خاطره ای از بهلول

خاطره ای از بهلول

79462229971364497195.jpg;

    جنابحاج شیخ محمد تقی بهلول برای این جانب رجایی خراسانی نقل کرد که: در اوان طفولیت به اتفاق مادرم به گناباد می‌رفتیم آن زمان ماشین نبود یا خیلی کم بود سوار بردرشکه بودیم وقت نماز رسید مادرم به درشکه چی گفت وقت نماز است نگهدار درشکه چی اعتنایی نکرد و گفت توی این بیابان کجا وقت نماز است.ولی مادرم اصرار می کرد تا به آب انباری رسیدیم مادرم گفت باید نگهداری والا من پیاده می‌شوم. درشکه چی گفت : پیاده شو من اینجا توقف نمی کنم سرانجام مارا پیاده کرد و رفت!منو مادرم در بیابان تنها ماندیم مادرم نمازش را بدون دغدغه و اضطراب خواند ومشغول تعقیبات شد من که کودک بودم خیلی نگران و ناراحت بودم و گریه می کردم مادرم مرا تسلی می داد و می گفت نگران نباشد خدا با ماست کم کم داشت دیر می‌شد می ترسیدیم شب شود و ما در بیابان بمانیم در این هنگام دیدیم درشگه‌ای از دور می آید وقتی به ما رسید ایستاده معلوم شد فرماندار گناباد است .من و مادرم را سوار درشگه کرد و چون نامحرم بود فرماندار پهلوی درشگه چی نشست و ما را با عزت و احترام به گناباد رسانید!

درنتیجه چون مادرم به نماز اهمیت داد خدا هم یاری کرد و ما را به مقصد رسانید. (ماخذ: بهلول واعظ معروفی است که در زمان رضاخان در مسجد گوهرشاد مشهد مردم را علیه بی حجابی شورانید)
منبع: داستانهای نماز


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 23 دی 1394  ] [ 10:14 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

سلمان و نماز اول وقت

سلمان و نماز اول وقت

28716605201491905161.jpg;

  نقلشده که روزی سلمان بخانة حضرت زهرا (ع) آمد دید که آنحضرت نشسته نزد آسیابی و جو از برای فرزندان خود آسیاب می کند و دست مبارکش مجروح گردیده وپینه کرده و خون بر چوب آسیا روان شده و حضرت امام حسین(ع) در گوشه خانه از گرسنگی گریه و اضطراب می کند.

سلمانعرض کرد: ای دختر رسول خدا (ص) چرا دستهای شما از آسیاب مجروح شده و پینه کرده است؟ این فضّه کنیز شما حاضر است چرا این خدمت را به او واگذار نمی کنی و خود را به زحمت می اندازی ؟ فرمود: حضرت رسول خدا(ص) مرا وصیت کرده است که خدمت خانه بک روز با فضّه باشد و یک روز با من! دیروز نوبت فضّه بود. سلمان عرض کرد: من بنده آزاد کرده شمایم بفرمائید که حضرت حسین(ع) را خاموش کنم یا آسیاب را بگردانم؟

حضرتفرمود که من حسین را بهتر می توانم تسکین بدهم تو آسیاب را بگردان ، چون سلمان مقداری جو آرد کرد و دستاس نمود (در این هنگام وقت نماز رسید و صدای اذان بلند شد)

همینکهسلمان صدای اذان را شنید آماده نماز شد و برای نماز به مسجدرفت پس از اداینماز آنچه دیده بود برای حضرت امیرالمؤمنین (ع) نقل کرد آنحضرت از شنیدن این قضّیه گریان شد و بخانه برگشت ولی چیزی نگذشت که امیرالمؤمنین (ع) با تبّسم به مسجد آمد رسول خدا(ص) از سبب خنده و تبّسم آنحضرت پرسیدند؟ امیرالمؤمنین (ع) گفت:

چونبه خانه برگشتم فاطمه (ع) را دیدم که برپشت خوابیده بود و فرزندم حسین(ع) در روی سینه اش بخواب رفته و آسیاب بدون آنکه دستی پیدا باشد برخود می گردید!

رسولخدا (ص) تبّسم کرده فرمود: یا علی مگر نمی دانی که خدا را فرشتگانی است کهدر روی زمین می گردند و به محمّد و آل محمّد(ص) تا روز قیامت خدمت می کنند.

(منبع : ترجمه بیت الاحزان ص38).


