واقعیات تلخ، جذابکنندۀ زندگی
واقعیات تلخ حیات، بازی زندگی را جذاب میکنند و اجازه نمیدهند حوصله انسان از زندگی سر برود. ولی هنگامی که سختیها زیاد بشوند، انسان از اصل زندگی دلزده میشود. معمولا اشتباهات ما سختیها را افزایش میدهد.
استاد پناهیان
🔹نگران سقفپروازی باشیم
اگر ماه رمضان اوج خوب بودن ماست، و ما معمولاً در غیر ماه رمضان وضعیتی بهتر از ماه رمضان پیدا نمیکنیم، و هر نمرهای در ماه رمضان دریافت کنیم در غیر ماه رمضان کمتر از آن را خواهیم گرفت، اینکه مبادا سقف پروازی ما پایین بیاید و اوج آدمیت ما کم باشد، موردی است که شدیداً عامل نگرانی آدمهایی که بلند همتند و فرومایه نیستند، خواهد بود.
استاد پناهیان
یک دعایی بود که حضرت ابراهیم علیه السلام مدام به تکرار می گفت. قرآن تکرار دارد. هِی می فرمود خدایا مرا به صالحین ملحق کن. حضرت ابراهیم علیه السلام دعا می کرد. دائم می فرمود خدایا مرا به صالحین ملحق کن. یعنی مرا برسان. از عقب یک کاروان دارد تند تند می رود. من را برسان آنهایی که دارند تند می روند. من بروم جزء دسته ای که دارند از همه تند تر می روند. این معنای تقریبی است که عرض می کنیم. در قرآن باز دعای حضرت سلیمان را هم دارد. حضرت سلیمان هم همچین دعایی را می کرد. اما در قرآن تکرار ندارد. تکرار را درمورد حضرت ابراهیم دارد که سه جا ایشان این دعا را کرده. من عرض می کنم این دعای عمرش بوده. تمام عمر داشته دعا می کرده. یا حداقل بفرمایید ایشان بعد از اینکه به مقام امامت رسید، حضرت ابراهیم به مقام امامت رسید؛ بعد از اینکه ایشان به مقام امامت رسید آن بلندی مقام را و نتایج این بلندی مقام را دید.
استاد جاودان
بخش اعظم عمر ما کجاست؟ بخش اعظم عمر ما آنطرف اتفاق خواهد افتاد، اینجا 60 سال، 70 سال، 80 سال الی مثلا 100 سال، آنور چه؟ بینهایت. شروع این بینهایت، عرض کردم اگر این لحظهی مرگ را جزء ساعات این دنیا حساب کنیم، سختترین لحظات طول عمر است با وجود همهی سختیهایی که شخص کشیده است، در این دنیا هرچقدر هم سختی کشیده باشد، در مقایسه با آن اندک است. با درست بودن نماز شما همهاش به بهترین صورت خواهد بود. همین اواخر یکی از دوستان ما از دنیا رفته بود، حالا مقدمات و مؤخّرات را عرض نمیکنم، یکی از خویشاوندان ایشان دید در خانه شان یک جوانی آمد خیلی زیبارو و خیلی خوب. پرسید: تو که هستی؟ به چه اجازهای به خانهی ما آمدهای؟ ایشان گفته بود من جایی اجازه نمیگیرم، من هیچ جا اجازه نمیگیرم میروم. تو که هستی؟ گفته بود من ملک الموت هستم. ملک الموت را یکجور دیگر گفتهاند که؟ همه از او میترسند. گفت به اعمالشان ربط دارد. مرگ چجوری است؟ بهترین صورت، اگر آدم درست رفتار کرده باشد بهترین لحظات عمر شما میشود. من درست رفتار کرده باشم، اخلاقم خوب باشد بهترین صورت میشود. برای جوانها و نوجوانها اخلاق از همین سن شما شروع میشود، اگر از همین الان همینطوری بیتفاوت زندگی نکنید(ما چون بی هدف و بی تفاوت عمل میکنیم)، یک ذره زندگیمان حساب و کتاب داشته باشد میتواند یک اخلاق خوبی برای ما به بار بیاورد. تمام عمر با اخلاق خوب.
