عمرو بن امیه، دو نفر از یهودیان بنى عامر را که پیامبر به آنها امان داده بود کشت و رسول خداصلى الله علیه وآله وسایل جنگى و لباس هاى آنها را همراه خون بهایشان فرستاد.24
4- پاى بندى به پیمان؛ یکى از ویژگى هاى اشراف این است که هر گاه مقام و منزلت طرف قرارداد آنها پایین تر باشد یا آن پیمان، منافع آنها را در معرض خطر قرار دهد، آن پیمان را به طور یک جانبه نقض کنند. پیامبرصلى الله علیه وآله براى از بین بردن این خصیصه، این گونه عمل کرد؛ هنگامى که یهودیان و منافقان بعد از شکست مسلمانان در جنگ اُحد به تضعیف روحیه آنان پرداختند، عمر بن خطاب اجازه خواست آنها را بکشد، ولى رسول خداصلى الله علیه وآله نپذیرفت و فرمود: «یهودیان در ذمه ما هستند و من ایشان را بیهوده نمى کشم. من از کشتن بیهوده کسانى که شهادت به یگانگى خدا و پیامبرى من مى دهند نهى شده ام».25
5- جاى گزین کردن ارزش هاى معنوى به جاى ارزش هاى مادى؛ پیامبرصلى الله علیه وآله اسیرانى که توانایى پرداخت فدیه نداشتند بدون دریافت فدیه آزاد مى کردند، از جمله آنها عبید بن عمرو بن علقمه، سائب بن عبید و ابو عزّه عمرو بن عبداللَّه بن وهب بودند. پیامبرصلى الله علیه وآله اسیرانى که قرعه به ایشان تعلق گرفت در ازاى آزادى یکى از مسلمانان آزاد کردند مانند عمرو بن ابو سفیان، از اسیران جنگ بدر که در ازاء آزادى سعد بن نعمان بن اکال آزاد شد،26 ولى از ثروتمندان فدیه خودشان و بستگانشان را گرفت؛ عباس عموى پیامبر مجبور شد فدیه خود و پسران برادرش را بدهد.
6- توجه به توانایى هاى فردى و دیندارى در انتصاب ها به جاى طایفه گرایى و در نظر گرفتن مراتب منزلتى یا دارایى اشخاص؛
7- کوشش در جهت فقرزدایى و کم کردن فاصله فقیر و غنى و دگرگون کردن معیارهاى ارزش انسان ها؛ حضرت محمدصلى الله علیه وآله تقوا و علم را نشانه برترى مى دانست.

معیار ارجمندى و اعتبار چشم و همچشمى مالى

توانایى بدنى، زیرکى، مهارت در جنگ، ثروت مالى و دارایى مالى، غنیمت جویى شرافت خانوادگى، طایفه گرایى، برانگیختن رشک دیگران
روش طبقه مرفه حضور در جنگ و به دست آوردن غنیمت؛ دادن هزینه جنگ؛ داشتن منصب هایى،مانند: فرماندهى، سقایت، پرده دارى، رفادت، ریاست ندوه، انحصار تجارت، داشتن اسلحه جنگى و حصار و قلعه هاى مستحکم، افراد قبیله قریش و قبایل معتبر از منزلت و مقام بالایى برخوردار بودند. یهودیان چون از بنى اسراییل بودند خود را برتر مى دانستند؛ برخوردارى از تخصص در مسائل جنگى که یهودیان، قبیله ثقیف و هوازن، مسیحیان نجران، یمنیان، حبشیان از آن برخوردار بودند.
سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله تقسیم غنایم به طور مساوى بین قوى و ضعیف، اختصاص سهمى از غنایم به بردگان حاضر در جنگ و افرادى که به دلیل موجه در جنگ حضور نداشتند، در انتصاب ها توجه به توانایى هاى فردى و دیندارى، خوددارى از طایفه گرایى، اهتمام به کارهاى تولیدى و فقرزدایى از جامعه، ترویج فرهنگ اخوت و برادرى، جاى گزین کردن ارزش هاى معنوى به جاى ارزش هاى مادى، توجه به مصلحت جامعه و فرد.

آیات قرآن آیاتى که اشاره به این ویژگى ها دارد

حشر - 2. آیاتى که ویژگى کفار، منافقان، متکبران، دنیاپرستان را توصیف مى کند. آیاتى که درباره تقسیم غنایم؛ ویژگى مؤمنان و جامعه اسلامى مى باشد. آیاتى که خداوند را مالک همه چیز معرفى مى کند و این دنیا و ارزش هاى دنیوى را در مقابل آخرت و ارزش هاى اخروى ناچیز مى شمارد.

تن آسایى تظاهرى 27

نمود بارز طبقه مرفه، تن پرورى یا به عبارت دیگر، معافیت و خوددارى از انجام کارهاى سودمند است. شغل هاى معمول و مشخص طبقه مرفه عبارتند از: خدمات دیوانى، جنگ، ورزش و مراسم دینى (مطابق با برداشت این طبقه). انگیزه اصلى طبقه مرفه در پرداختن به این گونه شغل ها که ماهیتى یغماگر دارند نه تولیدى، که بهره کشى مى باشد که فقط در خور زندگى طبقه مرفه است. غنیمت هایى که از طریق غارت و بهره کشى به دست مى آید، به عنوان دست آورد و معیار نمایشى زندگى مرفه محسوب مى شود و دورى گزیدن از کار تولیدى، نشانه بزرگوارى، شایستگى و شرط لازم آراستگى دانسته مى شود و نیز با تأکید بر «ثروتمندى»، فرد، موقعیت اجتماعى خود را به رخ مى کشد. تأکید بر ارزش مندى ثروت، منجر به تأکید بیشتر بر تن آسایى مى شود. تن آسایى تظاهرى که وقت و تلاش انسانى در آن ضایع مى شود، به منظور نمایش ثروتمندى و نیز جلب احترام دیگران صورت مى گیرد. این مسئله در جامعه و گروه هاى همبسته یا کوچکى به کار مى آید که در آن به دلیل آشنایى مردم با یک دیگر و تأثیر شایعات محلى، شخصِ جویاى شهرت مى تواند به زودى انگشت نماى دیگران شود. طبق رسم معمول، تولد در خانواده برتر و داشتن زندگى آسوده و برکنارى از وظایف دون پایه، معیار بالادست بودن فرد است و مسلّم ترین قاعده، رعایت مقررات منزلت ها از جانب افراد فرودست مى باشد. در درک عمومى، این وضعیت، ویژگى ذاتى ارزش برترى شناخته شده است و به همین سبب، حقیرزادگان عوام، سر فرود آوردن و تسلیم شدن در برابر فرادستان را بر خود روا مى دارند. در این نظام منزلتى، یک طبقه مرفه حاشیه اى یا بدلى شکل مى گیرد که وظیفه اش انجام آسایش نیابتى به سود اعتبار طبقه مرفه واقعى یا اصلى است.28 خدمت کاران و افرادى که براى تأمین رفاه طبقه مرفه به کارهاى غیر تولیدى مى پردازند، جزء این گروه اند.

نمونه هایى از صدر اسلام

تلاش اشراف خویشاوند پیامبرصلى الله علیه وآله، هم چون عباس براى تصدى منصب هایى، مانند امارت، فرماندهى و سرپرستى جمع آورى زکات، به عنوان نشانه بزرگوارى و شایستگى، مصداق تن آسایى تظاهرى مى باشد. عباس، عموى پیامبرصلى الله علیه وآله و ربیعه بن حارث، پسران خود (فضل و عبدالمطلب) را پیش پیامبرصلى الله علیه وآله فرستادند تا آنها را متصدى صدقات نماید.29 درخواست منصب کلیددارى و سقایت از سوى عباس بن عبدالمطلب 30 نیز ممکن است به همین منظور صورت گرفته باشد.

اقدامات رسول خداصلى الله علیه وآله براى مقابله با تن آسایى

پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله براى مقابله با تن آسایى این اقدامات را انجام داد:
1- آن حضرت صلى الله علیه وآله منصب هاى بزرگى، چون امارت، ریاست، فرماندهى و سرپرستى امور اقتصادى را به اشراف و خویشاوندان ثروتمند خود و به کسانى که روحیات اشرافى و نگاه منزلتى داشتند، نداد؛ عباس عموى پیامبر و ربیعه بن حارث پسران خود (فضل و عبدالمطلب) را نزد پیامبر فرستادند تا آنها را متصدى صدقات فرماید، ولى پیامبرصلى الله علیه وآله نپذیرفت.31 عباس عموى پیامبرصلى الله علیه وآله از ایشان خواست که منصب کلیددارى و سقایت را به او وا گذارد. پیامبرصلى الله علیه وآله در پاسخ فرمودند: «کارى را به شما وا مى گذارم که متحمل هزینه اى شوید نه این که از آن درآمد کسب کنید».32
2- ترویج و توسعه کارهاى تولیدى و عمرانى، گسترش عدالت و توجه به مالکیت فردى و جمعى؛ پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله در مقام حاکم جامعه اسلامى، به کارهاى تولیدى مى پرداخت. ایشان براى ترغیب مسلمانان، شخصاً با انجام کارهایى، مانند کلنگ زدن و جا به جا کردن خاک ها و ... با آنها در حفر خندق همکارى مى کرد.33
هدیه رسول اللَّه صلى الله علیه وآله به افراد، مخصوصاً کسانى که روحیه اشرافى داشتند، زمین بایرى بود که باید به دست آن شخص آباد مى شد. پیامبرصلى الله علیه وآله به حسان بن ثابت انصارى شاعر که در رفتار و اشعار او روحیه اشرافى و نگاه منزلتى وجود داشت به سبب عفو صفوان بن معطّل، زمین بایرى واگذار کرد تا آباد کند.34 محمد بن مسلمه که در برخى از جنگ ها فرمانده بود از پیامبر خواست که محوطه گور برادرش را تیول او قرار دهد. پیامبرصلى الله علیه وآله به او فرمود: «به اندازه یک تاخت اسب مال توست و اگر در آن جا زراعت کردى به اندازه دو تاخت اسب براى تو باشد».35 پیامبرصلى الله علیه وآله به دست خود مسجدى در لیّه ساخت در حالى که یارانش براى آن حضرت سنگ مى آوردند.36 آن حضرت صلى الله علیه وآله در سخنرانى قبل از جنگ اُحد فرمودند: «هیچ کس نمى میرد مگر این که به آنچه روزى اوست برسد... در طلب روزى خود به گونه اى پسندیده اقدام کنید... خدا براى شما حلال و حرام را بیان نمود... هر کسى امور ناپسند را ترک کند آبرو و دین خود را حفظ کرده است».37

معیار ارجمندى و اعتبار تظاهر به تن آسایى

پرهیز از کارهاى تولیدى و سودمند و کوچک شمردن آن - نمایش ثروت و قدرت با پیرایه هاى تجملى و دورى از وظایف دون پایه - برخوردارى از زندگى آسوده - شغل هاى معمول طبقه مرفه: خدمات دیوانى؛ جنگ، ورزش و مراسم دینى - انگیزه اصلى در پرداختن به این مشاغل، یغماگرى و بهره کشى است - ضایع کردن وقت و تلاش انسانى براى نمایش ثروتمندى و توانایى مالى
روش طبقه مرفه تلاش اشراف خویشاوند پیامبر، هم چون عباس براى تصدى مناصبى، مانند امارت، فرماندهى و سرپرستى جمع آورى زکات؛ روحیه ریاست طلبى در افرادى، مانند: ابوسفیان، خالد بن ولید.

سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله سیره نظرى پیامبر
سیره عملى پیامبر

پیامبرصلى الله علیه وآله منصب هایى، مانند: امارت، فرماندهى و سرپرستى جمع آورى زکات را به اشراف بنى هاشم ندادندبه افرادى که روحیه اشرافى در آنها قوى بود، زمین بایر مى دادند تا آباد کنند - به کارهاى یدى اهمیت مى دادند در دادن امارت، فرماندهى و ریاست، به توانایى فردى توجه داشت. آباد کنند - به کارهاى یدى اهمیت مى دادند در دادن امارت، فرماندهى و ریاست، به توانایى فردى توجه داشت.

آیات قرآن آیاتى که اشاره به این ویژگى ها دارد
آیاتى که راه کار نشان مى دهد

آیاتى که ویژگى طاغوت ها، ملأ، مترفان، کافران، منافقان، متکبران و دنیاپرستان را توصیف مى کند. آیاتى که به هدف آفرینش انسان مى پردازد - آیاتى که به رابطه دنیا و آخرت و نقش عمل انسان مى پردازد - آیات مربوط به رزق و روزى.

مصرف تظاهرى 38

مصرف نمایان (مصرف آشکار یا اسراف) کالاهاى ارزش مند وسیله اى است براى کسب اعتبار و نمایش دادن ثروت مندى در اجتماعات گسترده تر که در آن ولخرجى و تجمل گرایى و مصرف افزون تر، نشانه خوش نامى بیشترى است. مصرف تظاهرى و نمایشى، رکن اصلى پذیرایى هاى پرهزینه و هدیه هاى گران بها بوده است. یک نظام رتبه بندى سازمان یافته در درون طبقه مرفه وجود دارد. کسانى که از لحاظ ریشه خانوادگى یا از نظر مالى و یا هر دو، در بالاترین درجه از سلسله مراتب طبقه مرفه و ثروتمند قرار دارند از نظر جایگاه، برتر از کسانى هستند که دارایى و شرافت ارثى کمترى دارند. این پایین مرتبه ها، به ویژه شریف زادگان مرفهِ ندار (داراى نژاد مرفه) یا آنان که در حاشیه این طبقه قرار دارند، خود را به وسیله یک نظام وابستگى و نمک پروردگى به اعضاى برتر طبقه پیوند مى زنند و از طریق وابستگى به ولى نعمت خود، اعتبار و رفاه بیشترى فراهم مى کنند آنها ندیمان و ملازمان ارباب هستند و چون نماد مرتبه والاى ولى نعمت خویش اند، از این رو، مصرف کننده نیابتى ثروت بى کران او به شمار مى آیند و از سوى او تغذیه و پشتیبانى مى شوند. بسیارى از این افراد و دیگر اشراف پایین مرتبه تر، به نوبه خود مصرف کنندگان نیابتى دارند که همسران، فرزندان، خدمت کاران و ملازمان آنها هستند و وظایفى، چون جنگیدن، امور حکومتى، شکار کردن، مواظبت از اسلحه و ساز و برگ جنگ و مانند آن را براى طبقه مرفه انجام مى دهند.39

نمونه هایى از صدر اسلام

مادر ابو عزیز بن عمیر، از زنان ثروت مند مکه، بالاترین فدیه اى که براى آزادى قریشیان داده مى شد، پرداخت تا پسرش که از اسیران بدر بود، آزاد شود.40 یکى از هدف هاى این عمل مى توانست نمایش ثروت و توانمندى مالى باشد. صفوان بن امیه که از اشراف قریش بود، خطاب به عمیر بن وهب مى گوید: «مى دانى که در تمام مکه مردى مانند من در گشایش و فراخى نسبت به اهل و عیال نیست». و او تأیید مى کند.41 در این نگرش، رسیدگى به خانواده وسیله اى براى نمایش توانایى مالى است. اشراف قریش در راه بدر عهده دار اطعام سپاه بودند.42 به نظر مى رسد اشراف براى به رخ کشیدن ثروت و توانایى مالى خود به تجهیز سپاه مى پرداختند. هنگام ترک مدینه، مردان یهودى بنى نظیر دف و نى مى زدند و زن هایشان، زیورآلات زرین و گران قیمت خود را عمداً و بدون ترس نشان مى دادند.43 یکى از دلایل این رفتار یهودیان، نمایش ثروت مندى و توانمندى مالى و فخرفروشى به مردم مدینه بود که موجب بالا رفتن اعتبار آنان بین مردم، مخصوصاً منافقان شد.
سعد بن معاذ، رابطه مردم مدینه را با قبایل غطفان و بنى مرّه در جاهلیت این گونه ترسیم مى کند که آنها یا از اهل مدینه خرما مى خریدند یا اهل یثرب آنان را میهمان مى کردند؛44 یعنى از نظر سلسله مراتب منزلتى، رابطه اعضاى این قبیله ها با مردم مدینه، رابطه نمک پروردگى و وابستگى بود. رابطه اى که عروه بن مسعود به آن اشاره مى کند هم رابطه نمک پروردگى است و بیانگر وجود سلسله مراتب منزلتى در رابطه او و قریش که در آن، قریش ولى نعمت اند و عروه و فرزندان او با این که از اشراف اند، در برابر اشراف قریش، مصرف کنندگان نیابتى به حساب مى آیند؛ آنجا که مى گوید: «اى گروه قریش! مگر نه این است که شما به منزله پدر و من به منزله فرزندم و مگر من نبودم که تمام اهل عکاظ را براى یارى شما دعوت کردم؟ و چون آنها از پذیرش تقاضاى من خوددارى کردند، شخصاً با فرزندان و کسانى که از من اطاعت مى کردند، به یارى شما نیامدم؟»45 ابوسفیان که نسبت به بنى زهره از برترى قبیله اى برخوردار بود به بهانه این که بنى زهره از بدر برگشته اند، از دادن اموال بنى زهره امتناع مى کرد.46 عمروعاص به نجاشى (پادشاه حبشه) بهترین هدیه سرزمین خود (پوست دباغى شده) را هدیه مى کند.47 تا بدین وسیله، سرسپردگى خود را به او اعلام کند.
بنا بر گزارش تاریخ، قریش با ترتیب دادن یک میهمانى، هزینه هاى بسیارى را صرف پذیرایى از گروه هایى کرد که دور ایشان جمع شده بودند؛ بر این اساس، سفره هاى اطعام در چهار محل گسترده شد و در دارالندوه، جماعت خودشان و در خانه هاى صفوان بن امیّه، سهیل بن عمرو، عکرمه بن ابى جهل و حُویطب بن عبدالعزّى، سایر مردم پذیرایى شدند.48 به نظر مى رسد که در این میهمانى ها لازم بود مراتب منزلتى رعایت شود و اساساً، این برنامه ها، با هدف کسب افتخار و احترام از طریق مصرف تظاهرى برگزار مى شد.
شهرت بعضى از وسایل و زیورآلات اشراف، نشانه اى از مصرف تظاهرى بود؛ به عنوان نمونه، مى توان به شتر ابو جهل که شترى گزیده و مهرى بود، اشاره کرد، قریش حاضر بود در مقابل آن، صد ناقه بپردازد.49 شمشیر ابى الحقیق یهودى نیز از شمشیرهاى مشهور بود.50 گنجینه زر و زیور خاندان ابى الحقیق که معمولاً در عروسى هاى مکه کرایه داده مى شد،51 و نیز زیورآلات فارعه، دختر خزاعى یا بادیه، دختر غیلان که از زنان قبیله ثقیف بودند، این گونه بوده است.52

اقدامات پیامبرصلى الله علیه وآله براى مقابله با مصرف تظاهرى

حضرت محمدصلى الله علیه وآله، اسراف و تجمل گرایى را امرى مذموم مى دانست و براى مقابله با مصرف تظاهرى این کارها را انجام دادند:
1- ترویج ساده زیستى و نفى اسراف و تجمل گرایى در گفتار و عمل؛ پیامبرصلى الله علیه وآله در زندگى شخصى خود مراقب بود اسراف نکند. یکى از توصیه هاى آن حضرت به پیروان خویش، بر مبناى یک توصیه قرآنى، این بود که اسراف نکنند و از تجمل گرایى خوددارى کنند.
2- مقابله با نمادهاى اشرافى گرى، چون هدیه و میهمانى دادن؛ پیامبرصلى الله علیه وآله هدیه مشرکان را نمى پذیرفت و براى هیچ یک از پادشاهان و اشراف هم عصر خود هدیه نفرستاد. آن حضرت، در هیچ مرحله اى از زندگانى خویش مهمانى هاى تجملى برگزار نکردند و در این گونه مراسم نیز حضور نداشتند. پس از آن که ابو براء عامر بن مالک بن جعفر براى آن حضرت دو اسب و دو ناقه هدیه آورد، پیامبر فرمود: من هدیه مشرک را نمى پذیرم.53
3- جلوگیرى از ساختن خانه هاى مجلل؛ عباس عموى پیامبرصلى الله علیه وآله حجره اى ساخت، رسول خداصلى الله علیه وآله به او فرمودند: آن را ویران کن. عباس خواست معادل ارزش آن را در راه خدا بدهد، اما پیامبرصلى الله علیه وآله تأکید کردند که آن را ویران سازد.54
4- پیامبرصلى الله علیه وآله، براى جلوگیرى از تشکیل طبقه اشراف جدید (نوآمدگان یا افراد نو کیسه) در جامعه اسلامى، به فقیران سفارش مى کردند که در مسیر اشراف قدم نگذارند؛ پیامبر هنگام آمادگى براى جنگ خیبر به ابو عبس بن جبر که فقیر بود و زاد و توشه راه و خرج خانواده اش را نداشت، فرمود: «اى ابو عبس تو و دیگر یاران فقیرت اگر سلامت باشید و کمى زنده بمانید، مالتان زیاد خواهد شد و آن چه که براى اهل خود باقى مى گذارید فراوان شود، پول و برده هاى شما زیاد مى شود و این به سود شما نیست».55
5- تغییر نگرش درباره زن ها؛ در نگرش جاهلى، زن زندگى نیابتى داشت. رسول خداصلى الله علیه وآله با بیان جایگاه واقعى زن و ارزش دادن به او، نگرش ها را متحول کرد. حضور فعال همسران پیامبر، حضرت فاطمه علیها السلام و زنان هم عصر او در فعالیت هاى اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و فرهنگى دلیل این مدعاست.
6- توجه نکردن به مراتب منزلتى در معاشرت ها، واگذارى منصب ها، مجازات ها و سایر امور؛ وسایل و ابزار زندگى افراد سرشناس به دلیل گران قیمت بودن آنها و نیز تعلق داشتن به اشخاص برجسته، مورد توجه خاص دیگران است. معمولاً کسانى که مى خواهند مقام و مرتبه خود را نشان دهند براى فخرفروشى، اقدام به خرید اجناس به قیمتى فراتر از ارزش واقعى مى کنند. به عنوان نمونه، مى توان به شتر ابو جهل اشاره کرد که به قول واقدى، شترى گزیده و مهرى بود که در جنگ بدر نصیب پیامبرصلى الله علیه وآله شد. قریش حاضر بود در مقابل آن، صد ناقه بپردازد، ولى پیامبرصلى الله علیه وآله نپذیرفت و عاقبت، آن شتر از طرف هفت نفر در حدیبیّه قربانى شد.

