به نام مجتبی اینک قلم رقصد به دستانم

به نام مجتبی اینک قلم رقصد به دستانم
حسن غسال و آبش می ، خودم هم جسم بی جانم
گهی گریان و نالانم ، گهی خوشحالم و خندانم
چه کرده عشق او با من نمیدانم نمیدانم


"دمی با دوست در خلوت ، به از صد سالِ ویرانم"
"من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم"1


دلم بستان مهرش را ز بوی یاسمن سازد
بتم تمثال حیدر را ز تمثال حسن سازد
عجب نَبوَد که از شوق وصال باده ی نابش
پیِ پیمانه را این سر ز موی خویشتن سازد


نخواهم تاج زرینم، نخواهم کاخ و ایوانم
"من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم"


اگر دست حسن ساقی است با پیمانه می میرم
وَگر بت ، ماه روی اوست در بتخانه می میرم
اگر از دست او افتد غذا بر نووک منقارم
من آتش می کشم پر را میان لانه می میرم


میان بیت الاحزانم ، سپیدم، چشم کنعانم
"من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم"


اگر خضر بقا در من دمد از روح و ریحانش
نخواهم عمر شیرین را به عشق روی خندانش
ز لبهای حسن دارم کلام معجز آسا را
بگو شعر مرا خالق گذارد بین دیوانش


چه می خواهی بگویی شاعر شوریده می دانم
"من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم"


اگر دام است عشق او و دانه مهر صیاد است
تمام زندگانی در گلستان عمر بر باد است
ندارم ادعای خاک بودن بر درش هرگز
که در طرز غلامی کردنم صد عیب و ایراد است


ز درد او پریشانم چو موی مستمندانم
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم


جعفر ابوالفتحی

 

1. از حضرت سعدی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]

گسترده اند ، سفره ی دارالنعیم را

گسترده اند ، سفره ی دارالنعیم را

سوزانده اند ، شعله ی داغ جحیم را

کوثر به جوش آمد و دریا خروش کرد

با خویش برد طعنه ی تلخ عقیم را...!

با هر حسن حسن ، حسناتم زیاد شد

طوری که ، محو کرده تمام بدیم را

کا«مـ»ـل شده است علـ«ـم» و قلـ«ـم» های کال ما

مهرت  گذاشت در پی ما ، حرف «مـیم » را

از « من »  الی  « تو »  در رمضان الکریم ها

بگشوده اند ، صد طرق مستقیم را

گویی برای بودن هم آفریده اند

دست من و عبای امام کریم را

بر روی شانه های پیمبر کشیده ای

...تصویر شاعرانۀ سیب دو نیم را

شیعه بدون لطف امامش شکستنی است

آقای مهربان ..! ، پدری کن یتیم را

ما با توائیم ... با تو ... وَ سوگند میخوریم

در روز حشر هم به تو پیوند می خوریم

 

یاسر حوتی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:31 PM ] [ مهدی گلشنی ]

خاک را به آسمان، می کند بدل حسن

خاک را به آسمان، می کند بدل حسن

روزگار تلخ را، می کند عسل حسن

تا ابد هرآنچه حسن، جزئی از محیط اوست

جمع مفردات حسن، بوده از ازل حسن

هر حواله ای که شد، خیر در بساط ما

روی گوشه ای از آن، حک شده من الحسن

شوق در لباس روح، روح در مسیر وصل

وصل در سریر عشق، عشق در عمل حسن

نجل شیر کردگار، نخلی از ابوتراب

عرش را گرفته است، تنگ در بقل حسن

او به هر که می رسد، ذوب می شود در او

آنقدر که مرتضی ، می شود ابالحسن

لافتی اگر که داشت ماجرای دومی

باز می رسید بر فاتح جمل حسن

جنگ گر گرفته از، مختصرترین رجز

مختصرترین رجز، نعره ی انا الحسن

در تمام عالمین، بر حسین  و زینبین

کیست او که حجت است؟...حضرت اجل حسن

 