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 23 دی 1394  ] [ 10:13 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

ظهر عاشورا

ظهر عاشورا

09404191218069416411.jpg;

حرارتخورشید همه جا را پر کرده ، لهیب سوزانی از زمین کربلا بلند می شود ، در صف در مقابل یکدیگر صف آرائی کرده اند حق و باطل ، کفر و ایمان ، ظالم و مظلوم.

ازیک طرف صدای عربدة دیو صفتان گمراه و ددمنشان بگوش می رسد کح حُبّ جاه و مقام و عشق مال و منال چشم و گوش جان آنها را کوروکر نموده و در مقابل امامزمانشان قرار گرفته اند.

ازطرف دیگر صدای مردانی بگوش میرسد که عشق به شهادت و دوستی خدا و دین خدا وعلاقه بمولایشان حسین(ع) آنچنان شور و هیجانی در انها بوجود آورده که حاضرند هزار بار کشته شوند و زنده شوند و به امام زمانشان صدمه ای وارد نشود.

دراین گیر و دار که خاندان نبوت در محاصره هزاران گرگ خونخوار قرار گرفته صدای العطش اطفال معصوم و فرزندان پیامبر بلند است، و هر لحظه جنازه شهیدی را می آوردند در این هنگام ، ابوثمامه صیداوی که نامش عمروبن عبدالله است چون دید وقت زوال ظهر است  به مولایش حسین (ع) عرض کرد :

جانمبه قربانت اینها آماده جنگند و من تا کشته نشوم نمی گذارم شما کشته شوید ودوست دارم که این نماز ظهر را پشت سر شما بخوانم آنگاه خدای خویش را ملاقات کنم!

حضرت رو به آسمان کرده برایش دعا کرد و فرمود:

جَعَلَکَ اللهُ مِنَالمُصَلّین. نَعم هذا اَوّلُ وَقْتِها

خداوند ترا از نمازگزاران قرار دهد آری اکنون اول وقت نماز است سپس فرمود از اینها بخواهید تا دست از جنگ بردارند تا مانماز بگذاریم.

حصین ابن نمیر فریاد زد که نماز شما مقبول درگاه خدا نیست!!

حبیب ابن مظاهر فرمود: ای غدّار نماز پسر رسول خدا(ص) قبول نمی شود نماز تو قبول می شود؟!

آنگاهبر او حمله کرد و با ضربتی او را از مرکب به زمین انداخت ولی اطرافیانش بهیاریش شتافتند و او را از چنگ حبیب نجاتش دادند امام حسین(ع) با عده ای ازاصحاب آماده نماز شدند، زهیربن قین و سعیدبن عبدلله جلوی امام حسین (ع) ایستادند و خود را هدف تیرو نیزه دشمنان قرار دادند.

تا نماز خود به پا داردامام            پیشمردانش بصف اندر شدند

در مسیر بارش طوفات تیر          پیش پایش لاله گون پرپر شدند

روایتشده که سعیدبن عبدلله حنفی در پیش روی آحضرت ایستاد و خود را هدف تیر نموده بود و هرکجا آن حضرت به راستو چپ حرکت می کرد در پیش روی آن حضرت بودتا روی زمین افتاد و در این حال می گفت:

خدایا لعن کن این جماعت را لعن عاد و ثمود

ای پروردگار من سلام مرا به پیغمبر خود برسان و ابلاغ کن او ار آنچه به من رسید.

از جراحت زخم زیرا قصد من نصرت و یاری فرزندان پیغمبر توست این بگفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد

( مآخذ: بحارجلد45 ص21)


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 23 دی 1394  ] [ 10:11 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

کمک به دیگران درحال نماز

کمک به دیگران درحال نماز

42905251109180910143.jpg;

   زکریای اعور – که از فقها و محمدتین شیعی قرن اول و دوم هجری و شاگرد امام کاظم (ع) نیز بوده است  می‌گوید :

«‌امام موسی کاظم (ع) را درحال نماز خواندن دیدم. پهلوی ایشان پیرمردی سالخورده نشسته بود که اراده کرد از جای برخیزد. عصایی داشت آن را جستجو می‌کرد تا به دست آورد. امام با آنکه در نماز ایستاده بود، خم شد و عصای پیرمرد را برداشته به دستش داد و به موضع نماز خود برگشت.»

منبع: داستان های نماز


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 23 دی 1394  ] [ 10:10 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]