معیار ارجمندى و اعتبار مصرف تظاهرى

مصرف نمایان کالاهاى ارزش مند نشانه بزرگوارى - عرف هدیه هاى گرانبها و پذیرایى هاى پرهزینه - ضایع کردن کالاها براى نمایش ثروتمندى و توانایى مالى - ایجاد نظام رتبه بندى سازمان یافته موروثى - ایجاد نظام وابستگى و نمک پروردگى و تن آسایى و مصرف نیابتى - مصرف و تن آسایى تظاهرى از خدمات الزامى زنان.
روش طبقه مرفه رباخوارى؛ ساختن خانه هاى مجلل؛ به کار بردن سنگ هاى قیمتى در ابزار جنگى؛ کشتن شتر و مهمانى دادن؛ شعر گفتن؛ هزینه کردن براى جنگ؛ هدیه کردن شتر و اموال گرانبها به سران قبیله ى قریش توسط سران قبایل دیگر؛ دادن هدیه به اشراف حبشه؛ وسایل و زیورآلات مشهور اشراف.

سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله سیره نظرى پیامبر
سیره عملى پیامبر

نهى از اسراف فرمان خراب کردن تاکستان هاى اشراف طایف؛ نفى ربا؛جلوگیرى از ساختن خانه هاى مجلل؛ترویج فرهنگ ساده زیستى؛ مقابله با تظاهرات اشرافى؛ تغییر نگرش به زنان نهى از اسراف فرمان خراب کردن تاکستان هاى در معاشرت با مردم و مجازات و دادن مناصب، به سلسله مراتب منزلتى توجه نمى کرد

آیات قرآن آیاتى که اشاره به این ویژگى ها دارد
آیاتى که راه کار نشان مى دهد

و لا تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطر انما اموالکم و اولادکم فتنه (8/28) بنى نضیر در سوره حشر؛ زخرف / 23.
انما اموالکم و اولادکم فتنه (8/28) آیات بسیارى از سوره زخرف.

لباس؛ نمودى از فرهنگ توانگرى

تهیه لباس بیش از دیگر کالاهاى مصرفى، مردم را وا مى دارد تا از راحتى و ضرورت هاى زندگى خود بکاهند تا آن چه را که حد مطلوب مصرف تظاهرى است فراهم آورند. کارکرد لباس، به عنوان گواهى بر توانایى در صرف هزینه و اعتبارآورى سه ویژگى دارد:
1- اصل کلى ضایع کردن تظاهرى، هنجار مسلط و مستولى بر شیوه لباس پوشیدن است. قانون ضایع کردن تظاهرى (اسراف) با شکل دادن قانون سلیقه و آراستگى (تجمل گرایى) موجب افزایش اهمیت مصرف لباس مى شود. و خریدار لباس براى سازگارى با عرف رایج و هماهنگى با استاندارد معتبر سلیقه و آبرومندى اقدام به تهیه لباس مى کند.
2- اصل دوم که تابع اصل اوّل مى باشد، تن آسایى نمایان (تظاهرى) است. لباس باید نشان دهد که پوشنده آن نیاز به اشتغال در هیچ نوع کار تولیدى ندارد.
3- لباس، علاوه بر گران بها بودن و دست و پاگیر بودن باید با آخرین پسند روز مطابقت کند. در آن دوره اقتصادى که زنان هنوز جزو اموال مردان به شمار مى آمدند و صاحب خود نبودند، ولخرجى (مصرف تظاهرى) و تن آسایى تظاهرى زنان از خدمات الزامى آنان بود که اعتبار بیشتر مردان را در پى داشت.56

نمونه هایى از صدر اسلام

مالک بن عوف، سرور و فرمانده قبیله هوازن، لباس هاى بلند مى پوشید و با تکبر و غرور راه مى رفت.57 این نوع پوشش نشانه شرافت و بزرگى بود. گفته شده است که زنان یهود بنى نضیر هنگام ترک مدینه، لباس هاى حریر و دیبا پوشیده بودند و قطیفه هاى خز به رنگ هاى سرخ و سبز بر تن داشتند.58 نوع پوشش آنها بر کسانى که شاهد خروج آنان بودند، به خصوص منافقان تأثیر زیادى داشت.

اقدامات پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله

1- منع لباس تجملى از یک طرف و جلوگیرى از پوشیدن لباس پاره با وجود داشتن لباس نو از طرف دیگر؛ پیامبر به کسانى که لباس هاى مخصوص اشراف و ثروت مندان را مى پوشیدند تذکر مى داد - لباس هایى که قسمتى از آن روى زمین کشیده شود یا آستین گشاد داشته باشد یا زر و زیور داشته باشد - آن لباس ها موجب تفاخر پوشنده آن و تحقیر سایرین مى شد. پوشیدن لباس کهنه و پاره نوعى اظهار حقارت و ندارى بود. علاء بن حضرمى پیراهنى آستین بلند پوشیده بود، آستین پیراهن را به اندازه حدود انگشت هایش کوتاه کردند.59 پیامبرصلى الله علیه وآله بر تن عبداللَّه بن عمرو بن العاص دو جامه به رنگ سرخ دید، فرمود: این جامه کافران است، بر تن مکن.60 یکى از یاران پیامبرصلى الله علیه وآله با وجود داشتن دو دست لباس نو، جامه اى کهنه و پاره به تن داشت. حضرت از او خواستند که لباس نوى خود را بپوشد و وقتى پوشید، فرمودند: آیا این طور بهتر نیست؟61
2- لباس رسول خداصلى الله علیه وآله بسیار ساده بود؛ پیامبرصلى الله علیه وآله لباس گران قیمت خویش را به اسامه بن زید که جوان بود دادند و خودشان لباس ارزان قیمت پوشیدند.

معیار ارجمندى و اعتبار لباس نمودى از فرهنگ توانگرى

قانون ضایع کردن = قانون سلیقه و آراستگى = مصرف لباس گرانبها اصل تن آسایى تظاهرى = پوشنده لباس، کار تولیدى نمى کند لباس خدمتکاران و زنان و لباس کشیشى بیانگر منزلت بردگى و زندگى نیابتى آنهاست. ولخرجى و صرف هزینه بیشتر از جانب زن خانواده = اعتبارآورى بیشتر.
روش طبقه مرفه پوشیدن لباس هایى که قسمتى از آن روى زمین کشیده مى شد یا لباس هایى با آستین هاى بلند نشانه بزرگى بود - استفاده از زر و زیور در لباس مردان و زنان ثروتمند - لباس هاى اشراف با توجه به مقام و منزلت اجتماعى و منصب آنها متفاوت بود.

سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله سیره نظرى پیامبر
سیره عملى پیامبر

منع پوشیدن لباس تن نما - بریدن قسمت هاى آویزان آستین ها منع پوشیدن لباس هاى تجملى ترغیب افراد به پوشیدن لباس نو به جاى کهنه در صورت داشتن لباس بیشتر - پوشیدن لباس گران و تجملى براى جوانان اشکال نداشت. لباس هاى پیامبر با لباس سایر افراد تفاوتى نداشت - به پاکیزگى لباس اهمیت مى داد لباس ارزان قیمت را خود برمى داشت و لباس گران قیمت یا تجملى را به اسامه و افراد جوان تر مى داد.

محافظه کارى 62

طبقه مرفه، محافظه کار است. این محافظه کارى همراه با کناره گیرى از کار تولیدى چنان نمود آشکارى دارد که حتى نشانه محترم بودن شخص محافظه کار شناخته مى شود. طبقه مرفه به حفظ وضع موجود علاقه مند و عامل و محرک محافظه کارى یا واپسگرایى در ساختار اجتماعى است. ترک هر روش و راه و رسم پذیرفته شده زندگى با مخالفت این طبقه روبه رو مى شود. آنان با عبارت پردازى هاى مبالغه آمیز هر نوآورى و تغییر را موجب ایجاد آشوب در جامعه، واژگونى اخلاق و بر هم زدن نظم طبیعت معرفى مى کنند. اعمال طبقه مرفه، طبقات پایین تر جامعه را به محافظه کارى مى کشاند، زیرا امکانات مصرف و زیستن را بر آنها تنگ مى کند تا توانایى پذیرش راه و روش جدید را نداشته باشند. به این ترتیب، طبقه مرفه، از سه طریق براى جلوگیرى از توسعه فرهنگى بهره مى برد: 1. ایستایى کامل خود طبقه. 2. از راه الگوى سرمشقى ضایع کردن تظاهرى (رقابت منزلتى) و محافظه کارى. 3. به طور غیر مستقیم از طریق نظام توزیع نابرابر ثروت و معاش که تکیه گاه این نهاد است.63

نمونه هایى از صدر اسلام

پیرمردى سال خورده از بنى عمرو بن عوف به نام ابو عفک، در 120 سالگى با اشعار خود مردم را به دشمنى با پیامبر برمى انگیخت. او با اشعار خود مردم را به محافظه کارى دعوت مى کرد: «مدت زیادى زندگى کردم و هیچ خانه و مجمعى را خردمندتر و فریادرس تر از قوم خود، براى فریاد خواهى ندیدم، سوارى که به سراغشان آمد، به اسم حلال و حرام ایشان را متفرق و پراکنده ساخت، اگر قرار بود به پادشاهى و نصرت واقعى برسید حق بود «تبع» را پیروى مى کردید».64 کعب بن اشرف، شاعر یهودى نیز پیامبرصلى الله علیه وآله و اصحاب ایشان را هجو مى کرد و در اشعار خود قریش را بر ضد مسلمانان مى شوراند. سروده هاى او پس از جنگ بدر، روحیه محافظه کارى را بین مردم تقویت مى کرد: «امروز دل زمین بهتر از روى آن است؛ این کشتگان همه از اشراف و سروران مردم و پادشاهان عرب و اهل منطقه حرم و مکان امن هستند.65 سخنان ابو سفیان بعد از پیروزى در جنگ اُحد مبنى بر این که هبل دوباره مقام خود را یافت و ارجمند شد و آنها عُزَّى دارند، اما مسلمانان عُزَّى ندارند،66 نوعى تبلیغ سنت ها و رسوم پیشین بود که براى مقابله با اندیشه جدید و با هدف واپسگرایى صورت مى گرفت. کنانه بن صویراء از یهود بنى نضیر براى جلوگیرى از پیمان شکنى آنان به این نکته اشاره مى کند که اموال و ثروتشان مایه شرف آنهاست.67 کنانه بن صویراء با وجود آن که به درستى سخنان پیامبرصلى الله علیه وآله یقین داشت از ترس این که قومش آبروى او را ببرند و دخترش شعثاء را شماتت کنند، اسلام را نپذیرفت.68
ثروت و دارایى هاى مادى، امنیت اشراف را در پى دارد و از دست دادن یا به خطر افتادن آن سبب احساس ناامنى و بى تابى مى شود. واکنش یهودیان بنى نضیر به قطع درختان خرما به دست مسلمانان،69 از این نوع است. سخنان و اظهار نظرهاى یاران پیامبرصلى الله علیه وآله درباره بنى نضیر هنگام ترک مدینه و اندوه منافقان، نشان دهنده تأثیر زیاد آنها بر اهالى آن جاست.70 اشراف، معمولاً در شرایط سخت به تضعیف روحیه توده مردم، یادآورى گذشته و ایجاد رعب و وحشت مى پردازند. عبداللَّه بن اُبىّ بن سلول که از اشراف محافظه کار مدینه بود، از مجادله کوچک مهاجر و انصار بهره گرفت و با بیان این که انسان هاى عزیز با رسیدن به مدینه، افراد خوار را از آن بیرون خواهند کرد، به تحریک انصار پرداخت 71 یا یکى از منافقان به نام زید بن لصیت در پى گم شدن شتر پیامبرصلى الله علیه وآله مى پرسد: مگر خداوند به او خبر نمى دهد که ناقه اش کجاست؟72 حىّ بن اخطب از اشراف بانفوذ یهود بنى نضیر هم چون ابو جهل، در پى ریاست و فرماندهى بود. کعب بن اسد، رئیس قبیله بنى قریظه، به دلیل برترى بنى نضیر، تسلیم سخنان حىّ بن اخطب شد و پیمان خود را با پیامبر شکست.73 یهود بنى قریظه با وجود این که مى دانستند محمدصلى الله علیه وآله فرستاده خداست، اما رشک و حسد آنها به اعراب با این بهانه که چرا پیامبر از بنى اسرائیل نیست، مانع از آن شد که اسلام بیاورند.74 یکى از افراد بنى مصطلق، پذیرش اسلام را به اسلام آوردن قوم خود منوط کرد.75
اشراف از پیمان نامه ها و صلح نامه ها براى اعمال قدرت بهره مى برند. معمولاً مواد آنها بر اساس تأمین منافع و اهداف اشراف و کسب اعتبار بیشتر آنان تنظیم مى شود. در پیمان صلح حدیبیه که بر اساس ارزش هاى مورد نظر قریش تنظیم شده بود، این امر کاملاً مشهود است، به طورى که یاران پیامبر به مواد صلح نامه اعتراض کردند. مفاد پیمان نامه از این قرار است:
«باسمک اللّهم، این پیمان صلحى است که محمد پسر عبداللَّه و سهیل بن عمرو بسته اند و صلح کردند که جنگ تا ده سال متوقف باشد، در آن مدت مردم در امان باشند و مزاحم یک دیگر نشوند و به یک دیگر خیانت نکنند و سرقت و غارتى انجام ندهند و کارى به یک دیگر نداشته باشند. هر کس که بخواهد به دین محمدصلى الله علیه وآله یا به آیین و پیمان قریش درآید، آزاد باشد. هر فردى از قریش که بدون اجازه ولى خود پیش محمد بیاید [ایشان باید] او را برگرداند [ولى ] اگر کسى از یاران محمد به قریش پناهنده شود، [آنها] او را برنگردانند. محمد امسال برگردد و سال آینده همراه یاران خود بازگردد و فقط سه روز اقامت کند و هیچ اسلحه اى، جز همان مقدار که براى مسافر ضرورى است همراه نیاورد و شمشیرها باید در غلاف باشد».76
1- در این صلح نامه، جاى گزین کردن عبارت «باسمک اللّهم» به جاى «بسم اللَّه الرحمن الرَّحیم» نوعى واپسگرایى است که سهیل بر آن اصرار مى ورزد و پیامبرصلى الله علیه وآله به دلیل منافات نداشتن آن با آموزه هاى اسلامى مى پذیرد و قرآن کریم، عمل رسول خداصلى الله علیه وآله را تأیید مى کند.77
2- در این پیمان نامه تقدم نام پیامبرصلى الله علیه وآله به دلیل شرافت خانوادگى آن حضرت است. سهیل بن عمرو، از این نظر در مرتبه پایین ترى قرار داشت.
3- این بند صلح نامه «هر کس از قریش که بدون اجازه ولى خود پیش محمد بیاید او را برگرداند و اگر کسى از اصحاب محمد به قریش پناهنده شود، او را برنگردانند». نشانه برترى جویى و امتیازخواهى اشراف قریش است.
4- بندهاى پایانى صلح نامه «محمد امسال برگردد و سال آینده همراه یاران خود بازگردد و فقط سه روز اقامت کند و هیچ اسلحه اى، جز همان مقدار که براى مسافر ضرورى است همراه نیاورد و شمشیرها باید در غلاف باشد». بیانگر بهره گیرى قریش از موقعیت خویش به سبب وجود کعبه و وضع قوانین در جهت کسب منافع و به دست آوردن اعتبار و احترام بیشتر است.
عمروعاص بعد از مشورت با نجاشى، پادشاه حبشه، که نسبت به او و سایر اشراف قریش، مرتبه منزلتى بالاترى داشت، به اسلام گروید.78 ابو سفیان بن حارث بن عبدالمطلب درباره علت اسلام نیاوردن خود گفت: «چه کنم که من در میان مردمى به ظاهر خردمند و بلند اندیشه زندگى مى کردم و مى دیدم مردم گرانمایه در پناه عقل و اندیشه خود زندگى مى کنند و به هر راهى که مى رفتند، مى رفتم و چون اشخاص شریف و سال خورده از محمد کناره گیرى کردند و خدایان خود را یارى دادند و به خاطر دین پدران خود خشم گرفتند، ما هم از ایشان پیروى کردیم».79 در این سخنان، ایستایى طبقه اشراف و محافظه کارى آنها در رابطه با دین محمدصلى الله علیه وآله و نیز پیروى کورکورانه سایر اعضاء از روش اشراف طبقه بالاتر و مسن تر به وضوح دیده مى شود.
ذات انواط درخت بزرگى بود که مردم دوره جاهلى براى آن قربانى مى کردند و یک روز را آن جا مى ماندند. گروهى از یاران پیامبرصلى الله علیه وآله از او خواستند که درختى مثل درخت ذات انواط بر بر ایشان تعیین کند.80 این درخواست را مى توان نوعى واپسگرایى قلمداد کرد. هنگامى که عروه بن مسعود - که از لحاظ نسب و مال و طرفدار، در میان مردم طائف برترى داشت - مسلمان شد به او تهمت هاى ناروا زدند و او را اهل تزویر خواندند. سرانجام یکى از افراد قومش، که از هم پیمانان ثقیف بود، او را کشت.81 این اقدام، نشان دهنده ریشه دار بودن ارزش هاى جاهلى بین آنهاست به طورى که تغییر آن ارزش ها را حتى از جانب شخصیت والا مقامى چون عروه، تحمل نمى کردند. رفتار نمایندگان ثقیف در مدینه، نمونه روشنى از سبک زندگى اشرافى بود. به اعتراف خودشان چاره اى جز پذیرش اسلام نداشتند، چرا که دین محمدصلى الله علیه وآله گسترش یافته بود و آنها در گوشه اى محصور بودند.82
یهودیان، آیین ابو سفیان و قریش را که بت پرستى و شرک بود، بهتر از دین اسلام ارزیابى مى کردند و مى گفتند: اشراف قریش از [حضرت ] محمدصلى الله علیه وآله بهترند، چون خانه کعبه را گرامى مى دارند و بر سقایت حاجیان اقدام و شتران پروار را قربانى مى کنند و همان چیزى که پدرانشان مى پرستیدند، مى پرستند، پس آنها به حق سزاوارترند تا او.83