محمد صمیمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:31 PM ] [ مهدی گلشنی ]

بوی بهشت می وزد از بین موی تو

بوی بهشت می وزد از بین موی تو

شهر مدینه پر شده از عطر و بوی تو

دیوانه تو هرکه شده سربه راه شد

مجنون شدم که سر بگذارم به کوی تو

تو اولین امام شبیه پیمبری

عین پیمبر است همۀ خلق و خوی تو

در کوچه می نشینی و مردم بی اختیار

جلب تو می شوند و می آیند سوی تو

مهمانی خدا، به خدا جای ما نبود

مهمان شدیم ما همه با آبروی تو

گفتیم باتو آمده ایم و پناه داد

ما را خدا بخاطر تو بود راه داد

ما درد می دهیم و دوا می دهی به ما

بیمار می شویم و شفا می دهی به ما

بیمار می شویم و گلایه نمی کنیم

خیر است هرچه درد و بلا می دهی به ما

ای باغبان قلب، تو این باغ خشک را

آباد میکنی و صفا می دهی به ما

فهمیدم از سه مرتبه انفاق زندگیت

هرچه به تو رسد همه را می دهی به ما

لقمه نخورده ایم ز دستان هیچکس

ای سفره دارِ شهر، غذا می دهی به ما؟

در خانۀ تو جای گدا صدر مجلس است

پیش خودت همیشه تو جا می دهی به ما

در باز کن که باز فقیر آمده کریم

اینبار هم یتیم و اسیر آمده کریم

 

آرش براری


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:30 PM ] [ مهدی گلشنی ]

بو میکشم ایام تو را باید از اخلاق

بو میکشم ایام تو را  باید از اخلاق

یک تکۀ تاریخ معطر شده باشد

ای حوصلۀ محض چه تشبیه سخیفی است

با حلمت اگر کوه برابر شده باشد

با اینکه قضا دست تو را بست، ندیدیم

جز آنچه بخواهی تو مقدر شده باشد

از عمر تو یک روز جمل آیۀ فتح است

با صلح اگر مابقی اش سر شده باشد

آهنگ سکوت تو چه فریاد رسایی است

شاید پس از آن گوش جهان کر شده باشد

خون جگرت ریخت نه در تشت که در دشت

داغ گل سرخیست که پرپر شده باشد

در مکتب تو رشد سریع است عجب نیست

فرزند تو هم قامت اکبر شده باشد

آن چشم که گریان نشود روز قیامت

چشمیست که از غصۀ تو تر شده باشد

 

هادی جانفدا


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ای چارطاق عرش خدا خیمۀ غمت

ای چارطاق عرش خدا خیمۀ غمت

وی کهکشان ستاره ای از خاک مقدمت

قدوسیان تراوش انفاس قدسی ات

فرمانده ی ارض و سماء رتبۀ کمت

هفت آسمان به گرد مزار تو در طواف

آمد پدید نه فلک از فیض یک دمت

لاهوتیان دریده گریبان روضه ات

آید صدای فاطمه از بزم ماتمت

صدها هزار حاتم طائی نشسته اند

کاسه بدست، سائل دنیار و درهمت

جانا حساب چشم تو از دیگران جداست

زمزم کجا و قطره ای از اشک نم غمت

یا سید الکریم سیادت غلام توست

ارثیه ایست هدیه ز جد مکرمت

ای امتداد مرتبت مرتضی حسن!

کرده خدا به شاه شهیدان مقدمت

آتش گرفته ای وسط کوچۀ فدک

شد فاطمیه اول ماه محرمت

صلح تو شد زمینۀ تصویر نینوا

کرببلاست سینه زن پای پرچمت

من بینوای عشق توام سیدالغریب

دردی بریز دردل من جان قاسمت

یک عالمه ترانه برایت سروده ام

من از ازل خراب نگاه تو بوده ام

 

مجتبی روشن روان - حامد اهور


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 تیر 1395  ] [ 9:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]