در صلح نام تو کبوترها به آرامی

در صلح نام تو کبوترها به آرامی
پر میکشند از شوق سوی هر در و بامی

حتی همای مهر و خوش بختی به نام تو
می افکند سایه به هر تنهای ناکامی

آرامش یاد تو را انسانِ در تشویش
در نذرهای خویش می خواند به هر نامی

ای سوره ی تسکین و دلداری به رغم خصم
تو بهترین پیغام هر صلحِ بهنگامی

پشت سر تاریخ نامت مردمان عمریست
از آشتی گفتند و عشق نیک فرجامی ،

که دودمان عاشق تو راوی اش بودند
هر لحظه ی تاریخ با هر لحن و پیغامی

ای پاکی نامت سپیدِ پرچم هر صلح!
روزی تو به آرامش دنیا می انجامی...

 

سودابه مهیجی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]

وقتی سخن از مدینه، بعد از رسول خدا شد

 وقتی سخن از مدینه، بعد از رسول خدا شد
احساس کردم دل من، از قالب جان جدا شد

موضوع باغ فدک را، با رأی داغ سقیفه
بگذار باشد حسابی از انتخاب خلیفه

حتّی غمی را که بشکست، جام شکیب علی را
لحظه به لحظه عیان کرد، رنگ سرشک ولی را

حتّی غمی را که دیدی، آن شب به صحرا دمادم
با یاد زهرا نهان شد، هم سنگ غم‌های عالم

هریک به نوعی مهم اند، امّا مهم تر از آن ها
این نکته باشد، که دارد، از حق و باطل نشان‌ها:

آن روز، وقتی که بردند، اسباب خیمه به غارت
آن روز، وقتی ز پستی، شد بر امامت جسارت

آن روز، وقتی حسن را، سردار جاهل رها کرد
راه خودش را ز راه حق و حقیقت، جدا کرد

آن روز وقتی به ظلمت، گشتند راضی جماعت
اسرار اصرار مردم، شد برملا در خیانت

آن روز، وقتی که قصد جان حسن را نمودند
یک تن از آنان مسلمان، حتی به ظاهر نبودند

شد آن زمان آشکارا، مفهوم غربت چه بوده ست
غربت، نه تنها که حجم اندوه و محنت، چه بوده ست

وقتی علی بود، با خود، یاران یک دل کمی داشت
جز چند هم‌خون کنارش، کی "مجتبی" آدمی داشت؟!

یاری که دیدم کنارش، در پایمردی امین بود
سالار مردان، حسین و عباس امّ البنین بود

عمار اگر بود و مالک، مقداد اگر بود و سلمان
فرزند حیدر به دشمن، هرگز نمی داد میدان؟!

دردا، دریغا، دریغا، فرزند زهرا، چو زهرا
در بین دشمن رها شد، تنهای تنهای تنها...

 

سید علی اصغر موسوی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]

کوله بار فرشته ها پر بود، از شب بی ستاره ی یک مرد

کوله بار فرشته ها پر بود، از شب بی ستاره ی یک مرد
خانه می ساخت برسر خورشید، سایه های غریب این شبگرد

راه می رفت روی بستر شب، آشنایی که رنگ غربت داشت
چشم هایش شبیه یک روزن، آسمان را به شهر می آورد

خنجری پا به پای حادثه بود، زخمی از کهنگی دهان بگشود
ارغوان بر زمین فرو افتاد، تکّه ای از بهار یک گل زرد

لرزه افتاد بر تن تاریخ، باز هم خاطرات سیلی و میخ
و زمین با تمام جوهر غم، غزلی تازه ساخت از سرِ درد

ماه در چشم بی کران پژمرد، آسمان، نور را به جاده سپرد
رقص ققنوس وار شب بود و، آخرین شعله های یک تب سرد

شعله هایی که بعد فهمیدند، نور اعجاز بر تنت بودند
و خزانی که با تو می رویید، بر تن تو بهار شد ای مرد

سرنوشت کدام غربت را، پیش چشمان تو ورق زده اند
آسمان جای چند سیلی داشت، که تو را داغ دار آن می کرد

تو کریمی شبیه باران ها، بعد بی رحمی زمستان ها
نور خود را به شهر ما برسان، از مسیر فرشته ها برگرد

 

ساراسادات باختر


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]

خوان کرم

خوان کرم

خود را چو پرنده، ساده دیدم آقا
بر خاک تو سر نهاده دیدم آقا

سوی حرمت بال گشایم زیرا
خوان کرمت، گشاده دیدم آقا

حمیدرضا نوری


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]

نام تو چیست؟ گفت: به نام خدا «کریم»

نام تو چیست؟ گفت: به نام خدا «کریم»
از ابتدای واقعه تا انتها، کریم

مهمان شعرهای تو امشب منم چه خوب
لب های خسته جمله بسازید با «کریم»

بد نیست، سفره با کلمات تو پر شود
مهمان توئی! ولی من و این دست، چاکریم

لب می زنی به نور دعا، این صدای توست:
«عرفنی یا الهی بمعناک یا کریم»

نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتی
خورشید و ماه، پیش تو مثل دو «یاکریم»

من نیز در بر تو گدایم خدا وکیل!
امروز با تو هستم و فردا خدا کریم!