اقدامات رسول خداصلى الله علیه وآله براى مقابله با محافظه کارى

1- نفى سنن جاهلى و تنظیم قوانین بر مبناى برابرى؛ حضرت محمدصلى الله علیه وآله در آخرین حج خود دغدغه هایشان را بیان کردند.84 ایشان با هوش مندى تمام، راه هاى نفوذ روحیه اشرافى و راهکارهاى مورد توجه اشراف براى واپسگرایى و بازگشت به گذشته را شناسایى و گوش زد کردند و به مقابله با آن پرداختند؛ پیامبرصلى الله علیه وآله تأکید مى کنند که جان و مال مسلمانان محترم و رباهاى جاهلیت ملغى است بنابراین، رباهاى عمویش (عباس) و خون عموزاده اش (عامر بن ربیعه بن حارث) - که نخستین خون ریخته شده در جاهلیت بود باطل مى باشند و بدین ترتیب راه بازگشت به سنن جاهلى و بهانه جویى را مى بندد. حضرت صلى الله علیه وآله با تعیین کردن ماه هاى حرام و مشخص کردن حدود الهى جلوى سوء استفاده هاى اشراف را مى گیرند. پیامبرصلى الله علیه وآله با معرفى کتاب اللَّه به عنوان مرجع، از بازگشت به سنن جاهلى جلوگیرى مى کند و با بیان حقوق زنان، آنان را از منزلت نیابتى و بردگى ترقى مى دهند و با طرح برادرى مومنان و این که همه از نسل آدم و از خاک اند و گرامى ترین شخص نزد خدا با تقواترین است، ارزش هاى منزلتى مورد نظر اشراف، مانند شرافت خانوادگى، ثروت و توانمندى مالى و ... را بى اساس مى دانند.
2- از بین بردن بت ها، مسجد ضرار و کسانى که دعوت به محافظه کارى مى کردند؛ پیامبرصلى الله علیه وآله عده اى را براى کشتن ابو عفک (پیرمرد 120 ساله از بنى عمرو بن عوف) فرستادند.85 به دلیل این که مردم را با اشعار خود به دشمنى برمى انگیخت. هم چنین به دلیل هجو پیامبرصلى الله علیه وآله و مسلمانان و تحریک قریش براى حمله به مسلمانان، گروهى از اصحاب اقدام به کشتن کعب بن اشرف کردند.86 سلام ابى الحقیق (ابو رافع)، از اشراف یهودى، گروه زیادى از قبیله غطفان و عرب ها را به دور خود جمع و جایزه کلانى تعیین کرده بود تا به جنگ پیامبر بیایند. پیامبر نیز عده اى را مأمور کشتن او کردند.87 جد بن قیس، رئیس قبیله بنى سلمه، نفوذ زیادى بر افراد قبیله اش داشت. او از این که گروهى از قوم او ملاحظه شرف و مراعات سن او را نمى کردند، ناراحت بود و در حدیبیه براى تضعیف روحیه مسلمانان کوشش مى کرد. پیامبر او را از ریاست بنى سلمه عزل و بشر بن براء بن معرور را جاى گزین او کرد.88
3- دادن مال و منصب به اشراف تازه مسلمانى که پیروانى داشتند؛ بعد از اسلام آوردن ابو سفیان بن حرب، پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: هر کس وارد خانه ابو سفیان شود یا در خانه خود بماند در امان خواهد بود.89 پیامبرصلى الله علیه وآله به نمایندگان هوازن فرمودند: مالک بن عوف، سرور آنها، اگر مسلمان شود زن و اموالش را به او پس خواهد داد و صد شتر هم به او خواهد بخشید.90
4- به مخاطره انداختن دارایى هاى اشرافى که به مقابله با مسلمانان مى پرداختند؛ زمانى که یهود بنى نضیر در حصارهاى خود بودند، پیامبرصلى الله علیه وآله به دو نفر از یاران خود دستور دادند تا نخل هاى بنى نضیر را قطع کنند.91 ایشان براى مقابله با اقدام عبداللَّه بن ابى در جهت ایجاد تفرقه میان مسلمانان بر خلاف همیشه، آنها را وادار مى کند که با عجله و در گرما حرکت کنند تا فرصت گفت و گو نیابند.92 حباب بن منذر به پیامبرصلى الله علیه وآله گفت: اى رسول خدا، یهودیان درختان خرما را از فرزندان نورس خود بیشتر دوست دارند. پیامبرصلى الله علیه وآله هم به تعدادى از یاران خود دستور مى دهد که نخل هاى منطقه اى از خیبر را قطع کنند.93

معیار ارجمندى و اعتبار محافظه کارى

طبقه مرفه روش زندگى و دیدگاه نظرى خود را عوض نمى کند. محافظه کارى طبقه مرفه سرمشق طبقات پایین تر جامعه است. مقابله جدى با هر تغییر با عبارت پردازى هاى مبالغه آمیز. ایستایى کامل خود طبقه نسبت به توسعه فرهنگى. بهره گیرى از نظام توزیع نابرابر ثروت و معاش براى مقابله با توسعه فرهنگى.
روش طبقه مرفه اصرار به پرستش بتها و حفظ آداب و رسوم دوره جاهلى - یادآورى سنت هاى گذشته توسط اشراف و منافقان - در نظر گرفتن ارزش هاى اشرافى و منافع در عقد پیمان - استفاده از تمام امکانات خود بر مقابله با پیامبر و دین اسلام و مسلمین - ائتلاف همه قبایل بت پرست، یهود، مسیحى، براى مبارزه با اسلام - ثروت و دارایى و مادیات برایشان اهمیت دارد - یهود بنى نضیر بت پرستى قریش را تأیید مى کند اما به مقابله با اسلام مى پردازد - ساختن مسجد ضرار.
سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله شکستن بت ها مبارزه با سنت ها و ارزش هاى جاهلى - تنظیم قوانین جدید بر مبناى برابرى و برادرى و عدالت - حذف محافظه کارانى که توده مردم را به صورت هاى مختلف به محافظه کارى مى کشاندند - دادن مال یا منصب به افراد تأثیرگذار بر مردم، مانند غنیمت هاى حنین که به اشراف هر قوم داده شد یا ابقاء سران قبایل - به مخاطره انداختن دارایى ها و مادیات اشراف - تخریب مسجد ضرار.

آیات قرآن آیاتى که اشاره به این ویژگى ها دارد
آیاتى که راه کار نشان مى دهد

آیاتى که ویژگى فرعون و مخالفان انبیاء و دنیا پرستان و ملأ و مترفان را بیان مى کند آل عمران/183؛بقره/109؛قلم/15-11-9؛ توبه آیات مربوط به جنگ تبوک؛ زخرف آیاتى که به نحوه برخورد انبیاءبا طواغیت و ملأ و مترف زمان آنها مى پردازد - آیات مربوط به غنایم حنین - قلم / 17 - 33

رعایت امور دینى

ساختار اجتماعى که در آن نهادهاى اجتماعى زیر نفوذ روحیه یغماگرى 94 شکل مى گیرند، مبتنى بر روابط منزلتى است و رعایت دستورهاى مذهبى به صورت یک عادت، اگر با خلق و خوى یغماگرى همراه باشد، از این لحاظ اهمیت اقتصادى دارد که به صورت نشانه اى از اشتغال نداشتن در کارهاى صنعتى و تولیدى است. آشکارترین تأثیر اقتصادى رعایت دستورهاى مذهبى را مى توان در مصرف کالاها و انجام دادن خدمات در راه مذهب مشاهده کرد. هزینه هایى که در راه زیارتگاه ها، معبدها، قربانى ها و مراسم مذهبى به صورت نابجا و غیر الهى پرداخته مى شود، هیچ گونه هدف مادى را دنبال نمى کند. بنابراین، این گونه مصرف ها را مى توان در ردیف ضایع کردن تظاهرى به شمار آورد. این رسم ها در گسترش ویژگى هاى نظام منزلتى مؤثرند. طبقه بالاى جامعه، از نظر اعتقاد دینى، به کیش هایى گرایش دارند که قابلیت بیشترى براى اجراى دستورهاى آنها به صورت تشریفاتى و نمایشى داشته باشند. انگیزه هاى نیکوکارى و خوش رفتارى اجتماعى یا مردم دوستى و به عبارت دیگر، نشان دادن احساس هم بستگى و هم دردى اجتماعى طبق نظام منزلتى به دلیل مخالفت با «اصول بنیادى طبقه مرفه» که عبارتند از: ضایع کردن تظاهرى زمان و ماده و دورى گزیدن از فرایند تولیدى و صنعتى، انگیزه هاى بیگانه (غیر دینى) قلمداد مى شوند.95

نمونه هایى از آیین مذهبى صدر اسلام

اشراف قریش، خانه کعبه را گرامى مى داشتند، در مقابل بت ها، شتر قربانى مى کردند، آب آشامیدنى حاجیان را فراهم مى ساختند و بت ها را عبادت مى کردند.96 آنها پرده دارى، سقایت، کلیددارى و سایر آداب و رسوم مذهبى را انجام مى دادند، اشتغال به این کارها براى شخص و قبیله متصدى آن، علاوه بر منافع مادى، اعتبارآور بود.97 هزینه هایى که در راه کعبه، بتکده ها، قربانى ها و مراسم مذهبى به کار مى رفت در جهت مصرف تظاهرى براى بالا بردن و نمایش منزلت و مقام مورد ارزیابى قرار مى گیرد. بر اساس نظام منزلتى حاکم بر مکه، احساس همبستگى و مهر و محبت بین پیامبرصلى الله علیه وآله و مسلمانان امرى ناشناخته بود، به همین دلیل عشق یاران پیامبر به ایشان در حدیبیه تعجب حویطب بن عبدالعزّى را برانگیخت.98 آنان براى بت لات درشهر طائف، خانه اى ساخته بودند و مانند کعبه آن را بزرگ مى داشتند.99 پدر خالد بن ولید براى بت عزّى هدیه مى برد. کم ترین هدیه، صد شتر و گوسفند بود که براى آن قربانى مى کرد.100 ذات انواط درخت بزرگى بود که مردم دوران جاهلى براى آن قربانى مى کردند و یک روز را آن جا مى ماندند و هر کس از مردم جاهلى که به حج مى آمد رداى خود را بر آن مى افکند و بدون رداء به مکه وارد مى شد و این نوعى حرمت و بزرگداشت آن بود.101

اقدامات پیامبرصلى الله علیه وآله در امور دینى

1- شکستن بت ها و مبارزه با شرک، بت سازى و سنت ها و آداب و رسوم جاهلى بت پرستان.
2- تخریب مسجد ضرار که با نیت غیر الهى ساخته شده بود.
3-- اهمیت دادن به نیت و محتواى عبادت و توسعه مصادیق عبادت؛ از نظر پیامبرصلى الله علیه وآله عبادت کردن فقط راز و نیاز در عبادتگاه نبود بلکه هر کارى که با نیت الهى براى انجام فرمان خداوند صورت گیرد، عبادت است. پیامبر در سخنرانى قبل از جنگ اُحد فرمودند: «هر کس، چه مسلمان و چه کافر، اگر نیکى کند مزد او بر عهده خداست که در این جهان یا آن جهان پرداخت خواهد شد». و در ادامه فرمودند: «هیچ کس نمى میرد مگر این که به آنچه روزى اوست برسد... در طلب روزى خود به طریق پسندیده اقدام کنید... خدا براى شما حلال و حرام را بیان نمود... هر کسى که آن گونه امور [ناپسند] را ترک کند آبرو و دین خود را حفظ کرده است... هر مؤمنى نسبت به مؤمنان دیگر، چون سر نسبت به پیکر است که چون به درد آید همه بدن به خاطر آن به درد مى آید».102
4- توجه به معیارهاى معنوى، مانند نیکوکارى، کمک به هم نوع، عدالت، پرداخت صدقه؛ پیامبرصلى الله علیه وآله درآمد غنیمت هاى بنى نضیر را، که به آن حضرت اختصاص داشت، بین خویشان خود تقسیم مى کردند و به هر کس که مصلحت بود، لطف مى فرمودند. ایشان مصرف سالیانه جو و گندم خانواده خود و فرزندان عبدالمطلب را از نخلستان هاى بنى نضیر تأمین مى کردند و اضافه آن را صرف خرید اسلحه و اسب براى جنگ مى کردند. صدقات آن حضرت از همین محل و هم چنین از اموالى که مُخیریق به او هبه کرده بود، تأمین مى شد.103 کسانى که از صدقات بهره مند مى شدند از درآمد فى ء و درآمد خمس بهره اى نداشتند و کسانى که از درآمد فى ء و خمس بهره مند مى شدند از صدقه ها چیزى دریافت نمى کردند. معمولاً صدقات را به یتیمان و فقیران و بینوایان مى دادند. و هر گاه پسر بچه هاى یتیم به بلوغ مى رسیدند، دریافتى ایشان از صدقات قطع مى شد و در صورت شرکت در جهاد از فى ء چیزى دریافت مى کردند، در غیر این صورت چیزى دریافت نمى کردند و باید دنبال کار دیگرى مى رفتند. رسول خدا هیچ سائل و فقیرى را محروم نمى کرد، ولى توانگران و کسانى که قدرت کسب داشتند، از خمس بهره اى نداشتند.104 پیامبرصلى الله علیه وآله از مسلمانان خواستند هر چه مى توانند در راه خدا انفاق کنند و صدقه بدهند اگر چه نیمى از دانه خرما یا نوک پیکانى باشد که کسى با آن در راه خدا جهاد کند و از این کار خوددارى نکنند که مایه هلاک و بدبختى آنها مى شود. آیه شریفه «و انفقوا فى سبیل اللَّه و لا تلقوا بایدیکم الى التهلکه»؛105 یعنى در راه خدا انفاق کنید و تن هاى خویش را با دست هایتان به هلاکت نیندازید.106 پیامبر هنگام ورود به مکه پس از ستایش خدا فرمودند: همانا زندگى واقعى، زندگى آن جهانى است.107 رسول اسلام صلى الله علیه وآله کنار در کعبه ایستادند و فرمودند: هر ربایى که در جاهلیت معمول بود و هر خون و مالى که بر عهده داشتید و همه افتخارات واهى، زیر پا نهاده شده و از میان رفته است، مگر مسئله پرده و کلیددارى کعبه و سقایت حاجیان. همانا در خصوص کسانى که با چوب دستى یا تازیانه به صورت خطا کشته مى شوند، دیه و خون بهاى آنان باید در کمال شدت به صورت صد ماده شتر، که چهل عدد آن باردار باشند، پرداخت شود. خداوند نخوت و تکبر جاهلیت و افتخار به پدران را از میان برد. همه شما از نسل آدمید و آدم از خاک است و گرامى ترین شما در پیشگاه خداوند پرهیزگارترین شماست. همانا خداوند مکه را حرم امن قرار داده است و همواره حرم الهى خواهد بود، براى هیچ کس پیش و پس از من شکستن حرمت آن جایز نبوده و نیست و براى من هم شکستن حرمت آن جز به اندازه ساعتى از یک روز جایز نبوده است... مسلمان برادر مسلمان است و همه مسلمانان برادرند، دور آنها و نزدیک ایشان یک سانند و نیرومند و ناتوان آنها از جنگ غنیمت به تساوى مى برند و شرکت در میسره و میمنه ملاک نیست.108 پیامبرصلى الله علیه وآله به حکیم بن حزام از غنیمت هاى حنین صد شتر داد. او شتر بیشترى خواست، پیامبر به او عطا کردند تا شمار شترهایش به سى صد رسید بعد به او فرمودند: اى حکیم بن حزام مال مایه خرمى و شیرینى است؛ هر کس آن را به دیگران ببخشد مال براى او فرخنده خواهد بود و هر کس به مال مشغول شود برایش مبارک نخواهد بود و هم چون کسى است که هر چه بخورد سیر نشود. بدان که دست بخشنده بهتر از دست گیرنده است و از کسانى شروع کن که یارى و مدد مى خواهند.109

رعایت امور دینى

طبقه مرفه به کیش هایى گرایش دارد که دستوراتش هر چه بیشتر تشریفاتى و نمایشى باشد.
معیار ارجمندى و اعتبار عادت به رعایت دستورهاى مذهبى همراه خلق و خوى یغماگرى نشانه اشتغال نداشتن در کار تولیدى است.
عادت به رعایت دستورهاى مذهبى همراه خلق و خوى یغماگرى نشانه اشتغال نداشتن در کار تولیدى است.
مخالفت با انگیزه هاى نیکوکارى و خوش رفتارى اجتماعى و مردم دوستى و احساس همبستگى و هم دردى اجتماعى به دلیل مغایرت با قوانین بنیادى زندگى مرفه (ضایع کردن تظاهرى زمان و ماده و دورى گزیدن از فرآیند تولید).
روش طبقه مرفه اشراف بت پرست، آداب و رسوم خاصى براى بت پرستى داشتند، مانند قربانى، پرده دارى و ... - اشراف و متولیان یهودى و مسیحى و ... آداب و رسوم و لباس هاى خاصى داشتند - تصدى امور دینى موروثى بود و اشراف به آن اشتغال داشتند.
سیره پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله شکستن بت ها - منع آداب و رسوم بت پرستان - تخریب مسجد ضرار که با نیت و هدف غیر الهى و به دست اشراف ساخته شده بود - مبارزه با هر گونه بت سازى و شرک، اهمیت دادن به نیت و محتواى عبادت و همگانى کردن آن و توسعه مصداق هاى عبادت کسب روزى، محبت به والدین و ... عبادت است - توجه به معیارهاى معنوى و غیر مادى، مانند نیکوکارى، کمک به هم نوع، عدالت، دادن صدقه - توجه به مصالح جامعه و فرد.

آیات قرآن آیاتى که اشاره به این ویژگى ها دارد
آیاتى که راه کار نشان مى دهد

آیاتى که راجع به تصور عامه مردم از خدا و بتها است و ویژگى بت پرستان و مشرکان و اهل کتاب و منافقان و کفار را بیان مى کند آیاتى که درباره خداوند و برترى آخرت و ارزش هاى اخروى نسبت به دنیا و خصوصیات انبیاء و متقین مى باشد. توبه /17-18-19و 107-108 درباره مسجد ضرار - آیات مربوط به زکات، صدقه، دستگیرى از دیگران، محبت به هم نوع، تقوا، نماز.

