دلم بابونه و باران
دلم يك دشت بي پايان
دلم يك هم سُرايي با صداي آب
دلم انگيزه مي خواهد
دلم رفتن ،
دلم تغيير مي خواهد
دلم دريا ،
دلم يك ساحل از شنهاي سَرگردان
دلم باد و هوايِ ابري و موجِ خروشان و منِ بنشسته در ساحل،
دلم يك خواب مي خواهد
دلم شوقي به يك رويا ... دلم پرواز ميخواهد.....
هواي خشك و بي باران
عبوس و داغ و بي پايان
من و تاريكي و ماتم
تمام روح من آزرده از تكرار بي سامان
دلم ذوقي به يك لبخند
دلم شوقي به يك ترفند
دلم يك جرعه از عطر اقاقي ، نرگس و پونه
دلم تغيير بي برگشت ميخواهد
دلم، دل كندن و رفتن
از اين كوي و از اين برزن
دلم اميــــــــــــــــــد
ميــــخواهـــــــــــــد
💠 استاد شهید مرتضی مطهری:
✏️ منطق شهید یعنی منطق کسی که برای جامعهٔ خودش پیامی دارد و این پیام را جز با خون با چیز دیگری نمیخواهد بنویسد.
📚 حماسه حسینی، ج۱، ص۱۳۵
🔹🔷 فقط یک نماز صبح!
✏️ با وجودی که استخاره بد آمده بود، رفت سفر؛
اتفاقا به او خوش گذشت و سود فراوانی هم برد.
در تعجب بود، از بد آمدن استخاره.
خدمت حضرت رسید و گفت:
- یادتان هست استخاره کردم سفر بروم، بد آمد؟ رفتم و سود فراوانی بردم!
حضرت فرمودند:
- یادت هست که در فلان مکان نماز صبحت قضا شد؟
گفت:
- بله
حضرت فرمودند:
- اگر خداوند آنچه در دنیاست به تو داده بود، جبران آن خسارت نمیشد!
تازه فهمید که چه زیانی کرده است.
📚 بازنویسی بر اساس نکتههای نورانی؛ ص۹۹
💠 حضرت امام خامنهای:
✏️ جوانها! بدانید، بدون هیچگونه تردیدی آیندهی روشن و امیدبخش این كشور و این نظام متعلّق به شما است؛ شما خواهید توانست كشورتان و ملّتتان را به اوج افتخار برسانید؛ شما به توفیق الهی خواهید توانست الگو و نمونهی كاملِ تمدّنِ نوینِ اسلامی را در این آب و خاك تشكیل بدهید؛ برای اینكه بتوانید این وظائف بزرگ را انجام بدهید، بایستی دین را، تقوا را، عفّت را، پاكیزگیِ روحی را در میان خودتان هرچه بیشتر ترویج كنید و تقویت كنید. جوانِ امروز احتیاج دارد به دین، به تقوا، به علم، به نشاطِ كار، به امانت، به عفّت، به [انجام] خدمات اجتماعی و به ورزش؛ اینها خصوصیّاتی است كه جوانِ امروز به آن احتیاج دارد و شما عزیزان بسیجیِ من انشاءالله توفیق انجام این كار را داشته باشید.
📆 ۱۳۹۲/۰۸/۲۹
امام خامنه ای
امام خمینی: کسى که براى رضاى خدا مشغول انجام وظیفه است، توقّع این را نداشته باشد که مورد قبول همه قرار گیرد، هیچ امرى مورد قبول همه نیست.
📚 صحیفه نور، ج۱۹، ص۱۵۴
باز با گریه
به آغوشِ تو برمیگردم
چون غریبی
که خودش را برساند به وطن
فاضل نظری
گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است، این حق تا ابد بر گردنم
تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیلهای پیچیده از غمهایِ عالم بر تنم
بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت
دست زیر شانه ام مگذار! باید بشکنم
من که عمری دل برای دوستان سوزاندهام
حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم
گرچه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بویِ گیسوی تو را میجویم از پیراهنم
عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت
از تو میپرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟
فاضل نظری
آمدم پیش دوچشمانت بمیرم نیستی
ازشفای بوسهاتحاجتبگیرم نیستی
میروم شایدکه بعداز مردنم یادمکنی
بیتوحکممرگ خودرامیپذیرمنیستی
غرق رویاهای شیرین توخسرومیشوم
مثل فرهادیسحرگاهان فقیرمنیستی
نیستیطوفان بپاکردی به دریای دلم
بادبانبشکستهدرطوفاناسیرمنیستی
سینه ازتیر نگاهت زخم دارد تا ابد
تاقیامتعاشقاین زخم وتیرمنیستی
درتنور غصه میسوزم میان شعله ها
زیرسنگ آسیاب غم خمیرم نیستی
منتظرچشمان بیخوابمبراهقاصدی
مثل من مشتاق یک نامه برایم نیستی
گفته بودی که شوم مست و
دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و
ما نه دو دیدیم و نه یک
" حافظ "
شرط هٖوادارى ما ، شيدايى و شوريدگيست
گر يار ما خواهى شدن ، شوريده و شيدا بيا
شهریار
