داغی نهفته است در این قلب پاره ام

داغی نهفته است در این قلب پاره ام
همچون حباب منتظر یک اشاره ام

و الله روضه ام جگر پاره زهر نیست
من کشته ی شکستن یک جفت گوشواره ام

عمریست لحظه ی گذر از کوچه هایِ تنگ
آن صحنه ی غرور شکن در نظاره ام

گفتم به زهر: خوب اثر کن بر این جگر
در دست های توست فقط راه چاره ام

در ظلمت همیشه ی شبهای کوچه ها
در جستجویِ تکّه ی چندین ستاره ام

چون مادرم تمامِ تنم سوخت ای خدا
امّا به سینه است تمامِ شراره ام

اسرار کوچه را نتوان گفت با کسی
راویِ این حقیقت پر استعاره ام

یک جمله ای بگویم و ای خاک بر سرم
بگذاشت پا به چادر و رد شد ز مادرم

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

جگر پاره شده مرهم بی یاور ها

جگر پاره شده مرهم بی یاور ها
درد و غم زخم زده بر جگر مادر ها

این چه رسمی ست که یک عده پرستوی غریب
بنشینند درون قفس همسرها!؟

این چه رازی ست! چرا چشم به در می دوزد
این چه رازی ست! چه دیده ست به پشت درها

گفت: «لا یوم...» که راه نفسش بند آمد
جای شکر است نبوده خبر از خنجر ها

لحظه ی تشنگی اش آب عذابش میداد
زیر لب داشت امان از جگر دختر ها

سایه اش بود همان چادر زینب بر او
باز هم شکر که بوده ست دگر معجر ها...

 

یحیی نژادسلامتی

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

نار و جنت قسیم می طلبد

 نار و جنت قسیم می طلبد
شیعه خیرالنعیم می طلبد

بهر مستوری کلام الله
الف و لام و میم می طلبد

جمع خوبان قوم حق جمعست
این قبیله کریم می طلبد

امت حضرت رسول الله
بعد حیدر زعیم می طلبد

بعد مولا امامت امت
مجتبایی علیم می طلبد

تو طبیبی و من مریض توام
هر مریضی حکیم می طلبد

پدری مهربان و بخشنده
از خدا چه، یتیم می طلبد؟

وقف عشاق توست خلد برین
دشمن تو جحیم می طلبد

 

عماد بهرامی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]

یگانه ای و نداری شبیه و مانندی

یگانه ای و نداری شبیه و مانندی
که بی بدیل ترین جلوه خداوندی

معطل اند هزاران فرشته کاسه به دست
عسل بیاوری از آن لبی که می خندی 

به قصد کشتن شاعر شدند هم پیمان
دوچشم مست تو با ابروان پیوندی!

تمام عرش خدا در طواف گهواره
نگاه خیره ی زهرا به طفل دلبندی

به نیمه رمضان و میان صوت اذان ...
رطب رسیده به دستان آرزومندی

نمی شناخت رسول خدا سر ازپایش
نمی رسید به آن  لحظه ی خوشایندی

نوشته اند تو را از بهشت آوردند
نوشته اند ز عطری که می پراکندی

لبان فاطمه خندان و چشم مولا اشک
نوشته اند تو مولود اشک و لبخندی

برای خیل غلامان چه خوب مولایی!
برای حیدر و زهرا چه ناز فرزندی!

گدا که فرق ندارد تو سفره ات پهن است
درِ امید به روی کسی نمی بندی

 

هادی ملک پور

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 10:59 PM ] [ مهدی گلشنی ]

سروده دل غزلی را به رنگ چشمانت

سروده دل غزلی را به رنگ چشمانت
به رنگ آبی رنگین کمانت رضوانت 

دراین سپیده دمان بهار پرور عشق
نشسته مرغ خیالم درون ایوانت

چه نغمه های لطیفی به گوش جانم خورد
ببین که بلبل طبعم شده غزل خوانت

 وضو گرفتی و از ترس حق تنت لرزید
هزار حاتم طایی فقیر احسانت

به این کویر نیازی که پیش راه شماست
دوباره جان بده با چند قطره بارانت

رسیده نیمه ی ماه ضیافت وهمگی
به دور سفره ی فضلت شدیم مهمانت

امیر کشور دل ،پادشاه آینه ها
کنار کاخ تو جبریل گشته دربانت

میان بازی چوگان عشق دست توأم
بزن هر آنچه که خواهی به گوی میدانت

چقدر سجده به جا آوری! امام خشوع
خدای عزوجل گشته مات عرفانت

وضو گرفتی و از ترس حق تنت لرزید
هزار عابد و عارف شدند حیرانت

تمامی گره هایی که خورده در کارم
دوباره باز شود با نسیم دستانت

غروب یاس کبود مدینه را دیدی
فدای موی سپید و دو چشم گریانت

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 10:58 PM ] [ مهدی گلشنی ]