پی نوشت ها :

1- کارشناس ارشد تاریخ اسلام.
2- Waste.
3- ر.ک: توریستین بوند وبلن، نظریه طبقه مرفه، فرهنگ ارشاد، (تهران، نشر نى، 1383)، ص 132-135.
Thorstein Bonde Veblen, The Theory of the Leisure Class, (London, Unwin Books, 1970).
4- Emulation.
5- Invidious.
واژه رشک آمیز به کار گرفته شده تا اشخاص بر حسب ارزش و ثروت نسبى شان با یک دیگر مقایسه و رتبه بندى شوند. مقایسه رشک آمیز، فرایندى است براى ارزیابى افراد بر حسب ارزشى که دارند.
6- براى اطلاع بیشتر ر.ک: همان، ص 69 - 79.
7- محمد بن عمر واقدى، کتاب المغازى، (بیروت، مؤسسه الأعلمى للمطبوعات، 1409ق / 1989م)، ج 1، ص 116.
8- همان، ج 1، ص 32.
9- همان، ص 30.
10- همان، ص 118.
11- همان، ص 264.
12- همان، ج 2، ص 595.
13- همان، ص 600.
14- همان، ص 607 - 608.
15-همان، ص 611.
16- همان، ص 637.
17-. همان، ص 641.
18-. همان، ص 737 - 738.
19-. همان، ج 3، ص 893.
20-. همان، ص 895 - 910.
21-. همان، ج 1، ص 222 - 223.
22-. همان، ص 140.
23-. همان، ج 2، ص 592.
24-. همان، ج 1، ص 364.
25-. همان، ص 318.
26-. همان، ص 138 - 142.
27-. Conspicuous Leisure. تن پروری و تن آسایى
28-. براى اطلاع بیشتر ر.ک: توریستین بوند وبلن، پیشین، ص 81 - 107.
29-. واقدى، پیشین، ج 2، ص 696 - 697.
30-. همان، ص 833.
31-. همان، ج 2، ص 696 - 697.
32-. همان، ص 833.
33-. همان، ص 445 - 449.
34-. همان، ص 438.
35-. همان، ص 658.
36-. همان، ج 3، ص 924.
37-. همان، ج 1، ص 222 - 223.
38-. Conspicuous Consumption.
39-. براى اطلاع بیشتر ر.ک: توریستین بوند وبلن، پیشین، ص 109 - 135.
40-. واقدى، پیشین، ج 1، ص 140.
41-. همان، ص 125.
42-. همان، ص 144 - 145 واقدى اسامى آنان را ذکر کرده است.
43-. همان، ص 375.
44-. همان، ج 2، ص 478.
45-. همان، ص 594.
46-. همان، ج 1، ص 200.
47-. همان، ج 2، ص 742.
48-. همان، ص 581 - 582.
49-. همان، ص 614.
50-. همان، ج 1، ص 379.
51-. همان، ج 2، ص 672.
52-. همان، ج 3، ص 935.
53-. همان، ج 1، ص 346.
54-. ابن سعد، الطبقات الکبرى، (بیروت، دار بیروت، 1405ق / 1985م)، المجلد الرابع، ص 22.
55-. واقدى، پیشین، ج 2، ص 636.
56-. براى اطلاع بیشتر ر.ک: توریستین بوند وبلن، پیشین، ص 191 - 207.
57-. واقدى، پیشین، ج 3، ص 885.
58-. همان، ج 1، ص 374.
59-. ابن سعد، پیشین، ج 4، ص 323 - 324.
60-. همان، ص 241.
61-. واقدى، پیشین، ج 1، ص 398.
62-. Conservatism.
63-. براى اطلاع بیشتر ر.ک: توریستین بوند وبلن، پیشین، ص 209 - 227.
64-. واقدى، پیشین، ج 1، ص 174 - 175.
65-. همان، ص 121 - 185.
66-. همان، ص 296 - 297.
67-. همان، ص 365 - 366.
68-. همان، ص 366.
69-. همان، ص 373.
70-. همان، ص 375 - 376.
71-. همان، ج 2، ص 416.
72-. همان، ص 423 - 424.
73-. همان، ص 455.
74-. همان، ص 501 - 502.
75-. همان، ج 1، ص 406.
76-. همان، ج 2، ص 611 - 612.
77-. اسراء / 110.
78-. واقدى، پیشین، ج 2، ص 741 - 743.
79-. همان، ص 812.
80-. همان، ج 3، ص 890 - 891.
81-. همان، ص 960 - 961.
82-. همان، ص 966 - 968.
83-. همان، ج 2، ص 442.
84-. براى اطلاع از متن کامل سخنرانى پیامبر، ر.ک: ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ، البیان و التبیین، مجلد 1، (ج 2)، (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1419ه . - 1998م)، ص 21 - 23؛ همچنین ابن هشام، السیرة النبویة، (بیروت، دارالمعرفه، 1423ق/ 2003م).
85-. واقدى، پیشین، ج 1، ص 175.
86-. همان، ص 187.
87-. همان، ص 394.
88-. همان، ج 2، ص 590 - 591.
89-. همان، ص 818.
90-. همان، ج 3، ص 954 - 955.
91-. همان، ج 1، ص 372.
92-. همان، ج 2، ص 419.
93-. همان، ص 644.
94-. Predatory.
95-. براى اطلاع بیشتر ر.ک: توریستین بوند وبلن، پیشین، ص 295 - 350.
96-. واقدى، پیشین، ج 2، ص 442.
97-. براى اطلاع بیشتر ر.ک: یعقوبى، پیشین، ج 1، ص 254 - 257، (بیروت، دارصادر، بى تا) بخش «کیش هاى عرب» همچنین «کتاب الاصنام».
98-. واقدى، پیشین، ج 2، ص 608.
99-. ابن هشام، پیشین، ص 65.
100-. واقدى، پیشین، ج 3، ص 874.
101-. همان، ص 891.
102-. همان، ج 1، ص 222 - 223.
103-. همان، ص 378.
104-. همان، ص 410.
105-. بقره / 195.
106-. واقدى، پیشین، ج 2، ص 732.
107-. همان، ص 824.
108-. همان، ص 835 - 836.
109-. همان، ج 3، ص 944 - 945.

کتابنامه:
- ابن سعد، الطبقات الکبرى، (بیروت، دار بیروت، 1405ق / 1985م)
- ابن هشام، ابو محمد عبدالملک، السیره النبویه، (بیروت، دارالمعرفه، 1423ق / 2003م)
- الجاحظ، ابو عثمان عمرو بن بحر، البیان والتبیین، مجلد 1، (ج 2)، (بیروت، دارالکتب العلمیه، 1419ق / 1998م)
- واقدى، محمد بن عمر، کتاب المغازى، (بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1409ق / 1989م)
- وبلن، توریستین یوند، نظریه طبقه مرفه، فرهنگ ارشاد، (تهران، نشر نى، 1383ش)
- یعقوبى، احمد بن یعقوب، تاریخ یعقوبى، (بیروت، دارصادر، بى تا)
منبع :


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 9:36 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]

آسمانی ترین هدیه ی خداوند
 

نویسنده : عباسعلی کامرانیان




 
حدود 600سال از ظهور مسیح می گذشت و تعالیم او آغشته به خرافه ها و بدعت ها و حق فراموشی و هوس محوری شده بود؛
- جهان در آتش جهل و زور و زر و تزویر می سوخت؛
- دخترکان معصوم پس از تولد به جای آغوش گرم مادران در گورهای سرد، زنده به گور می شدند؛
- زن چون کالایی خرید و فروش می شد، به غارت برده می شد، به ارث می رسید و حق هیچ گونه انتخابی نداشت؛
- قتل و غارت و شبیخون و جنگ، شغل اکثر مردم حجاز بود و کینه و نفرت، طایفه ها را در کام مرگ می کشید؛
- کسرایان در ایران برگردن مظلومان آن چنان فشار می آوردند که کمر اکثریت مردم در زیر بار ظلم شاهان خمیده بود؛
- هیچ ایرانی خارج از طبقه ی اشراف، حق تحصیل و خواندن و نوشتن نداشت؛
- شاهان خود را سایه ی خدا می نامیدند؛ اما بیشتر از دوزخ ابلیس، بندگان خدا را در آتش ستم خویش داغ می کردند؛
- کعبه مرکز توحید، تبدیل به بتخانه ای شده بود که 360 شیطان در آن ایستاده بودند و از مرکز توحید، مردم را به بت پرستی می خواندند؛
- در روم بندگان خدا را به جرم خداپرستی و حق گویی در میادین به چنگ حیوانات وحشی می سپردند تا از تماشای تکه تکه شدن آن ها، لذت حیوانی ببرند؛
- همه در بند هم بودند و در حال گرفتار کردن یکدیگر و گرفتار شدن به هم.
گویی در روی زمین، کسی به فکر آسمان نبود!
محمد(ص) مردی امین، پاک، راستگو، درستکار، مهربان، جوانمرد و انسانی بود. برعکس دیگران که به زمین دوخته شده بودند، غرق در افکار آسمانی بود.
آهسته و با تأمل، با کوله بار اندیشه ی پاک و فرا زمینی از جمعیت جدا می شد و یکه و تنها به سوی قله جبل النور می شتافت. گویی نیرویی عظیم و شگرف و ماورایی همچون مغناطیسی بزرگ او را از دل مکه بر می گرفت و بر تارک جبل النور و بر پیشانی این شهر قرار می بخشید.
او در سایه ی این کشش شیرین، فاصله ی خانه تا دامنه ی جبل النور و از دامنه ی این کوه تا غار حراء که در قله ی آن قرار داشت را چابک و استوار می پیمود و در پیشانی مکه، بر بالاترین نقطه ی زمین و نزدیک ترین فاصله به آسمان آرامش می یافت. هیچ کس نتوانست بفهمد که او در این هجرت های مکرر و روزانه و از این صعود به آسمان و قرارگرفتن بر قله ی جبل النور چه حظ عظیمی می یافت! چه مکاشفه ی نابی به او دست می داد و چگونه از زمین، آسمان را در می نوردید! او چگونه از ورای زمینیان گم شده در خودخواهی، با این سفر جسمانی و روحانی، عروجی آسمانی می یافت و نزدیک و نزدیک به حق می شد تا:
«... وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى، ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى، فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى ، فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى ... عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى ، عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى... لَقَدْ رَأى مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْرى... ».[1]
این حال وقتی همراه با سکوت و اندیشه در غار حراء بر محمد(ص) متولی می شد، او را از قالب یک انسان خارج می ساخت و بر آفرینش غالب می ساخت.
در روز 72 رجب پس از اینکه آن حضرت در غار حراء آرامش یافت باز به سوی آسمان نگریست، اما این بار جبرئیل را دید که به او فرمود: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ» بخوان به نام پروردگارت که آفرید. محمد(ص) فرمود: من نمی توانم بخوانم! فرشته وحی به او فرمود: بخوان!
او احساس کرد که به راحتی می تواند آنچه را جبرئیل به او وحی می کند، بخواند و همراه فرشته خواند:
«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ، اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ،
الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ».[2]
از این پس امین مکه، رسول‌الله بود. او با ملکوت آشنا شده و ابلاغ رسالت الهی و وظیفه ی رهایی انسان از بند خاک را در وجود خویش احساس می کرد و آسمانی ترین هدیه ی خداوند به بندگان،(مأموریت الهی خویش) را آغاز کرد.
اینچنین بود که عطر ریاحین بهشتی در آفاق پیچید و مصداق آیه ی دوم سوره‌ی جمعه عزم خویش را جزم هدایت و تزکیه و تعلیم مردم نمود:
«هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ».
او کسی است که در میان جمعیت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت که آیات (هدایت بخشش) را بر آن ها می خواند و آن ها را تزکیه می کند و به آن ها کتاب (قرآن) و حکمت می آموزد و مسلما پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند. پیامبر آیه های نور و صاحب «وَ إِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظیمٍ» آرام و اندیشمندانه از دامنه جبل النور به سوی مکه حرکت کرد.
آن روز، "خدیجه" در منزل بی صبرانه در انتظار محمد(ص) بود. او قبلا از غلامش "میسره" شنیده بود که "راهب نصرانی" در شام درباره محمد(ص) گفته بود: «هذا نبی الامه و...» .[3]
محمد(ص) به خانه رسید و دل خدیجه با دیدن او زنده شد. غنچه ی لب های امین مکه شکفته شد که: خدیجه؛ فرشته وحی بر من نازل شد. خدیجه سرشار از شور و شعف شد، و به "ورقه بن نوفل" که از دانشمندان مسیحی بود جریان را خبر داد. ورقه گفت:
به خدا سوگند! او همان ناموس اکبر(جبرئیل) است که بر موسی نیز نازل می شد. محمد(ص) بدون هیچ شکی پیامبر این امت خواهد بود... .[4]
خدیجه بر انتخاب خویش آفرین گفت! اشک شوق در چشمانش حلقه زد و با هزاران چشم به سیمای ملکوتی رسول الله-(ص) نگریست. احساس کرد چقدر محمد(ص) ملکوتی شده است، چه ماورایی سخن می گوید و چه دلنشین لبخند می زند. هاله-ای از نور رسالت، سیمای تابناک محمد(ص) را فراگرفته بود و خدیجه محو تماشای جمال محمد(ص) شده بود.
ناگهان خدیجه به خود آمد و گفت:
یا رسول الله(ص)؛ من به رسالت شما ایمان دارم، برای ورود به این دین مرا راهنمایی فرمایید. می خواهم اولین ایمان آورنده به رسالت شما و وارده شونده به دین اسلام باشم. غنچه لب های پیامبر رحمت(ص)، آرام از هم شکفت و فرمود: به یکتایی خداوند و پیامبری من گواهی بده.
خدیجه فرمود: اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله و بدین صورت بانوی مکه و حجاز، ام المؤمنین و اولین مسلمان پس از رسول الله(ص) شد.
در خانه ی رسالت، کودکی ده ساله زندگی می کرد. علی(ع) در روزگار قحطی و تنگدستی ابوطالب به خانه پیامبر آمده بود.[5] او نزد پیامبر(ص) بود و زیر نظر آن حضرت تربیت می شد. از نزدیک شاهد صداقت و امانت و رسالت محمد(ص) بود و باهوش و ذکاوت سرشاری که داشت در ده سالگی به رسالت پیامبر(ص) گواهی داد و سومین مسلمان و در زمره ی: «السابقون السابقون اولئک المقربون»[6] قرار گرفت و گوی سبقت در ایمان را از همگان ربود؛
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
آن‌ گاه بود که عطر معنویت و رایحه ی ملکوت و بزم روح و ریحان در جهان پراکنده شد و انسان، دام ابلیس را پاره کرد و در هوای انسانیت آزاد شد.

پی نوشت ها :

[1]- . سوره نجم، آیات 7 - 15
[2] -. قرآن کریم، سوره علق، آیات 1- 4
[3] -. اعلام الوری، صفحه 47
[4] -. سیره ابن هشام، جلد 1، صفحه 238
[5] -. بحارالانوار، جلد 18، صفحه 208
[6] -. سوره واقعه، آیات 10و 11

منبعwww.pajoohe.com

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 9:36 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]

برخوردهاى مسالمت آمیز پیامبر(ص) با یهود
 

 

نویسنده: مصطفى صادقى




 

چکیده:

درباره صلح نامه پیامبر(ص) و یهود مدینه هر چه سخن گفته مى شود منحصر به پیمانى است که به ((موادعه یهود)) شهرت یافته است. لیکن در این مقاله قرار داد دیگرى که تنها در کتاب ((اعلام الورى)) آمده است به عنوان پیمان اصلى میان پیامبر(ص) و یهود معرفى مى گردد و دلایل و شواهدى بر درستى آن متن ارائه مى شود.
هم چنین این نتیجه به دست آمده که پیمان نامه مشهور, مربوط به یهودیان انصار است و به علاوه, آن مجموعه اى از چند قرارداد است نه یک قرارداد.
بخش دوم این نوشتار به بررسى یکى از سریه هاى زمان پیامبر(ص) پرداخته و چنین نتیجه گرفته است که این حرکت برخلاف آن چه شهرت یافته سریه نیست, بلکه حرکتى سیاسى است که از سوى رسول خدا(ص) به منظور صلح با یهود خیبر انجام شده است. هر چند پایان این حرکت به درگیرى کشیده شده است.

مقدمه

پیامبر اکرم(ص) پس از هجرت به مدینه, برخوردهاى گوناگونى با یهودیان این شهر داشته که از این میان, جنگ هاى آن حضرت با بنى قینقاع, بنى نضیر, بنى قریظه و خیبر شهرت یافته است. هم چنین آن حضرت سریه هایى را براى کشتن برخى چهره هاى مفسد یهودى اعزام نموده اند, لیکن درباره برخوردهاى مسالمتآمیز میان رسول خدا و یهودیان کمتر سخن به میان آمده است. در این جا دو مورد مهم از این برخوردها بررسى مى گردد: یکى انعقاد قرارداد صلح میان آن حضرت و گروه هاى یهودى مدینه و دیگرى تلاش ایشان براى برقرارى صلح با یهود خیبر پیش از جنگ با خیبریان, هرچند این تلاش به نتیجه نرسیده است.
منابع اصلى این تحقیق عبارت اند از دو کتاب ((السیره النبویه)) و ((المغازى)). السیره النبویه که به سیره ابن هشام شهرت دارد در واقع سیره ابن اسحاق است که عبدالملک بن هشام (متوفاى 213ق) آن را جمعآورى کرده و گاه از آن کاسته و گاه مطالبى را برآن افزوده است. محمدبن اسحاق (متوفاى 150ق) قدیمى ترین سیره نویسى است که روایات او در تاریخ اسلام جایگاه ویژه اى دارد. او کارهاى پراکنده پیش از خود را جمع کرده و سیره منظمى را به دست داده است. با وجود آن همه مطالبى که این مورخ درباره روابط پیامبر(ص) و یهود آورده, از پیمان آن حضرت با سه گروه یهودى مدینه سخنى به میان نیاورده است, بلکه گزارش او از پیمان عمومى به گونه اى است که مورخان بعدى, گروه هاى اصلى یهود را هم در این قرار داد سهیم دانسته اند و به نظر مى رسد این توهم ناشى از واژه هایى است که ابن اسحاق در این گزارش به کار برده است.
درباره وثاقت ابن اسحاق اختلاف نظر فراوان است اما به نظر مى رسد پذیرش گزارش هاى او از سوى مورخان بعدى شاهدى بر وثاقت او باشد. گذشته از این, در بررسى هاى تاریخى به آسانى نمى توان گفته هاى ابن اسحاق را که با قراین و شواهدى قابل تإیید است, رد کرد, زیرا در این صورت بیشتر اطلاعات تاریخى صدر اسلام با مشکل روبه رو خواهد شد, البته این سخن بدان معنا نیست که هر نقل مشکوکى را هم بپذیریم. در این نوشتار هم چنین از اضافات ابن هشام استفاده هاى زیادى شده است.
منبع دیگر (المغازى) از محمدبن عمر واقدى (متوفاى 207ق) است. او تنها مورخى است که خبرهاى مربوط به همه جنگ ها و سریه هاى دوران رسول خدا را به تفصیل ثبت کرده است. قدیمى بودن او و کارشناسى اش در زمینه جنگ ها و سریه ها اعتبار ویژه اى به این کتاب بخشیده و ارائه جزئیات رویدادها آن را بر سیره ابن اسحاق برترى داده است.
پس از این دو منبع اصلى, کتاب هاى: الطبقات الکبرى, تاریخ الخلیفه, الاموال, المحبر, انساب الاشراف, تاریخ یعقوبى, تاریخ طبرى, دلائل النبوه, اعلام الورى و دیگر منابع مربوط به سیره و مغازى مورد توجه بوده است. در این میان, کتاب الاموال و اعلام الورى در موضوع پیمان هاى پیامبر و یهود بیشتر مورد استفاده قرار گرفته است. ابوعبید قاسم بن سلام (متوفاى 224 ق) مولف کتاب الاموال, دومین کسى است که پس از ابن اسحاق متن کاملى از پیمان نامه مدینه ارائه کرده و به خاطر ذکر نام راویان, حتى برگزارش ابن اسحاق ـ که به سند این قرار داد اشاره نکرده است ـ برترى دارد. در عین حال یکى از مورخانى که درباره شرکت یهودیان معروف مدینه در این پیمان, ابهام ایجاد مى کند ابوعبید مى باشد که سخن او منشإ اشتباه برخى تاریخ نویسان شده است. علامه ابوعلى طبرسى (متوفاى 548 ق) صاحب تفسیر مجمع البیان, نویسنده کتاب تاریخ اعلام الورى است. این کتاب گرچه در تاریخ چهارده معصوم(علیهم السلام) است, بخش زیادى از آن به سیره پیامبر اختصاص دارد. از این رو, منبع مهمى در موضوع پیمان با یهودیان اصلى مدینه (بنى قینقاع, بنى نضیر و بنى قریظه) به شمار مى رود و بلکه منحصر به فرد است. البته دست دوم بودن این منبع ضررى به اعتبار این نقل نمى زند چون از منابع کهن بر درستى گزارش او شاهد آورده ایم.
درباره بخش دوم این نوشتار ذکر این نکته لازم است که همه مورخان سریه عبدالله بن رواحه را, براى کشتن اسیربن رزام, عنوان کرده اند اما با بررسى گزارش هاى مختلف به این نتیجه دست یافته ایم که این حرکت به منظور برقرارى صلح با خیبر بوده است ولى در هنگام بازگشت هیئت اعزامى, به درگیرى کشیده شده است.

1) پیمان با یهود

پیامبر اکرم(ص) پس از ورود به مدینه با گروه هاى زیادى پیمان بستند. آن چه مورد نظر ماست پیمان هایى است که یهودیان مدینه در آن شرکت داشته اند. با این که مورخان به مناسبت هاى مختلف به قراردادهاى پیامبر(ص) با یهود اشاره کرده اند اما به متن آن ها چندان توجهى نشده است; مثلا هنگام گزارش جنگ هاى آن حضرت با سه گروه یهود مى گویند: پیامبر با آنان پیمانى داشت که نادیده گرفتند(1) ولى مواد آن را بیان نکرده اند. تنها دو مورد از این قراردادها به طور کامل ثبت شده که یکى مربوط به همه گروه هاى مدینه است و به پیمان عمومى و موادعه یهود معروف شده و دیگرى مخصوص سه طایفه بنى نضیر و بنى قریظه و بنى قینقاع است. در این فصل مواد این دو قرارداد و طرف هاى امضا کننده آن بررسى خواهد شد.