استاد جاودان
اگر نمازت درست است از لحظهی مرگ درست است. لحظهی مرگ یک چیز عجیبی است؛ همین تازگیها، خیلی وقت نیست، نمیدانم یک سال یا دوسال است که یکی از دوستان ما از دنیا رفته است، اتفاقا سنش هم خیلی نبود، دختر مثلا 16، 17 سالهی او سر قبرش خیلی اظهار تأثر و گریه و داد و شیون کرده بود، یک مقداری مثلا دستش دیده شده بود، ناگزیر است دیگر، مثلا فرض کنید قدری از موهایش پیدا شده بود، شب خواب پدرش را میبیند. میگوید چرا این کار را کردی؟ بعد درمورد مرگ خودش گفته بود که روح من را از ناخن پایم بیرون کشیدند، حالا لفظش هم شاید سختتر از این بود. آدم خوبی بود، در کار مردم بود، کار مردم را راه می انداخت، عبادتهایش، نمازهایش، سحرهایش سر جایش بود. حادثهی مرگ، حادثهی بزرگی است، اگر لحظهی مرگ را هم جزء زندگی حساب کنیم این سخت ترین لحظه است، أشَدُّ ساعاتِ ابْنِ آدَم یکی از سختترین ساعتهایی است که بر ما میگذرد، جوان و غیر جوان هم ندارد.
استاد جاودان
🌹حساب دقیق🌹
حاج آقای حق شناس فرمودند که من یک وقتی اسم یک کسی را بردم یک مقداری از او تعریف کردم، بعد شب در خواب به من گفتند که این را زیاد گفتی، این مقدار زیاد گفتی. در هر صورت انقدر دقیق حساب میشود، قرآن چه میفرماید؟ میفرماید: ما يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ ،هیچ کلمهای از این دهان بیرون نمیآید الّا اینکه مراقب بالای سرش ایستاده است، این را ثبت میکنند و یک روزی میگویند این کلمه را چرا گفتی؟ حالا اگر مثلا من 3ساعت با رفیقم مینشینم حرف میزنم، -در جوانی از این چیزها هست، آدم حوصله دارد، 3ساعت حرف میزند- برای تک تک حرفهایی که میزنم باید بایستم، اگر به سن تکلیف رسیده باشم، مثلا 15 سال(برای کسی که تکلیفش در 15 سالگی اتفاق افتاده است) بیشتر سن دارم، بعد از 15 سال من تمام کلماتی که میگویم حساب و کتاب دارد و البته هرچقدر چیزفهمتر و داناتر بشوی، هرچه عاقلتر بشوی، حسابت دقیقتر است.
🌹🌹 نماز نماز نماز 🌹🌹
.
اگر نمازت خوب باشد، همهی نمازت در اختیار خودت است، نماز میخوانی، تمامش با توجه است. اگر رفتارهایت درست و دقیق است و همهاش حساب شده است، نماز نشان میدهد. ببینید، ارتباط با خودم، ارتباط با خانوادهام، ارتباط با اجتماعم، آثار همهی اینها در ارتباط با خدای خودم نشان داده میشود. من دو رکعت نماز میخوانم، دو رکعت نماز درست میخوانم؛ چرا؟ چون همهی کارهایم درست است، اگر شما نمازت درست است، همه چیزت درست است، همه چیز که میگوییم یعنی همه چیز آخرت، اینجا به این معنی است که اگر نمازت درست است پس بدان همه چیزت درست است، این از این طرف، از آن طرف اگر من تمام رفتار و اعمالم درست است نمازم درست است، اگر نمازت درست است همه چیز رفتار و اعمالت بدان که درست است.
استاد جاودان
حاج آقای حق شناس را ذکر خیر کنیم، ایشان فرمودند که یک طلبهی جوانی بود، شاید مثلا 17، 18 ساله، خیلی مودّب بود، خیلی خوب بود. یک روز من از کنارش رد شدم، او غفلت کرد و به احترام بلند نشد، حالا چرا باید احترام میگذاشت؟ احتمالا ایشان استادش بوده است، مثلا یک درسی پیش ایشان میخواند. بعد آمد پیش من و گفت که، آقا خیلی ببخشید، من غفلت کردم، بی توجهی کردم، اینکه جلوی شما بلند نشدم غفلت داشتم نه عمدی داشتم، من را ببخشید. انقدر دقیق و با حساب کتاب بوده است. او قلبش مشکل داشت و دکتر به او گفته بود مثلا 6 ماه بیشتر زنده نیست و بعدش از دنیا میرود و حالا در هر صورت رسید به آن 6 ماه و پدر و مادرش آمدند من را خبر کردند که در حال احتضار است. من رفتم، بالا سرش نشسته بودم گویی مأموران قبض روح آمده بودند. قسم میداد، قسم میداد آنها را که به من رحم کنید، ما که چیزی نمیدیدیم که، آخرین لحظات عمر است، چشم باز شده است، یادم هست ایشان میفرمود آنها را به امام زمان قسم میداد. آدم 17، 18 ساله آخر گناهی نکرده است، خطایی نکرده است، آن هم قدیمها، 60، 70 سال پیش، در شرایط حوزههای آن موقع که خیلی صاف و سادهتر از حالا بود. از آن لحظه درستی رفتار و اعمال آدم که ثمره اش در نماز است نشان داده میشود. نماز درست اگر خواندید دیگر هیچ جایی مشکل نخواهی داشت، هیچ جایی.