ما عاشقان نور کلام تو پیش تو
یا کور بی ملاحظه هستیم یا کریم!

 

مرتضی حیدری آل کثیر


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:42 AM ] [ مهدی گلشنی ]

موسیقی شعر من به وجد آمد، امشب شب دیگری ست می دانم

 موسیقی شعر من به وجد آمد، امشب شب دیگری ست می دانم
در خانه ی وحی و زادگاه عشق، هنگامه ی محشری ست می دانم

امشب همه ی ستاره ها مشتاق، بر بام مدینه النّبی جمعند
دیوار تمام کوچه های شهر، بی تاب کبوتری ست می دانم

او شأن نزول آیه ی تطهیر، تفسیر زلال باغ اعطیناست
یعنی که شبیه حضرت مولا، قرآن مکرّری ست می دانم

این چشمه ی جاری نخستینی، از کوثر خاتم النبیین ست
مانند امیر مؤمنان او نیز، نخل ثمرآوری ست می دانم

وقت ست که قلب خانه بشکافد، از شوق بشارتی که در راه ست
دامان حریر کعبه سرشار از، عطر خوش قمصری ست می دانم

آغوش رسول غنچه و لبخند، گل می دهد از تبسّمی شیرین
شب های حجاز بعد از این میلاد، شب های معطّری ست می دانم

امشب غزلم چقدر بی تاب ست، در من هیجان دیگری جاری ست
موسیقی شعرم از نفس افتاد، امشب شب دیگری ست می دانم

 

احمدرضا قدریان


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]

از حُسن نبی دو جهان، محشری آمد

از حُسن نبی دو جهان، محشری آمد
آغاز گر فوت و فن دلبری آمد

ماه رمضان، عطر امام حسن آورد
با آمدنش، رایحه ی قمصری آمد

همچون پدر و مادر خود، یکسره نورست
قرص قمر «فاطمی» و «حیدری» آمد

عالم همه مات رخ زیبای حسن شد
در عرصه ی آن، یوسف زیباتری آمد

بخشید همه ملک سلیمانی خود را
در دست کریمش اگر انگشتری آمد

یک مست میان فقرا آمده امشب
در را بگشا! ساقی بی ساغری آمد!

 

عارفه دهقانی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:41 AM ] [ مهدی گلشنی ]

آسمان خنده کرد در باران، غزلش قطعه قطعه دریا شد

آسمان خنده کرد در باران، غزلش قطعه قطعه دریا شد
آیه آیه نوشت قرآن را، وَ در آفاق محشری پا شد

بعد از آن مدّتی که گمراهان، کارشان یک سره تمسخر بود
کوثری تازه تر پدید آمد، وَ پیمبر دوباره بابا شد

از هیاهوی آسمان و زمین، شده عالم شبیه عرش برین
آیه آمد ز سمت روح الامین، که قمر در زمین هویدا شد

چه صدای قشنگ قرآنی، برده هوش از سر مسلمانی
وَ از این صوت و لحن عرفانی، بین کوچه دوباره غوغا شد

آب دریا شکست سدّش را، وَ به هم ریخت جزر و مدش را
تا رسید از شما به ما صله ای، آب از شرم مثل صحرا شد

صف به صف خیل بندگان دخیل، حاتم طایی و قبیله و ایل
آمده پشت خانه جبرائیل، که در خانه ی کرم وا شد

کرم تو وَ دست خالی من، تو ببین کاسه ی سفالی من
وَ همین شعر لااُبالی من، که به یک گوشه چشم انشا شد

یک نگاهی به حال خسته ی من، ای امید دل شکسته ی من
به خدا هر دو چشم بسته ی من، به غبار بقیع بینا شد

ای تمنّا و خواهش دل من، وصف تو نیست در توان سخن
وَ به "یا محسنُ به حق حسن"، درد من باز هم مداوا شد

 

محمدجواد خراشادی زاده


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:40 AM ] [ مهدی گلشنی ]