الف ـ پیمان عمومى

یکى از اقدامات رسول خدا(ص) در آغاز هجرت, انعقاد قراردادى میان مهاجرین و انصار بود که در آن از یهود هم فراوان یاد شده است. با وجود اهمیت فراوانى که تاریخ نویسان متإخر براى این پیمان نامه قائل اند و آن را از شاه کارهاى دولت مدینه مى دانند, مورخان اولیه چندان اهمیتى به آن نداده و به نقل آن همت نگماشته اند. تنها ابن هشام متن آن را از ابن اسحاق روایت کرده و ابوعبید ـ معاصر ابن هشام ـ هم در کتاب الاموال آن را آورده است.(2) اما متإسفانه مورخانى همچون ابن سعد, ابن خیاط, بلاذرى, یعقوبى, طبرى و مسعودى اشاره اى به آن نکرده اند. گر چه روایت ابن اسحاق و ابوعبید با قدمتى که دارند براى ما ارزشمند است لیکن تعدد روایات و برداشت هاى سیره نویسان بعدى نیز مى توانست در تحلیل جزئیات قرارداد بیشتر راهگشا باشد.
متن این پیمان که ابن هشام آن را قبل از داستان برادرى مهاجرین و انصار آورده, طولانى است. در این جا به بخش هایى از آن که مورد نظر است توجه مى کنیم:
ابن اسحاق مى گوید:
رسول خدا(ص) بین مهاجرین و انصار نوشته اى امضا کرد و در آن با یهود پیمان بست. آنان را بر دین و اموالشان تثبیت کرد و به سود و زیان آنان شرایطى مقرر فرمود. متن پیمان چنین است: بسم الله الرحمن الرحیم این نوشته اى است از محمد پیامبر(ص) بین مسلمانان قریش و یثرب و کسانى که به ایشان ملحق شوند و به همراهشان جهاد کنند. آنان ملتى واحد را تشکیل مى دهند. مهاجرین در پرداخت دیه و فدیه بر آداب پیش از اسلام باقى اند و به نیکى و عدالت آن را مى دهند. بنى عوف, بنى ساعده, بنى حارث, بنى جشم, بنى نجار, بنى عمروبن عوف, بنى نبیت و بنى اوس هم بر رسوم پیش از اسلام باقى اند... هر یهودى از ما پیروى کند یارى مى شود و با دیگر مسلمانان مساوى است, بر او ستم نمى شود و دشمنش یارى نمى گردد... یهود هنگام جنگ همراه مسلمانان هزینه جنگى را مى پردازند.
یهود بنى عوف و بندگانشان با مسلمانان در حکم یک ملت اند. یهودیان دین خود را دارند و مسلمانان دین خود را, اما هر که ستم کند خود و خانواده اش را به هلاکت خواهد انداخت. براى یهودیان بنى نجار, بنى حارث, بنى ساعده, بنى جشم, بنى اوس, بنى ثعلبه, جفنه بنى ثعلبه و بنى شطیبه همان حقوق بنى عوف ثابت است. نزدیکان ایشان هم از این مزایا برخوردارند. کسى بدون اجازه محمد(ص) از این مجموعه بیرون نمى رود. از قصاص جراحتى کوچک هم گذشت نخواهد شد. هر که دیگرى را ترور کند خود و خانواده اش را در معرض ترور قرار داده مگر این که به او ستم شده باشد. یهودیان و مسلمانان هزینه جنگ را به سهم خود مى پردازند... قریش و دوستانشان پناه داده نمى شوند. اگر کسى به مدینه حمله کرد همه دفاع خواهند کرد. یهود اوس و موالى شان نیز از این حقوق برخوردارند.
این قرارداد همان گونه که پیداست میان مهاجرین و قبایل مسلمان و یهودى انصار بسته شده است. یهودیانى که نامشان در این پیمان آمده شهرتى ندارند و در گزارش هاى تاریخى توجه چندانى به آن ها نشده است.(3) گویا این یهودیان همان کسانى اند که یعقوبى درباره آنان مى گوید: ((گروهى از اوس و خزرج به خاطر همسایگى با یهود, آیین یهود را برگزیدند))(4) و به متهودین (یهودى شده ها) یا یهود انصار شهرت دارند. این گروه ها به جهت اوس یا خزرجى بودنشان کمترین تنش ها را با مسلمانان داشته اند(5) و به نظر مى رسد کم کم اسلام آورده و ارتباطى با یهودیان اصیل نداشته اند. علت معروف شدن این پیمان به موادعه یهود هم, شرکت این گروه از یهود انصار, در آن است. اما نام گذارى این قرارداد به موادعه یهود چندان درست نیست چون طرف هاى اصلى آن مهاجران مکه و انصار مسلمان مدینه هستند. در ابتداى متن و در گزارش منابع دیگر نیز تنها همین گروه به عنوان طرف قرارداد مطرح هستند و هیچ اشاره اى به یهود نشده است.(6) به همین دلیل برخى محققان براین باورند که این پیمان مجموعه اى از چند قرارداد است که ابن اسحاق و دیگران آن را در کنار هم و به عنوان یک پیمان نامه آورده اند.(7) تکرار برخى مواد متن نیز چنین مطلبى را تإیید مى کند.
به هر حال عنوان ((موادعه یهود)) و شرکت گروه هاى یهودى انصار در این پیمان نامه, بسیارى را به اشتباه انداخته و موجب شده است گمان کنند سه طایفه معروف یهود ـ که گفته مى شود یهود اصلى حجازند(8) ـ نیز در این قرارداد شرکت داشته اند. علت چنین تصورى این است که اولا, برخى مورخان هنگام نقل این قرارداد از آن سه طایفه نام برده اند.(9) ثانیا, همه مورخان هنگام بیان جنگ هاى پیامبر(ص) با این سه گروه یهودى, گفته اند:
((آنان هنگام ورود رسول خدا به مدینه با او پیمان بسته بودند)) و چون متن دیگرى غیر از این پیمان به موادعه یهود شهرت ندارد, بلافاصله تصور مى شود که مراد از پیمان با سه گروه یهود, همین پیمان عمومى است. لیکن این مطلب درست نیست و این سه گروه در این قرار داد دخالتى ندارند بلکه آنان پیمانى مخصوص دارند که بعدا از آن سخن خواهیم گفت. البته ممکن است انعقاد هر دو معاهده در یک زمان انجام شده باشد اما به هر حال در پیمان عمومى که عنوان موادعه یهود به خود گرفته حرفى از آنان نیست, زیرا این سه طایفه از یهودیان سرشناس مدینه بودند و اگر در این پیمان شرکت داشتند حتما نام آنان برده مى شد. چگونه ممکن است از هشت گروه یهودى غیر معروف در این پیمان نام برده شود اما به یکى از سه گروه معروف اشاره هم نشود؟! پس باید گفت پیمان با سه طایفه, غیر از این قرارداد است.
به علاوه مواد این پیمان با آن چه مورخین درباره آن سه گروه مى گویند, مطابقت ندارد. آنان مى گویند سه طایفه با پیامبر(ص) قرار داشتند که بى طرفى خود را حفظ کرده و حتى به نفع مسلمانان وارد جنگ نشوند(10) اما در این پیمان یهود موظف شدند در جنگ ها همراه مسلمانان شرکت کرده و بخشى از هزینه آن را تإمین ک11نند.() در گزارش هاى تاریخى هم درباره شرکت این سه طایفه در جنگ ها مطلبى به چشم نمى خورد و تاریخ نیز هیچ گاه آنان را به خاطر کناره گیرى از جنگ سرزنش یا متهم به پیمان شکنى نکرده است. پیداست چنین تعهدى (که مسلمانان را یارى کنند) نسبت به رسول خدا نداشته اند و آن چه هست مربوط به یهودیان اوس و خزرج است.
برخى با بیان احتمالاتى درباره شرکت این سه طایفه در پیمان عمومى گویند: ((احتمال دارد آن ها هم جزء پیمان باشند, چون یاد از بستگان اوس و غیره, ضمنا یاد از یهود هم پیمان آن ها هم هست)).(12) اما این سخن درست به نظر نمى رسد چون اولا, انعقاد پیمان با اوس و خزرج هیچ گاه مستلزم قرارداد با هم پیمانان آنان نیست. ثانیا, یاد از یهود انصار در پیمان نامه نشان مى دهد که یهودیان اصلى ـ بنى قینقاع و بنى نضیر و بنى قریظه ـ باید مورد توجه بیشترى قرار مى گرفتند و اگر همراه هم پیمانان اوس و خزرجى خود در پیمان شرکت داشتند حتما نام آنان نیز برده مى شد.
علامه جعفر مرتضى در این باره مى گوید: ((روشن است که مقصود از یهود در این قرارداد بنى قینقاع و بنى نضیر و بنى قریظه نیستند بلکه یهودیانى هستند که جزء قبایل انصار بودند)).(13) هیکل هم مى گوید: ((در امضاى این عهدنامه یهود سه گانه شرکت نداشتند و پس از مدتى بین آنان و پیامبر قراردادى بسته شد.))(14)

ب ـ پیمان با سه گروه معروف یهود

متن این قرارداد را که رسول خدا(ص) با سه طایفه بنى نضیر, بنى قریظه و بنى قینقاع امضا کرده مرحوم طبرسى در اعلام الورى از على بن ابراهیم نقل کرده است. متإسفانه این متن هم مورد بى توجهى همه مورخان قرار گرفته و هیچ کس قبل و بعد از طبرسى آن را نیاورده است.(15) جاى شگفتى است چنین پیمان مهمى ـ که به سرنوشت سه گروه یهودى به خصوص بنى قریظه مربوط است ـ این گونه از دسترس یا توجه منابع تاریخى و روایى دور بماند و تنها در قرن ششم و براى یکبار متن آن ثبت شود. به هر حال این مهم ترین پیمانى است که در موضوع یهود مدینه با آن سرو کار داریم و به جهت اهمیت و ضرورت آن در مباحث آینده, متن آن را از نظر مى گذرانیم:
على بن ابراهیم نقل مى کند یهود بنى قریظه و بنى نضیر و بنى قینقاع نزد پیامیر(ص) آمده گفتند: مردم را به چه مى خوانى؟ فرمود: به گواهى دادن به توحید و رسالت خودم. من کسى هستم که نامم را در تورات مى یابید و علمایتان گفته اند از مکه ظهور مى کنم و به این سنگلاخ (مدینه) کوچ مى کنم... یهودیان گفتند آن چه گفتى شنیدیم. اکنون آمده ایم با تو صلح کنیم که به سود یا زیان تو نباشیم و کسى را علیه تو یارى نکنیم و متعرض یارانت نشویم. تو هم متعرض ما و دوستانمان نشوى, تا ببینیم کار تو و قومت به کجا مى انجامد. پیامبر پذیرفت و میان آنان قراردادى نوشته شد که یهود نباید علیه پیامبر(ص) یا یکى از یارانش با زبان, دست, اسلحه, مرکب (نه در پنهانى و نه آشکارا, نه در شب و نه روز) اقدامى انجامد دهد و خداوند بر این پیمان گواه است. پس اگر یهود این تعهدات را نادیده بگیرد رسول خدا مى تواند خون ایشان را بریزد, زن و فرزندانشان را اسیر و اموالشان را غنیمت بگیرد. آن گاه براى هر قبیله از این یهودیان نسخه اى جداگانه تنظیم شد. مسئول پیمان بنى نضیر حیى بن اخطب, مسئول پیمان بنى قریظه کعب بن اسد و مسئول پیمان بنى قینقاع مخیریق بود.(16)
این قرارداد نسبت به آن چه به پیمان عمومى شهرت یافته از صراحت و انسجام بیشترى برخوردار است, زیرا طرف هاى آن به خوبى روشن است و پیداست در یک زمان براى هر سه طایفه بسته شده است. ولى مشکل این متن این است که منحصر به نقل طبرسى است و در هیچ منبع دیگرى نیامده است. گذشته از این که قدمت کتاب و راوى (على بن ابراهیم) به اندازه مورخان دست اول سیر نیست. اما آن چه مشکل را حل مى کند گزارش ها و شواهدى است که در منابع دست اول بر تإیید مواد این پیمان وجود دارد; این شواهد عبارت اند از:
1ـ در بسیارى از منابع وقتى سخن از پیمان شکنى سه طایفه یهودى به میان آمده تصریح شده است که آنان هنگام ورود رسول خدا به مدینه, پیمانى را با آن حضرت امضا کردند.(17) از طرفى گفتیم پیمان عمومى به هیچ رو متوجه این سه طایفه نیست و قرارداد دیگرى هم درباره یهود وجود ندارد تا سخن مورخین را راجع به آن بدانیم.
2ـ در برخى منابع آمده است یهود با پیامبر قرار داشتند به سود و زیان او قدمى بر ندارند(18) و این مطلب در این پیمان نامه وجود دارد.
3ـ مورخین مى گویند حیى بن اخطب و کعب بن اسد با رسول خدا و مسئول پیمان بنى نضیر و بنى قریظه طرف قرارداد بودند.(19) این مطلب نیز در این قرارداد بیان شده است.
4ـ در منابع آمده است پیامبر(ص) پس از پیمان شکنى بنى قینقاع و بنى نضیر قصد کشتن آنان را داشت ولى از آنان گذشت.(20) درباره قتل عام بنى قریظه پس از پیمان شکنى شان هم مورخان مى گویند: ((مردانشان کشته و زنان و فرزندانشان اسیر شدند)).(21) وقتى هم محاصره بنى نضیر و بنى قریظه شدت گرفت یهودیان گفتند: ((اگر تسلیم محمد(ص) نشویم مردانمان کشته و زن و بچه ما اسیر خواهند شد))(22) و این ها کلماتى است که تنها در این پیمان نامه وجود دارد.
5ـ مفسرین در شإن نزول آیات دوازده و سیزده سوره آل عمران مى گویند: چون مسلمانان در جنگ بدر پیروز شدند, یهود گفتند این همان پیامبر(ص) موعود است اما وقتى در نبرد احد شکست خوردند یهود شک کرده گفتند او پیامبر نیست و بناى ناسازگارى و پیمان شکنى گذاشتند.(23) این مطلب با آن چه در عهدنامه آمده که یهودیان گفتند, صلح مى کنیم تا ببینیم کار تو و قومت به کجا مى انجامد, متناسب است. گویا یهود با آن همه اطلاعاتى که از پیامبر(ص) داشتند باز هم منتظر حوادث آینده بودند و گمان مى کردند پیامبر(ص) باید همیشه پیروز باشد و اگر چنین نشد با او مقابله کنند. از این رو پس از جنگ احد, بنى نضیر عهد خود را شکسته با رسول خدا وارد جنگ شدند.
این ها شواهدى است که به خوبى نشان مى دهد پیمان با سه گروه یهود مدینه, چیزى جز روایت اعلام الورى نیست.
درباره این قرارداد چند نکته دیگر قابل توجه است:
الف ـ با این که درباره تاریخ انعقاد پیمان عمومى تردیدهایى وجود دارد(24) اما شواهدى در دست است که بنابر آن ها پیمان با طوایف یهود را نمى توان دیرتر از ماه هاى اول هجرت دانست: نخست آن که در گزارش این پیمان آمده است: یهودیان نزد پیامبر آمده از دعوتش پرسیدند. پیداست این اولین برخورد یهود با رسول خدا(ص) بوده که چنین سوالى کرده اند. شاهد دیگر آن که, مخیریق (که طرف قرارداد بنى قینقاع معرفى شده) در همان اوایل هجرت ایمان آورده و در احد به شهادت رسیده است.(25) دیگر این که وى وقتى پیمان نامه را گرفت و نزد قومش برگشت به آنان گفت: بیایید به محمد(ص) ایمان آوریم.(26) از این رو به نظر مى رسد او در همان روزها به مسلمانان پیوسته باشد. پس انعقاد این قرارداد به ماه هاى اول هجرت برمى گردد.(27)
ب ـ بندهاى این پیمان بسیار جالب است چون بعدها یهودیان یک یک این قیود را زیر پا گذاشته و پیمان شکنى را به کمال رساندند. آنان متعهد شدند به هیچ یک از اقدامات زیر دست نزنند:
1ـ همکارى علیه پیامبر (لا یعینوا على رسول الله) 2ـ همکارى علیه یاران پیامبر یعنى همه مسلمانان (ولا على احد من اصحابه) 3ـ اقدام تبلیغاتى (بلسان) 4ـ اقدام مسلحانه (و لا ید و لا بسلاح) 5ـ پشتیبانى تدارکاتى دشمن (و لا بکراع) 6ـ توطئه هاى پنهان و آشکار, در شب یا روز (فى السر و العلانیه باللیل و بالنهار) با وجود همه این قیود و تإکیدات, در آینده خواهیم دید که برخى از این گروه ها با زیر پا گذاشتن همه این شرایط, پیمان خود را نقض کرده با مسلمانان وارد جنگ شدند.
ج ـ از سوى رسول خدا(ص) براى هر کدام از این سه طایفه نسخه اى نوشته شد تا نزد بزرگ ایشان محفوظ باشد. این شخص مسئول پیمان نامه و طرف قرارداد با پیامبر(ص) به شمار مىآمد و تصمیم گیرى درباره پاى بندى یا نقض قرارداد برعهده او بود. به همین جهت عبدالله بن ابى براى جنگ افروزى میان یهود و مسلمانان به حیى بن اخطب و کعب بن اسد پیغام داد که پیمان خود را نادیده بگیرند و با پیامبر بجنگند.(28) در جریان پیمان شکنى بنى قریظه هم این کعب بود که به این کار رضایت داد و دیگران نیز با او مخالفتى نکردند.(29)
د ـ نکته آخر تناقضى است که درباره مواد این قرارداد با پیمان عمومى در گزارش هاى مورخین به چشم مى خورد. گاه گفته مى شود: وقتى رسول خدا(ص) به مدینه آمد با یهود پیمان بست که به سود و زیان او جنگ نکنند(30) و گاه مى گویند: در پیمان آمده است که اگر جنگى روى دهد یهود نیز به یارى مسلمانان بروند.(31) بار دیگر گفته مى شود: رسول خدا(ص) هر گروه از یهودیان را به هم پیمانان خود ملحق کرد.(32) این مطلب هم گفته مى شود که پیامبر به سود و زیان آنان شرایطى مقرر فرمود.(33) پیداست در این مورد میان دو قرارداد خلط شده است; قسمت دوم و سوم کلام مورخان مربوط به پیمان عمومى است که یهودیان اوس و خزرج به دوستان هم پیمان خود ملحق شدند و هم چنین متعهد شدند در دفاع از مدینه همراه مسلمانان بجنگند, اما قسمت اول و چهارم سخن مورخان مربوط به پیمان با سه طایفه است که قرار شد در جنگ ها ـ چه به سود و چه زیان پیامبر ـ وارد نشوند و مقصود از شرایط (له و علیه آنان) همان تعهدات طرفین براى عدم تعرض به یکدیگر است که در این قرارداد آمده است (لا نتعرض لا حد من اصحابک و لا تتعرض لنا و لا لاحد من اصحابنا). علت این ناسازگارى در کلمات تاریخ نگاران این است که معمولا کلمه یهود را بدون قید آورده اند. از این رو, یهود انصار که در پیمان عمومى(34) شرکت داشته اند از یهودیان اصلى بنى نضیر و بنى قریظه و بنى قینقاع که پیمان مخصوص به خود دارند, به سادگى تشخیص داده نمى شوند.
از آن چه گذشت روشن شد هر سه طایفه یهودى که با مسلمانان درگیر شدند با پیامبر به عنوان رئیس دولت مدینه, پیمان عدم تعرض داشتند. گر چه متن این پیمان تا پیش از سده ششم به طور کامل ثبت نشده ولى همه مورخان کهن اشاره اى به آن کرده اند. گویا اصل چنین قراردادى براى آنان مسلم بوده ولى از ثبت مواد آن غفلت کرده اند. تاریخ نویسان جدید به خصوص اهل سنت هم که گویا متن اعلام را ندیده و فقط به روایت ابن اسحاق و پیمان عمومى توجه داشته اند و از طرفى سه طایفه یهود را بیرون از پیمان عمومى مى دانند, براى تطبیق کلام مورخان راه درستى نرفته اند.(35)

