شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
باباطاهر
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
باباطاهر
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو
لنگری ست ـ
خورشیدی که
از سپیده دم همه ی ستارگان
بی نیازم می کند .
نگاه ات
شکست ستم گری است ـ
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه یی کرد
بدان سان که کنون ام
شب بی روزنِ هرگز
چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است .
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست ـ
آنک چشمانی که خمیر مایه ی مهر است !
وینک مهر تو :
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم .
آفتاب را در فراسوی افق پنداشته بودم .
به جز عزیمت نا به هنگامم گریزی نبود
چنین انگاشته بودم .
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود .
میان آفتاب های همیشه
زیبایی تو
لنگری ست ـ
نگاه ات
شکست ستم گری ست ـ
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست .
احمد شاملو
🍃
در به در تر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید .
ای تیز خرامان !
لنگی پای من
از ناهمواری ِ راه ِ شما بود .
احمد شاملو
عشق اگر در کار دل بستن کمی انصاف داشت
من به او مومن نبودم او به من کافر نبود
احسان افشاری
ای صبح دمت گرم چقدر ناز و قشنگی
الحق که صفا بخش دل خسته ی تنگی
گر کینه ای از من به دل نازتو افتاد
این گونه مپندار بود لکه ی ننگی
با لطف الهی بنما روز خود آغاز
بنگر همه ی عمر چقدر شوخی و شنگی
بر دوش منه بار غم و رنج فراوان
گر مرد خردمندی و چالاک و زرنگی
خوش خلق و نکو باش تو با خلق خداوند
تا ننگرم آن روز به دعوایی و جنگی
یارب تو در این صبح دل افروز مدد کن
تا نرم بسازم به تبسم دل سنگی
هر روز که خواهی کنی آغاز خداداد
از جان بگو ای صبح دل افروز قشنگي
همچنان صیاد را صحرا به صحرا می کشند
آهوان مست جور چشم او را می کشند
زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست
موج ها باری گران بر دوش دریا می کشند
قصه ی انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست من شرمندگیها می کشند
قامتم هر قدر رعناتر شود ، خورشید و ماه
سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند
شرک موری بود بر سنگ سیاهی در شبی
چشم های ما فقط " رنج " تماشا می کشند
فاضل نظری
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر میکشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ي قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
فاضل نظری
بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم
بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو هم
دیدی بهای عشق به جز خون دل نبود
آخر شدی شهید در این کربلا تو هم
آیینه ای مکدرم از دست روزگار
آهی بکش به یاد من,ای بی وفا تو هم
چندی ست از تو غافلم ای زندگی ببخش
چنگی نمیزنی به دل این روزها تو هم
ای زخم کهنه ای که دهان باز کرده ای
چون دیگران بخند به غم های ما تو هم
تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد
چشم انتظار باش در این ماجرا تو هم
فاضل نظری
ما هر دو یکدلیم، ولی این وفاق نیست
از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست
ما خستهایم و تشنه، ولی دست و پا زدن
راه نجات یافتن از باتلاق نیست
آیینهایم و غیر حقیقت نگفتهایم
در ما بهقدر یک سر سوزن نفاق نیست
هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن
جایی که عشق نیست؛ «جدایی»، «فراق» نیست
هر روز بیشتر به تو دلبسته میشویم
عشق از شناخت میگذرد اتفاق نیست
دنیا هزار پنجره بر ما گشود و بست
اما دریغ، آینهای در اتاق نیست
فاضل نظری
بیشترین عشق جهان را
به سوی تو میآورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چراکه هیچ چیز در کنارمن
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانهای
ظریف و کوچک و عاشق است
ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غرهای
به خاطر عشقت!
ای صبور! ای پرستار!
ای مومن!
پیروزی تو میوهی حقیقت توست
رگبارها و برفها را
توفان و آفتاب
آتش بیز را
به تحمل صبر شکستی؛
باش تا میوه ی غرورت برسد
ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن توست،
پیروزی عشق نصیب تو باد!
احمد شاملو
