فکر تو ام و صحن و سرایی که نداری

فکر تو ام و صحن و سرایی که نداری
داغ حرم و درد بنایی که نداری

له له زده ام تا بنشینم لب حوض و
فواره ای و آب نمایی که نداری

زوار تو حیران که چگونه بنشینند
در گوشه ی تنهایی که جایی نداری

کو کهنه رواقی که به قلبم بفشارد
هفتاد و دو تا کرببلایی که نداری

آنقدر غریبی که نیفتاده کنارت
مشک و علم و دست جدایی که نداری

بگذار که بر سنگ بکوبم سر خود را
با محتشم نوحه سرایی که نداری

پس می شکنم تکه به تکه دل خود را
در تکیه ی لبریز عزایی که نداری

سخت است که معصوم زمین باشی و اما
عمری بخوری چوب خطایی که نداری

حالا به چه حالی بگذارم دل خود را
در گوشه ی ایوان طلایی که نداری

 

ایوب پرندآور


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:01 PM ] [ مهدی گلشنی ]

مرغ شب می رود و انجمن آماده کنید

مرغ شب می رود و انجمن آماده کنید
خانه را بهر عزای حسن آماده کنید

برنیاید دگر از دست طبیبان کاری
کارم از کار گذشته کفن آماده کنید

مخفی از زینب و طفلان حرم تابوتی
بهر تشییع غریب وطن آماده کنید

تا تنم جای بگیرد به جوار زهرا
بروید و به بقیع قبر من آماده کنید

چشم پوشید ز من مادر من منتظر است
تیرباران شدن این بدن آماده کنید

 

حیدر توکل

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]

دستان تو، صد دست... نان، خرما... فقیران

دستان تو، صد دست... نان، خرما... فقیران
هستند گرد سفره ات تنها فقیران

با پادشاهی گرد یک سفره نشستن ...
این را نمی دیدند در رؤیا فقیران

تا لحظه ای چشمان مستت را ببینند
در راه تو چشمند سر تا پا فقیران

حاتم بیاید روی پاهایت بیفتد
شاید پذیرفتی تو او را با فقیران

هر بار می بخشی و از بس ناشناسی
هر بار می پرسند نامت را فقیران

مانند تو کی پادشاهی چند نوبت -
تقسیم کرده هستی اش را با فقیران؟!

تنها دعای زیر لبهاشان همین است:
همسایه ات باشند آن دنیا فقیران

جانم بهای لحظه ای با تو نشستن
دستی بکش روی سر ما... ما فقیران

 

نان و نمک دادی، بپردازند ای کاش
حق نمک را  روز عاشورا فقیران

 

حسن اسحاقی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:12 PM ] [ مهدی گلشنی ]

دل را سپرده ایم به دست کریم ها

دل را سپرده ایم به دست کریم ها
امروز نه، ز روز ازل از قدیم ها

ما خاک پای خادمتان هم نمی شویم
دلداده تو نوح و مسیح و کلیم ها

بر سینه کسی نزند دست رد حسن
دلبسته عطای تو حتی رجیم ها

هر کس که زیر سایه حُسنِ حَسن رسید
پر می زند ز قلب و دلش کل بیم ها

خیره شدن به تابش خورشید کی شود
درک شما کجا و عقول فهیم ها؟!

وقتی حسن امام شود در تمام شهر
راحت شود خیال تمام یتیم ها

در اوج غربتش به برادر خطاب کرد
لا یوم مثل قصۀ ذبح عظیم ها

از تربت تو بوی غم و غصه می وزد
بویی ز دود کوچه گرفته نسیم ها

 

حسین ایزدی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:12 PM ] [ مهدی گلشنی ]

اشعار و دلنوشته ای برای امام حسن (ع)

حس این جمله چه زیباست: حسن را عشق است
 نقش بر عرش معلاست حسن را عشق است

مادرش فاطمه بی تاب حسین است ولی
 ذکر روی لب زهراست حسن را عشق است

نه فقط عالم شیعه به حسن می‌نازد
 شور در عالم بالاست حسن را عشق است

یل صفین و جمل، یکّه سوار عرب است
 رجز حضرت سقاست: حسن را عشق است

به خداوند قسم عشق جگر میخواهد
 جگر سوخته زیباست حسن را عشق است

مانده در خانه غریب و بین یک شهر غریب
چقدر بی کس و تنهاست حسن را عشق است

 

حامد الواری


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]

سوختم از زهر و آبی غیر چشم تر نبود

سوختم از زهر و آبی غیر چشم تر نبود
جای شمعی آب گشته غیر خاکستر نبود

دل اگر شوق وصال دوست را در خود نداشت
کاسه ی زهر اینقدر شیرین و جان پرور نبود

طشت باغ لاله بود و خون دل گلهای او
در میان باغ غیر از لاله ی پرپر نبود

من همان سردار تنهایم که از یاران من
در ره عشق و وفا یک تن مرا یاور نبود

بیشتر از لاله ها در سینه ی من داغ بود
وز غم عالم غم و اندوه من کمتر نبود

مادرم در پیش چشمم سیلی از بیگانه خورد
آتشی بر جانم افتاد و مرا باور نبود

در کنار بسترم دیدم حسینم گریه کرد
لحظه ای جانسوزتر زان لحظه ی آخر نبود

گرچه شد تابوت من آماج تیر دشمنان
شادم ازاینکه در آنجا خواهرم دیگر نبود

ضربت تیر عدو را چوب تابوتم گرفت
حائلی مابین میخ و سینه ی مادر نبود

کی «وفائی» روز ما تاریکتر می شد ز شام
گر که دودی بر فلک از آتش آن در نبود

 

سیدهاشم وفائی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]

باز از گریه ی من چشم شب تار گریست

باز از گریه ی من چشم شب تار گریست
چشم مهتاب به حالِ منِ بیدار گریست

تا که از سینه ی خود آه کشیدم آرام
دل سنگ آب شد و آب شرر بار گریست

پاره های جگرم از لب سرخم تا ریخت
جگر طشت از این روضه ی دشوار گریست

قاتلم خنده به لب دارد و انداخت مرا
یاد روزی که طبیب از غمِ بیمار گریست

یادِ آن روز که جای همه ی مردم شهر
یک یهودی به غریبیِ پدرِ زار گریست

یادِ آن روز که آتش نفسم بند آورد
یاد آن روز که دل در غمِ دلدار گریست

چقدر سخت گذشت است به مردی که به خاک
پیش چشم همه در حلقه ی انظار گریست

دید آتش که کسی نیست بگوید بر ما
شعله زد بر دَر و در سوخت و تبدار گریست

در آتش زده بود و گل یاس و مادر
آنچنان خورد به دیوار که دیوار گریست

مثل چشمانِ من و چشم حسین و زینب
میخ بر سر زد و خون ریخت و خونبار گریست

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:11 PM ] [ مهدی گلشنی ]