2) تلاش براى صلح با خیبر

الف ـ حرکت نظامى یا سیاسى ؟

یکى از حرکت هاى پیامبر(ص) در سال ششم قمرى که به سریه شهرت یافت, اعزام عبدالله بن رواحه همراه گروهى از مسلمانان به خیبر است. بیشتر مورخان این حرکت را به نام سریه ثبت کرده, مى گویند: ((پیامبر, عبدالله را براى کشتن اسیر بن رزام به خیبر فرستاد.))(36) اما دلایل و شواهد حاکى از آن است که این حرکت به منظور کشتن این چهره یهودى نبوده بلکه پیامبر این گروه را با هدف برقرارى صلح با یهود خیبر و گفت وگو با بزرگ آنان (اسیر بن رزام)(37) فرستاده است ولى به طور اتفاقى به کشته شدن وى منجر شده است. در آغاز به دلایلى که نشان مى دهد حرکت عبدالله براى ترور اسیر نبوده توجه مى کنیم و سپس به شواهدى که برصلحآمیز بودن این حرکت وجود دارد, خواهیم پرداخت.
1ـ در تمامى ترورهایى که از سوى یاران پیامبر انجام شد دستور یا اجازه رسول خدا گزارش شده است. آن حضرت درباره ابوسفیان(38) و ابن نبیح هذلى(39) دستور داد; در مورد عصمإ(40), ابو عفک(41) و کعب بن اشرف(42) فرمود: کیست که شر او را کم کند؟ و درباره ابو رافع(43) هم اجازه داد. اما درباره کشتن اسیر هیچ گونه فرمان یا اجازه اى از پیامبر نیست. تنها مطلبى که گفته شده این است که واقدى از عبدالله بن انیس روایت کرده که: ((پیامبر به من فرمود اسیر را نبینم یعنى او را بکش. ))(44) لیکن این مطلب ـ گذشته از این که با دیگر بخش هاى این گزارش سازگارى ندارد(45) و در سیره ابن هشام نیامده است ـ به خاطر این که فضیلتى براى ابن انیس به شمار مىآید با تردید جدى روبه رو است, زیرا بخشى از گزارش هایى که واقدى از او نقل کرده بسیار غیر معقول و افسانه اى است و به نظر مى رسد ساخته دست داستان سرایان یا کسانى است که در صدد جعل فضایل براى عبدالله انیس بوده اند; مثلا در گزارش قتل ابن نبیح هذلى, واقدى از همین شخص که مإمور کشتن هذلى بوده نقل کرده است که: پس از کشتن او سرش را برداشته در غارى پنهان شدم, گروهى در تعقیب من بودند اما عنکبوتى بر در غار تارى تنید و آنان مرا ندیدند. یکى از آن ها کفش ها و ظرف آبش را نزدیک غار گذاشت تا قضاى حاجت کند, من که پا برهنه و تشنه بودم کفش ها و آب را برداشته شب ها راه پیمودم تا به مدینه رسیدم. پیامبر بر منبر مرا دید و دعایم کرد. آن گاه عصایى به من داد و فرمود در بهشت بر این تکیه کن که عصا به دستان در بهشت کم هستند.(46) در سریه قتل ابو رافع نیز عبدالله بن انیس گفت: من او را کشتم و پیامبر هم گفته مرا تصدیق کرد.(47) در جنگ خیبر نیز عنایاتى از پیامبر درباره او گزارش شده است.(48) این در حالى است که شرح حال نویسان درباره این یار پیامبر اختلاف نظر دارند و گزارش هاى ضد و نقیضى درباره او وجود دارد.(49) از این رو گزارش ابن انیس که در آن از اشاره پیامبر به کشتن اسیر سخن به میان آمده, درست نیست, زیرا با بخش هاى دیگر گزارش این رویداد هم منافات دارد.(50)
2ـ در منابع تاریخى تإکید شده است که همه ترورها در شب, بدون اطلاع اطرفیان و به صورت ناگهانى ـ همان گونه که قاعده ترور است ـ انجام شده است ولى وقتى یاران پیامبر نزد اسیر رفتند از او امان گرفتند و او هم از ایشان امان گرفت. از مجموع گزارش ها نیز پیداست که این حرکت در روز انجام شده و هیچ شباهتى به سریه هایى که براى کشتن شورشیان انجام مى شده, ندارد.
3ـ در سریه هایى که پیامبر براى کشتن مفسدان اعزام کرده است اگر سخنى رد و بدل شده, براى فریب آن طرف بوده است. درباره کعب بن اشرف و ابورافع, یاران رسول خدا به دروغ گفتند: براى گرفتن خوار و بار آمده ایم. عبدالله بن انیس هم به ابن نبیح هذلى گفت آمده ام براى دشمنى با محمد(ص) با تو همراهى کنم. اما در داستان اسیر سخن یاران پیامبر که گفتند: ((اگر با ما بیایى پیامبر به تو نیکى مى کند و تو را ریاست مى دهد)) به حیله و فریب شباهتى ندارد, زیرا اگر بنا بر حیله بود به گونه اى دیگر عمل مى کردند و قلعه هاى خیبر مانع آنان نبود, سى نفر هم لازم نبود زیرا پیش تر از آن ابورافع را پنج نفر, شبانه, در همان قلعه هاى خیبر کشته بودند.
4ـ دقت در واژه هایى که در گزارش این رویداد به کار رفته به خوبى گواهى مى دهد که هدف از این حرکت, ترور اسیر نبوده, بلکه پایانش به کشتن او و یهودیان همراهش انجامیده است. ابن اسحاق در گزارش کوتاه خود مى گوید: ((این یکى از حرکت هاى عبدالله رواحه بود که در آن یسیر کشته شد)).(51) و برخلاف دیگر مورخان که حرکت عبدالله بن رواحه را از آغاز به منظور کشتن اسیر نوشته اند, تعبیر دیگرى به کار مى برد. واژه دیگر ((پشیمانى در میان راه)) است که ابن هشام و واقدى مى گویند اسیر در میان راه پشیمان شد.(52) بلاذرى هم مى گوید: ((اسیر با عبدالله بن رواحه بیرون آمد و آهنگ پیامبر کرد ولى در میان راه قصد کشتن ابن رواحه را نمود که ابن انیس او را کشت)).(53) مورد دیگر این است که وقتى یاران رسول خدا به اسیر گفتند: ((پیامبر ما را فرستاده تا نزد او برویم و تو را بر خیبر بگمارد)), مشاوران, با رفتن او به مدینه مخالفت کردند و اسیر گفت: ((ما از جنگ خسته شده ایم))
چنان که گفته شد به نظر نمى رسد یاران پیامبر پیشنهاد ریاست را به دروغ و براى فریب به اسیر گفته باشند و به نظر نمى رسد کسى مانند او که فرمانده نظامى خیبر به شمار مى رفت به این سادگى فریب خورده باشد. همه این کلمات نشان دهنده این است که عبدالله بن رواحه براى کشتن اسیر نیامده بود بلکه براى بردن او به مدینه آمده بود و اسیر هم ـ که ترور دوستان یهودى خود را فراموش نکرده بود ـ موقعیت را براى همراهى با مسلمانان مناسب و به صلاح خود دیده که چنین کرده است.
5ـ در سریه هایى که پیامبر براى کشتن دشمنان اسلام فرستاده است یک نفر (در چهار مورد) و یا پنج نفر (در دو مورد) بیشتر نفرستاده است ولى همراهان عبدالله رواحه در این حرکت, سى نفر گزارش شده اند.
با آن چه گذشت روشن شد که داستان اعزام فرزند رواحه از سوى پیامبر به خیبر آن گونه که شهرت یافته, با هدف کشتن اسیر و همراهان یهودىاش نبوده است بلکه این, سفرى سیاسى به منظور گفت وگو براى صلح با خیبریان بوده است(54) ولى چون سرانجام این سفر, کشته شدن اسیر یهودى بوده این گونه درتاریخ مشهور شده که این حرکت, سریه اى براى کشتن اسیر و یارانش بوده است.(55)

ب ـ گفت و گو براى صلح

گزارش زیر که آمیخته اى از روایت واقدى و ابن هشام(56) است نشان مى دهد که این سفر براى گفت وگوى صلحآمیز به خیبر انجام شده است:
در ماه رمضان سال ششم قمرى به پیامبر خبر رسید که یهود خیبر و مشرکان اطراف آن در صدد جمعآورى نیرو براى حمله به مدینه هستند. رسول خدا براى بررسى اوضاع خیبر, عبدالله بن رواحه و سه نفر دیگر را به این منطقه فرستاد. این گروه مخفیانه به خیبر رفتند و مطالبى از اسیر ـ که پس از ابو رافع به فرماندهى و ریاست خیبر گمارده شده بود ـ شنیدند. سپس به مدینه برگشته, اطلاعات خود را در اختیار پیامبر گذاشتند. مدتى بعد (در ماه شوال)(57) آن حضرت یاران خود را خواست و این بار عده زیادترى را به همراه عبدالله, روانه خیبر کرد. وقتى آنان به خیبر رسیدند اعلام کردند که از سوى پیامبر آمده اند; از اسیر امان خواستند و اسیر نیز از آنان امان خواست. آن گاه با یکدیگر دیدار کردند. ایشان به اسیر گفتند: اگر نزد پیامبر آیى به تو نیکى خواهد کرد و تو را به ریاست خواهد گماشت. اسیر پس از پافشارى مسلمانان پذیرفت که همراه آنان برود. لیکن مشاوران او گفتند محمد(ص) کسى نیست که به بنى اسرائیل ریاست بدهد. اسیر گفت: درست است ولى ما از جنگ خسته شده ایم. سپس همراه سى نفر از یهودیان به سوى مدینه راه افتادند. در دوازده کیلومترى خیبر اسیر از رفتن به نزد پیامبر پشیمان گشت و دست به شمشیر برد ولى عبدالله بن انیس که در ردیف او بر شتر سوار بود پیش از آن که اسیر حرکتى بکند ضربه اى به پایش زد و سپس او را کشت. بقیه مسلمانان هم با دیگر یهودیان درگیر شدند و همه را کشتند به جز یک نفر که موفق به فرار گردید.(58)
از گزارش هاى کوتاه تاریخى استفاده مى شود که اسیر بن زارم برخلاف ابو رافع ـ که پیش از او ریاست خیبر را برعهده داشت و جنبه بازرگان بودنش بیش از ریاست و فرماندهى بود ـ (59) فردى شجاع و داراى جنبه نظامى بود.(60) به همین جهت خیبر و پیرامون آن به ویژه یهودیان وادى القرى و مشرکان غطفان را آماده جنگ با مدینه کرده بود. از سویى دیگر مسلمانان در این برهه از زمان که هنوز صلح حدیبیه انجام نشده بود توانایى مقابله با آن ها را نداشتند چون انتظار مى رفت در این حمله قریش نیز بار دیگر به یارى آنان بشتابد و داستان احزاب ـ که به تصریح قرآن کریم, مسلمانان را متزلزل کرد ـ بار دیگر تکرار شود. در چنین موقعیتى بهترین دوراندیشى این بود که مسلمانان با یکى از دو گروه مشرک و یهودى کنار آیند و لااقل یکى را از دشمنى و نزاع باز دارند. از این رو پیامبر ابتدا به سراغ یهود رفت و به منظور آرام کردن شمال مدینه, عبدالله رواحه را براى گفت وگو به خیبر فرستاد.
با آن چه از استحکامات و آمادگى نظامى خیبر در گزارش هاى تاریخى وجود دارد به نظر نمى رسد مسلمانان در آغاز قصد حمله به این منطقه را کرده باشند, بلکه ابتدا درصدد برآمده اند با روساى آن که فرد شاخص آنان در آن زمان اسیر بود به گفت وگو بنشینند تا از این راه به مخالفت هاى آنان که منجر به ناامن شدن شمال مدینه شده بود پایان دهند. مشابه این حرکت را پیش از این نیز رسول خدا انجام داده بود و هنگامى که قبیله غطفان در پشت خندق به کمک یهودیان و مشرکان آمد تلاش کرد با این قبیله مصالحه کند تا از دشمنان خود بکاهد. این جا هم پیامبر مى خواست میان دشمنان خود شکاف اندازد تا در فرصتى مناسب تر با آنان روبه رو گردد. همان گونه که با قریش صلح کرد و سپس مکه را گشود.
از گزارش هاى مربوط به سفر عبدالله رواحه به خیبر پیداست که پیش از صلح با قریش بنابر صلح با یهود خیبر بوده که با ناکامى همراه شده است. اگر قرار بود پیامبر اکرم(ص) پیش از مصالحه با یکى از این دو گروه (مشرک و یهودى) به جنگ خیبر برود موفقیتى که بعدها با فتح خیبر به دست آورد, حتمى نبود, زیرا این حقیقت قابل انکار نیست که مسلمانان در شرایط پیش از صلح حدیبیه از درگیرى با یهود خیبر هراس داشتند.
در سفر عبدالله بن رواحه, یاران رسول خدا از سوى آن حضرت یا از سوى خودشان (به اختلاف روایات) پیشنهاد ریاست خیبر را به اسیر دادند. این همان کارى است که پیامبر درباره بزرگان وفدهاى تازه مسلمان انجام داد و بزرگ هر قبیله را از سوى خود به ریاست آن قبیله تنفیذ کرد.
به هرحال ناکامى مسلمانان از صلح و قرارداد با یهود خیبر موجب شد که به امید صلح با قریش به سوى مکه رهسپار شوند و پس از صلح حدیبیه با اطمینان از عدم همکارى دو گروه مخالف شمال و جنوب, گروه مستقر در شمال را قلع و قمع کنند.

پی‌نوشت‌ها:

1- . ر.ک: ابن هشام, السیره النبویه, تحقیق سقا, ابیارى, شلبى, (بیروت: دارالمعرفه, بى تا) ج 2, ص ;221 واقدى, المغازى, تحقیق مارسدن جونز (قم, دفتر تبلیغات اسلامى, 1414ق) ج 1, ص 365 ـ 368 و 454 ـ ;459 ابن سعد, الطبقات الکبرى, تحقیق عطا (بیروت, دارالمکتب العلمیه, 1418ق) ج 2, ص ;51 بلاذرى, فتوح البلدان (بیروت, دارالکتب العلمیه, 1405ق) ص ;35 یعقوبى, تاریخ الیعقوبى, تحقیق مهنا(بیروت, موسسه الاعلمى, 1413ق) ج1, ص 370.
2 -. ابن هشام, همان, ج 1, ص ;501 ابوعبید قاسم بن سلام, کتاب الاموال, تحقیق هراس(قاهره, مکتبه کلیات الازهریه, 1968م) ص 291. منابع بعد, همان روایت ابن اسحاق را آورده اند.
3- . ر.ک: ابن رسته, الاعلاق النفیسه, ترجمه قره چانلو (تهران, امیر کبیر, 1365) ص 62 و جواد على, المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام (بغداد, نشر جامعه, 1413ق) ج 6, ص 519.
4 -. یعقوبى, همان.
5 -. ابن اسحاق و بلاذرى آن جا که نام دشمنان یهودى پیامبر را ذکر مى کنند کمترین اشاره را به این قبایل دارند (ر.ک: ابن هشام, همان, ج 1, ص 516 و بلاذرى, انساب الاشراف, تحقیق زکار زرکلى(بیروت, دارالفکر, 1417ق) ج1, ص 340).
6-. ر.ک: احمد بن حنبل, مسند احمد (بیروت, دارصادر, بى تا) ج 1, ص 271 و ج 2, ص 204 و کلینى, الکافى (بیروت, دارالاضوإ, 1405ق) ج 5, ص 31.
7-. عون شریف, نشإه الدوله الاسلامیه (بیروت, دارالجیل, 1411ق) ص ;25 مونتگمرى وات, محمد فى المدینه (بیروت, المکتبه العصیریه, بى تا) ص 343 و اکیرا گوتو, ((قانون نامه مدینه)), کیهان اندیشه, ش ;75 این محقق ژاپنى با بررسى مواد قرارداد, نتیجه گرفته که آن ترکیبى از چند سند تاریخى است. اگر این مطلب اثبات شود اطلاق ((قانون اساسى)) و مانند آن بر این پیمان نامه وجهى نخواهد داشت چون این قرارداد شامل همه گروه هاى ساکن مدینه نمى شود.
8-. ابو الفرج اصفهانى, الاغانى (بیروت, داراحیإ التراث العربى, 1994م) ج 22, ص 343. البته یهودیان اصیل و اسرائیلى منحصر به این ها نیستند ولى دیگران به این اندازه شهرت ندارند.
9-. ابوعبید, همان, ص ;297 ابن کثیر, البدایه و النهایه(بیروت, داراحیإ التراث العربى, 1412ق) ج 3, ص 272.
10-. واقدى, همان, ج 1, ص ;454 عامرى, بهجه المحافل (مدینه المنوره, المکتبه العلمیه, بى تا) ج 1, ص ;213 دیار بکرى, تاریخ الخمیس (بیروت, دارصادر, بى تا) ج 1, ص 213.
11-. ابوعبید هم گفته است یهود در جنگ ها همراه پیامبر بودند و سهم خود را مى گرفتند (ر.ک: الاموال, ص 296).
12-. شهلا بختیارى, پیامبر و یهود مدینه (پایان نامه کارشناسى ارشد, تهران, دانشگاه الزهرإ, 1373) ص 124.
13-. عاملى, الصحیح من سیره النبى الاعظم (بیروت, دارالسیره, 1995م) ج 4, ص 255.
14-. هیکل, حیاه محمد (قاهره, مطبعه السنه, 1968م) ص ;227 وات هم این نظر را دارد (محمد فى المدینه, ص 346).
15-. در پاورقى اعلام و بحار الانوار که متن طبرسى آمده, به اکمال الدین, تفسیر قمى و قصص الانبیإ آدرس داده شده است ولى ما حتى با جست وجوى رایانه اى چیزى از این مطالب را نیافتیم تنها چند کلمه از پیمان نامه در قصص الانبیإ راوندى وجود دارد که آن هم از سه گروه یهود و مواد عهدنامه نام نبرده است. گویا مصحح در پاورقى بحار به پیمان شکنى یهود اشاره مى کند نه متن پیمان.
16-. طبرسى, اعلام الورى (قم, موسسه آل البیت, 1417ق) ج 1, ص ;157 مجلسى, بحارالانوار(بیروت, موسسه الوفإ, 1403ق) ج 19, ص 110 و على احمدى میانجى, مکاتیب الرسول (تهران, موسسه دارالحدیث, 1419ق) ج 1, ص260.
17-. واقدى, همان, ج 1, ص ;454 طبرى, تاریخ الامم و الملوک (بیروت, موسسه الاعلمى, 1409ق) ج 2, ص172.
18-. واقدى, همان, ج 1, ص ;454 بغوى, معالم التنزیل, تحقیق عک رسوار (بیروت, دارالمعرفه, 1415ق) ج 4, ص ;313 عامرى, همان, ج 1, ص 213.
19-. ابن هشام, همان, ج 2, ص ;220 بلاذرى, فتوح البلدان, ص 35 و واقدى, همان, ج 1, ص 455.
20-. ابن هشام, همان, ج 1, ص ;191 واقدى, همان, ج 1, ص 177, بلاذرى, انساب الاشراف, ج 1, ص 373 و طبرى, همان, ج 1, ص 173.
21-. براى نمونه ر.ک: ابن هشام, همان, ج 2, ص 240 ; بلاذرى, همان, ج 1, ص 433 ; یعقوبى, همان, ج 1, ص371 ; طبرى, همان, ج 2, ص 249 و ابن سعد, همان, ج 2, ص 57.
22- . واقدى , همان , ج 1, ص 373 و طبرى, همان, ج 1, ص 225.
23-. بغوى, همان, ج 1, ص 282 و طبرسى, مجمع البیان (بیروت, دارالمعرفه, 1406 ق) ج 1, ص 706.
24-. منابع دست اول انعقاد آن را در اوایل هجرت مى دانند لیکن برخى محققان معاصر با توجه به موارد آن مى گویند پیمان نامه در سال هاى بعد نوشته شده است (اکیر اگوتو, همان; احمد برکات, محمد و الیهود (بى جا, الهیئه المصریه العامه لکتاب, 1996م) ص 83)
25-. واقدى, همان, ج 1, ص 363.
26-. طبرسى, اعلام الورى, ج 1, ص 158.
27-. البته استاد احمدى میانجى پنجمین ماه هجرت را زمان انعقاد آن دانسته اند (مکاتیب الرسول, ج 1, ص 260) لیکن این تاریخ در اعلام الورى و دیگر منابع نیست. از مورخان متإخر تنها دیار بکرى موادعه یهود را در ماه پنجم هجرت دانسته است (تاریخ الخمیس, ج 1, ص 353).
28-. واقدى, همان, ج 1, ص 368.
29-. همان, ج 1, ص 456.
30-. همان, ج 1, ص ;454 عامرى, همان, ج 1, ص 213 و دیار بکرى, همان, ج1, ص 460.
31-. واقدى, همان, ج 1, ص 454 و طبرى, همان, ج 2, ص 172.
32-. واقدى, همان, ج 1, ص 176, و عامرى, همان, ج 1, ص 167.
33-. ابن هشام, همان, ج 1, ص 501 و واقدى, همان, ج 1, ص 176.
34-. مراد از پیمان عمومى در نظر کسانى است که آن را یک مجموعه مى دانند. ولى اگر آن را چندین قرارداد بدانیم پیمان عمومى معنا نخواهد داشت.
35-. ر.ک: احمد برکات, همان, ص 83 و مونتگمرى وات, همان, ص 345.
36-. خلیفه بن خیاط, تاریخ الخلیفه (بیروت, دارالکتب العلمیه, 1415ق) ص ;34 یعقوبى, همان, ج 1, ص ;395 طبرسى, همان, ج 1, ص 210 و محمد بن حبیب, المحبر (بیروت, دارالافاق, بى تا) ص 119.
37-. نام این یهودى در منابع گاه اسیر و گاه یسیر و نام پدرش زارم, رازم و رزام ضبط شده است. یکى دیگر از فرماندهان یهود که درجنگ خیبر کشته شد اسیر نام دارد که هیچ گاه به نام پدرش اشاره نشده است ولى برخى از مورخان درباره این دو نفر به اشتباه افتاده اند, براى نمونه ر.ک: واقدى, همان; طبرسى, همان و... .
38-. ابن هشام, همان, ج 2, ص 633.
39-. ابن اسحاق, خالدبن سفیان بن نبیح و واقدى, سفیان بن خالدبن نبیح ضبط کرده اند (سیره, ج 2, ص 619 و المغازى, ج 1, ص 531)
40-. ابن هشام, همان, ج 2, ص 636 و واقدى, همان, ج 1, ص 172.
41-. به ترتیب پى نوشت فوق: همان, ص 635 و همان, ص 174.
42-. همان, ص 51 و همان, ص 184.
43-. همان, ص 273 و همان, ص 391.
44-. واقدى, همان, ج 1, ص 568.
45-. چگونه پیامبر به دیگر یارانش فرموده با اسیر گفت وگو کنند یا او را براى گفت وگو به مدینه دعوت کنند و وعده ریاست خیبر را به او بدهند, اما به عبدالله بن انیس فرموده است اسیر را نبینم؟!
46-. واقدى, همان, ج 1, ص ;533 داستان بخشیدن عصا, در حرکت عبدالله بن رواحه هم تکرار شده است.
47-. همان, ص 394.
48-. همان, ج 2, ص 686.
49-. از مجموع مطالبى که کتب شرح حال نوشته اند استفاده مى شود که در میان یاران پیامبر دو نفر عبدالله بن انیس نام داشته اند که نام هر دو هم در منابع تاریخى آمده است (ر.ک: ابن هشام, همان, ج 1, ص 463 و واقدى, همان, ج 1, ص 117 و 170).
50-. البته بخش هاى دیگرى از این رویداد و دیگر سریه ها را نیز عبدالله بن انیس گزارش کرده است ولى در آن ها مطلب غیر معقولى به چشم نمى خورد و شواهدى بر درستى آن وجود دارد.
51-. ابن هشام, همان, ج 2, ص 618. در این کتاب در دو صفحه پیاپى دو تعبیر به کار رفته است که به نظر مى رسد با توجه به گستردگى لغات عرب و حروف تعدیه, معناى ((اصاب)) در این دو مورد با یکدیگر فرق کند.
52-. این محل در شش میلى خیبر بوده است (ابن هشام, همان, ج 2, ص 618 و واقدى, همان, ج 1, ص 567).
53-. بلاذرى, همان, ج 1, ص 485.
54-. ر.ک: صالحى شامى, سبل الهدى و الرشاد (بیروت, دارالکتب العلمیه, 1414ق) ج 6, ص 112.
55-. جالب توجه است که برخى مورخان مى گویند: ((پیامبر این گروه را براى کشتن اسیر و یاران یهودىاش فرستاد)). در حالى که همراهى آنان با اسیر پس از رفتن اصحاب پیامبر به خیبر مطرح شد!
56-. گزارش این سفر از اضافات ابن هشام است و ابن اسحاق تنها در یک سطر به اصل آن اشاره مى کند.
57-. درباره زمان حرکت عبدالله بن رواحه نظریات دیگرى هم مطرح است. ابن خیاط, ابن حبیب و طبرسى آن را در رویدادهاى سال پنجم نوشته اند (تاریخ خلیفه, ص ;34 المحبر, ص 119 و اعلام الورى, ج 1, ص 196) ولى این سخن درست نیست چون حرکت عبدالله پس از مرگ ابو رافع بوده (ر.ک: واقدى, همان, ج 1, ص 566) و ابو رافع هم پس از نبرد خندق یعنى اواخر سال پنجم کشته شده است (ر.ک: برخوردهاى پیامبر و یهودیان حجاز, ص 139). به نظر نمى رسد در آخرین روزهاى سال پنجم این حرکت انجام شده باشد, چون آن گونه که براى پیامبر خبر آوردند اسیر در حال جمعآورى نیرو براى حمله به مدینه بوده و بعید است این کار در فرصت کوتاه, پس از مرگ ابورافع, یعنى روزهاى باقى مانده از سال پنجم, انجام شده باشد.
58-. واقدى, همان, ج 1, ص ;566 ابن سعد, همان, ج 2, ص 70 و طبرى, همان, ج 2, ص 406.
59-. ر.ک: عامرى, همان, ج 1, ص 193 و واقدى, همان, ج 1, ص 374.
60-. واقدى, همان, ج 1, ص 566.