استاد جاودان
قلبی که غافل است هیچ بهر ه ای نمی برد چه در نماز و چه در حال دعا و چه در حال زیارت.
عمدتا کسانی که در راه بودند و به بیراهه رفتن بخاطر دوستانشان بوده است.
کسی که اعمال واخلاق بدی ندارد تحت سرپرستی_الهی است ، و تحت این سرپرستی به مقصد می رسد.
بعضی صاحب راه مستقیم هستند و بعضی طالب راهند و بعضی خود صراط مستقیم ، در باره ائمه هدی-علیهم السلام- عرض می شود که انتم الصراط الأقوم.
👈 کسی که کاملا امیر_المؤمنین -علیه السلام- را دوست دارد ، امکان ندارد بخل ، کینه ، حسادت و... داشته باشد.
استاد جاودان
✅گزیده ای از فرمایشات حضرت استاد جاودان (حفظه الله):
بسم الله الرحمن الرحیم
📝در یکی دو سال آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، ایشان میکوشید جامعهی اسلامی را برای نبودن خودش آماده کند. پیامبر شصت و چند سال داشتند و یک فرد مسن بودند و در اثر زحماتشان در طول این سالها و مبارزهای که با جریان مخالف داشتند دیگر نزد مردم ثابت شده بودند و همه ایشان را قبول داشتند. اما امیرالمؤمنین جوان است و نسبت به ایشان حسادت وجود دارد. پیامبر باید ایشان را جای خودش بگذارد. حضرت امیر یک جوان فداکار است که سپر پیامبر در مقابل دشمنان است و مردم همین را ار ایشان دیدند و اتفاقا این باعث اوقات تلخی یک عده است. چند نمونه از کارهایی که پیامبر کردند برای آماده کردن مردم جهت جانشینی امیرالمؤمنین:
📝ماجرای سد ابواب که قرار شد فقط در خانهی حضرت امیر رو به مسجد باز باشد که غوغایی بپا شد و پیامبر فرمود که این دستور خداست.
📝یک نمونه اتفاق سال9 هجری است که حج، هنوز حج زمان جاهلیت است. پیامبر آیات سورهی برائت و 4 دستور در مورد حج را به ابوبکر میدهد تا به مردم ابلاغ میکند. جبرئیل نازل می شود و میگوید این آیات قرآن است و خود تو یا کسی مثل تو باید این آیات را ابلاغ کند. پیامبر امیرالمؤمنین را خواست. ایشان سوار شتر پیامبر شدند و انگشتر پیامبر را دست کردند که نشان از این دارد که فرستادهی خاص پیامبر هستند و رفتند و آیات را از ابوبکر گرفتند. نکته اینجاست که کسی مثل پیامبر باید این کار را انجام میداد و هیچ کس جز حضرت امیر مثل پیامبر نیست.
اینها باعث حسادت میشد.برخی فضائل امیرالمؤمنین اختصاصی ایشان است و کسی نمیتواند به این فضائل دست یابد.
در جنگ تبوک پیامبر به امیر المؤمنین فرمود یا من باید در شهر بمانم یا تو.
📝نمونهی دیگر در اواخر عمر پیامبر است. فرمودند: ادعوا لي خلیلي. دوست مرا بخوانید. عایشه گفت پدرم را بخوانید. ابوبکر آمد و پیامبر رو برگردانید. ابوبکر گفت پیامبر با من کاری نداشت! بار دوم پیامبر فرمودند دوست مرا بخوانید. حفصه گفت پدرم را بخوانید. عمر آمد و پیامبر رو برگردانید. عمر گفت پیامبر با من کار نداشت! بار سوم پیامبر فرمودند دوستم را بخوانید که ام سلمه گفت علی را میخواهد. امیرالمؤمنین آمد و پیامبر شادمان شد. ایشان را در آغوش گرفت و در گوش ایشان مطالبی فرمود. پیامبر میخواست بگوید خلیل من، فقط علی است.