منبع:www.shareh.com



ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 9:36 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]

پژوهشى موردى در مدیریت پیامبر اکرم (ص) در غزوه احزاب
 

 

پژوهشگر: دکتر علیمحمد ولوى




 
زندگى رسول گرامى اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع) سرشار از نکاتى است که اگر با نگاهى نو به آن توجه شود، بسیارى از خط مشى ها و سیاست هاى اصولى در حوزه هاى مختلف علمى، معرفتى، اجتماعى، سیاسى، دفاعى و... شناسایى خواهد شد. بررسى دقیق و همه جانبه ابعاد مختلف زندگى این بزرگان، مخصوصا با شیوه هاى جدید و بابهره گیرى از آخرین دستاوردهاى علمى، از ضرورت هاى جوامع اسلامى است.
یکى از حساس ترین و سرنوشت سازترین حوادث صدر اسلام، غزوه احزاب است. مورخان، این غزوه را بیشتر از آن جهت با اهمیت مى دانند که آخرین صحنه تهاجم دشمن به نیروهاى اسلام و نقطه اوج اقدامات دفاعى مسلمین بود. اما آن چه کمتر در منابع تاریخى مورد توجه قرار گرفته، مدیریت این حادثه سرنوشت ساز و مهم است.
مدیریت پیامبر اکرم (ص) در جریان این غزوه ابعاد مختلفى دارد. در مقاله حاضر کوشش شده است، در حد امکان یکى از اقدامات مدیریتى پیامبراکرم (ص) در جریان یکى از تدابیر آن حضرت یعنى ((حفرخندق)) مورد بحث و بررسى قرار گیرد. البته مقاله حاضر به مدیریتى که رسول الله (ص) در جریان حفر خندق اعمال فرمودند محدود نمى شود، بلکه موضوع اداره و بهره گیرى کامل از این اقدام دفاعى هم مورد بحث قرار مى گیرد.

طرح مسئله

مسلمین پس از اطلاع از آغاز تهاجم قریش، حداکثر هشت روز فرصت داشتند تا نسبت به انجام هرگونه اقدام تدافعى تصمیم گیرى کنند.
تصمیم پیامبر (ص) به حفر خندق یکى از بهترین نمونه هاى تصمیم گیرى شجاعانه است. خندقى به طول حداقل پنج کیلومتر با عرض تقریبى هفت تا ده متر و عمق حداقل سه متر، مستلزم حجم عظیمى از خاکبردارى است، در حالى که تمام نیرویى که در اختیار پیامبر (ص) بود به سه هزار نفر نمى رسید. حال این سوال مطرح است که چه مدیریتى اعمال شد که توانست با وجود همه محدودیت ها این اقدام کم نظیر را انجام دهد و به نتیجه مطلوب برساند؟

تصویر اجمالى حادثه

غزوه احزاب بنابر قول مشهور در شوال سال پنجم هجرى (2) و در ناحیه شمال و غرب مدینه النبى واقع شد. قرآن مجید در چهار سوره و در قریب 22 آیه به مسائل مختلف این جنگ اشاره کرده است. (3)
سپاه مشرکین از سه لشکر به ترتیب زیر تشکیل شده بود:
1 ـ لشکر قریش و هم پیمانانش به رهبرى ابوسفیان بن حرب، که فرماندهانى چون خالدبن ولید، عکرمه بن ابوجهل، عمروعاص، صفوان بن امیه و عمروبن عبدود در آن شرکت داشتند. مجموعه نیروهاى تحت فرماندهى ابوسفیان ـ با احتساب بنى سلیم ـ 4700 نفر بودند که بیش از 300 اسب و 1500 شتر به همراه داشتند. (4) این نیروها پس از نزدیک شدن به مدینه در محلى موسوم به ((رومه)) مستقر شدند.
2 ـ لشکر غطفان و هم پیمانان آن ها از قبایل نجد، به فرماندهى ((عیینه بن حصن فزارى)) و مسعود بن رخیله و حارث بن عوف جمعا به استعداد 1800 نفر، که در نزدیکى ((إحد)) اردو زدند و تعداد 300 اسب همراه این لشکر بود. (5)
3 ـ بنى اسد به فرماندهى طلیحه بن خویلد اسدى، هم چنین یهودیان بنى نضیر که قریش را همراهى مى کردند و نقش آن ها بیشتر تقویت فکرى و روحى این حرکت نظامى بود. یهودیان بنى قریظه هم با شکستن پیمان، متحد احزاب محسوب مى شدند. اکثر مورخان تعداد نفرات احزاب را مجموعا ده هزار نفر گفته اند. (6) اما این عدد به نظر اندکى اغراقآمیز مى رسد. احتمالا مجموع سپاه قریش و متحدانش از حدود 8000 نفر متجاوز نبوده است.
امتیاز عمده سپاه احزاب که تا آن زمان در منطقه حجاز کم نظیر بود، برخوردارى از سواره نظامى با حداقل 600 اسب بود که برترى کامل آنان بر نیروهاى اسلام را تضمین مى کرد. به احتمال قریب به یقین، نگرانى عمده مسلمین از همین بخش سپاه احزاب بوده است. طبعا اولین اقدام موثر سپاه اسلام هم باید به نحوى طراحى مى شد که بتواند سواره نظام دشمن را زمین گیر و بى اثر کند.

موقعیت مسلمانان

بنا به روایت ابن اسحاق، تعداد نفرات سپاه اسلام در جریان غزوه خندق 3000 نفر بوده است. (7) به نظر مى رسد که این قول اندکى خوش بینانه و همراه با اغراق باشد. احتمالا این رقم با احتساب نوجوانان و جوانان و هم چنین همراهى کراهتآمیز برخى از منافقین است. لازم به ذکر است که تعداد اسب هاى مسلمین در غزوه خندق سى و چند اسب بوده است. (8)
بنا به گفته واقدى چهار روز پس از حرکت قریش از مکه، سواران خزاعه خبر حرکت احزاب را به پیامبراکرم (ص) رساندند. (9) فاصله میان مکه و مدینه براى سپاهى که با ساز و برگ جنگى حرکت مى کرد، ده تا دوازده روز راه بوده است. بنابراین پیامبر اکرم (ص) و مسلمین تنها شش تا هشت روز براى اتخاذ هرگونه تدبیر و تصمیمى فرصت داشته اند.

وضعیت عمومى مدینه و روحیه مسلمین

در هر اقدام اجتماعى، سیاسى و نظامى، علاوه بر رهبرى، باید به دو رکن دیگر توجه شود:
1 ـ وضعیت و شرایط عمومى جامعه: شرایط ساختارى هر جامعه و نحوه ارتباط و مناسبات افراد و کانون هاى مختلف اجتماعى متناسب با شرایط هر جامعه، در روند تحولات اجتماعى نقش تعیین کننده اى دارد. گسستگى یا همبستگى اجتماعى، که در جامعه آن روز مدینه به کیفیت تعامل قدرت هاى قبیله اى حاضر در شهر بستگى داشت، از جمله عوامل موثر در همبستگى یا گسستگى نیروهاى درونى شهر به حساب مىآمد. تدابیرى که از قبل اندیشیده شده بود، شرایط مطلوب این همبستگى را فراهم کرده بود. انعقاد پیمان نامه عمومى مدینه، عقد اخوت، و بناى مسجد جهت ایجاد انسجام در فعالیت هاى مختلف جامعه از جمله اقداماتى بود که پیامبراکرم (ص) جهت تحقق شرایط وحدت اجتماعى اندیشیده بودند.
2 ـ وضعیت نیروى انسانى: نیروى انسانى رکن اصلى در هر اقدام مدیریتى است. عواملى چون کمیت و آمار نیروهاى در اختیار، شرایط روحى نیروها، ارتباط درونى نیروها، نحوه و چگونگى تنظیم رابطه مدیران ستادى و نیروهاى در صف، عواملى هستند که مى توانند در زمینه سازى موفقیت یا عدم موفقیت یک اقدام اجتماعى یا نظامى تإثیر گذار باشد. در صورت تحقق شرایط مطلوب نسبت به دو عامل فوق، نفش رهبرى و مدیریت به عنوان عامل هماهنگى و بهره بردارى از شرایط اجتماعى مناسب و نیروى انسانى آماده، موضوعیت خواهدیافت.
پس از انتشار خبر حرکت احزاب در مدینه، جو عمومى شهر دستخوش تلاطم گردید. بهترین تصویر از شرایط عمومى مدینه، و دسته بندى گروه هاى حاضر در شهر را قرآن مجید طى 17 آیه در سوره احزاب ارائه کرده است. دراین آیات با دقت شگفت انگیز و روانکاوانه اى از روحیات و مواضع گروه هاى مختلف، در جریان غزوه احزاب، پرده برداشته است. از نظر قرآن این گروه ها به سه دسته کلى تقسیم مى شوند:
الف ـ مومنین: مطابق آیات قرآن، کسانى که در این گروه جاى مى گیرند بسیار معدودند. اینان یاران خالص و فداکار پیامبر اکرم (ص) بوده اند که در هر شرایطى هیچ گونه تردیدى در اعتمادشان به خدا و رسول ایجاد نمى شد. این آیه از سوره احزاب در حق این گروه نازل شده است:
و لما رءالمومنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و مازادهم الا ایمانا و تسلیما; (10)
و چون مومنان دسته هاى دشمن را دیدند، گفتند: ((این همان است که خدا و فرستاده اش به ما وعده دادند و خدا و فرستاده اش راست گفتند))، و جز بر ایمان و فرمانبردارى آنان نیفزود.
ب ـ منافقین: کسانى که با اجبار و اکراه اسلام را پذیرفته بودند و در دل کینه رسول خدا (ص) را مى پروراندند، در موقعیت هاى مناسب از ضربه زدن و خدمت به دشمنان اسلام دریغ نمى کردند. قرآن مجید این گروه را معرفى و باطن آنان را آشکار کرده است:
و اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا و اذ قالت طائفه منهم یا إهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا...; (11)
و هنگامى که منافقان و کسانى که در دل هایشان بیمارى است مى گفتند: ((خدا و فرستاده اش جز فریب به ما وعده اى ندادند)). و چون گروهى از آنان گفتند: ((اى مردم مدینه، دیگر شما را جاى درنگ نیست، برگردید))
ج ـ معوقین و مرددین: اینان مسلمانانى بودند که به خاطر ضعف شخصیت یا ضعف ایمان، معمولا در شرایط حساس و در جریان حوادث، گرفتار تردید و ترس مى شدند و علاوه بر آن، این روحیه را به دیگران هم منتقل مى کردند.
قرآن کریم در مواضع مختلف ضمن بررسى نهضت انبیا به این گروه اجتماعى اشاره کرده، و حتى گاهى در کنار منافقین و تحت عنوان ((الذین فى قلوبهم مرض)) از آن ها یاد کرده است. در سوره احزاب هم خداوند ویژگى هاى روانى و شخصیتى این گروه را آشکار کرده است:
قد یعلم الله المعوقین منکم و القائلین لاخوانهم هلم الینا و لا تإتون الباس الا قلیلا; (12)
خداوند کارشکنان [و مانع شوندگان] شما و آن کسانى را که به برادرانشان مى گفتند: ((نزد ما بیایید)) و جز اندکى روى به جنگ نمىآورند [خوب] مى شناسد.
معمولا این گروه در سختى و شرایط بحرانى، با منافقین احساس همراهى و همگامى بیشتر مى کنند. گاهى با عذر و بهانه هاى به ظاهر موجه، موضع مإموریت و مسئولیت خود را ترک کرده و چون باطنا منافق نیستند، یا به جهت آینده نگرى و توجیه خود و دیگران، سعى مى کنند خودشان را با رهبرى هماهنگ نشان دهند. قرآن مجید این حالات و روحیات را افشا مى فرماید:
... و یستاذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عوره وما هى بعوره ان یریدون الا فرارا; (13)
و گروهى از آنان از پیامبر اجازه مى خواستند و مى گفتند: ((خانه هاى ما بى حفاظ است)) و [لى خانه هایشان] بى حفاظ نبود، [آنان] جز گریز [از جهاد] چیزى نمى خواستند.
این گروه همواره در معرض بازگشت به کفر قرار دارند، زیرا قدرت براى آنان اصالت دارد. به همین دلیل بسیار غیر قابل اعتمادند:
و لو دخلت علیهم من إقطارها ثم سئلوا الفتنه لاتوها و ماتلبثوا بها الا یسیرا; (14)
و اگر از اطراف [مدینه] مورد هجوم واقع مى شدند و آنگاه آنان را به ارتداد مى خواندند، قطعا آن را مى پذیرفتند و جز اندکى در این [کار] درنگ نمى کردند.
در عین حال این گروه اجتماعى گروهى پر مدعا، متوقع و طلبکارند. به تعبیر قرآن، هرچند در شرایط خطر چشمانشان از ترس، حالت چشمان مشرف به مرگ را دارد، اما وقتى شرایط عادى شود زبان دراز، گستاخ، مدعى و طلبکار مى شوند:
اشحه علیکم فاذا جإ الخوف رإیتهم ینظرون الیک تدور إعینهم کالذى یغشى علیه من الموت فاذا ذهب الخوف سلقوکم بالسنه حداد اشحه على الخیر...; (15)
بر شما بخیلانند، و چون خطر فرارسد آنان را مى بینى که مانند کسى که مرگ او را فرو گرفته، چشمانشان در حدقه مى چرخد [و] به سوى تو مى نگرنند; و چون ترس برطرف شود شما را با زبان هایى تند نیش مى زنند; بر مال حریصند.
در مجموع مى توان گفت که با توجه به شرایطى که اشاره شد و نیز وضعیت کمى و کیفى نیروهاى اسلام، رهبرى پیامبر اکرم (ص) در جنگ احزاب یکى از دشوارترین مدیریت ها در شرایط نامناسب بوده است.
جهت شناسایى روش مدیریت پیامبر (ص) ضرورى است ابعاد برنامه ریزى، تعیین استراتژى، سازماندهى، مدیریت نیروى انسانى، کسب اطلاع و خبر رسانى و نظارت و کنترل، در مدیریت و رهبرى رسول خدا (ص) مورد دقت و بررسى قرار گیرد.

1) برنامه ریزى و تعیین استراتژى

با بررسى جزئیات غزوه خندق به راحتى مى توان به این واقعیت رسید که پس از وصول خبر حرکت احزاب، پیامبراکرم (ص) سیاستى دفاعى را اتخاذ کردند. جهت تحقق این هدف، بهترین تدبیر ماندن در شهر و بهره بردارى از کلیه امکانات و توانایى هاى درون شهرى بود. ماندن در شهر مى توانست سپاه اسلام را به لحاظ پشتیبانى و تدارکات در یک جنگ دفاعى طولانى یارى دهد. با توجه به برترى کمى سپاه دشمن و برخوردارى آنان از بیش از 600 اسب که به آن ها تحرک فوق العاده اى مى بخشید، مهم ترین اقدام، جلوگیرى از تهاجم اولیه دشمن و بى اثر کردن نقش سواره نظام بود.
موفقیت سپاهى چون سپاه احزاب، به تهاجم اولیه بستگى داشت. بنابراین، جلوگیرى از کسب موفقیت در تهاجم اولیه سپاه مشرکین مى توانست یکى از اهداف اولیه پیامبر اکرم (ص) باشد.
پیامبر اکرم (ص) ضمن اتخاذ سیاست تدافعى، به حفر خندق فرمان دادند که مى توانست هدف یادشده را تإمین کند. از آن جا که همه تصمیمات را در نهایت پیامبراکرم (ص) مى گرفتند، سرعت عمل آن حضرت در پذیرش و پیاده کردن این پیشنهاد قابل توجه است.

اهمیت و عظمت این تصمیم

از مجموع اطلاعاتى که مورخان به دست مى دهند، چنین برمىآید که خندق داراى ابعاد زیر بوده است:
طول آن حداقل پنج و حداکثر شش کیلومتر بوده است. خندق در شمال شرق مدینه از ناحیه برج هاى شیخان شروع شده و تا غرب مدینه یعنى تا کوه بنى عبید و از آن جا به طرف جنوب تا محلى که اکنون مسجد فتح قرار دارد، کشیده مى شده است (16) و از این نقطه هم تا مصلى امتداد داشته است.
هر چند مسیر دقیق خندق مشخص نیست و این احتمال وجود دارد که در مسیر، وجود موانع طبیعى و مصنوعى مى توانست مسلمین را از حفر خندق بى نیاز کند، اما در مجموع با توجه به فاصله مناطق یادشده و هم چنین با توجه به تقسیم کارى که انجام گرفت، مسلما طول خندق از پنج کیلومتر کمتر نبوده است.
اگر قول مشهور مورخان را که مى گویند تعداد حفر کنندگان خندق 3000 نفر بوده است بپذیریم ـ چون هر ده نفر مإمور حفر چهل ذراع (بیست متر) از خندق بوده اند ـ بنابراین، طول خندق باید در حدود شش کیلومتر برآورد شود.
مورخین مسیر خندق را چنین تشریح کرده اند: مبدإ آن راتج و قلعه شیخان بود، و از آن جا تا تپه ذباب در شمال مدینه کشیده شده و سپس به طرف غرب تا کوه بنى عبید و از آن جا تا محلى که هم اکنون مسجد فتح قرار دارد کشیده مى شده است. در مغرب هم جهت احتیاط، به رغم وجود موانع طبیعى، چون نخلستان ها و حرات، خندق تا مصلى امتداد پیدا کرده است.
عرض و عمق خندق نباید کمتر از ده متر باشد، چرا که به هر حال باید طورى طراحى مى شد که یک چابک سوار با اسب نتواند از آن عبور کند. اما در مورد عمق خندق، همین قدر که پیاده نظام دشمن نتواند از یک طرف وارد، و از طرف دیگر خندق خارج شود، مى توانست پاسخ گوى هدف پیامبر اکرم (ص) باشد. بنابراین احتمالا عمق خندق در حدود سه یا چهار متر بوده است. دکتر آیتى معتقد است که طول خندق 5/5 کیلومتر، عرض آن ده متر و عمق آن پنج متر بوده است. (17)
با توجه به فاصله میان مکه و مدینه (ده تا دوازده روز راه) و تصریح مورخان به این که سواران خزاعه پس از حرکت قریش به سرعت و ظرف مدت چهار روز خود را به پیامبر اکرم (ص) رسانیده و موضوع را اطلاع داده اند، مسلما مدت حفر خندق از ده روز کمتر بوده است.

2) سازماندهى

پس از تعیین مسیر خندق که توسط شخص پیامبر (ص)، به همراه گروهى از مشاوران ایشان، افرادى چون سلمان فارسى، سعد معاذ و سعدبن عباده انجام شد، نخستین اقدام رسول خدا (ص) ایجاد سازمان لازم براى نیل به هدف نزدیک یعنى حفر خندق بود. این کار به سرعت اما با دقت و ظرافت تمام انجام گرفت. کل نیروهاى موجود، مجموعا نزدیک به سیصد گروه عمل کننده، تحت مدیریت یکى از بزرگان اصحاب (مهاجر و انصار) هماهنگ شدند. ارتباط پیامبر اکرم (ص) با همه مسلمین از طریق سرپرستان انجام مى شد. هر چند ارتباط آن حضرت با همه مسلمین ارتباطى صمیمى و مستقیم بود اما در امور محوله، فقط سرپرستان با رسول خدا ارتباط و تماس داشته اند. این نکته تلویحا از اشارات منابع تاریخى بر مىآید. چنان که در ماجراى مواجه شدن گروه سلمان فارسى با سنگ سختى، افراد گروه از سلمان مى خواهند موضوع را به اطلاع پیامبراکرم (ص) برساند. (18) شاید بتوان نمودار سازماندهى نیروها جهت حفر خندق را به ترتیب زیر ترسیم کرد:

3) مدیریت نیروى انسانى

چنان که از نقشه برمىآید پیامبر اکرم (ص) جهت ایجاد انگیزه و تشدید فعالیت مسلمین قسمتى از مإموریت حفر خندق را به مهاجرین و بخش بزرگ ترى از آن را به انصار سپردند. براى آن که میان انصار هم نوعى رقابت به وجود آید آنان را به سه گروه تقسیم کردند. این تقسیم بندى برمبناى نزدیکى قومى و قبیله اى انجام شد، زیرا هر تقسیم بندى دیگرى ممکن بود با توجه به اختلافات فکرى، فرهنگى و قومى مسلمین که بسیارى از آن ها تازه به اسلام گرویده بودند، سرمنشإ بروز مشکلات و مسائلى باشد. بروز اختلاف بر سر سلمان که نه از انصار بود و نه وابسته به مهاجرین، نمونه خوبى براى اثبات این مدعا است. (19)

نقشه احتمالى خندق

پیامبر اکرم (ص) آگاهانه، از رقابت میان قبایل جهت تسریع کار استفاده کردند. این تدبیر تا حد گروه هاى عمل کننده هم ادامه یافت. رسول الله (ص) با اعمال تقسیم کارى حساب شده میان افراد، هر چهل ذراع از مسیر خط کشى شده را به ده نفر محول کردند. بدین ترتیب نه فقط قبایل و طوایف با هم رقابت مى کردند، بلکه در درون هر گروه میان افراد آن گروه هم رقابت ایجاد مى شد. ضمن این که حوزه کار هر گروه کاملا مشخص بود و تداخلى در مسئولیت ها هم پیش نمىآمد.
اقدامات انگیزشى پیامبر (ص)
یکى از تدابیر پیامبراکرم (ص) جهت پیشبرد هر چه سریع تر حفر خندق، توجه دادن مسلمین به اصول اعتقادى و مخصوصا آخرت بود. با تعلیم این اصل سازنده که زندگى حقیقى حیات اخروى است و زندگى دنیوى گذرا و بى اعتبار است، شور و نشاط کار در مسلمین زیادتر مى شد. نکته در خور توجه این که به خاطر محدودیت زمانى و ضرورت تإثیر فورى سخن، رسول خدا (ص) از زبان شعر که موثرترین زبان آن روز بود، استفاده مى کردند.
به عنوان نمونه ابن سعد در ((طبقات)) مى گوید پیامبراکرم (ص) در جریان حفر خندق این بیت را تکرار مى کردند:
اللهم ان الخیر الاخره
فاغفر للانصار و المهاجره (20)
و یا به قولى:
لاعیش الا عیش الاخره
فاغفر للانصار و المهاجره
و یا:
اللهم لو لا إنت ما اهتدینا
و لاتصدقنا و لاصلینا (21)
براى آن که مسلمین هدف اصلى را گم نکنند و بدانند که زحماتشان در چه جهت و براى چیست، با این روش بر اصول تإکید مى کردند. شاید از همین نکته بتوان به این نتیجه رسید که در هر اقدام مدیریتى لازم است مدیر دائما رهروان خود را با هدف یا اهداف آشنا و آنان را توجیه نماید. پیامبراکرم (ص) از بهترین روش ممکن جهت انجام این مهم استفاده کرده اند; از روش آموزش غیر مستقیم و با بهره گیرى از زبان شعر که تإثیرى فورى و ماندگار داشت.
جهت تقویت روحیه مسلمین و فعال تر کردن آنان، موارد زیر از شیوه مدیریت پیامبر (ص) قابل استنباط است:
الف ـ مشارکت مستقیم و جدى و همه جانبه شخص رسول الله (ص) در کار حفر خندق، به طورىکه به گفته بسیارى از مورخان، نیروهاى عادى مجاز بودند شب ها محل کارشان را ترک کنند اما پیامبراکرم (ص) به اتفاق گروهى از اصحاب مومن و مخلص در کنار خندق مى ماندند. (22) نکته قابل توجه این که، این مشارکت به رهبرى و هدایت مسلمین محدود نبود، بلکه آن حضرت خود خاک حمل مى کردند و هر جا مسلمین در حفر خندق گرفتار مشکل مى شدند از آن جناب استمداد مى کردند.
ب ـ حضور شاد و با نشاط پیامبر اکرم (ص) این روحیه را به نیروها هم منتقل مى کرد. روحیه با نشاط پیامبر چنان بر اصحاب تإثیر گذاشته بود که آنان حتى بیش از مواقع عادى با یکدیگر شوخى و مزاح مى کردند. پیامبر اکرم (ص) هم تا آن جا که این شوخى ها برخوردى با ارزش هاى الهى و اسلامى و شخصیت افراد و اداره امور نداشت، آن را منع نمى کردند. (23)
ج ـ خواندن سرودهاى دسته جمعى یکى دیگر از اقداماتى بود که ضمن جلوگیرى از پرداختن مسلمین به بحث هاى تضعیف کننده روحیات و ایجاد کننده اضطراب عمومى، موجب شادى و نشاط و تقویت روحیه مسلمانان مى شد. تمامى این سرودها داراى بار ارزشى و تإثیرات تربیتى بسیار خوبى بود. (24)
یکى از سرودهایى که مسلمین مى خواندند، به مرد نیکوکارى مربوط مى شد به نام جعیل که به گفته واقدى، زشت روى و مبتلا به بیمارى پوستى بود اما در جریان حفر خندق همکارى مى کرد. پیامبر اکرم (ص) نام او را از جعیل به عمرو تغییر دادند و به همین مناسبت مسلمین این بیت را سروده و دسته جمعى تکرار مى کردند:
سماه من بعد جعیل عمرا
و کان للباس یوما ظهرا
گفته اند پیامبر اکرم (ص) هم با تکرار آخرین کلمات هر مصرع با آنان همراهى مى کرد. (25)
د ـ یکى دیگر از تدابیر پیامبر اکرم (ص) در مدیریت نیروى انسانى، استفاده موثر از همه نیروهاى درگیر در حفر خندق بود، به طورىکه از سست ایمانان و حتى منافقین هم در حد مطلوب بهره بردارى و استفاده مى شد. برخلاف روش هاى تنبیهى و انضباطى موجود در جوامع مختلف، مخصوصا در شرایط جنگى، در جریان غزوه احزاب، توبیخ و تنبیه مستقیم افراد خاطى و قاصر در انجام وظیفه توسط پیامبر دیده نشده است. پیامبر اکرم (ص) نظامى را طراحى کرده بودند که در آن فرد خاطى خود به خود سرشکسته و شرمسار مى شد. به نقل واقدى در جریان حفر خفدق اگر از کسى سستى مى دیدند به او مى خندیدند. (26)
چنین بود که افراد سست ایمان و منافق هم از ترس ریشخند دیگران، ناگزیر از کارکردن بودند. البته چنان که قرآن به صراحت فرموده است، این گروه ها به بهانه هاى مختلف از زیر کار شانه خالى مى کردند. (27) اما این شیوه عمل پیامبراکرم (ص) و مومنان باعث شده بود که آنان گستاخ نشوند، ضمنا براى آنان حقى در همراهى با مومنان ایجاد نشده و در حد امکان از توانایى هاى آن ها هم بهره بردارى مى شد.

4) ارتباطات

ارتباط پیامبر اکرم (ص) در جریان غزوه خندق با نیروهاى اسلام، مستقیم و بى واسطه بود. کسانى که مسئولیت خبررسانى و ابلاغ فرامین رسول خدا (ص) را به واحدهاى مختلف و گزارش مسائل و مشکلات واحدها را به آن حضرت عهده دار بودند، به طور مستقیم با آن حضرت دیدار مى کردند. مسلمین قریب به 35 اسب در اختیار داشتند که در جریان حفر خندق و نیز پس از آن در جریان محافظت از خندق جهت هماهنگى وایجاد ارتباط و خبر رسانى سریع، استفاده مى شد. پس از حفر خندق، مسلمین براى خندق درهایى قرار دادند (احتمالا هشت در)، هر یک از این درها نگهبانانى داشت و زبیر بن عوام به عنوان فرمانده کل، بر آنان نظارت مى کرد. (28) ارتباط میان این دروازه ها که در نقاط حساس و استراتژیک خندق تعبیه شده بود توسط عبادبن بشر، سرپرست نگهبانان چادر فرماندهى که پیامبراکرم (ص) در آن مستقر بودند، با سرعت تمام و با استفاده از اسب انجام مى شد.
هم چنین پس از اتمام کار حفر خندق و استقرار نیروها در دو طرف آن، پیامبر اکرم (ص) کلمات یا عباراتى را تعیین فرموده بودند که هم به منزله اسم رمز تلقى مى شد و واسطه شناسایى بود و هم جهت خبررسانى سریع مورد استفاده قرار مى گرفت. هم چنین شعارهاى ویژه اى جهت برقرارى ارتباط مسلمین با یکدیگر و با چادر فرماندهى که در دامنه کوه سلع مستقر بود، از سوى حضرت تعیین شده بود. به مجرد برخورد با موقعیت ویژه، افرادى که مستقیما با آن موقعیت رویاروى مى شدند، موظف بودند شعار خاصى ـ مثلا الله اکبر ـ را تکرار و دیگر نیروها را از موقعیت خود آگاه سازند. از طریق همین شبکه ارتباط سریع، مسلمین چند بار از رخنه و نفوذ نیروهاى دشمن آگاه شده، به موقع آن را دفع کردند. (29)
نکته در خور توجه این که، همه این اسامى رمز و واژگان ارتباطى بار ارزشى داشت. گاهى هم از شعاردادن دسته جمعى براى تدارک جنگ روانى علیه دشمن استفاده مى شد.

5) نظارت و کنترل

چنان که قبلا هم اشاره شد، نظارت پیامبر اکرم (ص) بر عملکرد افراد در جریان حفر خندق نظارتى غیر مستقیم بود. طراحى نظام تقسیم کار دقیق و رقابت ایجاد شده میان گروه هاى عمل کننده، موجب ایجاد نظام نظارت و کنترل همگانى و عمومى شده بود، به گونه اى که مى توان گفت همه افراد خندق برکار یکدیگر نظارت و کنترل داشتند. در عین حال نوعى حضور و غیاب غیر مستقیم هم نسبت به شاغلین در حفر خندق اعمال مى شد، بدین ترتیب که هر کس ناگزیر از ترک موضع مإموریت بود از شخص رسول اکرم (ص) اجازه مى گرفت و این به عنوان یک روحیه عمومى که جنبه ارزشى هم داشت، در آمده بود. چنان که قرآن مجید هم در سوره احزاب اشاره فرموده است، یکى از ملاک ها و مشخصه هاى تعیین اعتقاد و ایمان افرا، اجازه گرفتن از پیامبر اکرم (ص) جهت غیبت موقت بود.
بنابراین، وجه بارز نظام نظارتى پیامبر اکرم (ص) طراحى نظامى بود که براساس آن نوعى نظارت همگانى و خودجوش در میان نیروهاى اسلامى ایجاد شده بود. این نظام نظارتى که بر مبناى اعتماد کامل میان رهبر و رهروان طراحى شده بود مى توانست موجب تقویت اعتماد به نفس و بارورى شخصیت افراد شود.
با توجه به مجموعه عوامل فوق بود که پیامبر اکرم (ص) موفق شدند کار عظیم و شگفت انگیز حفر خندق را در مدت کوتاه (کمتر از ده روز) به انجام رسانند. سرانجام، در این غزوه قدرت رهبرى و مدیریت رسول الله (ص) توانست احزاب را شکست دهد و آخرین تهاجم سپاه متحد شرک و کفر را ناکام کند.

پی‌نوشت‌ها:

1-. عضو هیئت علمى گروه تاریخ ـ دانشگاه الزهرإ (س) عضو هیئت علمى گروه تاریخ ـ دانشگاه الزهرإ (س)
2-. ابن هشام، السیره النبویه (مصر، 1355 ق) ج 3، ص;224 هم چنین محمدبن جریر طبرى، محمدبن عمر واقدى و ابن سعد، شروع این غزوه را در ذیقعده سال پنجم دانسته اند.
3-. بقره (2) آیه;214 آل عمران (3) آیات 26-;27 نور (24) آیات 62-64 و احزاب (33) آیات 9-25.
4-. محمد بن عمر واقد (معروف به واقدى)، مغازى، تحقیق الدکتور مارسدن جونس (بیروت، بى نا، 1409) ج 2، ص 331.
5-. همان، ص 332.
6-. واقدى، همان، ج 2، ص;335 ابن هشام، همان، ج 3، ص 230 و محمد بن جریرطبرى، تاریخ الرسل و الملوک، ج 3، ص 1073.
7-. ابن هشام، همان، ص 231.
8-. محمدبن عمر واقدى، همان، ج 1، ص 343.
9-. همان، ج 2، ص 333.
10-. احزاب (33) آیه 22.
11-. همان، آیات 12 ـ 13.
12-. همان، آیه 18.
13-. همان، آیه 13.
14-. همان، آیه 14.
15-. همان، آیه 19.
16-. محمدبن عمر واقدى، همان، ج 2، ص;338 محمدبن جریرطبرى، همان، ص 1069 و محمدابراهیم آیتى، تاریخ پیامبر اسلام (تهران، دانشگاه تهران، 1362) ص 381.
17-. محمد ابراهیم آیتى، همان، ص 382.
18-. محمدبن جریرطبرى، همان، ج 2، ص 1070.
19-. در جریان حفر خندق هر یک از مهاجر و انصار سعى مى کردند سلمان را که براى اولین بار دراقدامات جمعى مسلمین شرکت مى کرد، به خود نسبت دهند.
20-. ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 51.
21-. محمدبن عمر واقدى، همان، ج 2، ص 336 و ابن سعد، همان.
22-. محمدبن عمر واقدى، همان.
23-. ر.ک: همان و ابن سعد، همان.
24-. ر.ک: محمدبن عمر واقدى، همان، ص 334 و ابن سعد، همان، ص 52.
25-. ابن هشام، همان، ص 227 و محمدبن عمر واقدى، همان، ص 335.
26-. محمدبن عمر واقدى، همان، ص 332.
27-. ((و یستاذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عوره وما هى بعوره ان یریدون الا فرارا)) (احزاب (33) آیه 13).
28-. یعقوبى، تاریخ، ج 1، ص 409.
29-. ر.ک: محمدبن عمر واقدى، همان، ص 346-353.

منبع: www.tarikheslam.com



ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 آبان 1394  ] [ 9:36 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50274 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب